Luke Chapter 14

  5 minutes 57 seconds

  26 August 2019

Download

Programme Script / Lyrics

لقا، فصل چارده هم در یک روز سبت، ایسا برای صرف غذا به منزل یکی از بزرگان فرقه فریسی رفت. آنان بادقط مراقب او بودن. آنجا در برابر او مردی دیده می‌شد که مقتلا به مرز آبگرفتگی بود. ایسا از معلمان شریعت و فریسیان پرسید، آیا شفای بیماران در روز سبت جایز هست یا نه؟ آنها چیز نگفتند. پس ایسا آن مرد را شفا داد و رخصت داد. بعد رو به آنان کرد و فرمود. اگر پسر یا گاو یکی از شما در چاه بیافتد، آیا بخاطر این که روز سبت هست در بیرون آودنش دوچار تردید خواهد شد؟ و آنها برای این سوال جواب نیافتند. وقت ایسا دید که مهمانون چطور صدر مجلس را برای خود اختیار می‌کردن، برای شان مسئله آورده گفت. وقت کسی شما را به یک مجلس عروسی دوت می‌کند، در صدر مجلس ننشینید. زیرا امکان دارد که شخص مهمتر از شما دوت شده باشد و میزبان بیاید و به شما بگوید جای خود را به این آقا بدهید. در آن صورت باید با شرمساری در پاین مجلس بنشینید. نخیر، وقت دوتی از تو می‌شود برو و در پاین مجلس بنشین تا وقت میزبان تو آمد بگوید دوست من بفرما بالاتر پس تمام مهمانان احترامی را که به تو می‌شود خواهندید. چون هر که کلانکاری کند خوار خواهد شد و هر که خود را خرچ سازد سرفراز خواهد گردید. بعد به میزبان خود گفت وقت مهمانی شام یا چاش ترتیب می‌دهی دوستان، برادران و دیگر خیشان یا همسایگان سروعتمند خود را دوت نکن. مبادا آنان هم متقابلن از تو دوت کنند و به این ترتیب عوض خود را بگیرید. بلکه وقت مهمانی می‌دهی به نوایان و لنگان و شلها و کرها را دوت کن و خوشبخت خواهی بود. چون آنان هیچ گناه وسیله ایواز دادن ندارند و تو در آن روز که آدلان زنده می‌شوند، ایواز خواهی گرفت. یکی از حاضران بعد از شنیدن این سخنان به او عرض کرد. خوشا به حال آن کسی که در پاچه‌های خدا سر دسترخان بینشیند. اما ایسا جواب داد. مرد مهمانی شام بزرگ ترتیب داد و ادعی زیادی را دعوت کرد. در وقت شام غلام خود را با پیغام پیش مهمانان فرستاد که حالا بیایید همه چیز حاضر است. اما همه شروع به آذار آوردن کردند. اولی گفت من قطع زمین خریدم و باید بروم آن را ببینم لطفا آذر مرا بپذیر. دومی گفت من پنج افت گاه خریدم و حالا می‌روم آنها را امتحان کنم لطفا مرا معذور بدار. نفر بعدی گفت من نو اروسی کردم و به این سبب نمیتوانم بیایم. وقتی آن غلام برگشت و موضوع را به اطلاع عرباب خودرسانید. عرباب اسبانی شد و به او گفت زود به کوچه‌ها و پس کوچه‌های شهر برو و بینوایان و لنگان و کورها و شلها را پیش من بیاور. بعدن غلام گفت عرباب امر تو اطاعت شد و هنوز هم جا هست. عرباب جواب داد به سرک‌ها و کوچه باخها برو و با اسرار همرا دوت کن که بیاین تا خانه من پر شود. بدانید که هیچی اک از آن کسانی که دوت کرده بودم مزه این مهمانی را نخواهد چشید. در بین را جمعیت بزرگ همرای ایسا بود و به آنان رو کرد و فرمود. اگر کسی پیش من بیاید و از پدر و مادر زن و فرزند برادران و خوهران و حتی جان خود دست نشوید نمیتواند شاگرد من باشد. کسی که سلیب خود را بر ندارد و با من نیاید نمیتواند شاگرد من باشد. اگر کسی از شما به فکر ساختن یک برج باشد آیا اول نمینشیند و مخارج آن را براورد نمی کند تا ببیند آیا استطاعت تمام کردن آن را دارد یا نی؟ در غیر این صورت اگر پایه آن را بگذارد و بعد نتواند آن را تمام کند همه کسانی که آن را ببینند به او خواهند خندید و خواهند گفت این مرد ساختمان را شروع کرد ولی نتوانست آن را تمام کند. یا کدام پاتشاه است که به جنگ پاتشاه دیگری برود بدون انکه اول بنیشیند و مطالعه کند که آیا با ده هزار سپاهی می‌تواند با یک لشکر بیست هزار نفری مقابله کند؟ و اگر نتواند او خیلی زودتر از این که دشمند سر برستد سفیره می‌فرستد و تقاضای صلح می‌کند. همچنین اگر شما حاضر نیستید تمام هستی خود را از دست بدهید نمی توانید شاگرد من باشید. نمک چیز خوبه است اما اگر خود نمک بمزه شود به چی وسیله مزه اصلی خود را بازیابد؟ دیگر نبرای زمین مصرف دارد و نمی تواند به صورت کوت از آن استفاده کرد. آن را فقط باید دور ریخت. اگر گوش شنوا دارید بشنوید.