Luke Chapter 18

  6 minutes 46 seconds

  26 August 2019

Download

Programme Script / Lyrics

لقا فصل هچده هم ایسا برای آنان مسئله آورد تا نشان دهد که باید همیشه دعا کنند و هرگز دلسرد نشوند. او فرمود، در شهر قاضیی بود که نه ترس از خدا داشت و نه توجوه به خلق. در همان شهر بیوزن زندگی می‌کرد که پیش او می‌امد و از دست دشمن خود شکایت می‌کرد. قاضی تا مدت زیاده به شکایت او توجوه نکرد. اما آخر پیش خود گفت، درست است که من ترس از خدا و توجوه به خلق خدا ندارم. اما این بیوزن مایه درد سر من شده است و برای این که با اصرار خود مرا به تنگ نسازد و داد او خواهم رسید. ایسای خداوند فرمود، آن چرا قاضی به انصاف گفت شنیدید؟ آیا خدا به دادخواهی برگزیدگان خود که شب و روز به درگاهش ازرزاری می‌کنند توجوه نخواهد کرد و آیا برای کمک به آنها اجلا نخواهد نمود؟ بدانید که او به زودی و به نفع آنان دادرسی خواهد کرد. اما وقت پسر انسان می‌آید، آیا از سر از ایمان بروی زمین خواهد یافت؟ همچنین ایسا برای کسانه که از نیکی خود مطمئن بودند و سائرین را از خود پستر می‌شمردند، این مسئل را آورده گفت. دو نفر برای دعا به خانه خدا رفتند. یکی فریسی و دیگر جزیگیر بود. آن فریسی استاد و با خود دعا کرد و گفت، ای خدا تنها شکر می‌کنم که مانند دیگران حریص و نادرست و زناکار و یا مانند این جزیگیر نیستم. هفته دو بار روزم می‌گیرم ده یک همه چیزهایی را که به دست می‌آورم می‌دهم. اما آن جزیگیر دور استاد و جرات نگاه کردن به آسمان را نداشت، بلکه به سینای خود می‌زد و می‌گفت، ای خدا به من گناهکار دلسوزی کن. بدانید که این جزیگیر بخشوده شده به خانه رفت و نه آن دیگری. هر که خود را بزرگ نماید خوار خواهد شد و هر که خود را خوار سازد سرفراز خواهد گردید. مردم هتا کدکان را به حضور ایسا می‌آوردن تا برانها دست بگذارد، اما شاگردان وقت این را دیدن آنها را سرزنش کردن، اما ایسا کدکان را پیش خود خواست و فرمود، بگذارید کدکان پیش من بیایند و مانه آنان نشوید چون پادشاهی خدا و چونین کسانیت علاق دارد. به یقین بدانید، اگر کسی پادشاهی خدا را مانند یک کودک نپذیرت، هیچوقت وارد آن نخواهد شد. شخص از اشراف یهود از ایسا پرسید، ای هستاد نیکو من برای بدست هاوردن حیات جاویدان چی باید بکنم؟ ایسا با او فرمود، چرا مرا نیکو می‌گویی؟ هیچ کس جز خدا نیکو نیست، احکام را می‌دانی، زنا نکن، قتل نکن، دزدی نکن، شهادت نادرست نده، پدر و مادرت را احترام کن. آنمرد جواب داد، من از جوانی همه اینها را به جا آوردم. ایسا وقت این را شنید، فرمود، هنوز یک چیز کم داری، آنچه داری بفروش و میان و فقرها تقسیم کن که در آلم بالا گنج خواهی داشت و بعد بیا از من پیروی کن. اما او از این سخنان افسرده شد چون مرد بسیار توانگری بود. ایسا وقت این را دید، فرمود،‌ها، چه مشکل است ارود سروعتمندان به پاتشاهی خدا؟ گذشتن شطار از سراخ سوزن آسانتر است از داخل شدن توانگری به پاتشاهی خدا؟ شنواندگان پرسیدند، پس کی می‌تواند نجات یابد؟ جواب داد، آنچه برای آدمیان غیر ممکن است، برای خدا امکان دارد. پتروس گفت، ببین ما از همه چیز خود دست کشیده ایم و پیروی تو شده ایم. ایسا فرمود، به یقین بدانید که هر کس به خاطر پاتشاهی خدا، خانه یا زن، برادران، والدین یا فرزندان خود را ترک نماید، در این دنیا چندین برابر عوض خواهد گرفت و در آخرت حیات عبدی نصیب او خواهد شد. ایسا دوازده شاگرد خود را به کنار برد و به آنان فرمود، ما اکنون به ارشلیم می‌رویم و آنچه پیامبران در باره پسر انسان نوشتند به حقیقت خواهد پیوست. او به دست بیگانگان تسلیم خواهد شد، او را مسخرا خواهند کرد و با او بد رفتاری نموده بر رویش آب دهان خواهند انداخت. او را تازیانه زده خواهند کاشد. اما در روز سوام باز زنده خواهد شد. اما شاگردان از این همه چیز نفهمیدن و این سخن برایشان نمفهوم بود و درد نمیکردن که در باره چی چیز صحبت می‌کند. انگامه که ایسا به نزدیکی اریها رسید، کوره در کنار راه نشسته بود و گدایی می‌کرد. همین که شنید جمعیت از آن جامعه گذارد، پرسید چی شده است، با او گفتند. ایسا ناصری از این جامعه گذارد، پس فریاد زدد. ایسا، ای فسر داود، و من رحم کن. اشخاصه که در پیش بودند و تندی با او حرف زده گفتند. خاموش باش. اما او هرچی بلندتر فریاد می‌کرد. ای فسر داود، و من رحم کن. ایسا استاد و امر کرد آن مرد را پیش او بیاورم. وقت آمد، از او پرسید. چی می‌خواهی برایت بکنم؟ جواب داد. هی آقا، بخونم باری دیگر بینا شوم؟ ایسا با او فرمود. بینا شو، ایمانت را شفا داده است. فوراً بینایی خود را باز یافت و در حال که خدا را تمجید می‌کرد، به دنبال ایسا رفت. همه مردم بخاطر آن چی دیده بودند، خدا را هم گفتند.