The tears of a tree

  29 minutes

  23 February 2013

Step into a restless night where we drift between memory and survival, following a voice shaped by war, loss and displacement from Afghanistan. We trace a life confined to a cramped room, heavy with smoke and regret, where the crushing of cans and the sound of dry leaves underfoot become small acts of control against a suffocating world. Along the way, we confront a search for a lost father, the pull of childhood shaped by conflict, and the quiet despair of a generation offered tobacco and guns instead of hope. As trains pass and strangers blur by, we hold onto fragments of identity, questioning what remains when home, family, and meaning slip away.

Download

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

PYM JBZ شرمده‌های پاکتینت خوده باری دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم می‌کنیم. امیدواریم تمانیات نیک دستندرکارای برنامه از هر گل برگره پذیراشوییم. تمنامی بریم سلام‌های مهرفضوی ما که اینکاس از محبت خالصانی ما نسبت به شماست، گرمایی باشه بر لحظه‌های شما. امیدواریم لحظات را که با برنامه تان هستین با خوشی و مسئلت تمام آمخته باشه. بله، خب آقای شاید بیاین پای معرفی اینوبت برنامه از هر گل برگه بنشینیم تا لحظه‌های شادافرین برای شننداه ما باشه. خب، عزیز شننداه کرامی، برنامه اینوبت از هر گل برگره با این مطالب زیند بخشیده ایم. گیریه‌های درخت داستان کتا تخلیص از نکنده ایش. شهر نان روزانه و موسیقی دارم. نام من شب است. نام من برگ است. نام من دود است. نام من تنباکو است. نام من راه رفتن بر سر برگهای خشک و نمزدهی پاییزی است. نام من فشردن و مچاله کردن قطیهای نازوک آبجاو است. نمی بینی که روی صورتم با خط دروشت نوشته شدند. نام من راه کشنده است. نه، من در این ده یازده سال انقدر این تنباکوی تلخ را در کاغذ پیچیدم و دود کردم که من پرس. نگاه کن، او چقدر لاغر شده است. شکمش به پاشتش چسبیده است. تا فردا می‌میرد و من میرم دیگری را می‌خرم. خورا کم است. روی پاکتش نوشته اند. نامش را کشنده است. در فروشگاه‌ها این داروی رهای بخش را به قیمت بلند می‌فروشند. در مغازه‌ها مرگ می‌فروشند. عجیب دنیاهی. باب علماس؟ شاید حالا استخوانهایت هم پوسیده باشند. نه، گمان نمی کنم. شاید استخوانهایت را بردند. در فابریکت‌ها از آن استفاده‌های دیگری بکنند. شاید همین حالا گردهای تو در بدن یکی از آدمهای نوت ساله این دیار باشد. کس چی می‌داند؟ باب علماس. شب حولناکه است. به نظرم می‌اید امشت بیشتر از شبهای دیگر حولناکه است. نه آرام و بیقرار هستم. نمی توانم با چیز کنار بیایم. نه دود، نه آب جاو، و نه چردها و خیالهای خوش. به نظرم می‌اید که این اتاق کوچکم امشت بیشتر تنگتار شده است. یک بستر خواب موندر است و دود زده. پهنویش منقل گاز برای پخت و پز. کنار شیدانی آب و دست چویی و یک چوکی برای نشستن و میز چوکی هم هست. و یک در و یک دریچه و خرت و پرتهای فراوان دیگر زندگی. این اشیا که تنگا تنگ در پهلوی هم افتاده اند، از دلتنگی فریاد می‌زند. از دریچه با کوچه نگاه می‌کنم. سکوت و خاموشی مثل شبهای دیگر. به خیالم می‌اید که دیگر آفتاب تلو نخواد کرد و فردا آغاز قیامت است. به نظرم می‌اید که در بیرون از من همه چیز مرده است. همین حالا مرده است. من هرگز علماس را ندیدم. ترا ندیدم بابا. مادرم می‌گفت علماس سنگ اگرانبهای است که در تاریکی می‌درخشد. اما من هیچ گاه ندیدم. میشد یک بار می‌دیدمش. در این تاریکی می‌درخشید. بیرون هم تاریک است. چراغ‌های خفیف در کوچه نور دلتنکننده پخش می‌کنند. از بیرون بای مرگ برگ‌ها می‌اید و بای گریه درخت‌های برهنه. از تاریکی. از زیر پوست گندیده شب. دلم می‌خواد پرون بیرون. روی برگ‌های خوشگیده و نمزده قدم بزنم. برگ‌های زرد. برگ‌های سرخ. قهوهی. به هر صومات و مبهود سره هم انبار شده اند. گرده هم جم شده اند. شاید می‌اندشند که چی دونه دوباره سبس شوند. به خیال هم می‌اید که آنها می‌خواند کار کنند تا دوباره سبس شوند. برگ‌ها برای میوه‌ها بودند. میوه‌ها رسیدند. میوه‌ها را بردند. برگ‌ها مندند و شاخه‌های برهنهی درخت‌ها. می‌خوام صدای شرشر پامل شدن برگ‌ها را بشنوم. برگ‌ها برای این بازی پی بردند. برای گریه درخت‌ها. صدای شرشر پامل شدن برگ‌ها خوشم می‌اید. نمیدانم چرا. انگار صدای شرشر برگ‌ها و لحل شدن آنها بمن چیز می‌گویند. بمن چیز را راز را انتقال می‌دهند. کاش من هم مانند آن جوانک پلاستیکی بودم. عقب شیشه خوشبختی و لباس‌های گران قیمت بردند. همیشه که از روبروی این مغازه می‌گذرم. دلم می‌شود شیشه‌های این مغازه را بشکنم. نه بخاطر سرقت مال مغازه بلکه یک تمایل و اتشی را برای شکستن شیشه‌های این مغازه در خودم می‌افتم. جوانک آرام و آسوده آن سوی شیشه استاده بود.‌ها، همیشه از آن سوی شیشه‌ها به سوی کسانه، به چشمهای کسانه می‌نگریست که با حسرت به او و لباس‌های او نگاه می‌کردند و می‌گذشتند. نه پاییزه داشته نراز و نیازه با الماسه گمشدهش و نه بای مرگ برگها و گریه خاموش درختها را در پاییز می‌شنید و نه ناگوزیر بود شب و روز تن با کو در کاغذ بپیچد و دود کند و یا با خشم و غذب در حال قیدندانهایش را به هم بفشارد قطیهای فلیزی آب جاورا طرق طرق کنند مچاله کند. این کار نیز برایم دلچسب و آرامش بخش بود. وقت قطیه را مچاله می‌کردم صدایش صدای گوشخراشش به گوش‌های امخوشهای اند می‌آمد. وقت مچاله اش می‌کردم دلم آرام می‌شد. به خیالم می‌آمد که با این کار اندک باری از دوشم دور می‌شود. و همین طور تهمانده سیکرت را زیر کفشم روی زمین انقدر می‌مالیدم که دیگر از آن اثرم نمی ماند. و با این کار حس می‌کردم که از بار سنگین روی شانه هایم اندک کاسته شده است. درست مننده بار سنگینه که خیال می‌کردم روی دوش آدم‌های این کرای خاکی قرار دارد. همیشه همین طور حس می‌کردم. به نظرم می‌آمد که شش میلیارد آدم کرای بزرگ خاکی ما را بردوش می‌کشند و به سمته می‌برند. حس می‌کردم تاریتی و شب هم روی شانه‌های من سنگینی می‌کنند. سنگینی شب و تاریتی را حس می‌کنم و سنگینی آفتاب را که تا چند ساعتی دیگر از راه می‌رسد و من باید او راه هم بردوش بکشم و از آن سمت به این سمت این برسانم. صدای طرق طرق قطار آهنگ را می‌شندم. صدای ایستادن و صدای دوباره رفتن. دوش مسافران سرگردان با کولبارهایشن. از این سو به آن سو و تلفونهای دستی. بوی تنده عدویه پاکاری تشناب‌ها. بوی سگرت‌های سخت‌ها. بوی تشناب‌ها. و می‌بینم که در هر قدم لکه‌های چرکین سپید رنگ روی سنگ فرش‌ها نقش بستند. ساجق‌های چسبیده و تهو آور. برگ‌ها در اندیشه آنند که میوه‌ها چی شدند. و شاید به این فکر می‌کنند که دوباره سبز شوند. علماز شوند. نه بابا من می‌خواستم ترا پیدا کنم. ترا در سرزمین خودمان گم کردم و به این سرزمین‌ها کشانده شدم. می‌توانی به یاد بیاوری که پس از آن که ترا بردن گرده هایت را قلبت را و شاید هم دیگر عزای سالم بدنت را کشیدند و فروختند. بابا چرا ما اینقدر خوشبخت شدیم و دیگران بدبخت؟ نام تو علماز بود و من علماز زاده به حالا هیچ نام ندارم. آیا احساس می‌کنی که زیر پا کردن برگ‌های خزان چقدر لذت بخش است؟ و مچاله کردن یک قطی خالی آب جه و زیر پامالیدن یک تای سگرت کوچک تا نابود شود؟ آیا مرا، ما را، هزاران تا مرا می‌بینی که بدنبال تو در جست جوی گمشده‌های شاندرین سرزمین‌ها شب و روز تن با کو در کاغذ می‌پیچند و دود می‌کنند؟ راستی از مادرم چیزهای بیاد دارم. مادرم نمیخواست من توفنگ بگیرم. به بچه‌ها، به کودکان، به بچه‌های نوبالغ توفنگ‌های ماشیندار اتومات می‌دادند. کسی که توفنگ می‌گرفت، برایش تن با کو یک کاس آب و نان هم می‌رسید. من چی می‌دانم جنگ بخاطر چی بود و بر سر چی؟ راستم می‌اید که جنگ بود بین ما و آن روست‌های بدتر از مایی دیگر. بحانه ساخته شده بود تا گاه گاه جنگ در بگیرد و ادهه فرستاده شود به جمع رفته‌ها. توفنگ و پول، نه اصلا بگویم پول. توفنگ و جنگ، همه چیز داشتیم، صرف توفنگ‌های پیش رفته نداشتیم. مادر گفت برو، تو برو، بابت را پیدا کن. خوشبختی ما نزده اوست، شاید زنده باشد، شاید بتوانی پیدا کنی، نامش الماس است. هر جا که باشد، خودش تو را صدا می‌زند و می‌گوید من الماسم، من الماس تو هستم. وقت گریه درخت یادم می‌آید، به یاد مادرم می‌افتم. مادرم از سنگ بود، هیچ وقت گریه نکرد. من عشق روی مجه هایش ندیدم. وقت بابا الماس ما گم شد، وقت خوهر کوچکم مورد و وقت برادر کوچکم از این دنیا رفت، مادرم هیچ گریه نکرد. اما از اون روزها، سالها گذشتند. تو صدا نکردی؟ نه، اصلا اینها چی معنی دارند؟ مادر، پدر، خوهر، برادر، امروزتایی‌های ما، هر کس برای خودش کار باید بکند. این مشکل توست، این مشکل من هست. نمی دانم چرا مادرم من را به این جاها فرستاد تا تو را پیدا کنم. اگر می‌جستمت، در همون محل می‌جستمت که ما تو را گم کرده بودیم، اما این مادرم به من گفت تا به این جاها بیایم و تو را جستجو کنم. شنودهای مهربان، قسمت بعدی این داستان را در برنامه آینده خدمت شما پیشلش می‌کنیم. موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر موسیقی دیگر