Familiar face. Part Two

  29 minutes

  15 June 2013

Download

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

PYM JBZ شنونده های بیشبه های برنامه از هر گل برگه سلام های آگنده از محبت و دوستی ما نصارتان باد با درود اصفه و سمیمیت پنجره برنامه از هر گل برگه را با لپخند دوستانه برای خرشید نوروزای شما شنونده های بیشبه ها میگوشاییم تا باشند نامه ها و مطالب شما ما را گرمای بیشتر بخشد امیدواریم لحظه هایی را که با برنامه تان هستین از فیض و برکات خدابند که ما را با این همه کوچکی ما دوست دارن باشت شوید آقای شاید چطور است که فراورده های برنامه این نوبت از هر گل برگه را بر دوست های شنونده خود محرفی کنیم بسیار خوب برنامه این نوبت از هر گل برگه را با این مطالب رنگین ساخته ایم قسمت دوم داستان یک نگاه آشنا تخلیص از نکندش موسیقی نانه روزانه و موسیقی و موسیقی دلش می شود به آنها بگوید سرگردان نشوید همه پولهای دنیا را اینجا آوردند و عصیر کردند در این غار کوه سیاه دیوها تمام پولهای دنیا را آوردند ماشین های حساب انگشتان دست ها روی تکمه های ماشین های حساب صدای زنگ باز و بست شدن سیف ها دست به دست شدن روزنامه ها ای کاش شر برخیزد و خیر باشد خدایا یک شر دیگر تا یک شر دیگر بسوزد یک شر آدم در خون و خاکستر بیفتد تا من غرق نشوم تا غرق نشوم خدایا نمازم را قبول کن دکانداران هراسان وارختا روی روزنامه ها روی ماشین های حساب روی جای نماز ها و بست های پول خمیدند همه چیز کاغذ همه جا کاغذ همه جا پول گدایان زنان و کدکانشان در بغل کدکان جولیده به خاک دخترکان با گیزوان خاک پر و پرایشان از این دکان به آن دکان از این اتاق به آن اتاق از این گدام به آن گدام از این سرایه به آن سرایه بوی دلنگیز گوشت و صدای دیگ های بخار میده های خالی آنها را به سوزش می آورد و دهان پر از گرد و خاکشان آپ می داد سرافان سرافان با سرعت ماشین وار پول می شماردند به هر سو که نگاه کنی پول شماریست همه جا که کاغذ شماریست کاغذ پاره های دلبندش نامه های دلبندش آنهای که مثل جانش دوست داشت حالا چرا قطنگیز و حقیر میان باطلدانی افتادند پحلو به پحلو ریزه ریزه گپ های از همگسیخته و متقاته فریاد های خفشده فریاد ها بریده بریده سخنان مانده در دل محبت ها اشک ها امید ها قهر ها و آشتی ها لحظه های شیرین زمانه ها قطره های زندگیش همه و همه افتادند همه جا زنان و دختران جوان پوشیده در هجاب سیا و چادری ها دست های سپید و پنیرگونهشان دراست سوی دکان های پر از پول چشم هایشان بلبلکنان سوی دکان های پر از پول میدرخشند سوی پیشانی تاجران پول گردن های خم چهره ها و چشم های نالان آواره و گرسنه بدون بال یک پیسه آواره ها آواره ها خودش همین نمیدانست که چرا مرتکب این کار ابلوانه شده بود آنها می روند لحظه بد میان خاکروبه ها و هر توتهشان را باد به هر کنار می برد و نابود می کند روی صحن سرای زیر پاها میان کسافات میان اتاقها میان گدامها بقیه از اتاقها بیرون می آیند رنگهایشان پریده هست گیسوانشان پریشان و ورختا هستند میستند نوت های که به آنها داده شده هست با هر سوال هم می شمارند و بعد آنها را قلوله می کند و در اون پیراهن چیرکینشان می گذارند و بعد ایجابشان را مرتب می کند و تنها چشمها را می گذارند و تیز تیز با اجلا برا می افتند در اصنایی که از پار کردن نامه ها فارق شد در یک لذت سبک شدن غرق شد صداها مثل یک روتخانه پیر و گلالود درون گوشهایش می ریختند صدای دعواها و چنزدن بازرگانان که گویا کنیز و برده می خریدند و می فروختند چوکیدار پیر باز هممانند گزشتها همان گپش را فریاد کنان می گافت من می دانم که اینها این بدبخت ها گدائی نمی کند دران لحظه یک بار به ذهنش آمد که آیا بار دیگر خواهد دوانست نامه هایش را بخواند نوع پشیمانی برایش دست داد انوز هم دیر نشده بود می شد یک زحمت دیگر کشید و توته های نامه ها را پحلوی هم قرار داده و آنها را به هم دیگر بچسباند کار بسیار دشوار نبود سطرها قلمه ها متن پاره پاره نامه ها انوز نمورده بودند نفس داشتند نفس می کشیدند متن نامه ها در ذهنش حق شده بودند و از رویان می توانست به آسانی پاره ها را به هم پیونده هد چوکیدار پیر و یک زن عصبانی به هم دیگر فش می دادند صدایشان در میان هیاهوی بازار گم می شد سطرهای که هنگام پاره کردن نامه ها خوانده بود در ذهنش جاری شدند هر یک از آنها هنگام لغزیدن از قله ها از سرپاینی ها فریاد می کشیدند سطرها جمله ها هر کدام فریاد می شدند و از قله های بلند می لوریدند و چیغ زنان از پردگاه ها میان گودال سقود می کردند و او با آن که سقود آنها را نگاه می کرد و فریاد های آنها را می شنید آنها را با دست هایش سوی پردگاه می راند صدای بازار، صدای بازرگانان، پول فروشان و خریداران پول دل هره کشنده ای را در دلش هفت کنده بود پو کم، پو کم، کسی با وحشت می پرسید افغانی چند شده؟ پو کم می خرن و پو بالا می فروشن ناگهان احساس کرد که اگر بی شدین در اتاقش بماند ذهنش دیگر بون خواهد شد و بار دیگر تصمیم خواهد گرفت که کاغذ پاره ها را دوباره پهلوی هم بچیند و آنها را با همدیگر پیوان دهد و با همدیگرشان بچسباند با اجله از جا برخاست و بیرون رفت همان لحظه احساس کرد که دیگر نمی تواند با چوکیدار پیر یک جا کار کند سه ماه نشده بود که با چوکیدار پیر این بازار پرهای اهو همکار شده بود همان لحظه دریافته از هده این پیشه تازه نمی تواند بده شود می کوشید هرچی زودتر خودش را از دهلیز های نیمه تاریک و نمناک بیرون بکشد نفسش قید می شد خیال می کرد اگر نتواند زودتر به هوای آزاد برست در همین دهلیز های نمناک و متعفن خواهد افتاد و خواهد مرد راه براره بیرون رفتن نبود کدکان، زنان، دختران جولی دحال و گداها سرافان، هم مالان پول با بغلهای پرست پول و بوریهای پرست پول در رفت و آمد بودند کاسهای علبی به دستهای کوچک گدایان کوچک، دال، گشت، استخوانهای جویده شده نانهای قاق و پوپنک زده چند پول کنه و فرسوده ویا سکه های چرکی در میان کاسها از دهلیز های تاریک و کمبر از میان فروشندگان و خریداران از کنار زنان و دختران سیا پوش با هجاب و چادری دار و گدا کدکان شیرخواره در بغلهایشان میگذشت تا به هوای آزاد برست عجله داشت و سراسیمه بود انگار مرگ دنبالش میکرد با سرعت میخواست خودش را بکشت همین که از دهلیز میخواست به دهلیز نیمه تاریک دیگر بگذارد ناگهان زنه با موهای پراغنده از اتاقی که شیشه های سیا داشت سراسیمه بیرون آمد او هم ورخطا بود رنگش سپید پریده بود به اون نگاه کرد زن هم ورخطا به اطرافش دید شاید او را ندید استاد و با اجلا نوت های مندرست پول را با حرس و ولعه عجیب شمرد و بعد آنها را با دقت و ایتیاد همون تاریک او نامه ها را زید لباس هایش در میان صندوق قرار میداد درونه یخنش جا بجا کرد و بعد هجابش را مرتب ساخت تاریک تنها چشم هایش را میشد دید وقتی از کنارش میگذاشت نگاه با چشم های زن افگاند در یک لحظه کتا هر دو چشم با چشم شدند اوه چه چشم هایه تکان خود یک نگاه سرسری امرو با شک و تردید اما مثل یک جرقه و هر دو گذاشتند دو قدم نرفته بود که استاد جرقه چی بود با اقابش دید زن هم استاد با اقابش دید بار دیگر نگاه هایشان به هم چسبیدند و هنوز نفهمیده بود که او را چی می شود دید زن رفته بود صدای گام هایش از راه زینه می آمد که رفتن او را در گوش هایش می کفت استاده ماند مثل یک مجسمه کی بود؟ سرش به دوران افتاده بود مثل آن که زمان او را می شناخت شاید هم جایی دیده بود چشم های زن به نظرش آشنا آمدند کوشید تا به یاد بیاورد که او را کجا دیده است هیچ یادش نیامد اما زن چرا استاد؟ چرا با نوع تردد سویه او دید؟ شاید هم اشتباه کرده بود که او را جایی دیده است و شاید هر دو اشتباه کرده بودند بار دیگر صورت رنگ پریده و موهای جولیده و پریشان زن و حالت که پول ها را با هرس عجیب شمارد و در اون یخنش جا و جا کرد مقابل نظرش آمدند دلش بد شد استفراق دوان دوان از زینه ها پایین آمد و خودش را نزده چوکیدار پیر رساند نزدیک پاسبان سرای پول پاسبان دنیا پول چوکیدار پیر سر تاسش مثل همیشه بره نبود و در همون کنج خلوت سرای روی چارپایی بولیایش نشسته و همونند هر روز دیگر قهر بود با خشم و غذب چلمش را قرقرکنان دود میکرد مثل این که چرس میکشید ها چرس میکشید بوی دود چلم چوکیدار پیر فضا و هوای باغ و سبزه و روتوبت درخ و برگ را در خاطرش زنده میصاخد و این حالت با نگاه های سوالالود زند درامیخت و ناپدید شد پحلوی چوکیدار پیر نشست چند دود قرقرکنان به سینه کشید و بعد به صرفه افتاد حالت تهوه و انوز میدهش را بالا بالا میزد به صرفه افتاد و احساس کرد که دود مثل خون تازه در تمام وجودش میدهد صدای دویدن گام های آن را خوب احساس میکرد دویدن دود در رگ هایش را احساس میکرد رگ های خوشکیده دوباره جان میگرفتند و شیریان های تشنهش دوباره به تپش میافتادند و فضا و هوای باغ و سبزه و روتوبت درخ و برگ انگار در شیریان هایش سرازیر میشودند سرش را روی زانوانش گذاشت و مثل کودک پکپکنان بگیدیه شد و آرام آرام گفت چوکیدار نمیتوانم من میروم صدای بازار با صرفه های چوکیدار پیر آمخته بود و مغز او را لگدمال میکرد پاوبالا پاوبالا پاوبالا پاوکن پاوکن آنها گدائی نمیکنند افغانی چند شده؟ دالر بالا میرود افغانی زهره پاست خاک سیاست بازرگانان روی نرخ پول های روز نرخ کنیز ها و برده ها چندمی زدند کلک ها با تکمه های ماشین های حساب در معامله گرم غرق بودند صدای باز و بستشدن صیف ها مثل صدای باز و بستشدن زندان ها بود و چوکیدار پیر صرفه میکرد و چیزهای میگفت که او نمیفهمید در تاریکی دیدگانش باغ و سبزه سبزه ها و خاک های باغ چشم های آن زن را گذر و نام های پاره شده میچرخیدند کسی در درونش فریاد میکرد که برود و آن زن را پیدا کند و از او بپرست که کیست کسی در دلش صدا میکرد که برود نام های پاره پاره شده را دوباره باهم پیونده هد اما نتوانست گریه میکرد و چوکیدار پیر مثل این که بخوی و بلد باشد در برابر گریه زار و بی ایتنا بود مثل آن که چوکیدار جوان هر روز همین گونه زار زار گریه میکرد چوکیدار پیر در حال که مخاطبش معلوم نبود هرچی ناسذا داشت از دهانش بیرون میرخت و قرقرکنان چلمش را دود میکرد نشبه تیره شبان انگله ها را باز بان شده رشده نازه لانه با جلال از آسمان درجه گشتن ترسان گفتشان و سروش موج داوانده همین دم سوی منداری گشت آنکه انده شهر داوانده گشت مولود این زمان مدیر عالم مسیحایی این از قرآنشان کانتا مابی کفل زیبا عاشق رانی نهای باقی مادی بس مواقع که در افون مکان سروحی از ملائه آمدن از آسمان با سرود و با ترن هم کردن بیان سفر یک پین سدو چهلو یک پین سدو پینجا هفتاد و یک سی و یک زنگ بزنین ما در خدمت شما خواهیم بود خوب دوستهای گرامی آن بخش غذای روزانه فرارسیده بله مروره جان وقت غذای روحانی خوب شنانده میربان در برنامه گذاشته ما در مورد دعا و هدف و در مسیحیت مطالب چند را خدمت شما حق جویان تقدیم کدیم و گفتیم که خدا به سی شکل به تقاضا و دعای ما جواب میده اول او فورا جواب میده دوام باید که سبر بکنیم و سیوام چون دعای ما مطابق به اراده او نیست به دعای ما جواب منفی میده در برنامه قبلی در مورد جواب دعاهی که فورا جواب داده میشه گفتیم در این برنامه میخواییم که در مورد دو شکل جواب دعا که یکیان باید سبر بکنیم و دیگران جواب منفی هست گفت میزنیم بله شنانده های گرامی وقت ما به زندگی حضرت ابراهیم که یک نبی مقرب به خدا بود نگاه میکنیم جواب دعای با سبر و انتظار در زندگیشان مشاهده میکنیم دوست های گرامی بازی وقتا درخواست ما از خدا توری هست که در عملی شدن او دیگرا هم نقش دارن آیا خدا مردم با زور وادار میکنه که ارادی او را انجام بتن تا درخواست ما عملی شوه؟ نه خدا ارادی خود را سر مردم تحمیل نمیکنه بلکه با سبر و حوصله در زندگی اونا کار میکنه تا خودشان حاضر شوون ارادی او را انجام بتن به ترتیب باز وقتا با وجود ای که پاسخ خدا با درخواست و دعای ما مصبت هست باید مدت زمان سبر بکنیم تا تقاظای ما عملی شوه اما زندگی ابراهیم نبی درابطه با ای مطلب که با وجود مصبت بودن پاسخ خدا تقاظا بعد از گزشت مدت مستجاب میشه ابراهیم نبی حدود دو هزار سال پیش از ملاد مسیح دی جهان زندگی میکد با اساس کتاب مقدس هنگام که در شهر اور کلدانیان زندگی خود پیش می برد خدا با او فرمود که محل تولدش را ترک کنه خواست خدایی بود که ابراهیم در سرزمین کنآن زندگی کنه اما ابراهیم بعد از ترک نمودن وطن خود مدت را در شهر ایران بسر برد بلاخره او در سن 75 سالگی هیران را ترک کند و راهی کنآن شد خدا با ابراهیم وعده داده بود که با او قوم کسیر داده و اونا ملد بزرگی خواد شد دیگه ای که ابراهیم برکت داده و نام او مشهور خواد شد خدا همچنین وعده داده بود که از ابراهیم همه ملد ها برکت خواهندید و البته ای وعده اشاره داره با تولد مسیح از نسل ابراهیم و اسحاق خدا ای وعده ها را دعور کلدانیان با ابراهیم داده بود اما با وجود ای وعده ها بعد از ای که ابراهیم وارد سرزمین کنآن شد و ده سال در اونجا زندگی میکد انوزم بی اولاد بود در فصل پانزده همه کتاب پیدایش میخانیم که خدا در رویا با ابراهیم فرمود ای ابراهیم ما ترس من سپر تو هستم و عجر بسیار عظیم ابراهیم گفت ای خداوند یه هوا مرا چه خواهی داد و من بی اولاد میروم و مختار خانم این علیازر دمشقی هست و ابراهیم گفت اینک مرا نسل ندادی و خانزادم وارس من هست در ساعت کلام خداوند با وی در رسیده گفت این وارس تو نخواهد بود بلکه کسی که از سلب تو در آید وارس تو خواهد بود در اینجا خدا با اون اتمی نانداد که وارس اون شخص از سلب خودش خواهد بود اما باید در نظر داشته باشیم که تا تولد ایسهاق انوز حدود پانزده سال باقی مانده بود پس ابراهیم باید پانزده سال دیگر هم سبر میکد در واقع میشه گفت که از زمان وارد شدن ابراهیم به سرزمین کنان تا وقت که پسر اون ایسهاق به دنیا آمد تقریباً بیست و پین سال طول کشید بله و در سال رومیان در فصل چارم در آیت بیست میبینیم که ایمان ابراهیم در طول این سالها نفقت ضعیف نشد بلکه قوی هم شد ابراهیم میخواست که اولاد داشته باشه و ساحب اولاد هم شد اما سال ها را دبر گرفت تا تقاظا و دعای او پذیرفته شد وقت که ایسهاق تولد شد ابراهیم ست ساله بود بله و آل میخواییم در مورد از این گفت بزنیم که خدا به دعا و تقاظا ایمان دارا جواب منفی هم میته و این چیزا ما در زندگی پولس رسول میبینیم در سال دوم قرانتیان در فصل دوازده هم در آیات 7 تا 9 ایتر میخانیم برای این که بخاطر مکاشفات فوقلاده که دیده هم مغرور نشوم ناخوشی جسمانی دردناک بمن داده شد که منند قاسد از طرف شیطان من را بکوبد تا زیاد مغرور نشوم سه بار از خداوند درخواست کردم که آن را از من دور سازد اما او در جواب بمن گفت فیض من برای تو کافی است زیرا قدرت من در زعف تو کامل میگردد بله با اساس رساله دوم قرانتیان میبینیم که پولس رسول سه بار از خدا درخواست کرد که مشکل جسمانی او را برطرف کنه اما جواب خداوند با او منفی بود چون در واقع تقاضای پولس بنافع خودش نبود از آنجای که مریضی و ناخوشی جسمانی پولس با منظور فرو نگه داشتن او با او داده شده بود و در واقع بنافع او بود باید توجود داشته باشیم که خداوند نفقت به طور روشن به پولس جواب منفی داد بلکه علت او را نیز بر او بیان کده پس نتیجه میگیریم که پاسخ روشن خدا به ایماندارا ممکن است مضبط یا منفی باشه بله آقای شاید شما کاملا درست گفتین چون خدا از آینده ما با خبر است و میفهمه که چی به خیر ماست و کدام دعا و تقاضای ما به نفع زندگی روحانی ماست بازن ما ایماندارا به مسیح ایتر فکر می کنیم که ازی که ما زندگی خدا به مسیح دادیم و به اوی ایمان داریم باید زندگی دنیای ما خوب باشه و هر دعایی که می کنیم باید مستجاب شوه در حاله که ای مطابق اراده خدا نیست مثلا باز وقتا کمه با مشکلات رو بریم می شیم بدون ای که اراده خدا را در نظر بگیریم فورا دعا می کنیم که خدای تو کمکو از وطن خود بیرون شوییم و به کشور بریم که آرام باشیم خب اگه ای به خیر ما باشه خدا جواب مصبت می ده و دعای ما را قبول می کنه و اگه به نفع ما و خوبی ما نباشه خدا به او جواب منفی می ده بله خدا به خاطر ازی جواب منفی می ده که از او دور نشیم ویا مغرور نشیم امودور که به درخواست پولس رسول جواب منفی داد شنونده گرامی که هنوز به ایسای مسی ایمان ندارین آیا می خواین که با خدا مثل یک فرزند که با پدر خود درد دل و رازو نیاز می کنه رابطه داشته باشین اگه می خواین که ای امتیاز داشته باشین از ایسای مسی که به خاطر گناه ما خون پاک خوده بروی سلی بریختاند و مرد و در روز سیوم از مرک دوباره زنده شد شنونده گرامی که هنوز به درخواست پولس رسول جواب منفی داد شنونده گرامی که هنوز به ایسای مسی ایمان ندارین آیا می خواین که با خدا مثل یک فرزند که با پدر خود درد دل و رازو نیاز می کنه رابطه داشته باشین اگه می خواین که وارده قلبتان شده تا رستگار شده ایم خوب شنونده میرون ای بود برنامه این نوبت ما که پیشکش شما شد