Hunter

  29 minutes

  6 April 2013

Download

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

PYM JBZ شنمده های گرامی و پیشبه های برنامه اصرگل برگه آرزو میبریم سلام های گرم و باسفه های ما را علیق فرمایید آرزو مندیم تمانیات نیک ما را بپذیرین اینک روزنه برنامه اینوبد خود با آرزوی ای که با خانواده تان خوش و آسود خاطر باشین میگوشاییم و در حاله که حضور هر یکی تانه با برنامه حاضر خیرمقدم میگیم فرارده های برنامه ازهرگل برگ را به معرفی منشینیم بله برنامه اینوبده با اینمطالب رنگین ساخته ایم شکارچی داستان کتا تخلیص از نکندش شیر نان روزنه و موسیقی روز با آخر رسیده بود همه مشغول جمعوری انوال خود در بازار کانتینری بودند داکتر نیز مال را به گدام تسلیم نمود به خانه اش که در کنار راست دریای دنی پرموقیت داشت رسید اوا تاریک و باران به شدت میبارید تازیانه باد بیرحمانه بر روی درختان بیبرگبار فرود میامد داکتر از کار خسته و کفته برگشته بود حوصله نشستن را نداشت به جای خواب دراز کشید با وجود خستگی زیاد خواب به چشمانش راه نیافت ماننده همیشه از جایش بلند شد چراغ را روشن کرد در آینه قدنما خود را تماشا کرد چهرش به نظرش عجیب آمد خوب به آینه نزدیک شد به روی خود دست کشید و چون و چروک چهرش را باز نمود باز رها کد چندین بار این کار را تکرار کرد بی سمر بود داکتر به مراتب از سنش پیر تر معلوم می شد با خود گفت که من آنقدرها سال خوردن نیستم و آدم های همسن و سال من هنوز جوانند صورت مرا ببین باز به خود دلداری داد و گفت نه گب در چین و چروک نیست گب در سر سفید نیست گب در قلب است گب در انرژی و نیروست یک بار دیگر چهرش را ورنداز کرد به یادش آمد که آنقدر جوان هم نیست نو پادشاهی را پشت سر گذاشت و گرم و سرد روزگار را بسیار چشیده با روزهای خوش را سپری کرده وقتها جنگ نبود مردم آرام بودند کسی مجبور نبود که آواره و سرگردان دور از یار و دیار به سر برد وله او بخور نمیرم نداشت آه این سالهای وپسین است که هر روزش چون خیامت می گذرت پدر آدم را پیر می کند دوباره به جایش دراز کشید غرق در رویا بود که ناگاه صدای پرندگان حواستش را پرد کرد داکتر به طرف پنجره رفت پرده ها را اقب زد باران آرام شده بود به آسمان نگاه کرد با وجود تاریکی تشخیص داد که خیلی مرغابی ها در یک قطار منظم به صوی نمعلومه در پروازند و این منظره داکتر را به یاد گلاب شکارچی انداخت که چیگونه بیسبرانه چون این لحظات را انتظار می کشی و چشمانش از آسمان کنده نمی شد تا سید را در آسمان بیبیند یا صدایش را بشنود حیله به کار برد سید را شکار کند یاد ان روزهایی که هر دو به شکار می رفتند بخیر آخرین باره که گلاب را دیده بود در کابل بود آن سالهایی که کابل پر از برف می بود و مردم می گفتند که کابل بیزر باشد بی برف نی آن سالهایی که از کوچه خرابات صدای زمزمه موسیقی و آواز بر می خواست یکی با آرمونیه سر می داد زندگی در گردنم بار گران بیشنیست و دیگر خزن هنگیز می سرائید رفتی زبرم نالان ای دوست خدا حافظ آن روز هنگام زور آفتاب بعد از چند روز برف باری اشعای زرین خود را سخاوت مندانن سار می کرد و گرمی متبای آفتاب و وزش ملاعم نسیم روح را نوازش می داد تا بیدن اشعای خرشی در برف تشاشوه خاص داشت داکتر در صحن کلینیک بر آمده بود تا از آفتاب و برف که حالت رویای را به وجود آورده بودند لذت ببرد در جاده مقابل صرف یکان یکان تکسی دیده می شد سمت مقابل چمن حضوری ساحه جشن تپه مرنجان همه یکسان صفه تلایی به نظر می آمدند عبور و مرور کم و صرف از جانب دروازه لاهوری دو سی زن کفله را در آغوش گرفته به صحبه نامعلومه در حرکت بودند در کلینیک مراجعی نبود فرصت خوبی بود و داکتر داشت از آوای تازه برف و آفتاب زمستان لذت می بود از سرک مقابل پل محمود خان سرباز افتان و خیزان به هزار مشکل در برف راه می پیمود نزدیک و نزدیکتر می شد و به محض رسیدن پیش داکتر آماده باشده سلامی زد و از جیب پتلون رنگ رو رفته خود کاغذ قاط قاط شده را بیرون به داکتر داده گفت که این کاغذ را یک سرباز زخمی به من داد دین کرد که اینجا برسانم بیدونین که منتظر جواب باشد به عقب برگشت داکتر چنان غرق تماشای برف آفتاب و طبیعت زیبای کابل نازنین بود که گوی اصلن از آمدن سرباز و گرفتن کاغذ خبری ندارد بعد از لحظات با صدای طفلی که در بغل مادرش بود و از راه عبور می کردن تکان خرده متوجه شد که در دستش کاغذ است آن رو باز کرد که نوشته شده بود با دیدن نام گلاب ناگاه تمام افکارش پارشد بسای دور های دور خاطرات دوران کودکی و جوانی به یاد قریه و زادگاه خود افتاد یاد اشامد که گلاب هم سن و سالش بود رفیق بازیش در توب دنده و غرسه بود و در استخان گمکان و چشم پتکان سرامد همه در چارمغز بازی همیشه می باخت پدر گلاب شکارچی ماهر بود نیتوانست مرغابی کلنگ لک لک و سایر پرندگان را در هوا شکار کند و میخواست که پسرش نیست شکارچی شود وقتی که گلاب را در مکتب شامل کردند پدرش ارزو داد کرد که من تنها استم پسرم بازوی من است او را معاف کنید واسطه کرد یک مرغ کلنگی رش ورد داد و آدم های سایبر و سوخ را ننز معلم و سرمعلم فرستاد به نتیجه بود گب به حاکم قرودخای رسید تا گلاب را معاف کردند گلاب قد متوسط هیکل درشت چانه بزرگ ابروه پر موهای زرد و چشمان جذاب برنگ سبز داشت اکثران او را جرمن خطاب می کردند و از شنیدن این نام بعدش می آمد و دها بار بخاطر این نام با داکتر و دیگران جنگ کرده بود ولی ساعت نقزشت بود آشتی کرده و مجغوله بازی شده بودند گلاب مثل پدر آرزو داشت تا شکارچی شود بتواند مرغان را در هوا شکار کند تحسین همسالان و بویجه دختر همسایه را برنگی زد برای این که راه و رسم شکار را بیاموزد پدرش او را با خودش به شکار می برد گاه گاه توفنگ دوبست پوپبدار را که پدرش روزهای بارانی با تکه آلوده در تیل سیاه آن را چرپ می کرد به دست گلاب می داد ولی توفنگ دبل را خودش می گرفت با گلاب می گفت او بچه ای توفنگ گرنگ است نی که اوگارت کنه فقط دوبست را بگی که زورت برسه هر روز وقت زیر درخت صفیدار یا در خانگک نور می رفتند می گفت نشان بگیر چخمخ را کش کن ماشه را بکش کنده را در شانت خوب محکم بگیر چشمانت را بسته نکنی فیر کن گلاب روزها دیده بود که پدرش وقت سیدی را می دید چگونه با مهارت خودش را نزدیک صاخت گاه خزیده خزیده و گاه خم خم گاه از پناه بطه ها درخت ها و گاه از جوی پشتا خود را می رسند تا از نزدیک فیر کند و تیرش خطا نرود چند ساله بدین منوال گذشت گلاب قد کشید صدایش غور شد یک شب اواخر زمستان وقت پدر گلاب در پته بالای سندلی جای گرفت لحاف را تا گردن خود کش نموده گفت گلاب میدانی؟ به اصابه دیقانی زمستان خلاس شده چلی خشک چلی تر به من گذشت الا دامن هست مردم می گویند یا دامن دامن برف می آید یا دامن دامن کنچشک بعد خود جوت هست از فردا شکار پیدا می شود شکاری ها به نور می روند دامشان ها به دام جای تو هم شکر کلان شده ای به نور برو من دیگر حوثله ندارم بسست بسیار شکار کردم گرچه این شوق من هنوز زنده هست ولی من دیگر پیش شدم چشمانم خوب کار نمی کند تاب خنوکی را ندارم آل خودت مرد خود شده ای چراغ تیلی بلبل می سخت دود غلیزه از آن بر می خواست گلاب به طرف رف رفت و چراغ را با پاف خاموش کرد آی جان من خدوند را متبرک بخان نام خود دوست و را از دل و همچان بخان آی جان من خدوند را متبرک بخان جمعیه جمعیه سانهای اون را فراموش نکن کمیا مرزد گناهان تو را هرچی بود مرز ها مرز هایت را شفا بخشد و عیار بخان مرز هایت را شفا بخشد و عیار بخشد و عیار بخشد که حیات تو را از حابی فدیان می دهد تاج رحمت را پتش بسره تست شان مرز هایت را شفا بخشد و عیار بخشد و عیار بخشد و عیار بخشد کنه دو پر تو را از نیکوی رحمت خود مرز هایت را شفا بخشد و عیار بخشد و عیار بخشد و عیار بخشد مرز هایت را شفا بخشد و عیار بخشد و عیار بخشد و عیار بخشد تا شنیدم من خدا یار من است آفتاب در شب تار من است تا ایان آمد مرا نزد طبیب گفتگو از حال بیمار من است سر بسر اندیشم گلزار گشت این جهان دیدم که گلزار من است نوربینم در زمین و آسمان این حدیث جان بیدار من است غیر نور روی ایسا هیچ نیست در دو عالم آن که دلدار من است گر به نور غیر او رویاورم روی من گوید که این آر من است تاز گفتارش گرفتم من اسر هر کجا بنگر که آسار من است دانه که پروریدم سالها حال میبینم که خروار من است تا گرفتار خدا گردیدم این فلک گویی گرفتار من است میروم اینک پی کار خدا آن خدا هم در پی کار من است تا شدم برگ برانتاک مسیح بارو دیدم که خود بار من است نیست ایسا از خدای خود جدا نیست ایسا از خدای خود جدا زان بگویم که خدا یار من است شما میتونین هم از طریق پوست برما روان کنین و هم از طریق ایمیل توجه کنین به آدرس پوستی ما رادیو صدای زندگی صندوق پوستی 702 GPO لاهور پاکستان بله و اگر به ایمیل دسترسی دارین روشن ات افگان ریدیو دات او آر جی همچنان شما میتونین که از طریق تیلفون همرای ما به تماس شدین ومطلب یا شادت و شیر تانه از طریق تیلفون برما بگوین و ما او را در برنامه بر شما میگنجانیم توجه کنین به نمبر تیلفون ما سفر سفر یک پنیصد و چهل و یک پنیصد و پینجا هفتاد و یک سی و یک خوب دوست های گرامی آل بخش غذای روزانه فرا رسیده بله مرول جان وقت غذای روحانی فرا رسیده بله خوب دوست های میربان در برنامه ای نوبت میخواییم در مورد تولد تازه که خود در اثر نجات به دست میاید مطلب چند خدمت شما اقجویان تقدیم کنیم بله دیگه باید یاد آور شیم که تولد تازه به منی تولد دوباره است اما نه از لحاظ جسمانی بلکه از لحاظ روحانی وقت انسان از مادر تولد میشه و چشم دیگه جهان میگشه تولد اول یا تولد جسمانی است ولی انسان میتونه به وسیل روح القدس دوباره متولد شوه و ای تولد دوم دا حقیقت تولد روحانی است بله دوست های گرامی زمانه که انسان از طریق روح القدس تولد میابه از حیات تازه روحانی بهرمند میشه بیاین ببینیم که کلام خدا دواری تولد تازه چی میفرمایه در سالی تیتوس دا فصل سیوم دا آیات چار و پنج چونین میخوانیم اما هنگامی که مهر و محبت نجاتدهندهی ما خدا آشکار شد او ما را نجات داد اما این نجات بخاطر اعمال نیکوی که ما کردیم نبود بلکه بسبب رحمت او و از راه شست و شوهی بود که به وسیله آن روح القدس بما تولد تازه و زندگی تازه بخشید به یه قسم به اساس کلام خدا نه اعمال ما بلکه رحمت خدا سبب شد تا نجات بیا بیم و روح القدس بما تولد تازه و حیات تازه بخشه خب سوال مترمیشه که چرا تولد تازه پر انسان ضروری است یکی از دلائل ضروری بودن تولد تازه ای است که انسان به ایک تحول روحانی نیاز داره احتیاش داره به ایک نجات تازه و نو منتقل شوه وقت حضرت آدم که سرکرده بشریت بود گناه کد گناه به نجات انسانی سرائط نمود از او ببد هر انسان که به دنیا می آیه چون از نجات حضرت آدم است دارای ذات یا طبیعت گناه آلود است و در محکومیت به سر می بره به ای ترتیب می بینیم که انسان احتیاش داره از نجات گناه آلود و سقود کدهی حضرت آدم خارج شوه و وارد نجات تازه شوه می دانیم که گناه محکومیت بر انسان به همراه آورد اما باید در نظر داشته باشیم که انسان با ميل و رغبت و ارادی خود به دنیا نمی آیه و با ميل و رغبت خود وارد نجات آدم نمی شه خوشبختانه خدای محربان چاری بر این مشکل انسان فراهم نموده تا انسان محکوم بتانه از نجات حضرت آدم خارج شوه و به نجات تازه منتقل شوه بله به اساس کلام خدا ایسای مسیه بخاطر گناه بشر مورد و بعد از مرگ دوباره زنده شد کسایی که از راه ایمان ایسای مسیه زنده را در قلب و زندگی خود دریافت می کنن از نجات سقود کده و گناه آلود حضرت آدم خارج می شن و به نجات تازه منتقل می شن که سرکردهش هست ایسای مسیه کلام خدا می فرمایه امان طور که همه آدمیان بخاطر همبستگی با آدم می میرند تمام کسان که در پیوستگی با مسیه هستند زنده خواهند شد بله دلیل دیگه که در مورد ضروری بودن تولد تازه وجود داره ایست که انسان به حیات روحانی نیاز داره می فهمیم که انسان بخاطر گناه جدا از خدا و در مرگ روحانی بسر می بره و فقط توسط ایسای مسیه که سرچشمه حیات هست می تانه از حیات روحانی بهرمند شده به اساس رساله افسسیان می بینیم که انسان در اثر اتحاد با مسیه از مرگ روحانی به حیات روحانی منتقل می شه بیاین که کلام خدا دیگه زمینه چی می گه رساله افسسیان فصل دوم آیات اول چهارم و پنجمه بخانیم و ببینیم که در مورد چی می گه بعیلت خطایا و گناهان خود مرده بودید اما خدا آنقدر در رحمت و بخشایش سرعتمن و در محبتش نسبت به ما کریم است که اگرچه بعیلت خطاهای خود مرده بودیم مارا با مسیه زندگردانید از راه فیض خدا است که شما نجات یفته اید بله یکی از دلائلی که در مورد ضروری بودن تولد تازه می توان ذکر کد ای است که انسان برای رسیدن به آسمان باید نامش در دفتر حیات نوشته شده باشه نام چی اشخاص در دفتر حیات نوشته شده کسایی که توسط ایمان به مسیه تولد تازه یفتند در کتاب مکاشفه در فصل بیستم در آیت پانزده می بینیم که در آینده تمام کسایی که نامشان در دفتر حیات نوشتن نشده به دریاچه آتش انداخته خواد شدن دوستهای گرامی دلیل دیگه که در مورد ضروری بودن تولد تازه وجود داره ای است که بیدون ای تولد انسان نمی تانه پادشایی خدا را ببینه در فصل ثوم انجل یوهننا مسیه به طور واضعی ای واقعیت را به نقودی موز که یک آلم روحانی بود بیان نمود ایسا به رو گفت به یقین بدان تا شخص از نو تولد نیابد نمی تااند پادشایی خدا را ببیند وقتی نقودی موز ای مطلب شونید فکر کرد که ایسا در باره تولد دوباره جسمانی با او گرم می زند نقودی موز چونین گفت چطور ممکن است شخص سال خوردهی از نو متولد شود آیا می تااند باز به رحم مادر خود برگردد و دوباره تولد یابد؟ ایسا به نقودی موز گفت به یقین بدان که هیچ کس نمی تااند به پادشایی خدا وارد شود مگران که از آب و روح تولد یابد خب دوستهای گرامی شما در مورد چی پکر می کنین؟ آیا می خواین که تولد تازه را تجربه کنین؟ اگر شما زندگی تانبه ایسای مسیب سپارین و از راه ایمان در یافت کنین بدانین که شما تولد تازه یافتین خب شنونده ازیز ای بود برنامه این نوبت که پشکش شما شد تا برنامه آینده که باز هم در امی ساعت در خدمت شما خواهیم بود تمام شما ازیزارا به خدای که مارا دوست داره می سپاریم