9 minutes 26 seconds
26 August 2019
From a childhood marked by conflict and silence, we carry scars that shape how we see love, faith, and ourselves. We grow up in a home where comfort exists alongside constant tension, learning to hide pain rather than heal it, and drifting into habits that offer only fleeting escape. When loss and separation shake our world, we begin to question what we truly believe about God and meaning. Through an unexpected encounter and a gradual search for truth, we discover a living faith that transforms our relationships, restores our family, and replaces turmoil with peace.
Transcribed by AI
ما اکثران تحت تاثیر دوران تفلی خود و شیوی زندگی والده نما میباشیم. من چیزهای زیادی را از دوران تفلی خود به یاد میارم مثل که دیروز گذشته باشه. در این خاطرات، خاطرات بسیار دردناک هم وجود دارن. من شاهد جنگها و مناقشات زیاد بین پدر و مادرم بودم. من یک خواهر دارم. در دوران تفلیت، من و خواهرم شوهای زیاد بخاطر جنگ بین پدر و مادرم با عشق و گریه و اشکمهای گشنه خو میشدیم. پدرم آدم سروتمند بود و از لحاظ خرچ و خوراک زندگی خوب به ما آماده کده بود. ما مسیحی بودیم، اما چیزی از مسیحیت نمی دانستیم. بیادم نمی آره که پدر یا مادرم راجع به خدا یا ایمان مسیحی امراه ما گفته باشن. اونا هیچ وقت ما را تشویق نکدن که به کلیسا بریم. ما عادت داشتم که هر چیزی در دل خود نگاه میکدم. از این خاطر مشکلات زیادی روانی داشتم. وقتی که نو با جوانی رسیدم، تصمیم گرفتم که زندگی خود را دور از جار و جنجاله پدر و مادرم تیر کنم. خواهرم هم مثل ما پر از نفرت و بدبینی بود، اما او دوستهای زیاد داشت که اکثر اوقات امراه اونا به تفریه میرفت و مصروف بود. تصمیم گرفتم مثل خواهرم باشم. میخواستم دنیا خود و روابط خود داشته باشم. برم فرق نمی کد که خوب باشه یا بد. در نو جوانی یعنی از 16 سالگی به بعد مصروف سگرت کشیدن، شراب خوردن، میمانی رفتن و یا اشیههای دیگه بودم. اما در تمام ای کارها هیچ لذتی بر خود دیافت نتانستم. اگر خوشی هم احساس میکدم، زود گذر و معقدی بود که فورا احساسی بیچارگی و تأثر میکدم. ما با فرق زیاد از خواهرم کلان شدم، اما ما یک دیگه خود خوب درک میکدیم. ما در غم و درد و محروم بودر از محبت با هم شریک بودیم و به یک دیگه خود درد و رنج خود بیان میکدیم. هر دوی ما هیچ ارتباطی با خداون نداشتیم و نه در باری او فکر میکدیم. نظر ما در باری خدایی بود که او ما را خلق کده و بعد از او ما را تنها اعلا کده. ما عقیده داشتم که خدا در آسمان زندگی میکنه و هیچ دخوالتی در زندگی ما نداره. خدا خوب و بده پیش روی ما قرار داده. خیلی به ما مربوط است که کدام یکی را انتخاب میکنیم و یک روز خدا ای اعمال نیک و بده مورد قضاوت قرار میته. با وجودی که ما و خواهرم از پانتون فارغ شدیم اما زندگی ما مثل گزشته ادامه داشت. اشخاص زیادی به خواهرم پیشنهاد ازدواج کردن اما او به همه اشان جواب رد داد. پدر و مادرم علت جواب منفی او را نمی فامیدن اما ما خوب میفامیدم که دلیلش چیست. یک شهر در حالی که نشه بودم نوقت خانه آمدم. دیدم که پدر و مادرم بسیار پریشان استن. من بدون توجه زیاد به اونا به اتاق خود رفتم که خواه شوم اما مادرم من را به شدت تکان داد. وقتی به خود آمدم متوجه شدم که پدر و مادرم بسیار اصابانی هستن چون خواهرم تا او وقت خانه نه آمده بود. همه ای ما برای یافتن او کوشش کدیم به دفتر پولیس راپور دادیم اما هیک نتیجه گرفته نتانستیم و خواهرم گم شد. وقتی که خواهرم گم شد بسیار غمگین شدم اگرچه ما بین خود او قدر مناصبات امیق نداشتیم اما من او را بسیار دوست داشتم. ما شرایط دردناک زندگی را بین خود تیر کده بودیم. متوجه شدم که پدر و مادرم با وجودی که هنوز هم بین خود مناقشه میکدن و یکی دیگی خود را به خواهرم ملامت میکدن اما در اصل دلشان بسیار شکسته بود. اونا به زبان خود در باری پشیمانی خود چیزی نمی گفتن اما من در چشمایشان این حالت را میخواندم. بعد از یک ماه خواهرم به من تیلیفون کد. او امروی یک مرد مسلمان اروسی کده مسلمان شده بود. این تصمیم او من را وعدار بفکر کدن در باری خدا کد که خدا کیست؟ مذهب و دین حقیقی چیست؟ چرا خواهرم این کار را کد؟ فکرم پر از این قسمت سوالها شد. وقتی که خواهرم دفعی دیگه تیلیفون کد مادرم بسیار گریان کد. پدرم از او خواهش کد که پس به خانه بیاره اما خواهرم برش گفت که او تصمیم خود را گرفته. او رسمن مسلمان شده و نام اسلامی هم برخود انتخاب کده. فیلن حاملدار است و میخواهی که اولادهای خود را به شیوه اسلامی کنان کنه. من از این گپا و تصمیم او هیران شدم. از او خواهش کدم که آدرس و نمبر تیلیفون خود را به من بته که میخواهم او را از نزدیک ببینم. یک روز به دیدرش رفتم. او با گرمی بی سابقهی به استقبالم آمد. همسرش به من خوشامدید گفت و بسیار امرهای مهربانی کد. از اونا در باری اسلام سوال کدم و اونا صرف جهات مسبت تعالیم اسلامی را به من گفتن. اونا کوشش میکدن که من را به این قانی بسازن که در مسیحیت ایمان به خدای حقیقی وجود نداره. من خودم در باری مسیحیت ایمان مسیحی هیچ معلومات نداشتم. به این خاطر من نمیتونستم که یک مقایسه درست کده بتارم. اونا با بسیار سادگی من را زیر تاثیر گپهای خود قرار دادن. من برشان گفتم که شما گپهای خوب گفتین. اما به تصمیم گرفتن من به وقت ضرورت دارم. من در باری چیزهایی که از اونا شنیدم فکر میکدم. از خود سوال میکدم که آیا خواهرم با قبول کدن دین جدید احساس خوشی و خوشبختی میکنه؟ آیا خدا به دعاهای او جواب میته؟ من با وجود که با این افکار در جنگ بودم اما کسی از این جوریان خبر نداشت. من تا حد تصمیم خودا گرفته بودم. امیدوار بودم که در دین جدید خود خدای حقیقی را پیدا کنم. تمام ترتیبات لازم برای قبول کدن دین جدید آماده کدم. وقتی که میخواستم خوش آم، تلیفون زنگ زد. گوشی تلیفون بالا کدم. از او طرف صدای ملائم سرودی مسیحی را شنیدم. بعد از او خانم جوان به من گفت اجازه میتین که امیال شما را ملاقات کنم؟ حیران ماندم که از کجا نمبر تلیفونی من را پیدا کده؟ او برم گفت میخواه که امراهیم دعا کنه. من بعض دوستهای خود را گفته بودم که میخواهم دین خود را تغییر بدم. من در او وقت نه از قدرت خدای حقیقی و نه از خانوادی و کلیسا هیچ ترس نداشتم. من فکر کردم که با قبول کدن دین جدید خدای حقیقی را پیدا میکنم و از پوچی زندگی خود خلاس میسازم. اگرچه بسیار کسا کوشش کده بودن که امراهیم گفت بزنن و یا من را به کلیسا دعوت کنن. اما من به همه اشان میگفتم من آزاد استم حق دارم هر تصمیمی که دلم بخواهیم بگیرم. تقریبا 15 دقیقه بعد زنگ خانه ما زده شد و او خانم که برم تلیفون کده بود همراه شوار و دختر خود آمد. او پس از معرفی کدن خود شروع به دعا کد. باوجود که من او را هیچ نمیشناختم نه جواب رد به او دادم و نه مانه دعا کدن او شدم. او دعا میکد و من عشق میریختم. او از خدای حقیقی تقاظا میکد که در پالویم استاده شوه که من بتانم تصمیم درست بگیرم. دختره که خورد ای خانم که طرف من میدید گفت من یسای مسیحی را میبینم که در پالوی تو استاده است و سر تو او میرزه. من تحجب کدم. ای خانواده از من تقاظا کدن که صبا به دیدنشان برم. من به متعالیه خود در باری ایمان حقیقی مسیحی شروع کدم. آهستا آهستا به کمک دوستا به حقیقت ایمان مسیحی پی بردم. ایمان مسیحی را با ایمان که خواهرم قبول کده بود خوب مقایسه کدم و به حقیقت ایمان مسیحی متوجه شدم. متوجه شدم که هنوز هم یسای مسیح مرا دوست دارد. من رابطه نوی همرای یسای مسیح پیدا کدم. بعد از ایمان آوردن به یسای مسیح زندگیم بهتر شد. من خدای حقیقی را به شکل جدید شناختم و به صورت منظم در جلسات کلیسا شرکت میکدم. من تمام اعمال بد خود را ترک کدم و رابطه نوی همرای پدر و مادر خود شروع کدم. به پدر و مادرم کمک کدم که رابطه نوی با خدای حقیقی داشته باشن. در یک وقت کم در خانه ما همه چیز تغییر کرد. آن همه ما یک جای در جلسات کلیسا شرکت میکنیم و در خانه خود هم محافظ دعا داریم. خوشی و محبت جای جنگ و جنجال در خانه ما گرفته. چون ایسای مسیح هر کدام ما را به صورت جداغانه لمس کده و برکت داده. امرای پدر و مادرم به شدت به خواهرم دعا میکنیم. از خدا میخواهیم که چشمای او را باز کده نجات بته. برادر شما اشراق