29 minutes
1 June 2013
Step into a world where everyday life, hunger, memory and regret intertwine, drawing us from a simple greeting into the deeper currents of human experience. We move from the scent of food and family scenes to a chance reunion by the river, where a calm evening gives way to a painful confession about love, jealousy and irreversible choices. Through the tale of Shazia, Qadoos and a friendship strained by guilt, we witness how a single act can shatter lives and linger in the conscience. We close by reflecting on faith, urging one another towards spiritual growth, purity and a life shaped by purpose and grace.
Transcribed by AI
از هر گل برگه تقدیم کننده صدای زندگی شنمدههای گرامی و بهشبههای برنامه از هر گل برگه آرزو میبریم سلامهای باسفای ما را علک فرمائین اینک روزنی برنامه اینوبت خدا با آرزوی ای که با خانواده هایتان خوش و آسو درخاطر باشین میگوشاییم بله برنامه اینوبته با این مطالب آزین بسته ایم از پشت پنجره داستان کتا تخلیص از نیکنده ایش نان روزانه نان روزانه نان روزانه روزانه نان روزانه موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی اپنی زهنان اصلا امیدوار اشاره شانسی شانسی درست زن زن زن زن زن زن زن زن زن زن میتوند ترفیس ترفیس هستون ترفیس هستون ترفیس هستون ترفیس هستون ترفیس هستون ترفیس حقد اسوار توی نگاه ... ... چون به قنات بخش پرایم نداد از جایم برخستم و درحرکت شدم با برخستن من تعداد زیاد از مقصها نیست پروگندشدند نزیکیهای چاشت بود از نزدیک کافی کریم میگذشتم بوی پلاو اشتهایمرا تحریک کرد دستم را در جبم کردم دیدم سی افغانی بش نیست پولی یک خورک نان را پوره نمی کند ناچار راه خانه را در پیش گرفتم نزدیک خانه که رسیدم دیدم میرویس و سبور با هم تشلوازی میکند با آمدن من آنها گریختند بدرون خانه چون هر وقت اگر من آنها را در تشلوازی گیر میکردم گوش هایشان را مالش میدادم بیادم هست یک روز که نزدیکیهای اصر بود در کوچه با بچهها همین بازی را داشتم که پدرم همراه در مسجد آمد و خوب جزای من داد این روز هم گذشت از خودت نموس نداری بی غیرت بی وجدان یک دفع باش که آقایم بیاید دانت پاره میکند او موش مرده سرمت اومد میکنی مالت روش کن همسایه تا دز نگی این سر و صدا باعث شد تا من به بیرون بروم و ببینم که گفت چیست تاهر و فضل همسایههای دورتر از ما با هم درگیر شده بودند تاهر میگفت فضل از سر دیوار طرف خوهرش اشاره کرده اما فضل میگفت او تومت میکند من آن دورا آرام ساختم و میخواستم دوباره برگردم به خانه که صدای تقریبا آشنایی من را به صوه خود خوند مالم صاحب کجا میری؟ همون جا باش که ببینم ات اوه نیمت جان نیمت جان تو استی منده نباشی بعد از دیر وقتا میبینم ات در اینقدر وقتا کجا بودی؟ نیمت گفت گپا زیاد است در این سر کوچه نمی شه بیا که بریم لب دریا امون جا آوای خوب است سبز است کسا کنیم مذا میتن آفتاب تصمیم داشت آهست آهست برود به استقبال شب در پهلوی دریا بستر کوچه که از سبزهای خود رو منظره زیبایی به دریا بخشیده بود با نیمت یک جا رفتیم در گوشه نشستیم و متوجه این زیبایی دلپذیر شدیم کودکان در لب دریا نشسته بودند و از ریک خانه گچی میصاختند آب دریا آنقدر زیاد نبود نیمت هم سنفی دوران اینکه مکتب من بود بعد از اینکه مکتب را خلاس کردیم دیگر نفهمیدم کجا رفت اینکه بعد سه سال او را میدیدم از اینجا و آینجا حرف سد و از گرفتاری هایش یاد کرد راستی او هم قدوس قلندر را میشناخت بلاخره گپ آمد سر قدوس دیدم با یاد کردن این موضوع چهره نیمت دیگر گن شد و چشمانش به سوی دریا را کشید من او را دوباره به خدا وردم و خواستم اگر در این مورد چیزی میداند برایم قصه کند از تی دل آخ کشید از جایش برخواست رفت به طرف دریا کمه آب برویش زد و آمد دوباره به جایش نشست از ظاهرش پیدا بود که یاد آوری این موضوع باعث ایجاد توفان در دلش شده هست چند قطره عشق از چشمهایش لغزید و با گلوی بخس کرده گفت جمیل جان نزدیک شام هست آله بریم که آوا تاریک میشه گفتم بخی که بریم آن شب خانمم کچالو قرمه با پلاو پخته کرده بود خوب شکم سیر خوردیم و دقایق با هم شطرنج بازی کردیم من فکر میکردم نیمت باید قلندر نمی خواهد چیزی بگوید به پیالهش چای ریختم و باز به یادشا وردم او دید که من زیاد اصرار دارم ناچار شد تا این معاملای ذهن مرا حل بسازد مگست را از رویش دور کرد و رو به من گفت نمی دانم از کجا شروع کنم یاد آوری این موضوع مرا رنج میته ایتا احساس میکنم که مرد و نامرد پیدا نمی شد گفتم نیمت جان تو یک بار قصه کن باز مرد و نامرد مانون میشد پس نیمت گفت آن روز باد دلپذیری میوزید شازیه سبد خمید را سرشانهش گذاشته بود و به طرف نانوائی روان بود موهایش از زیر چادرش میرون شده بود و در دست باد پرایشان میشد مرد جوان میشود مثل گل که تازه بهش گفت زیبا میشود از پهلویش که گذاشتم سستی و رخوت عجیبه تنم را فرا گرفت دلم را بدل شیر بسته کردم و آهسته برایش گفتم شازیه جان تو کلان شدی چرا در سرکا روی لچ میگردی او لپخند زد و دیگر چیز نگافت و به راهش ادامه داد من به خاطره گفتم چادر به پوشت که تصمیم داشتم از او طلبگاری نمایم اگر کسی به چشم بد به او میدید حسادت مرا برمی انگخت روزها به همین منوال میگذاشت و من هر روز بیشتر از پیش به شازیه علاقمند میشدم به کارهایم کم تر رسیدگی میکردم همه کارم شده بود دنبال کردن شازیه خودم هم نمی دانم چیگونه درفتار او شدم چند بار تصمیم گرفتم تا دیر نشده باید به هر طریق پیامم را برایش برسانم و برایش بگویم دوستش دارم اما جرعت نکردم از صرف دیگر اگر کسی در کوچه از این راست خبر میشد تشت رسوایی ما از باون میافتاد و کار دیگر هم مشکل میشد من در جسد و جوی یک فرصت مناسب بودم تا شازیه را از موضوع آگاه نمایم اما به خبر از این که کسی دیگر در کمین است و او را از دستم میرو باید پدر شازیه یک تعمیر نو آباد کرده بود کارش تمام شده بود فقط نسب کلکینها مانده بود صدای تقطق چکش نجار هر روز از حولی آنها به گوش میرسید قدوس همراه پدرش کار نجاری خانهها را به دوش داشتند یک روز که ساعت از ده گذشته بود و اوا هم آنقدر گرم نبود من به منزل بالا بر آمدم و از پشت پنجره دهلیز به جسد و جوی شازیه پرداختم چشمانم سرگردان این طرف و آن طرف او را میپالید هرگاه دلم بحانه دیدار او را میگرفت میآمدم از پنجره منزل دوم به حولی آنها نگاه میکردم و شازیه را میدیدم که باگی سوانباز و موهای پاشان این طرف و آن طرف میرود و به دل من آتش میزند اما آن روز با کمال ناباوری چیزی را دیدم که هرگز فراموشم نمی شود و هرگاه به یادم میآید درون قلبم آتش میگیرد و سر تا پایم را میسوزند قدوس در لبه ارسی نشسته بود و چوبهای کوچک را عرمی کرد در همین وقت شازیه با پیاله پر از آب به قدوس نزدیک شد نمی دانم چگونه بگویم خلاف انتظار من قدوس پس از آن که کم آب را نوشید بقیه اش را بیخن شازیه ریخت او از جا تکان خورد اندک دور رفت و بعد با اشوه خاص دوباره آمد تا پیاله را از دست قدوس پیگیرد قدوس پیاله را پیش کرد تا او از دستش میگیرد اما بانه رنگ خاص پیاله را پس کشید و از مچ شازیه محکم گرفت و بر پشت دستش چند بوسن سار کرد دستان سپید او در روشنی آفتاب میدرخشیدند پس از آن قدوس او را با خود به خانه دیگری برد و از چشمان من پنهان شدند دست وجود من تضعیف شد و دیگر تحمل دیدن نداشتم ندانستم چه شد ساعت یک پس از چاشت بود که مادرم همرا با خوهر کوچکم بالای سرم نشسته بودند و خوهر کوچکم پاهایم را میمولید فردای آن روز که حالم کمه بهتر شد تصمیم گرفتم به هر صورت باید ترتیب کار را بدهم و قدوس را از سر را هم بردارم از ولگردان و سطنگان کوچه را پیدا کردم برای هر کدامشان چرس خریدم و مقدار پول هم برایشان دادم و بعد گفتم باید قدوس در ظرف دو روز از کوچه ما گم شود آنها بمن وعده سپردن که حتما این کار را عملی خواهند کرد من از اعتبار خوب نزد آنان برخوردار بودم امروز هم نمی دانم با قدوس چی کار کردن که این توشد او یک هفته گم بود پس از پرس و پال زیاد او را از باغ آج اسلام پیدا کردند نزدیکه موردن بود پدر موی سفیدش دو روز بعد از گم شدن قدوس سکته کرده بود دارو و دوا هم فایده نکرد پدر شازی هم بخاطر بدنامی حولی را فروخت و از این شهر رفت امروز من از نامرد ترین آدمها استم من نمی بخشم میدانستم شازی قدوس را دوست داشت و به من نمی رسید من کار کردم که او را برای همیشه از دست دادم و زندگی یک انسان دیگر را نیست تباه کردم موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی سرود زیبایی بود امیدوارم که دوستای شنونده ما هم از شنوندن این سرود برکت گرفته باشن بله سرود بسیار مقبول بود شنوندهای گرامی شما برنامه از هر گل برگره از رادیو صدای زندگی میشنوید اگر میخواهید که همراه ما بتماث شوید میتوانید از طریق شماره تلفون سفر سفر یک پنج صدو چهلو یک پنج صدو پینجا هفتا دو یک سو یک همراه ما ارتباط بگیرید خوب شنوندهای عزیز خوب شنوندهای عزیز آله بخش قضای روزانه فرا رسیده بله مورال جان بخش قضای روحانی بله دوستهای گرامی در برنامه گذاشته هم ما در مورد تقدیس که یکی از مذایه نجات هست گفت زدیم در این برنامه باز هم صحبت خوده در این باره ادامه میکنیم و ببینیم که سهم خود ما در تقدیس شدن ما چی هست گفتیم که وقتی یک نفر به مسیح ایمان میآره باید روز با روز به خدا نزدیک شوه در تقدیس تدریجی ایماندار باید در زندگی روزمره خود از گناه دوری کنه و مدتی اراده خدا باشه باید توجه داشته باشیم که وقت از گناه دوری میکنیم و مدتی خدا هستیم توره از جانب خدا برکت میآبیم که کم بوده در زندگی خود نمی بینیم در زندگی روزمره خود از گناه دوری میکنن اراده خدا را به جا میآرن بخوبی از این واقعت با خبر هستن که تحت اراده خدا زیستن برکات زیاده با امراد دارد در دعاتیق میبینیم که افراد خود و خانه خدا را تقدیس میکدن اونا برای تقدیس کدن معبت باید چیزای بد و ناپاکه از اونجا خارج میکدن بله اصولا انچی که به خدا تعلق داره باید پاک و مقدس باشه وقتی در باره تقدیس تدریجی ایماندار سخن میگیم باید به این نکته مهم توجود داشته باشیم که خدا از ما انتظار داره که عملا پاک باشیم و خدا وقف اون رو مهم در رساله رومیان خطاب ایماندارا چونی نوشته شده هیچیک از اعضای بدن خود را در اختیار گناه قرار ندهد تا برای مقاصد شریرانه با کار رود بلکه خود را به خدا تسلیم نمایید و مانند کسان که از مرک به زندگی بازگشتند تمام وجود خود را در اختیار او بگذارید تا اعضای شما برای مقاصد نیکو بکار رود پولیس رسول به کلیسای تسالونیکان نوشد خواست خدا این از که شما پاک باشید و از روابط جنسی غیرمشرو بپرحیزید در آیه یازدهام فصل ششم اول قرانتیان میبینیم که پولیس به مصیان شهر قرانتوس چونین میگه و بعضی از شما چونین بودید ولی اکنون از گناهان خود پاک شده اید و جزو مقدسین خدا گشته و به نام ایسای مصی خداوند و روح خدای ما کاملا نیک محصوب شده اید بله خدا شخص را که به مصی ایمان میاره از گناه پاک میکنه و مقدس مشماره انگا لازم است که او با کمک خدا از هر گناه دوری کنه و عملا زندگی پاک داشته باشه بر اساس دوم قرانتیان فصل ثیوام آیت عشده هم ما ایماندارا به مصی رفتر رفتر در جلال روزوزون به شکل و تبدیل میشویم پس هدف مایی از که روز بر روز بیشتر شبیه ایسای مصی شویم به ترتیب قدوسیت در زندگی مصیحیان باید روز بیشتر شبیه از قابل پیشرفت و ترقید پتروس رسول در رساله دوم خود ما مصیه را تشویق میکنه که در فیض و معرفت خداوند و منجی ماییسای مصی دائم رشت نمو کنیم همچنان رساله عبرانیان از ما میخواه که کوشش کنیم تا با همه مردم با سلح و سازش رفتار کنیم و زندگی ما پاک و منظب باشه زیرا بدون مو از خداوند نخواد دید خوب دوستهای گرامی بیاین ببینیم که رابطه میان سهم خدا و سهم ما در تقدیس چگونه است بسیاری از پیروای مصیح اشتیاغ دارن که مشارکت خوب و سمیمانه با خدا داشته باشن و وقت یک نفر چونین مشارکت با خدا داره میگن زندگی او پاک و مقدس است برای داشتن مشارکت خوب و سمیمانه با خدا هر فرد مصیح باید را درک کنه که او به وسیلی خدا تقدیس شده بادر که این واقعیت ایماندار به مصیح میتونه با اکمینان خاطر تمام وجودش در اختیار خدا قرار بته و عملن زندگی پاک و مقدس داشته باشه از آنجای که خون ایسای مصیح بخاطر گناه ما ریخته شده و پس از مرک دوباره زنده شده با تکیه بر او و کاری که او انجام داده میتونیم خدا پاکی و قدوستیت در این جهان زندگی کنیم باید باید داشته باشیم که خدا تمام نیازهای ما را در ایسای مصیح فرام نموده تا استریکل بتانیم زندگی پاک و خداپسندانی داشته باشیم در سال دوم پتریس فصل اول دایات دو و سه چونین میخانیم در حال که شناخت شما از خدا و ایسای مصیح خداون زیادتر میشود فیض و آرامش شما نیز افزون گردد قدرت الهی آنچه را که ما برای زندگی و خدا نیاز داریم بما بخشیده است تا ما بتوانیم کسی که ما را خونده است تا در جلال و عظمتش سهیم شویم بهتر بشناسیم شناندههای عزیز آیا گاهه در مورد ازی که زندگی پاک و مقدس داشته باشین فکر کردین؟ برایی که شما زندگی پاک و مقدس داشته باشین یک راه و طریق وجود داره ای راه و طریق ایسای مسیه است اگر شما از ایسای مسیه بخواین که کنترول کننده زندگی روزمره شما باشه شما میتونین که با ایمان زندگی پاک و مقدس در ایسای مسیه تجربه کنین بله خب شناندههای گرامی با امید ای که زندگی پاک و تقدیس شده در ایسای مسیه داشته باشین برنامه ای نوبت خود در اینجا به پایان میبریم تا برنامه آینده خداوند شما را در پناه خود داشته باشه