29 minutes
24 November 2012
Transcribed by AI
PYM JBZ شنونده های ارجو منده از هر گل برگه سلام های پرستفا و سمیمیت ما نسارتان باد با درود به پایان پنجره های از هر گل برگه را با لبخند محسومانه بروی خرشید نورفزای شما شنونده بیشبه ها میگوشاییم تا باشند نامه ها و مطالب شما ما را گرمای بیشتر بخشد امیدواریم لحظه هایی را که با برنامه تان هستین از فیض و برکات خدابند که ما را بایی همه کوچه که ما دوست دارن باشد شوید آقای شاهد چطور است که فراورده های برنامه ای نوبت از هر گل برگه را برای دوست های شنونده خود محرفی کنیم بسیار خوب برنامه ای نوبت از هر گل برگه را با ای مطالب آرسته ایم موسیقی قسمت دوم داستان درهای بسته تخلیص از نکندش موسیقی شیر نان روزانه و موسیقی در این میان شوهرش که یک دست خود را با عقب کمر گرفته و با دست دیگر انگوشتان دست راست شریفه را فشار میداد بوسعه برعقب دستش زد با این حرکت اکرم کلای گیچ شریفه گیچتر شد گرمی لبان یک مرد بر پوست بدنش احساس عجیب و ناشناختهی را برایش خلق کرد و این کارا علامه محبت و احترام تلقی نمود مگر این احساس انوز قادر نبود تا حالت بحت زده و فرورفته شریفه را تغییر بدهد و این فکر می نمود که دماغش منجمت گردیده و نمی تواند حرکات وجودش را کنترول نماید خود را بیچاره یافت به جانب دروازهی که از میدان تیاره با داخل تعمیر ترمینل ختم می شد نگاه کرد آن را بسته یافت نمی دانست که در این شهر بیگانه چی کند و از کی مشوره بگیرد به طرف مقابل نظاره نمود که دروازه ای اتوماتیک باز شد آنها وی را از همان طریق به جانب موتر ننویش ره نمایی کردند بی اختیار به موتر بالا شد شوهرش پهلویش نشست با رسیدن به خانه ننویش روموچیها و سلام علیکی چند نفر از خیشاوندان اکرام او را کمه بیدار نمودند و مغزش را از حالت انجماد بیرون کشیدند به اطرافش نگاه کرد خانه آراسته و زیبایی بود همه چیز جلوبل می زد میز چای با انوای کیک و کلچه خسته و پسته و شیرنیهای گناگن پر بود و تماشای زنان مردان و اطفال با لباس های شیک و زیورات قیمت بها او را در عالم دیگری برد بخصوص موهای تقریبا ماشین شده خانمه و حلقه گوش پسر او را بیاد حرف های بابا کلانشان داخته بود که میگفت در نزدیکی های قیامت زن و مرد را به مشکل میتوان از هم فرق نمود بلاخره وی بالایی کوچ راحت و زیبایی جای گرفت و مطابق عادت همیشگی نفس عمیق کشید و برای لحظه سرش را میان شانه هایش گر نمود بیاد مادر و پدر و عرف های آنها افتاد بر بیچارگی آنها اندیشید به یک اتاق گرم پاکستان که تمام اعضای فامیل در آن خروخواب داشتند فکر کرد بیاد افغانستان برباد رفت و افتاد آواز بم های تیارات را بار دیگر بیادش آورد خانه های ویران کابل را در نظر مجسم نمود اجساد مرده های بی کفن را به نظاره گرفت گریه تفل زخمی شکنپاره همسایه را به خاطر آورد سیل عشقهای زنان را دید زاری و کشمکش پدران را در وقت ربودن دخترانشان توسط تفنگداران بار دیگر در گوشهای شنید انفجار ماینه ها را در مقابل چشمانش زندن امود و بلاخره نالش اطفال گرست نو برهنپا را به یاد آورد و آنگا خود را تکان داده و اندیشی که واقعا دروازه های عقبی همه بستند باید خود را نبازد و شوهرش را هر توره که هست قبول نماید ولی دلش چیزهای دیگری میگافت حتی چشمانش که تصویر مرد جوان با موهای خرمایی را در خود نقش بست بودند قدرت دیدن و سوی حالت فیلی اکرم را نداشتند اگرچه چشمان مثل آن اکسش نافذ و زیبا بودند شریف با همین احساس در میان مهمانان و میزبانان نشست و نتنها با گوش و چشم بلکه با تمام وجود بسم و تماشای آنها پرداخت در میان عرفهای آنها بعض کلمات برایش کاملا ناشنا و نامفهوم بودند ولی در میان جملات میتوانست معنی آنها را درک نماید اگر بعض از این کلمات برایش مفهوم رائع را اهم نمی نمود وی بکنچکاوی نمی پرداخت و فقط گوش می کرد و بس گاه گاه هم در مقابلت آرف بفرمایین از این نوشجان کنین و از آن بخورید کلمات جوابیه این را بزبان می آورد از میان تمام صحبت ها برای شریف ها زیادتر آنها دلچسپ بودند که بین شوهرش و حازینین صورت می گرفت بدین ترتیب وی شوهر ناشناختش را شناسایی می نمود در این میان اسرار یک شوهر و خانم میانسال برایش سوال برنگیز و قابل تعمل معلوم می شد آنها پافشاری می کردند که باید وی را یعنی شریف را هرچی زودتر به شوالباخ ببرد شریف ها دلش بتکان افتاد که این شوالباخ دیگر چی بلای خواهد بود مگر در لا بلای صحبت ها این معم ما هم برایش حل گردید که این یک مرکز پناهندگی می باشد آن زن و مرد اسرار می کردند که برای وی باید آجل درخواستی پناهندگی داده شود زیرا قانون پناهندگی آلمان اعتبار چندان ندارد و اوزا برای مهاجرین نوارد روز تا روز خرابتر شده می رود دیگری با تعصف می گفت اگر اکرم جان پاس می داشت باز آسانتر می بود پاس! اطمن همین پاسپورت خواهد بود ولی چرا وه پاس ندارد و چرا داشتنشان قدر خوب می بود شریف در دلش می اندیشید ولی نمی خواست و نمی توانست در این مورد کسی را بپرسد مرد دیگره که عینک نمره در چشم داشت و با نرمی بادام و کشمش را به دهن فرو می برد با شلگی در مورد کار و بار اکرم می پرسید جواب اکرم در مقابل تمام سوال های وی منفی بود هنگامی که شریف دانست که اکرم کار نمی کند و باز هم آش می گیرد کم بود است عجب شاخ بکشد برایش تصور این که دولت غم زندگی بیکاران و درموندگان را می خورد و برایشان پول خانه و لباس و زندگی را می دهد غیر قابل باور بود سوالات آن مرد برای شریف خیلی مفید واقعی می گردید آنچه را که خودش می خواست بداند ولی نمی توانست از مرد زندگی آیندهش بپرسد آلا کسی دیگر می پرسید و مشکل او را آسان می ساخت مرد که معلوم بود آدم بادانشه است از اکرم در مورد تحصیلاتش نیست سوالات نمی بود واضح شد که دیپلوم اکرم که محصول زهمات طولانیش در وطن بود اکنون در تاق بلند گذاشته شده و بالایش یک بلست خاک نشسته است خودش چون هنوز قبول نشده است اجازه کار رسمی را ندارد و فقط یگان وقت افتخار یافتن کار سیاه و غیر رسمی را در آشپس خانه ها و یا هم در سیقلکاری دهلیز ها و تشناب های اوتل های مدرن و زیبای آلمان پیدا می نماید این عرف ها و سخن ها شریف را به یاد اطفال بی دست پای وطنشان داخت که معصومانه منتظر برگشت داکتر ها و پرستار های هم وطنشان هستند ولی صحبت های جالب مهمان ها کجا مغز شریف را به فکر وامی گذاشت برای وئی این مجلس مانند از هر چمن سمنه و از هر دهن سخنی بود او دیگر فراموش کرده بود که در این جا چی موقفه دارد همه چیز برایش نو بود او فقط با چشمان دقیق و گوش های باز می دید و می شنوید در میان زنان خانم کمخور و لاغر بود که به همین خاطر در دل شریف در مقابل وئی احساس طرح هم پیدا شده بود او در دلش می گفت که اگر ما لاغر بودیم به خاطر بود که نه نانی داشتیم و نه آرامی ولی اینها که بالای این صفرای شاهانه نشستند چرا چیز نمی خورند و خود را سیر نمی کنند در این میان صدای دختر جوانتر او را از خواب غفلت بیدار نمود دختره که مقبول و بلند قامت در حال که جنگل موهای سیاه شا به نوع دل فریبه از بالای نیمروخش به عقب می زد در مقابل تعارف یکی از حاضرین چونیم رافت تشکر از صرف شب یک گلاس ماست کافی هست گوشت و برنج خوب نیست آدم را بسیار چاک می سازد شریفه لحظه به چرد رافت و فهمید که لاغری یا از گرسنگی و یا هم از سیری به وجود می آید این به شکل اجباری و آن به صورت داوطلبانه مگر این لاغرها باست چقدر از هم فرق دارند یکی از آن می شرمد و دیگری افتخار می کند در پهلوی لاغرها یک خانم چاقق نیست بود که خیلی صحبت می کرد وقتی که حرف هایش در مورد مهمانی ها و پلاوبازی ها خریداری تلا و زیورات تمام شد به تفسر بالای دیگران شروع کرد در میان تمام صحبت ها حرف های این خانم منند سیم برق لچ بود که این مخز شریف راتکان داده و او را وحش رزده می گردانید زن چاقق در حال که با دستمال کاغذی گوشه های دهن کوچکش را با دقیقت پاک می نمود تا لبسیرینش نشد نکند با آواز نسبت بلند از کسی پرسید راستی فامیل را که امرای چند تا افغان های سابقه و نو یکجاشده و بره بیوه های افغانستان کدام سازمانه ساختن دیدی؟ مرد جواب داد انوز ندیدم ولی شنیدم که آنها در افغانستان هم خود را سیاسی سیاسی می گرفتند زن از کنجه صدا زد خاک بر سر اینها افغان ها را پیش آلمان ها بیخی کم می آرند در حاله که جست به خصوص گرفته و صدایش را غور تر نمود ادامه داد سازمان کمک با بیوه زنان افغانستان آل آلمان بیچاره به چقدر باید کمک کند؟ همین ما و شما کم هستیم که با بیوه زنان هم برساند؟ باز کاشد که این سازمان بدبخت عکس یکان زن خوب و فیشنی را هم نشر می کرد همیشه عکس های امان زن های سیاه و چرک و چادری دار با اشتکای کسیف و پایلوچ آلمانی ها هم فکر خواد کردن که این مردم بود را در عمر بابه شان ندیدن در این میان یک بچه نسبتا جوانتر مداخلن اموده و چنان پوز گرفت که گویا و کاملا خبر دارد و چونین گفت آنها تمام این کارها را بخاطر قبولی در آلمان می کنند ولی دیگرش مثل این که از پدر و پدر کلان اجاردار قبولی باشد با نشخند ادامداد قبولی؟ ولا اگر به چشم در این جگه کس اتکارا را بکنه بنامه نشنالیست و ملیتگرا شناخته می شند اینا فقط روز خود را گم می کنند خانم چاقق از این که چنان بحث جالب را درمیان انداخته بود شادمانه نصیت گویا باری دیگر به سخندانی آغاز نمود بابا می گن شوله تا بخو پرده تا بخو یک چند روز در آلمان استین یک کار رو بار کنین پیسگه کتانه جم کنین چی تزمین که چقدر وقت اینجا استین چی جبل از سیاست و سیاست بازی از دویدن پشت بیوه و یتیم خود ما خصه سر آغاستیم روزش بیاید ما رو خواد کشیدن باز که غم ما رو خواد خورد در این میان صدای باری که خواهر اکرام از دور بلند شد که باعث بلند کردن شریفه از جایش گردید او با جست حکیمانه و فیلصفانهش شروع کرد این کارها چی به درد میخورد من که قرارد در کنج خانه خودستم ویدوگکم چالان، پلوکم پخته خداوند که ما رو لایق دیده چرا شکر نکنیم نه پشت سیاست میگردم نه پشت کار و نه زبان جرمنی از آلمان که برای در هیچ جای دنیا این زبان دیگه به دردت نمیخورد دو دو روز بعد یک فلم ایندی را از دکان پاکستانی کرایی میگیرم در حاله که از خنده زوف مانده بود ادامه داد از کل کده آل زبان اردو را یاد گرفتیم شریفه با شنیدن این کلمات دیگر از جایش برخواست دلش میخواست با فریاد فقط یک جمله را بگوید که چون آلمانی به درد نمیخورد از امین سبب آلا نام خدا انگلیسی را مکمل یاد گرفته اید ولی دروازه های بسته و یادش آمده و خود را با عجله به تشناب رسانید درانجا به اختیار به گریستن آغاز کرد همه آرزوهایش را برباد رفته یافت پلان های درسی و تحصیلیش را نقش براب دید شریفه در دانه های عشقش شاگردان به پا و دستش را در حال انتظار بهوده میدید خود را تنهای تنهای آفت مثل توتا چوبه که بدون ریشه و شاخه و برک به اختیار و به اراده در روی آب به این طرف و آن طرف روان باشد ولی چوبه که در این حال باید بار امتنان را هم بردوش بکشد چرا که از سختن در تنور نجات یافته است و ای از تخت صنگ دماغش حرفهای محمود را بیاد آورد در تلش گفت محمود راست میگفت تا حال هیچ کسی در رابطه با خودم درسم کارو بارم حتی یک کلمه هم از من نپرسیده است من خودم برای اینها هیچ چیزه نیستم فقط کسی هستم که برای زن شدن اینجا آمده هم شریفه با این افکار پرایشان عشقهایش را با دقت دو بار و سه بار و چند بار پاک نمود دو سه نفس عمیق کشیده کم لبسیدینش را تازه نمود هینه که دستش را بالای دستگیر میگذاشد تا دروازه را باز نماید بار دیگر دروازه های بسته خانه پدر را به خاطر آورد دامنش را جمع جور نموده دروازه را باز و دوباره بست و داخل صالون شد مهمانان آنقدر مسروف صحبت هایشان بودن که حتی کسی متوجه آمدن شریفه نگردید ولی چند لحظه بعد خانم چاقق گاهی به طرف شریفه و زمان سوئی ننوی وی نگاه کرده و آلمانه گافت عروستان بسیار چپست بیچاره آجیز منوم میشه خانم مسنی که از همه کمتر صحبت می نمود شالش را در بالای زانویش کشیده و آیستا گافت بیچاره در کجا و در چی حالت کلان شده است خیرست بلد میشه یاد میگیره انوز خردست شریفه در حال که چشمانش راه کشیده بودند در دلش گافت بله من هم بلاخره خواهم آموخت که در نوع دیگر از اصارت زندگی نمایم ولی خدا می داند که آزاد زیستن چه قسم یاد گرفته می شود موسیقی خوب دوست های گرامی حال بین که در این بخش از برنامه با پارچه شیر گوشت بدیم که از شعره گرانقد قراش داغی است که آنوانش است جهان زیبا موسیقی محبت کفر را ایمان نماید براه راست آرد کجروان را محبت جنگ را تحریم فرمود خبرد پادشاه و پاسبان را محبت دشمنان را دوست سازد کتابا هم نویسند داستان را محبت رهبر مردم اگر گشت ندوزدد گندم بازرگران را محبت عکمت آموزد بلقمان پر از برهان کند تا که بیان را محبت تا که بین مایت خداوند چی زیبا آفریده این جهان را خب دوست های گرامی شما برنامه از هر گلبرگ را مشنوید شنانده ها ازیز اگر شما میخوایید که امرای ما به تماس شوید شما میتونین که از طریق تلفون شما را سفر سفر یک پنیصده چهلو یک پنیصده پنجا هفته دو یک سی و یک امرای ما به تماس شوید خب دوست های گرامی آل بخش غذای روزانه فرا رسیده بله مرولی جان دوست های میربان در برنامه قبلی در مورد کار روح القدس گفتیم و گفتیم که روح القدس افراد نجات نیافتره در مورد گناه عدالت و مقافات متقاید و واقف میگردانه و در ضمن اونا را تشویق میکنه که پیش ایسای مسی بیاین پس آلی ببینیم روح القدس برای کسایی که مسی را حاکم زندگی خود میگردانند چی میکنه به اصاس کلام خدا در اون لحظه که یک نفر زندگی خودا و قلب خودا با ایسای مسی میتا و به طرف اون میاید روح پاک خداون به اون تولد تازه و حیات تازه میبخشه به اصاس فصل ششوم انجیلی یوهننا روح خداست که حیات میبخشه به امی شکل مباحثه که ایسای مسی با ایک عالم دینی یهود که نامش نقیدونوس بود داشت میبینیم که ای روح القدس است که تولد تازه به انسان اطاع میکنه انجیلی یوهننا در فصل سبام از آهیه سیبام تا هفتم چونین میخانیم بیاقین بدان تا شخص از نو تولد نیابد نمیتواند پادشاهی خدا رو ببیند نقیدی موس گفت چطور ممکن است شخص سال خوردهی از نو تولد شده آیا میتواند باز به رحم مادر خود برگردد و دوباره تولد یابد ایسا جواب داد بیاقین بدان که هیچ کس نمیتواند داخل پادشاهی خدا شد مگر آن که از آب و روح تولد یابد آنچه از جسم تولد یابد جسم است و آنچه از روح تولد یابد روح است تاجب نکن که به تو میگویم همه باید دوباره متولد شدند به این ترتیب میکنیم که روح القدس با کسی که مسیر می پذیره تولد تازه با حیات تازه میبخشه بله، علاوه به این که روح القدس تولد تازه و حیات تازه با ایماندارا میبخشه اموتر روح القدس کسایی را که به مسیر ایمان میارن مور میکنه به این ترتیب فرد مسیر میتونه مطمئن باشه که بره همیشه به خدا تعلق داره پولس رسول در سال افسسیان ایتر میگه شما نیز وقت پیام حقیقت یعنی مجده نجات خود راشنی دید و با او ایمان آوردید با او متحد شدید و خدا با عطای روح القدس که قبلن وعده داده بود مهر مالکیت خود را بر شما نهاده است روح خدا زامن آن است که ما آنچه را او به قوم برگزیده خود وعده داده است خواهی میافت و به ما اتمینان میدهد که خدا به متعلقان خود آزادی کامل میبخشد پس جلال و شکوه خدا را ستاهش کنیم پس میبینیم که مهر مالکیت خدا بر ایماندارا به مسیر نهاده شده و این مهر نشان میده که ما مسیحان تا عبد به خدا تعلق داریم بله، یکی دیگه از کارهایی که روح القدس انجام میده ای است که از اون لحظه که یک نفر به عیسای مسیح ایمان میاره به طور دائمی در وجودش ساکن میشه به این ترتیب میتونم بگویم که هر ایماندار واقعی روح القدس را در باطن خود میداشته باشه دیگه به این ترتیب میتونم بگویم که در اون لحظه که یک نفر از گناه روی گردان میشه و به عیسای مسیح ایمان میاره اول روح القدس به اون تولد تازه و حیات تازه میباشه دومی که اون را مهر میکنه و سیومی که به طور دائم در اون ساکن میشه روح القدس این کار را به شکل فوقلادی برای تمام کسایی که به مسیح ایمان میارن انجام میده و هیچ استثنایه وجود نداره بله ما که از رای ایمان به مسیح نجاتیفتیم و خدا کارای مختلف برما انجام داده باید پیوسته سپاسگذار ناجی خودی عیسای مسیح باشیم و از او اطاعت کنیم اما شنوانده های گرامی شما که هنوز عیسای مسیح را به عنوان نجات دهنده خود نپذیرفتین و از نیمت نجات او برخوردار نشدین بیتر از هرچی زودتر به او روی بیارین تا نفقت از گناه و عواقب بد او نجات پیدا کنین بلکه از حضور دائمی روح خدا در زندگی تان مستفید شوین بله پس بیتر از که یک بار امیقن به زندگی خود نگاه کنیم و ببینیم که چی گناه در زندگی ما وجود داره وقتی به گناه خود پی بردیم بیتر از او را در حضور خدا اعتراف کنیم و از او بخواییم که ما را از روح پاکش پر بسازه تا زندگی پاک و پیروز مندانه را در ایسای مسیح شروع کنیم تمام شما دوست های گرامی را به خداونده متعال می سپاریم
1 December 2012
17 November 2012
10 November 2012
3 November 2012
27 October 2012
20 October 2012
22 September 2012
6 October 2012