Land of dreams

  29 minutes

  5 January 2013

Download

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

PYM JBZ شنونده های گرامی و بجبه های برنامه از هر گل برگه آرزو می بریم سلام های بادصفه های ما را علیق فرمایین آرزو منده ایم تمانیات نیک ما را بپذیرین اینک روزنه برنامه اینوبت خود با آرزوی ای که با خانواده هایتان خوش و آسود خاطر باشین میگو شاهیم و در حاله که حضور هر یکی تانه با برنامه حاضر خیرمقدم میگیم فراوردهای برنامه از هر گل برگیره با معارفی منچینیم بله برنامه اینوبت با این مطالب آزین بسته ایم سرزمین رویاها داستان کتا تخلیص از نیکندش شیر نان روزنه و موسیقی موسیقی هوا سوزه سردهی دارد آسمان یک دست صفید شده و خبر از بارش برف میدهد آبران سر و گردن را داخل یخن کرتی و جنپرف رو بردند مرد میان سال با موهای ماش و برنج های گرم میان دست های قرمز شدهش میکند و نزدیک کراچی چار طیره لب لبو میستد پیرمرد لب لب فروش به او لبخند میزند و دندانهای مصنوعیش نمایان میشود پیرمرد کلاه بافتگی سرمهی رنگ به سر دارد دست های سردش را از جیبهای کرتیش بیرون میاورد و مجغول برش لب لبوهای قرمز که تفه گرم از آن با آسمان بلند میشود میگردد شهر بانو نگاه به دور و بر میاندازد و شال گردن پشمی خاکستری رنگش را دور گردنش محکم میکند نگاه به ساعت دستیش میاندازد چیزی به وقت قرارش نمونده است پلاهای سنگی دادسرا را بالا میرود طبقه صبح سمت چپ میپیچد دهلیز های دادسرا بیروبار و پر از ازدهام است شهر بانو میخواهد وارد اتاق بشود که چشمش به همایون میفتد همایون با شانه های خمیده و رنگ روی پریده به اون ازدیک میشود و سلام میکند سلام چی به موقعی آمدی؟ پرونده داخل اتاق قاضی است فکر میکنم که حال ما را داخل خواهد خواست شهر بانو لبخند مهوه مهمان لبهایش میشود نگاه تند و سریع به همایون میکند این همایون دیگر شباحت به همایون آن وقتها ندارد از ذهن شهر بانو میگذرد که این شهزاده سوار بر اسپ سفید حتی قادر نیست سوار قاطر هم بشود شهر بانو برای چند اومین بار نگاه بکیف دستیش که پر از پرونده است میاندازد مکتوب را که مربوط به کار همایون میشود از داخل آن بیرون میکشد روی نیمکت پشت در اتاق منتظر مینیشند تا قاضی آنها را صدا بزند از گذشته ها بیادش می آید آن روز بیادش آمد که سر کشتزار مصروف چیدن بادرنگ و رومی بود که کوکپ صدایش کرد شهر بانو خبرداری همایون از شهر برگشته شهر بانو دست از کار کشید خبر آمدن همایون از شهر بیترین خبری بود که کوکپ میتوانست به او بدهد شهر بانو دست بسرگی سویش کشید رو سری قرمزش را پشت گردن گری زد و موهای بافت شدهش را دو طرف روی سینه انداخت دست روی رخصارش کشید لبهای گوشتالودش را چند بار به هم فشار داد و با آب دهانشان را تازن امود کوکپ با چشم های تیزبینش او را نگاه کرد و دست به روی شکم برامدهش که دیگر چیز به زایمانش نمانده بود کشید و گفت هی پدرش که آشکی بسوزه شهر بانو بیتوجه به کطر و کیانه های کوکپ به سوی کلبه شاندوید او سالها بود که آشق همایون بود از همان وقت که ده دوازده ساله بود همان وقتهایی که با هم در کشتزار کار می کردند همان وقتهایی که همایون چشم در چشم شهر بانو می دوخت و می گفت تو خودت خسته نکن کارت را منم انجام می کنم خانم خانمها همایون فقط سه سال از شهر بانو بزرگتر بود اما با آن قد و بالا بلند و کشیده و شانه های پهن و تن و مند هفت هشت سال از شهر بانو بزرگتر به نظر می آمد از نظر شهر بانو همایون همان شهزاده سوار بر عصب سفید بود که روز می آمد و او را ترک عصبش می نشاند و او را به سرزمین های رویه ها می برد همایون مدت بعد برای رفتن به لیسه آزم شهر شد شهر بانو تحمل زندگی در رستارا بدون همایون نداشت دلش پر می کشید برای شهر و دیدن همایون سال آخر مکتب لیسه بود که همایون به خواستگاری شهر بانو آمد بهترین روز زندگی شهر بانو روز عقدشان بود قرار شد بعد از گزراندن خدمت سربازی آنها با هم عروسی کنند و برون سر خانوا زندگی شاند اما همایون بعد از خدمت دیگر حاضر نشد به رستا برگردد پس شهر بانو همراه با او به شهر آمد آنها یک اتاق را در یک حیات بزرگ اجاره کردند صاحب خانه خودش در دو اتاق بزرگ که پشت هم قرار داشتند زندگی می کرد و باقی اتاقها را به چند زن و شوهر جوان اجاره داده بود آن روزها بهترین روزهای زندگی شهر بانو بود بلاخره رویای زندگی با همایون زیر یک سقف مشترک به حقیقت پیوسته بود وقت پنج سال از شروع زندگی مشترکشان گذاشت و از آمدن بچه خبر نشد نقنق های همایون شروع شد همایون با گفت های نشدار خطاب به شهر بانو چونین می گافت شهر بانو چرا قدر چاق شدی؟ شاید این چاقی تو مانه حامله شدن تو می شد نه که نازا باشی اگر نازا باشی باز اون وقت چی خاک را در سر خود کنیم؟ شهر بانو وسط اتاق می نشست و های های گریه می کرد آسی خانم زن صاحب خانه بود او زن سرد و گرم چشیدهی بود به شهر بانو گفت که شهر بانو اقدر گریه نکو بیا امروز زود به کلیمیک سر گوچه بریم مردم می گن دست خوب داره خدا را چی دیدی؟ شاید درد تو را هم درمان کنم وقت از ماین خانه بیرون شدند چندین ورق ماینه لابراتفار در دست شهر بانو بود شب که همایون به خانه آمد به شام با حوصله موضوع را برای همایون تعریف کرد و ورقهای لابراتفار را به اونشان داد همایون با دیدن ورق لابراتفار گریه به پیشانی انداخت و خطاب به شهر بانو گفت ای داکتر چی قسم داکتر است که برمه هم ماین لابراتفار داده؟ من خب کدام تکلیف ندارم شهر بانو آشقانه به طرفش نگاه کرد دست های همایون را در دست هایش گرفت و با لحن مهربانانه گفت عزیز دلیم من هم امی سوال ازش کدم اما داکتر برم گفت که هم خودت ماینه شوی و هم شوارد الان هم چیز نشده ترا به خدا خلق خودت تنگ نکو یک ماینه است کدام چیز دیگه خب نیست همایون زیر لب با خود غم غم کد و گفت زمانه سرچقه شده آملدار تو نمیشی؟ من خود لابراتوار کنم؟ وقت نتیجه لابراتوار را به متخصص نسایی و ولادی نشان دادن داکتر گفت مشکل از شوار شماست خودت هیچ مشکل برای حمل گرفتن نداری ماینه خانه سر همایون چرخ خورد رنگ از رویش پرید با اصابانیت بروتهایش را جویید کم مونده بود سر داکتر حمله کنه و از گلوی و گرفته او را خفه کند داکتر با خون سردی او را روی چوکیه چرمی سیا رنگ ماینه خانه نشاند و آرام آرام با او صحبت کرد از فردای آن روز همایون مثل مجسمه شده بود نه حرف میزد و نه غذا میخورد این آدمک کوکی راه میرفت نه حرفه نه سخنه صبح ها با اداره میرفت و اسرها هم با خانه بر میگشت شهربانو که طاقت دیدن او را در این وضعیت نداشت مدام گریم میکرد و قربان و صدقه او میشد و با گریم میگفت کاش که میمردم و ترا به این حال نمیدیدم صدقه سرت عزیزم اولاده چی کنیم؟ خود ما چیز گله را سر ننا و بابی خود زدیم که اولاد ما بخوای سر ما بزنه؟ اما همایون به این حرف ها گوش نمیداد و روز بر روز افسرده تر میشد ده سال از ازدواجشان میگذشت تا این که فکر تازهی به ذهن شهربانو رسید و خطاب به همایون گفت همایون آل که قسمت ما نیست که صاحب بچه شبیم بهترین کار ای از که تو به دانشگاه بیدی و به تحصیلت ادامه بیدی به این شکل هم مصروف میشی هم دانشگاه میدی و هم کار میکنی همایون به دانشگاه رفت و آدم مثلکی شد و ترقی هم کرد در همون دوران تحصیل هم پایش لرزید و هم دلش و آشق همسنفی خود شد حدود پانزده سال از ازدواجشان می گذشت که همایون به شهربانو پیشنهاد طلاق داد و به شهربانو چونین گفت میفمی شهربانو من هرچی فکر میکنم من و تو دیگه به درد هم نمیخوریم هرچی باشه تو یک دختر دیهاتی استی و من یک مرد تحصیل کرده ما دیگه حرف مشترک با هم نداریم بهتر از تصم جدا شویم تو دنبال سرنوشت خود برو و منم دنبال سرنوشت خودم خودها را چی دیدی شاید رفتی و ازدواج کردی و صاحب چند تا پسر کاکلزری و چند تا دختر مطلعی شدی دل شهربانو شکست و هزار تکه شد همایون دیگر برا نمیخواست اما شهربانو انوز هم آشق همایون بود بعد از طلاق دوباره برگشت پیش آسیا خانم و در همان یک اتاق زندگی میکرد با خودش عهد کرد درس باید بخواند دپلوم بگیرد و به دانشگاه میرود میخواهم وکیل شوم تا حق و حقوق هیچ آدم پایمال نشود حالا به همه این چیزهایی که آرزو داشت رسیده بود از اتاق قاضی خارج میشوند همایون با بهالی روی نیمکت راه روی دادسرا مینیشند با صدایی که انگار از ته چامی آید میگوید شهر بانو من به تو بد کردم اما بد جور هم تاوانهان را پس دادم فکر میکردم همه زنها مثل تو هستند اما اشتباه میکردم لیلا مثل تو نبود او بخاطر مال و منال زنم شد لیلا همه دار و ندارم را ازم را بود ممنونم که وکالت من را قبول کردی تو وکیل بینزیر هستی برایت آرزو خوشبختی میکنم من را ببخش شهر بانو سر به علامت تایید عرف او تکان میداد یعنی که بخشید امد چرشم های همایون پر از عشق میشود شهر بانو دست روی شکمش میکشد او وارد پنجومین مایی حاملگی شده و کم کم شکمش دارد بالا میاید همسرش وکیل یک دادگستری و یکی از استادان زمان تحصیلش هست شهر بانو همه اشقش را نساره او کردند موسیقی خوشباشید که مسیح آمد نجات همه دنیا خوشباشید که مسیح آمد نجات همه دنیا بپای شانگف تاره هم به خدا را کردم بپای شانگف تاره هم به خدا را کردم موسیقی آن مسیح مهربانه چو حیات بخشیدو جانه آن مسیح مهربانه چو حیات بخشیدو جانه ترکو کرد همه جلالش هم در شرس برده صبانه موسیقی نخوز زاده ی ملاه ندانست سرار ماله نخوز زاده ی ملاه ندانست سرار ماله گشت مجهست هم مثل آدم دور از عقل و هم بیانم موسیقی کرد محبت این جهان را تا نجاد هر انسان را کرد محبت این جهان را سرود دلنشینی بود امیدوارم که عزیزان شنونده ما از شنیدنی سرود برکت گرفته باشن بله واقعا که سرود خوبی بود خوب دوست های گرامی برنامه از هر گل برگه حال بین که دی این بخش از برنامه با پارچه شیر از شاعر توانا و خاما پرداز قرارچ داقی گشت بدیم که عنوانش است آینه خداوند موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی محبت در کتاب آسمانی برای روح ارتاهر شراب است محبت را خدا آینش خوند جمالش اندرو چون آفتاب است محبت در کتاب آینش خوند محبت در کتاب آینش خوند محبت در کتاب آینش خوند محبت در کتاب آینش خوند محبت در کتاب آینش خوند محبت در کتاب آینش خوند محبت در کتاب آینش خوند محبت در کتاب آینش خوند محبت در کتاب آینش خوند محبت در کتاب آینش خوند محبت در کتاب آینش خوند محبت در کتاب آینش خوند محبت در کتاب آینش خوند محبت در کتاب آینش خوند محبت در کتاب آینش خوند محبت در کتاب آینش خوند محبت در کتاب آینش خوند محبت در کتاب آینش خوند