۲۹ دقیقه
۱۵ ژوئن ۲۰۱۳
به دنیایی پرآشوب قدم میگذاریم، جایی که پول، خاطره و دلتنگی در بازارهای شلوغ افغانستان به هم گره میخورند. ما مردی پریشان را دنبال میکنیم که در دهلیزهای تنگ و نفسگیر، میان تاجران، گدایان و صدای بیوقفه شمارش پول سرگردان است و از تکههای نامههای پارهشدهای رنج میبرد که هنوز گویی زندهاند. در میان این هیاهو، رویارویی کوتاه با زنی مرموز حس آشنایی و اضطرابی عمیق در او بیدار میکند. همزمان با اوج گرفتن این آشفتگی، ما به تأمل در ایمان، صبر و دعاهای بیپاسخ میپردازیم و با الهام از داستانهایی چون زندگی ابراهیم و آزمونهای پولس، بررسی میکنیم چرا برخی پاسخها دیر میرسند—یا اصلاً نمیرسند.
رونویسی توسط هوش مصنوعی
PYM JBZ شنوندههای بیشبههای برنامه از هر گل برگه سلامهای آگنده از محبت و دوستی ما نصارتان باد با درود اصفه و سمیمیت پنجره برنامه از هر گل برگه را با لپخند دوستانه برای خرشید نوروزای شما شنوندههای بیشبهها میگوشاییم تا باشند نامهها و مطالب شما ما را گرمای بیشتر بخشد امیدواریم لحظه هایی را که با برنامه تان هستین از فیض و برکات خدابند که ما را با این همه کوچکی ما دوست دارن باشت شوید آقای شاید چطور است که فراوردههای برنامه این نوبت از هر گل برگه را بر دوستهای شنونده خود محرفی کنیم بسیار خوب برنامه این نوبت از هر گل برگه را با این مطالب رنگین ساخته ایم قسمت دوم داستان یک نگاه آشنا تخلیص از نکندش موسیقی نانه روزانه و موسیقی و موسیقی دلش میشود به آنها بگوید سرگردان نشوید همه پولهای دنیا را اینجا آوردند و عصیر کردند در این غار کوه سیاه دیوها تمام پولهای دنیا را آوردند ماشینهای حساب انگشتان دستها روی تکمههای ماشینهای حساب صدای زنگ باز و بست شدن سیفها دست به دست شدن روزنامهها ای کاش شر برخیزد و خیر باشد خدایا یک شر دیگر تا یک شر دیگر بسوزد یک شر آدم در خون و خاکستر بیفتد تا من غرق نشوم تا غرق نشوم خدایا نمازم را قبول کن دکانداران هراسان وارختا روی روزنامهها روی ماشینهای حساب روی جای نمازها و بستهای پول خمیدند همه چیز کاغذ همه جا کاغذ همه جا پول گدایان زنان و کدکانشان در بغل کدکان جولیده به خاک دخترکان با گیزوان خاک پر و پرایشان از این دکان به آن دکان از این اتاق به آن اتاق از این گدام به آن گدام از این سرایه به آن سرایه بوی دلنگیز گوشت و صدای دیگهای بخار میدههای خالی آنها را به سوزش میآورد و دهان پر از گرد و خاکشان آپ میداد سرافان سرافان با سرعت ماشین وار پول میشماردند به هر سو که نگاه کنی پول شماریست همه جا که کاغذ شماریست کاغذ پارههای دلبندش نامههای دلبندش آنهای که مثل جانش دوست داشت حالا چرا قطنگیز و حقیر میان باطلدانی افتادند پحلو به پحلو ریزه ریزه گپهای از همگسیخته و متقاته فریادهای خفشده فریادها بریده بریده سخنان مانده در دل محبتها اشکها امیدها قهرها و آشتیها لحظههای شیرین زمانهها قطرههای زندگیش همه و همه افتادند همه جا زنان و دختران جوان پوشیده در هجاب سیا و چادریها دستهای سپید و پنیرگونهشان دراست سوی دکانهای پر از پول چشم هایشان بلبلکنان سوی دکانهای پر از پول میدرخشند سوی پیشانی تاجران پول گردنهای خم چهرهها و چشمهای نالان آواره و گرسنه بدون بال یک پیسه آوارهها آوارهها خودش همین نمیدانست که چرا مرتکب این کار ابلوانه شده بود آنها میروند لحظه بد میان خاکروبهها و هر توتهشان را باد به هر کنار میبرد و نابود میکند روی صحن سرای زیر پاها میان کسافات میان اتاقها میان گدامها بقیه از اتاقها بیرون میآیند رنگهایشان پریده هست گیسوانشان پریشان و ورختا هستند میستند نوتهای که به آنها داده شده هست با هر سوال هم میشمارند و بعد آنها را قلوله میکند و در اون پیراهن چیرکینشان میگذارند و بعد ایجابشان را مرتب میکند و تنها چشمها را میگذارند و تیز تیز با اجلا برا میافتند در اصنایی که از پار کردن نامهها فارق شد در یک لذت سبک شدن غرق شد صداها مثل یک روتخانه پیر و گلالود درون گوشهایش میریختند صدای دعواها و چنزدن بازرگانان که گویا کنیز و برده میخریدند و میفروختند چوکیدار پیر باز هممانند گزشتها همان گپش را فریاد کنان میگافت من میدانم که اینها این بدبختها گدائی نمی کند دران لحظه یک بار به ذهنش آمد که آیا بار دیگر خواهد دوانست نامه هایش را بخواند نوع پشیمانی برایش دست داد انوز هم دیر نشده بود میشد یک زحمت دیگر کشید و توتههای نامهها را پحلوی هم قرار داده و آنها را به هم دیگر بچسباند کار بسیار دشوار نبود سطرها قلمهها متن پاره پاره نامهها انوز نمورده بودند نفس داشتند نفس میکشیدند متن نامهها در ذهنش حق شده بودند و از رویان میتوانست به آسانی پارهها را به هم پیونده هد چوکیدار پیر و یک زن عصبانی به هم دیگر فش میدادند صدایشان در میان هیاهوی بازار گم میشد سطرهای که هنگام پاره کردن نامهها خوانده بود در ذهنش جاری شدند هر یک از آنها هنگام لغزیدن از قلهها از سرپاینیها فریاد میکشیدند سطرها جملهها هر کدام فریاد میشدند و از قلههای بلند میلوریدند و چیغ زنان از پردگاهها میان گودال سقود میکردند و او با آن که سقود آنها را نگاه میکرد و فریادهای آنها را میشنید آنها را با دست هایش سوی پردگاه میراند صدای بازار، صدای بازرگانان، پول فروشان و خریداران پول دل هره کشنده ای را در دلش هفت کنده بود پو کم، پو کم، کسی با وحشت میپرسید افغانی چند شده؟ پو کم میخرن و پو بالا میفروشن ناگهان احساس کرد که اگر بی شدین در اتاقش بماند ذهنش دیگر بون خواهد شد و بار دیگر تصمیم خواهد گرفت که کاغذ پارهها را دوباره پهلوی هم بچیند و آنها را با همدیگر پیوان دهد و با همدیگرشان بچسباند با اجله از جا برخاست و بیرون رفت همان لحظه احساس کرد که دیگر نمی تواند با چوکیدار پیر یک جا کار کند سه ماه نشده بود که با چوکیدار پیر این بازار پرهای اهو همکار شده بود همان لحظه دریافته از هده این پیشه تازه نمی تواند بده شود میکوشید هرچی زودتر خودش را از دهلیزهای نیمه تاریک و نمناک بیرون بکشد نفسش قید میشد خیال میکرد اگر نتواند زودتر به هوای آزاد برست در همین دهلیزهای نمناک و متعفن خواهد افتاد و خواهد مرد راه براره بیرون رفتن نبود کدکان، زنان، دختران جولی دحال و گداها سرافان، هم مالان پول با بغلهای پرست پول و بوریهای پرست پول در رفت و آمد بودند کاسهای علبی به دستهای کوچک گدایان کوچک، دال، گشت، استخوانهای جویده شده نانهای قاق و پوپنک زده چند پول کنه و فرسوده ویا سکههای چرکی در میان کاسها از دهلیزهای تاریک و کمبر از میان فروشندگان و خریداران از کنار زنان و دختران سیا پوش با هجاب و چادری دار و گدا کدکان شیرخواره در بغلهایشان میگذشت تا به هوای آزاد برست عجله داشت و سراسیمه بود انگار مرگ دنبالش میکرد با سرعت میخواست خودش را بکشت همین که از دهلیز میخواست به دهلیز نیمه تاریک دیگر بگذارد ناگهان زنه با موهای پراغنده از اتاقی که شیشههای سیا داشت سراسیمه بیرون آمد او هم ورخطا بود رنگش سپید پریده بود به اون نگاه کرد زن هم ورخطا به اطرافش دید شاید او را ندید استاد و با اجلا نوتهای مندرست پول را با حرس و ولعه عجیب شمرد و بعد آنها را با دقت و ایتیاد همون تاریک او نامهها را زید لباس هایش در میان صندوق قرار میداد درونه یخنش جا بجا کرد و بعد هجابش را مرتب ساخت تاریک تنها چشم هایش را میشد دید وقتی از کنارش میگذاشت نگاه با چشمهای زن افگاند در یک لحظه کتا هر دو چشم با چشم شدند اوه چه چشم هایه تکان خود یک نگاه سرسری امرو با شک و تردید اما مثل یک جرقه و هر دو گذاشتند دو قدم نرفته بود که استاد جرقه چی بود با اقابش دید زن هم استاد با اقابش دید بار دیگر نگاه هایشان به هم چسبیدند و هنوز نفهمیده بود که او را چی میشود دید زن رفته بود صدای گام هایش از راه زینه میآمد که رفتن او را در گوش هایش میکفت استاده ماند مثل یک مجسمه کی بود؟ سرش به دوران افتاده بود مثل آن که زمان او را میشناخت شاید هم جایی دیده بود چشمهای زن به نظرش آشنا آمدند کوشید تا به یاد بیاورد که او را کجا دیده است هیچ یادش نیامد اما زن چرا استاد؟ چرا با نوع تردد سویه او دید؟ شاید هم اشتباه کرده بود که او را جایی دیده است و شاید هر دو اشتباه کرده بودند بار دیگر صورت رنگ پریده و موهای جولیده و پریشان زن و حالت که پولها را با هرس عجیب شمارد و در اون یخنش جا و جا کرد مقابل نظرش آمدند دلش بد شد استفراق دوان دوان از زینهها پایین آمد و خودش را نزده چوکیدار پیر رساند نزدیک پاسبان سرای پول پاسبان دنیا پول چوکیدار پیر سر تاسش مثل همیشه بره نبود و در همون کنج خلوت سرای روی چارپایی بولیایش نشسته و همونند هر روز دیگر قهر بود با خشم و غذب چلمش را قرقرکنان دود میکرد مثل این که چرس میکشیدها چرس میکشید بوی دود چلم چوکیدار پیر فضا و هوای باغ و سبزه و روتوبت درخ و برگ را در خاطرش زنده میصاخد و این حالت با نگاههای سوالالود زند درامیخت و ناپدید شد پحلوی چوکیدار پیر نشست چند دود قرقرکنان به سینه کشید و بعد به صرفه افتاد حالت تهوه و انوز میدهش را بالا بالا میزد به صرفه افتاد و احساس کرد که دود مثل خون تازه در تمام وجودش میدهد صدای دویدن گامهای آن را خوب احساس میکرد دویدن دود در رگ هایش را احساس میکرد رگهای خوشکیده دوباره جان میگرفتند و شیریانهای تشنهش دوباره به تپش میافتادند و فضا و هوای باغ و سبزه و روتوبت درخ و برگ انگار در شیریان هایش سرازیر میشودند سرش را روی زانوانش گذاشت و مثل کودک پکپکنان بگیدیه شد و آرام آرام گفت چوکیدار نمیتوانم من میروم صدای بازار با صرفههای چوکیدار پیر آمخته بود و مغز او را لگدمال میکرد پاوبالا پاوبالا پاوبالا پاوکن پاوکن آنها گدائی نمیکنند افغانی چند شده؟ دالر بالا میرود افغانی زهره پاست خاک سیاست بازرگانان روی نرخ پولهای روز نرخ کنیزها و بردهها چندمی زدند کلکها با تکمههای ماشینهای حساب در معامله گرم غرق بودند صدای باز و بستشدن صیفها مثل صدای باز و بستشدن زندانها بود و چوکیدار پیر صرفه میکرد و چیزهای میگفت که او نمیفهمید در تاریکی دیدگانش باغ و سبزه سبزهها و خاکهای باغ چشمهای آن زن را گذر و نامهای پاره شده میچرخیدند کسی در درونش فریاد میکرد که برود و آن زن را پیدا کند و از او بپرست که کیست کسی در دلش صدا میکرد که برود نامهای پاره پاره شده را دوباره باهم پیونده هد اما نتوانست گریه میکرد و چوکیدار پیر مثل این که بخوی و بلد باشد در برابر گریه زار و بی ایتنا بود مثل آن که چوکیدار جوان هر روز همین گونه زار زار گریه میکرد چوکیدار پیر در حال که مخاطبش معلوم نبود هرچی ناسذا داشت از دهانش بیرون میرخت و قرقرکنان چلمش را دود میکرد نشبه تیره شبان انگلهها را باز بان شده رشده نازه لانه با جلال از آسمان درجه گشتن ترسان گفتشان و سروش موج داوانده همین دم سوی منداری گشت آنکه انده شهر داوانده گشت مولود این زمان مدیر عالم مسیحایی این از قرآنشان کانتا مابی کفل زیبا عاشق رانی نهای باقی مادی بس مواقع که در افون مکان سروحی از ملائه آمدن از آسمان با سرود و با ترن هم کردن بیان سفر یک پین سدو چهلو یک پین سدو پینجا هفتاد و یک سی و یک زنگ بزنین ما در خدمت شما خواهیم بود خوب دوستهای گرامی آن بخش غذای روزانه فرارسیده بله مروره جان وقت غذای روحانی خوب شنانده میربان در برنامه گذاشته ما در مورد دعا و هدف و در مسیحیت مطالب چند را خدمت شما حق جویان تقدیم کدیم و گفتیم که خدا به سی شکل به تقاضا و دعای ما جواب میده اول او فورا جواب میده دوام باید که سبر بکنیم و سیوام چون دعای ما مطابق به اراده او نیست به دعای ما جواب منفی میده در برنامه قبلی در مورد جواب دعاهی که فورا جواب داده میشه گفتیم در این برنامه میخواییم که در مورد دو شکل جواب دعا که یکیان باید سبر بکنیم و دیگران جواب منفی هست گفت میزنیم بله شناندههای گرامی وقت ما به زندگی حضرت ابراهیم که یک نبی مقرب به خدا بود نگاه میکنیم جواب دعای با سبر و انتظار در زندگیشان مشاهده میکنیم دوستهای گرامی بازی وقتا درخواست ما از خدا توری هست که در عملی شدن او دیگرا هم نقش دارن آیا خدا مردم با زور وادار میکنه که ارادی او را انجام بتن تا درخواست ما عملی شوه؟ نه خدا ارادی خود را سر مردم تحمیل نمیکنه بلکه با سبر و حوصله در زندگی اونا کار میکنه تا خودشان حاضر شوون ارادی او را انجام بتن به ترتیب باز وقتا با وجود ای که پاسخ خدا با درخواست و دعای ما مصبت هست باید مدت زمان سبر بکنیم تا تقاظای ما عملی شوه اما زندگی ابراهیم نبی درابطه با ای مطلب که با وجود مصبت بودن پاسخ خدا تقاظا بعد از گزشت مدت مستجاب میشه ابراهیم نبی حدود دو هزار سال پیش از ملاد مسیح دی جهان زندگی میکد با اساس کتاب مقدس هنگام که در شهر اور کلدانیان زندگی خود پیش میبرد خدا با او فرمود که محل تولدش را ترک کنه خواست خدایی بود که ابراهیم در سرزمین کنآن زندگی کنه اما ابراهیم بعد از ترک نمودن وطن خود مدت را در شهر ایران بسر برد بلاخره او در سن 75 سالگی هیران را ترک کند و راهی کنآن شد خدا با ابراهیم وعده داده بود که با او قوم کسیر داده و اونا ملد بزرگی خواد شد دیگه ای که ابراهیم برکت داده و نام او مشهور خواد شد خدا همچنین وعده داده بود که از ابراهیم همه ملدها برکت خواهندید و البته ای وعده اشاره داره با تولد مسیح از نسل ابراهیم و اسحاق خدا ای وعدهها را دعور کلدانیان با ابراهیم داده بود اما با وجود ای وعدهها بعد از ای که ابراهیم وارد سرزمین کنآن شد و ده سال در اونجا زندگی میکد انوزم بی اولاد بود در فصل پانزده همه کتاب پیدایش میخانیم که خدا در رویا با ابراهیم فرمود ای ابراهیم ما ترس من سپر تو هستم و عجر بسیار عظیم ابراهیم گفت ای خداوند یه هوا مرا چه خواهی داد و من بی اولاد میروم و مختار خانم این علیازر دمشقی هست و ابراهیم گفت اینک مرا نسل ندادی و خانزادم وارس من هست در ساعت کلام خداوند با وی در رسیده گفت این وارس تو نخواهد بود بلکه کسی که از سلب تو در آید وارس تو خواهد بود در اینجا خدا با اون اتمی نانداد که وارس اون شخص از سلب خودش خواهد بود اما باید در نظر داشته باشیم که تا تولد ایسهاق انوز حدود پانزده سال باقی مانده بود پس ابراهیم باید پانزده سال دیگر هم سبر میکد در واقع میشه گفت که از زمان وارد شدن ابراهیم به سرزمین کنان تا وقت که پسر اون ایسهاق به دنیا آمد تقریباً بیست و پین سال طول کشید بله و در سال رومیان در فصل چارم در آیت بیست میبینیم که ایمان ابراهیم در طول این سالها نفقت ضعیف نشد بلکه قوی هم شد ابراهیم میخواست که اولاد داشته باشه و ساحب اولاد هم شد اما سالها را دبر گرفت تا تقاظا و دعای او پذیرفته شد وقت که ایسهاق تولد شد ابراهیم ست ساله بود بله و آل میخواییم در مورد از این گفت بزنیم که خدا به دعا و تقاظا ایمان دارا جواب منفی هم میته و این چیزا ما در زندگی پولس رسول میبینیم در سال دوم قرانتیان در فصل دوازده هم در آیات 7 تا 9 ایتر میخانیم برای این که بخاطر مکاشفات فوقلاده که دیده هم مغرور نشوم ناخوشی جسمانی دردناک بمن داده شد که منند قاسد از طرف شیطان من را بکوبد تا زیاد مغرور نشوم سه بار از خداوند درخواست کردم که آن را از من دور سازد اما او در جواب بمن گفت فیض من برای تو کافی است زیرا قدرت من در زعف تو کامل میگردد بله با اساس رساله دوم قرانتیان میبینیم که پولس رسول سه بار از خدا درخواست کرد که مشکل جسمانی او را برطرف کنه اما جواب خداوند با او منفی بود چون در واقع تقاضای پولس بنافع خودش نبود از آنجای که مریضی و ناخوشی جسمانی پولس با منظور فرو نگه داشتن او با او داده شده بود و در واقع بنافع او بود باید توجود داشته باشیم که خداوند نفقت به طور روشن به پولس جواب منفی داد بلکه علت او را نیز بر او بیان کده پس نتیجه میگیریم که پاسخ روشن خدا به ایماندارا ممکن است مضبط یا منفی باشه بله آقای شاید شما کاملا درست گفتین چون خدا از آینده ما با خبر است و میفهمه که چی به خیر ماست و کدام دعا و تقاضای ما به نفع زندگی روحانی ماست بازن ما ایماندارا به مسیح ایتر فکر میکنیم که ازی که ما زندگی خدا به مسیح دادیم و به اوی ایمان داریم باید زندگی دنیای ما خوب باشه و هر دعایی که میکنیم باید مستجاب شوه در حاله که ای مطابق اراده خدا نیست مثلا باز وقتا کمه با مشکلات رو بریم میشیم بدون ای که اراده خدا را در نظر بگیریم فورا دعا میکنیم که خدای تو کمکو از وطن خود بیرون شوییم و به کشور بریم که آرام باشیم خب اگه ای به خیر ما باشه خدا جواب مصبت میده و دعای ما را قبول میکنه و اگه به نفع ما و خوبی ما نباشه خدا به او جواب منفی میده بله خدا به خاطر ازی جواب منفی میده که از او دور نشیم ویا مغرور نشیم امودور که به درخواست پولس رسول جواب منفی داد شنونده گرامی که هنوز به ایسای مسی ایمان ندارین آیا میخواین که با خدا مثل یک فرزند که با پدر خود درد دل و رازو نیاز میکنه رابطه داشته باشین اگه میخواین که ای امتیاز داشته باشین از ایسای مسی که به خاطر گناه ما خون پاک خوده بروی سلی بریختاند و مرد و در روز سیوم از مرک دوباره زنده شد شنونده گرامی که هنوز به درخواست پولس رسول جواب منفی داد شنونده گرامی که هنوز به ایسای مسی ایمان ندارین آیا میخواین که با خدا مثل یک فرزند که با پدر خود درد دل و رازو نیاز میکنه رابطه داشته باشین اگه میخواین که وارده قلبتان شده تا رستگار شده ایم خوب شنونده میرون ای بود برنامه این نوبت ما که پیشکش شما شد