Matthew Chapter 15

  6 minutes 34 seconds

  26 August 2019

Download

Programme Script / Lyrics

متا فصل پانزده هم در این وقت گروه از فریسیان و ملایان یهود از ارشلیم پیش ایسا آمده از او پرسیدند. چرا شاگردان تو آداب و رسوم را که از پدران ما بما رسیده است نادیده می‌گیرند و پیش از خوردن غذا دستای خود را نمی شویند؟ ایسا به آنان جواب داد. چرا خود شما برای این که آداب و رسوم گذشته خود را حفظ کنید حکم خدا را می‌شکنید؟ مثلا خدا فرمود پدر و مادر خود را احترام کنید و هر کس به پدر یا مادر خود ناسزا گوید باید کشت شود. اما شما می‌گوید اگر کسی به پدر و مادر خود بگوید که هر حقی به گردن من داشتید از این به بعد وقف خدا است. دیگر او مجبور نیست به این وسیله با آنها احترام بگذارد. شما این طور کلام خدا را به خاطر آداب و رسوم خود نا دیده گرفته اید. ای منافقان اشعیات در باره شما درست پیشگویی کرد وقتی گفت. این قوم با زبان خود با من احترام می‌گذارند. اما دلهایشان از من دور است. عبادت آنها بفایده است. زیرا عوامر انسانی را به جای احکام خدا تعلیم می‌دهند. آنگاه ایسا مردم را پیش خود خواسته به ایشان گفت. در این وقت شاگردان پیش او آمده گفتند. آیا می‌دانی فریسیان از آن چی گفته ای نراحت شدند؟ ایسا جواب داد. هر نحال که پدر آسمانی من بر زمین نکاشته باشد از ریشه کنده خواهد شد. آنها را به حال خودشان بگذارید. آنها کورانه هستند که راهنمای کوران دیگر می‌باشند. و هرگاه کور راهنمای کور دیگری باشد هر دو به چا خواهند افتاد. آنگاه پیتروس به ایسا گفت. معنی این مسئله برای ما بگو؟ ایسا در جواب فر بود. پس شما هنوز هم این چیزها را درک نمی کنید؟ آیا نمی فهمید که هر چی از راه دهن وارد بدن شود به میده می‌رود و پس از آن به مورز ریخته می‌شود. اما چیزهایی که از دهن بیرون می‌آید از دل سرچشمه می‌گیرد و آنها هست که آدمی را نجس می‌سازد. زیرا افکار پلیت، قتل، زنا، فسق، دوزدی، شهادت دروخ و تهمت از دل سرچشمه می‌گیرند. و اینها هست چیزهایی که آدمی را نجس می‌سازند. نه نشستن دست‌ها پیش از غذا. آنگاه ایسا آن محل را ترک کرده به نواهی سور و سیدون رفت. یک زن کنانی که اهل آنجا بود پیش ایسا آمد و با صدای بلند گفت. اما ایسا هیچ جوابه به او نداد تا این که شاگردان پیش آمدند و از ایسا خواهش کرده گفتند. ایسا در جواب گفت. اما آن زن نزدیک آمده پیش پای ایسا بخاک افتاد و فریاد زد. ایسا در جواب او گفت. اما آن زن جواب داد. ایسا در جواب به او گفت. و از همون لحظه دختره شفای آفد. ایسا آن محل را ترک کرده و از راه لب دریای جلیل به بالای کوهی رفت و در آنجا نشست. عده زیادی از مردم پیش او آمدند و شلان و کوران گنگان و لنگان و بیماران دیگر را با خود آورده پیش پاهای او می‌گذاشتند و او آنها را شفا می‌داد. مردم وقتی گنگان را گویاه و اشخاص شل را سالم و لنگان را روان و کوران را بینا دیدند تحجب کردند و خدای اسرائیل را حمد گفتند. ایسا شاگردان را پیش خود خواسته و آنان گفت. من نمیخواهم آنها را گرسنه روانه کنم چون ممکن است در را زوف کنند. شاگردان در جواب گفتند. ایسا پرسید. جواب دادند. ایسا عمر کرد که مردم روی زمین بنشینند. آنگاه آن هفت نان و ماهی‌ها را گرفت و پس از آن که خدا را شکر نمود آنها را پاره کرده به شاگردان داد و شاگردان به مردم دادند. همه خوردند و سیر شدند و از خورده‌های باقی مانده هفت سبعت پر شد. غیر از زنان و کودکان چهار هزار مرد از آن خورا کردند. آنگاه ایسا جمعیت را رخصت داد و خود سوار کشتی شده و به ناهی مجدل رفت.