Luke Chapter 13

  6 minutes 35 seconds

  26 August 2019

Download

Programme Script / Lyrics

لقا فصل سیزده هام مانند آنان نابود خواهید شد و یا آن هجتا نفره که در موقع فرو ریختن برجه در سیلوها کشته شدند خیال می‌کنید که از دیگر مردمان که در ارشلیم زندگی می‌کردند گناهکارتر بودند؟ نخیر بلکه مطمئن باشید اگر طوبه نکنید همه شما مانند آنان نابود خواهید شد ایسا برای آنان این مسئل را آورده گفت مرد در تاکستانش درخت انجی ری داشت و برای چیدن میوه به آنجا رفت ولی چیز پیدا نکرد پس به باغبان گفت ببین حالا سی سال است که من می‌آیم و در این درخت دنبال میوه می‌گردم ولی چیز پیدا نکردم آن را ببر چرا به سبب زمین را اشغال کند اما او جواب داد عرباب این یک سال هم بگذار بماند تا من دورش را بکنم و کوت بریزم اگر در موسیم آینده میوه آورد چه بهتر وگر نه عمر کن تا آن را ببرند یک روز سبت ایسا در کنیسه به تعلیم مجغول بود در آنجا زن حضور داشت که روح ناپاک او را مدت 18 سال رنجور کرده بود پشتش خمیده شده بود و نمیتوانست راست بیستد وقت ایسا او را دید به او فرمود ای زن تو از بیماری خود شفای آفتی بعد دستهای خود را بر او گذاشت و فوراً قامت او راست شد و به شکرگزاری پروردگار پرداخت اما در عوض سرپرست کنیسه از این که ایسا در روز سبت شفا داده بود دلگیر شد و به جماعت گافت شش روز تاین شده است که باید کار کرد در یکی از آن روزها بیاید و شفا بیابید ندر روز سبت ایسا خداوند در جواب او فرمود ای منافقان هایا کسی در میان شما پیدا می‌شود که در روز سبت گاو یا اولاغ خود را از آخر باز نکند و برای آب دادن بیرون نبرد پس چه عیب دارد اگر این زن که دختر ابراهیم است و 18 سال گرفتار شیطان بود در روز سبت از این بند‌ها آزاد شود وقتی ایسا این سخنان را فرمود مخالفان او خجل گشتند در حال که عموم مردم از عمال شگفتنگیز که انجام می‌داد خوشحال بودند ایسا به سخنان خود ادامه داد و فرمود پادشاهی خدا مانند چیست آن را به چه چیست تشبه کنم مانند دانه اوری است که شخص آن را در باغ خود کاشت آن دانه راشت کرد و درخت شد و پرندگان آمدند و در میان شاخه هایش آش یا نگرفتند باز فرمود پادشاهی خدا را به چه چیست تشبه کنم مانند خمیر مایه است که زن آن را با سه پایمان آرت مخلوت کرد تا تمام خمیر برستد ایسا به سفر خود در شهرها و دهات ادامه داد و در حال که به سوه ارشلیم می‌رفت به مردم تعلیم می‌داد شخص از او پرسید‌های آقا هایا فقط ادهه کم نجات می‌ابند ایسا بهشان گفت سخت بکشید تا خود را بداخل دروازه تنگ برسانید و بدانید که ادهه بسیاره برای ورود کوشش خواهند کرد ولی توفیق نخواهند یافت بعد از آن که صاحب خانه برخیزد و در را قفل کند شما خود را بیرون خواهید دید و در آن موقع در را می‌کوبید و می‌گوید‌های آقا اجازه بفرما بداخل بیاییم اما جواب او فقط این خواهد بود من نمی دانم شما از کجا آمده اید بعد شما خواهید گفت ما با تو سر یک دسترخان خوردیم و نوشیدیم و تو در کوچه‌های ما تعلیم می‌دادی اما او باز به شما خواهد گفت نمی دانم شما از کجا آمده اید ای بدکاران همه از پیش چشم من دور شوید در آن زمان شما که ابراهیم و اسحاق و یعقوب و تمام پیامبران را در پاتشاهی خدا می‌بینید در حال که خودتان محروم هستید چقدر گریه خواهید کرد و دندان بر دندان خواهید فشارد مردم از مشرق و مغرب و شمال و جنوب خواهند آمد و در پاتشاهی خدا بر سر دسترخان خواهند نشست آره آنان که اکنون آخرین هستند آولین و آنان که اکنون آولین هستند آخرین خواهند بود در آن موقع ادهه از پیروان فرقه فریسی پیش او آمدند و گفتند اینجا را ترکن و به جای دیگر برو هیرودیس قصد جان تو را دارد ایسا جواب داد بروید و به آن روبا بگوید من امروز و فردا ارواه ناپاک را بیرون می‌رانم و شفا می‌دهم و در روز سوام به هدف خود می‌رسم اما باید امروز و فردا و پس فردا و سفر خود ادامدهم زیرا این محال است که پیامبر در جای جاز عروش علیم بمیرد ای عروش علیم ای عروش علیم ای شهر که پیامبران را می‌کشی و آنان را که پیش تو فرستاده می‌شون سنگ سار می‌کنی چه بسیار آرزو داشتم مانند مرغ که چوچه‌های خود را زیر پروبالش می‌گیرد فرزندان تو را به دور خود جمع کنم اما نخواستی به شما می‌گویم که خانه شما و ایران به شما واگذار خواهد شد و بدانید که دیگر مرا نخواهید دید تا آن زمان که بگوید متبرک است آن کسی که به نام خداوند می‌آید