Luke Chapter 15

  5 minutes 22 seconds

  26 August 2019

Download

Programme Script / Lyrics

لقا فصل پانتده هم در این اصنا جزیگیران و خطاکاران ازدهام کرده بودند تا به سخنان و گوشده هند. پیروان فرقه فریسی و ملایان یهود غمغم کنان گفتند این مرد اشخاص بسر و پارا با خوش روی می‌پذیرد و با آنان غذا می‌خورد. به این جهت ایسا مسئله آورد و گفت فرض کنید یکی از شما ست گوصفند داشته باشد و یکی از آنها را گم کند. آیا نودنو تا دیگر را در چراغا نمی گذارد و به دنبال آن گم شده نمی روید تا آن را پیدا کند؟ و وقت آن را پیدا کرد با خوشحالی آن را به دوش می‌گیرد و به خانه می‌روید و همه دوستان و همسایگان را جمع می‌کند و می‌گوید با من خوشی کنید گوصفند گم شده خود را پیدا کردم. بدانید که به همان طریق برای یک گناهکار که طوبه می‌کند در آسمان بیشتر خوشی و سرور خواهد بود تا برای نودنو شخص پرحیزگار که نیازی به طوبه ندارند. و یا فرض کنید زن ده سکه نقره داشته باشد و یکی را گم کند. آیا چراغ روشن نمی کند و خانه را جرون نمی نماید و در هر گوشه به دنبال آن نمی گردد تا آن را پیدا کند؟ و وقت پیدا کرد همه دوستان و همسایگان خود را جمع می‌کند و می‌گوید با من خوشی کنید پول را که گم کرده بودم پیدا کردم. به همان طریق بدانید که برای یک گناهکار که طوبه می‌کند در میان فرشتگان خدا خوشی و سرور خواهد بود. باز فرمود مردی بود که دو پسر داشت. پسر کوچکتر به پدر گفت پدر حصه مرا از دارایی خود به من بده. پس پدر دارایی خود را بین آن دو تقسیم کرد. چند روز بعد پسر کوچک تمام حصه خود را به پول نقد تبدیل کرد و رحص پار سرزمین دور دسته شد و در آنجا دارایی خود را در آیاشی و باد داد. وقت تمام آن را خرچ کرد قهطی سخت در آن سرزمین رخ داد و او سخت دوچار تندستی شد. پس رفت و نوکر یکی از ملاکین آن محل شد. آن شخص او را به مزرعه خود فرستاد تا خوکهایش را بچراند. او آرزو داشت شکم خود را با خوراک که خوکها می‌خورند پر کند ولی هیچ کس به او چیزه نمی داد. آخر به خود آمد و گفت بسیاری از مزدوران پدر من نان کافی و حتی اضافی دارند و من در این جا نزدیک است از گرسنگی تلف شدم. من برمی خیزم و پیش پدر خود می‌رویم و به اون می‌گویم پدر من نسبت به خدا و نسبت به تو گناه کردم. دیگر لایق آن نیستم که پسر تو خانده شوم با من هم مثل یکی از نوکران خود رفتار کن. پس برخواست و ره سپاره خانه پدر شد. هنوز تا خانه فاصلهی زیاده داشت که پدرش او را دید و دلش به حال او سوخت و به طرف او دوید دست به گردنش انداخت و به گرمی او را بوسید. پسر گفت پدر من نسبت به خدا و نسبت به تو گناه کردم دیگر لایق آن نیستم که پسر تو خانده شوم. اما پدر به نوکران خود گفت زود بروید بیترین چپن را بیاورید و به او بپوشانید. انگشتری به انگشتش و بود به پاهایش کنید. گوثاله چاق را بیاورید و حلال کنید تا مجلس جشن برپا کنیم. چون این پسر من مرده بود زنده شده و گم شده بود پیدا شده است. به این ترتیب جشن و سرور شروع شد. در این هنگام پسر کلانتر در مزرحه بود و وقت بازگشت همین که به خانه نزدیک شد صدا رقص و موسیقی را شنید. یکی از نوکران را صدا کرد پرسید چه شده است. نوکر به او گفت برادرت آمده و پدرت چون او را سهی و سالم باز یافته گوثاله چاق را کشده است. اما پسر بزرگ قهر کرد و به هیچ وچه نمیخواست به داخل بیاید. پدرش بیرون آمد و به او التماس نمود. اما او در جواب پدر گفت تو خوب می‌دانی که من در این چند سال چطور مانند یک غلام به تو خدمت کرده هم. و هیچ وقت از اوامر تو سرپیچی نکرده هم. و تو حتی یک بزغاله هم به من ندادی تا با دوستان خود خوش بگذرانم. اما حالا که این پسرت پیدا شده بعد از آن که همه سروت ترا بافای شها تلف کرده است برای او گوثاله چاق می‌کشید. پدر گفت پسرم تو همیشه با من هستی و هرچه من دارم از تو است. چطور می‌شود در این روز جشن نگیریم و خوشی نکنیم. زیرا این برادر تو است که مرده بود زنده شده است و گم شده بود پیدا شده است.