29 minutes
29 June 2013
Step into a world where quiet nights turn deadly and faith is tested to its core. We move from a haunting account of a mother in Afghanistan guarding her child through fear, loss, and an unforgiving darkness, to reflections on daily bread, spiritual hunger, and the fragile thread of hope. We share poetry, music, and a powerful message about the church—not as a building, but as a living community bound by belief and courage. Through stories of early followers, healing, and sacrifice, we explore how faith grows even under pressure. In the end, we invite you to consider where you stand, and what truly sustains you.
Transcribed by AI
PYM JBZ شنودههای بهشبههای خوده باری دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم میکنیم. امیدواریم احترامات نیک دستندرکارای برنامه از هر گل برگره پذیراشوین. آرزو میبریم سلامهای باسفای ما که اینکاس از محبت خالصانی ماست. گرمایی باشه بر لحظههای شما. امیدواریم لحظات را که به برنامه تان اقتصاص دادین انباشته از برکات سماوی باشه. خوب آقای شاهد بیاین که باز هم روزنه برنامه اینوبته از هر گل برگره بکشاییم و ببینیم که داشتههای برنامه چیست. بله چرا نه. خوب شناندههای ارچمند و بادیانت برنامه اینوبته از هر گل برگره با این مطالب آزین بخشیده ایم. قسمت دوم داستان تنور و زبانه آتش تخلیص از نکندش. شعر نان روزانه روزانه و موسیقی ملاله کوچکم در حال زف و مجه هایش به هم چستیده بود. مثل این که به خواب رفته باشد. همه جا سکوت بود و وحشت. حتی صدای زوز کشیدن شاخچههای درختان که به اثر شدت باد خم شده بودند نمی آمد. گویا همه ماتمدار بودند. حولی ما وحشتناک شده بود. فکر میکردم که در و دیوار مرا میخورد. طرف ملاله نگاه میکردم. دیگر به زبان من ندعای برابر میشد و نهاجت و منتظر حادثه که در پیش رو داشتم بودم. در دلم وصفاسه عجیبه پیدا شده بود. سرم گنگس بود و چشمهای ملاله پت و به مشکل نفس میکشید و من بالای سر و نشسته بودم. نیمه از شب گذشته بود و تقریبا در حال خواب رفتن بودم که صدای عیبتناک مرا به خدا ورد. بدونین که بدانم چی میکنم به جای خود ایستاده شدم و به طرف دیوار خانه دویدم. ملاله خواب بود. نمی دانم خواب بود و یا زف ولی زنده بود. من خودم را به دیوار خانه رساندم و توفنگ را که در لای دیوار پنهان بود گرفتم. این توفنگ یکانه میراس شوهرم بود که علیه روزها و مزدورانش میجنگید و بعد به جای خود ایستاده شده و تمام حواسم را به مغزم متمرکز ساختم. بالای مغزم فشار آوردم تا تشخیص بدهم صدای را که شنیده بودم چه بود؟ شنیدم که دروازه حویلی ما به شدت کبیده میشود تا باز شود. زمانه که در حالت خواب رفتن بودم لمب ما روشن بود و هم دوده که از درخت بلند میشود آنها را به این طرف کشانیده بود. روزها که گزمه میکردند بوی بورده بودم که در این خانه کسه است به همین خاطر بود که دروازه حویلی را میزدند. کمرم را بسته و تفنگ را برداشته رفتم پشت دروازه که ببینم کی است. شنیدم که زبان برایم بیگانه است و مطمئن شدم که روزها آمدند. آنها در را میکفتند ولی من باز نکردم. خودم را پشت یک درخت بزرگ حویلی رساندم و کمین گرفتم. انگشتم را روی ماشه تفنگ گذاشته آماده فیر بودم. توره به درخت پنهان شدم که آنها مرا دیده نتوانند ولی من میتوانستم که دروازه و آنها را ببینم. یکی از آن سربازان وحشی از سر دیوار بالاشده خود را بداخل حویلی انداخت و دروازه را به دیگران باز نمود. آنها چهار نفر بودند. دو نفر آنها بداخل آمد و دو نفر دیگر بیرون حویلی کشک میدادند. چون تاریک شب بود بداخل خانه رفتند و سرسری تلاشی کردند. دیدم که همه جا درهم و برهم است. آنها گرس نبودند و نان میخواستند. چیزهای به درد بخور نداشتیم که ببرند. لمحه سبر کردند و اطراف خانه را ورنداز نموده از حویلی برامدند و من نیم ساعت دیگر را خاموشانه در پشت درخت نشسته بودم تا مطمئن شدم که دیگر حتی صدای نفس کشیدن پرنده و خزندن نیست. رفتم و دروازه حویلی را بستم. آمدم داخل خانه دیدم که چراغک تیلی هم نور ندارد و تیل خلاس کرده است. همه جا تاریکی بود و من نمی توانستم روی دختر بخواب رفتم را ببینم. تاریکی در آن شب غمانگیز حاکم بر سرنوشت ما بود. فضا را سکوت و درد فرا گرفته و برای من شب یلدایی بود که صبحی نداشت. تنها ستارههای شب بود که به طرف من نگاه میکردند و من را تسلیم میدادند که بخواب. در تاریکی ملالای را پیدا کردم. گوشم را روی قفصه سینه نرم و نحیف را گذاشتم تا ببینم که نفس دارد یا نه. دیدم که هنوز زنده بود و قلب نازکش بسیار آهسته حرکت میکند. سرم را نزدیک سرش ماندم تا باشد اگر صدای قلب مادر او را تا صبح زنده نگاه دارد که صبح او را تا قریه نزدیک نزده داکتر ببرم. در همان فکر مرا در آغوش ملالای خواب برد. در خواب دیدم که خواهر و برادر ملالای مثل دو کبوتر صفید در آسمان خداوند به طرف بالا پرواز میکند. و به طرف ملالای دست دراز کرده میگویند که ملالای بیا با ما چرا تنها استی؟ و ملالای که در یک چشم و عشق و چشم دیگر و خوشی دیده میشود به انها میگویند که من با مادرم هستم. مادرم تنها است و تکرار میکند که من با مادرم هستم. من از پیش مادرم جای نمی روهم و میبینم که این دو کبوتر صفید پایین میآیند و برای ملالای تخت ملبس از هریرهای صفید و تاج نقرهی میآورند و ملالای را در آن تخت مینشانند. و به طرف بالا میبرند و ملالای دست مرا رهان نمی کند و میخواهد که با من باشد. از خواب جتکه خورده و بیدار میشدم که صبح شده بود و هنوز آفتاب کاملا نبرامده صبح شفق بود. همین که چشمم را باس کردم به طرف ملالای دیدم که نفس دارد یا نه بسحنه دلخراشه و چگر سوز مواجه شدم یکانه چراغه خانواده هم برای همیشه خاموش شده بود. و ملالای کوچک من مثل توته از نور میدرخشید و همان هلههای بهشتی را بطن نازکش کرده آماده پرواز بود. چشمهایش همان طور بسته و یک دستش به طرف من دراز بود. با قطر عشق با من بدا کرده بود و جانش را به جانان تسلیم. من ماندم و غمهای دنیا. زن به کسی که آخرین امیدم را از دست دادم. در رنج و زبی مسیمه یاد دای من در طب طب مسیمه یاد. گر سطف درتای ابهاری و پنه هان زدید. یا چکا بر سر یابی مسیمه یاد. در رنج و زبی مسیمه یاد دای من در طب طب مسیمه یاد. بخبر باش که غفل نشویز این گفتار. در رنج و زبی مسیمه یاد دای من در طب طب مسیمه یاد. در رنج و زبی مسیمه یاد دای من در طب طب مسیمه یاد. حدیث معنوی نکتهها آرم زی ایسای مسیح. گفته آنها را در انجیل فسیح. نکته یک زندگی میآورد. مرگ را از جان و دلها میبرد. بشنود گرگوشتو گفتار و جانتو مایل شود بر کار و کار او را دیدم کار خدا. از خدای خود نگردیده جدا. خدز بیداری سخنها گفته است. دیده و یک دم که خفته است. او همه خواهد که بیدارت کند. رحص پار شهر دلدارت کند. تا ببینی همچون من رخصاره و تا چون من گردی تو هم بیماره و تا رسی چون من به صحرای صفا تا نشینی پای گلهای وفا آن گله که از ازل جوید ترا. آن گله که تا عبد بوید ترا. گر نشینت عطر آن بر جان تو. جان تو گردت همیشه آن تو. هم تو میگردی جهان معنوی. هم تو میگردی جهان معنوی. این حدیث معنوی گر بشنوی. این حدیث معنوی گر بشنوی. همچنان شما میتانید که از طریق تیلفون همراهی ما به تماس شبید و مطلب یا شعادت و شیر تانه از طریق تیلفون برما بگویید و ما او را در برنامه در شما میگونجانید. توجه کنید به نمبر تیلفون ما. سفر سفر یک پینصده چهلو یک پینصده پینجا هفتاد و یک سی و یک. بله وقتی برما زنگ میزنین بگوین که مطلب دارم بر برنامه از هر گل برگه. خوب دوستهای گرامی حال بخش غذای روزا نفره رسیده. بله آقای شاهد بخش غذای روحانی. شنمده گرام قدر. سر از این برنامه میخواهیم در باره کلیسا مطلب چند را خدمت شما تقدیم کنیم. در شروع بین ببینیم که کلیسا چی منام میده. لغت کلیسا از لغت یونانی اکلیسیا گرفته شده که به مانای خانده شده میباشه. لغت کلیسا بر افراد بکار برده شده که به خدا تعلق دارن و بره منظور خاص خانده شدن. کلیسای محلی شامل جمع از ایماندارا به مسیح است که با هم یکجا شده تا خدا را بپرستن و ستایش کنن. باعث بنا و تقوی ایمان یکی دیگر شوند و مجد خوش ایسای مسیح را منتشرک و پخش کنند. کلیسای جهانی یا جامعه تمام ایماندارا به مسیح را شامل میشند. ازانجایی که ایمان به ایسای مسیح باعث میشد که یهود و غیریهود نجات بیابند، کلیسا همه کسایی را دبر میگیره که تواسط مسیح نجات یافتند و متعلق به خدا هستند. در احد جدید کلیسا به بدن تشبیه شده که اعضای گناگون داره و مسیح سری بدن است. بله، شنوندهای میروان، در اینجا میخواهیم توجه شما را به این نکته مهمتوف کنیم که لغت کلیسا در احد جدید بر ساختمان یا محل گرده هماهی بکار بوردن نشده. کلیسا جای نیست که افراد در او جمع میشند بلکه کلیسا مجموع اشخاصه است که به مسیح تعلق دارند. پس وقتی میگیم کلیسا منظور و هدف ساختمان یا کدام امارت یا تعمیر نیست بلکه کلیسا به کسای گفته میشد که به ایسای مسیح ایمان دارند. بله، تاوری که میدانید کلیسا در روز پنتکاس تولدی افت و زاده شد و قبل از او وجود نداشت. ایسای مسیح در باره کلیسا چونین فرمود و من بر این سخره کلیسای خود را بنا خواهم کرد و نیروهای مرک هرگز بران چی را نخواهد شد. آمین، وقت مسیح این متلبه گفت انوز مسلوب نشده بود و قیام و سعود نکده بود. به امی دلیل ایسا کلمات را به کار برد که به زمان آهنده مربوط میشدند. ارچند که خوم اسرائیل بر اساس فصل 7 امال رسولان آیت 38 جماعت در بیابان بود، اما کلیسای عهد جدید با او جماعت تفاوت دارد. در بیابان جماعت بنی اسرائیل از کسای تشکیل شده بود که اسرائیلی بودن را از طریق خانواده به عرض برده بودند. به این ترتیب ارکی دیقم تولد و زاده میشد اسرائیلی بود اتا اگر به خدا یقیقی ایمان نداشت. اما کلیسای عهد جدید فقط شامل کسانه میشد که شخصن و قلبن مسیر دریافت میکند. کلیسا از افراد تشکیل شده که توسط روح القدس تولد تازه یافتند و با خدا رابطه روحانی دارند. بله قابل یاداوری میدانیم که کلیسا در روز پندکاز زاده شد چون روح خدا بر یکصد و بیس نفر ایماندار به مسیر نازل شد. نوزول روح القدس به پیروان مسیر قبلا وده داده شده بود و ای وده در روز پندکاز به انجام رسید. در او روز اما توره که مسیر فرموده بود روح القدس بر پیروان او نازل شد و اونا اعضای دائمی یک بدن یعنی کلیسا شدند. زمنا اونا قدرت لازمه بر اعلام مجد نجات به دست آوردند. در شروع ایماندارا در خانای مختلف در اور شلیم جمع میشدند. اما با ای وجود کلام خدا از یک کلیسای متحد سخن میگه. ای کلیسای متحد در یک روز یعنی در روز پندکاز توسته اعضایش از یکصد و بیس نفر به سی ازار و یکصد و بیس نفر رسید. بر اساس اعمال رسولان فصل دوم آیه چله هفت خداوند هر روز کسانی را که نجات میافتند به جمعیشان میافتود. سپس میبینیم که در اثر معاوضه پترس و یوحانا مردم زیاده به یسای مسیح ایمان آوردند. در فصل ثوم و چارم اعمال رسولان چونین میخانیم. پترس و یوحانا به خانه خدا رفتند. درانجا مرد شر مادرزاده بود که هر روز او را در پیش دروازه کلان خانه خدا که به دروازه زیبا معروف بود میگذاشتند. تو از کسانی که به درون خانه خدا میرفتند صدقه بگیرد. وقت پترس و یوحانا را دید که به خانه خدا میروند تخاظای صدقه کرد. اما پترس و یوحانا طرف او دیدند و پترس به او گفت به ما نگاه کن او به خیال این که چیز از آنان خواهد گرفت با چشمان پرتوقو طرف اشان دید. اما پترس گفت من تلا و نقره ندارم. اما آنچه که دارم به تو میدهم. به نام ایسای ناصری به تو عمر میکنم. برخیز و را برو. آنگا پترس دست راستش را گرفت و او را از زمین بلند کرد. در حال که او به پترس و یوحانا چسبیده بود و از آنان جدا نمی شد جمیه مردم با حیرت به طرف آنان دوید. وقت پترس دید که مردم میآین گفت ای اسرائیلیان چرا از زیدن این عمر تاجب میکنید؟ چرا طرف ما میبینید؟ خیال میکنید که ما این شخص را با تقوی و نیروی خود شفا داده ایم؟ خدای ابراهیم، اسحاق و یقوب خدای اجداد ما بنده خود ایسا را به جلال رسانده است. آره شما ایسا را به مرگ تسلیم نمودید و در حضور پیلاتس او را رد کردید در حال که پیلاتس تسلیم گرفته بود او را آزاد کند. شما بودید که آن مرد پاک و مبارک خدا یعنی آن مرد صادق را انکار کردید و آزادی یک نفر قاتل را خاستار شدید و بدین طریق آن ست چشمه زندگی را کشدید. اما خدا او را پس از مرگ زنده کرد و ما شاهد این واقعه هستیم. قادرت نام ایسا این شخص را که میبینید و میشناسید نیرو بخشیده است. به وسیله ایمان به نام او این کار انجام شده است. آره در حضور جمعی شما ایمان به ایسا او را سالم و تندرست ساخته است. و اما ای برادران میدانم که شما مثل حکمرانان خود این کار را از روی غفرت انجام دادید. ولی خدا به این طریق با آن پیشگویههای که مدتها پیش به وسیله جمعی پیامبران خود فرموده بود که مسیح او میآید تا رنج و آزار ببیند تحقاق بخشید. پس توبه کنید و به صوی خدا بازگشت نمایید تا گناهان شما محو گردد و زمان تجدید زندگی از پیشگاه خداوند فرا رسید و خدا ایسا یعنی آن مسیح وعده شده را که از پیش برای تان برگزیده بود بفرستد. اما در که خدا به وسیله پیامبران مقدس خود از مدتها پیش اعلام نموده او باید تا زمان که همه چیز تازه و نو شود در آسمان بماند. موسا فرمود خداوند خدای شما پیامبران مانند من برای شما از میان برادران شما برمینگیزد. باید با آنچه او به شما میگوید گوش دهید و هر کس از ادعات آن پیامبر سر بازند باید از جمیع اسرائیلیان ریشکن شود. و همچونین تمام پیامبران از سمایل به بعد یک صدا زمان حاضر را پیش گویی میکردند. شما فرزندان پیامبران هستید و به این سبب داران پیمان که خدا با اجداد شما بست حیثه دارید. چنان که خدا به ابراهیم فرمود از نسل تو تمام اقوام روی زمین برکت خواهنی یفت. هنگام که خدا بنده خود ایسا را مقرر کرد او را پیش از همه پیش شما فرستاد تا شما را از راهای شرارت آمیزتان برگرداند و به این وسیله شما را برکت دهد. هنوز سخنان ایشان با قام بپایان نرسیده بود که فرمانده محافظین خانه خدا و پیروان فرقه صدوخی بر سر آنان ریختند. اما بسیاری از کسان که آن پیام را شنیده بودند ایمان آوردند و تعداد مردان ایشان تقریبا به پنج هزار نفر رسید. خب البته باید در نظر داشته باشیم که علاوه بر مردان ایماندار زن و جوانان ایماندار هم جوزوی کلیسا بودند. به این ترتیب کلیسا با سرعت عجیب رشت میکد و باید سی جلال خداوند میگردید. آمین. خدا را شکر میکنیم که کلیسای او رشت میکنه و سرعت پیدا میکنه. خدا را بازم شکر و جلال باد به خاطر کلیسایش در افغانستان. جای شگرگزاری است که کلیسای مسی را سارا سر افغانستان وجود دارد و خدا را بازندگیشان جلال میدند. آمین. شنمده گرامی که همین لحظه صدای ما را از رادیو صدای زندگی میشنوید. ارتباط شما با ایسای مسی و کلیسای او چی گونه است؟ خب اگر شما ایسای مسی را منحس نجات دهندی خود میشناسید. شما اوزو کلیسای او استید. شما از تمام برکات سماوی برخوردار استید. اما اگر مسی در قلب شما نیست و او را منحس نجات دهندی خود نمی شناسید. از تمام برکاتی که به کلیسای مسی تعلق دارد کاملا ببهر استید. مسی که بخاطر گناه شما مرد و دفن شد و در روز سیوم پیروز مندانه قیام کد و سر کلیسا است میخواهد که شما را از آتش عبدی جهنم نجات بده و به شما آرامش و امنیت بده. آیا بیتر نیست که امیال به گناهتان پشت کنین و به ایسای مسی روجو کنین؟ در ایسای مسی عبدیت است. آیا نمی خواهید که عبدیت را با خدا سپری کنین؟ در ایسای مسی اتمینان است. زندگی عبدی است. بله. شناندههای هرچومند. با امید ای که ایسا مرکز زندگیتان باشه برنامه این حوبت خود در اینجا بپایان میبریم. برکات ایسای مسی دوست و یاورتان باد.