Luke Chapter 19

  7 minutes 20 seconds

  26 August 2019

Download

Programme Script / Lyrics

لقا فصل نازده هم ایسا وارد اریها شد و از میان شهر می‌گذشد. مرد درانجا بود بنام زکا که سرپرست جزیگیران و بسیار سروتمند بود. او می‌خواست ببیند که ایسا چی نوع شخصی است. اما بعیلت کوتاهی قامت و ازدهام مردم نمیتوانست او را ببیند. پس پیش دوید و از درخت چنار بالا رفت تا او را ببیند. چون قرار بود ایسا از آن را بگذارد. وقت ایسا با آن محل رسید با بالا نگاه کرد و فرمود. ای زکا زود شو پاین بیا زیرا باید امروز در خانه تو مهمان باشم. او به سرعت پاین آمد و با خوش روی ایسا را پذیرفت. وقت مردم این را دیدند زمزمه نارضایی از آنها برخواست. آنها می‌گفتند او مهمان یک خطاکار شده است. زکا استاد و به ایسا خداوند گفت. آی آقا او کنون نصف درایی خود را به فقران می‌بخشم و مال هر کسی را که بناقق گرفته باشم چار برابر به او پس می‌دهم. ایسا به او فرمود. امروز رستگاری به این خانه روی آورده است. چون این مرد هم فرزند ابراهیم است. زیرا پسر انسان آمده است تا گمشده را پیدا کند و نجات دهد. ایسا چون در نزدیکی ارشلیم بود برای کسانی که این سخنان را شنیده بودند مسئله آورد. زیرا آنان گمان می‌کردند که هر لحظه پاتشاهی خدا ظاهر خواهد شد. او فرمود. عربا به سفر دور و درازه بخارج کرد تا مقام پاتشاهی را به دست آورد و بازگردد. اما اول ده نفر از غلامان خود را خواست و به هر کدام یک سک اطلاع داد و گفت تا بازگشت من به این پول خرید و فروش کنید. هموطنانش که از او دلخوش نداشتند پشت سر او نمائندگان فرستادند تا بگویند ما نمیخواهم این مرد برما حکومت کند. پس از مدت او به انوان فرمان روا مراجعت کرد و دنبال غلامان که به آنان پول داده بود فرستاد تا ببیند هر کدام چقدر سود برده است. اولی آمد و گفت ارباب پول تو ده برابر شده است. جواب داد آفرین تو غلام خوبی هستی خودت را در امر بسیار کوچک درستکار نشان داده ایم و باید حاکم ده شر بشه ایم. دومی آمد و گفت ارباب پول تو پنج برابر شده است به او هم گفت تو هم حاکم پنج شهر باش دومی آمد و گفت ارباب بفرما این پول تو است آن را در دستمال پیچیده کنار گذاشتم از تو می‌ترسیدم چون مرد سخت گیری هستی آنچرا که اصلا نگذاشتی بر می‌داری و آنچرا که نکاشتی درو می‌کنی ارباب جواب داد ای غلام پس نهات ترا با حرفهای خودت ملامت می‌کنم تو که می‌دانستی من مرد سخت گیری هستم که نگذاشت را بر می‌دارم و نکاشت را درو می‌کنم پس چرا پول مرا سر سود ندادی تا بتوانم در موقع مراجعت آن را با سودش دریافت کنم به حاضران گفت پول را از او بگیرید و به غلام که دست که دارد بدهید آنها جواب دادن اما ای آقا او که دست که دارد؟ او گفت بدانید هر که دارد بیشتر به او داده می‌شود و اما آن کسی که ندارد حتی آنچرا هم که دارد از دست خواهد داد و اما آن دشمنان من که نمیخواستن برانان حکومت نمایم اشان را اینجا بیاورید و در حضور من گردن بزنید ایسا این را فرمود و پیشتر از آنها رای ارشلیم را در پیش گرفت وقت که به بیت فاجی و بیت انیا واقعی در کوی زیتون نزدیک شد دو نفر از شاگردان خود را با این عمر روانه کرد به دهکده رو برو بروید همین که وارد آن شدید کراولاغی را در آنجا بسته خواهید دید که هنوز کسی بر آن سوار نشده است آن را باز کنید و به اینجا بیاورید اگر کسی پرسید چرا آن را باز می‌کنید بگوید خداوند آن را بکار دارد آن دو نفر رفتند و همه چیز را همان طوری که ایسا گفته بود دیدند وقت کراولاغ را باز می‌کردند صاحبانش پرسیدند چرا آن کرا را باز می‌کنید جواب دادند خداوند آن را بکار دارد پس کراولاغ را پیش ایسا آوردند بعد لباسهای خود را روی آن کراولاغ انداختند و ایسا را بر آن سوار کردند و همین طور که او می‌رفت جاده را با لباسهای خود فرش می‌کردند در این حنگام که او به دامنه کوی زیتون نزدیک می‌شد تمامی شاگردان با خوشی برای همه موجیزاتی که دیده بودند با صدای بلند شروع به همد و سپاس خدا کردند و می‌گفتند مبارک آن پادشای که به نام خداوند می‌آیند سلامتی در آسمان و جلال در عرش مرین باد چند نفر فریسی که در میان مردم بودند با او گفتند ایستاد با شاگردان امر کل که خاموش شوند ایسا جواب داد بدانید که اگر اینها خاموش بمانند سنگها با فریاد خواهند آمد ایسا به شهر نزدیکتر شد و وقت شهر از زور دیده شد بخاطر آن گریه کرد و گفت کاش که امروز سرچشمه سال و سلامتی را می‌شناختی اما نه این از چشمان تو بنهان است و زمان ای خواهد آمد که دشمنانت بمقابل تو سنگربندی خواهند کرد و به دور تو هلقه خواهند زد و ترا از همه طرف محاصره خواهند کرد و تو و ساکنانت را در میان دیوارهایت بخاک خواهند کفت و در تو سنگ را روی سنگ دیگر باقی نخواهند گذاشت چون تو وقت دیدار پرفیز خدا را درک نکردی بعد از آن ایسا وارد خانه خدا شد و به بیرونداندن پروشندگان پرداخت و گفت نوشته شده است خانه من جای عبادت خواهد بود اما شما آن را خانه دزدان ساخته اید همروزه ایسا در خانه خدا تعلیم می‌داد و سرانکاهنان و ملایان کوشش می‌کردن که با کمک بزرگان شهر او را از بین ببرند اما دیدن که کار از دستشان بر نمی آید چون آمای مردم با علاقه زیاد به سخنان او گوش می‌دادند