Sayed - Algeria

  7 minutes 2 seconds

  26 August 2019

Download

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

ما در بین چارده اولاد پدر و مادرم اولاد هفتم اونا هستم. ما در یک محله پر نفوس و فقیر نشین زندگی می کنیم. در محله ما مسلمانا و مسیحا یک جای زندگی می کنن. ما خودم در یک خانواده مسلمان به دنیا آمده کلان شدیم. پدرم سخت کار می کند که بره ما نان پیدا کنه. ما بچه ها اکثر وقت خود را در کوچه تیر می کنیم. وقتی که گشتگی سر ما فشار می آورد از پیش روی دوکانها قوطی های شیر دوستی کده می خوردیم. ما هیچ علاقه به درس و کتاب خواندن نداشتم. از این خاطر ما را زود از مکتب اخراج کردن. ما کاملا بچه کوچه گرد شدم. در وقت یک ذره ایماندار مسیحی تفلای کوچه را جمع می کند و به اونا درس های کلیسایی می داد. او از محبت ایسای مسیح به همه مردم بما گپ می زد. یکان وقت فلم های روحانی را هم بما نشان می داد و از انجیل برما می خوند. در آخر بما شربت داده ما را رخصت می کند. او خانم با بسیار مهربانی امروای ما رویه می کند. به این خاطر از او بخاطر کارهای خرابی که هر روز می کنیم می شرمیدیم. ما بچه ها هیچ جای تفریه بر خود نداشتیم. یکان وقت در جشنهای مسیحی ها مثل کرسمس و اید قیام شرکت می کدم و از او بسیار خوشم می آمد. بعد از اخراج شدن از مکتب با کار و مزدوری شروع کدم. وقتی که به گذشته ای خود متوجه می شدم بسیار غمگین می شدم. برای دور کدن غمم با الکول پناه می بردم. کوشش می کدم که با الکول و قمار راه حل بر خود پیدا کنم. هدف زندگی ما پول جمع کدن و خوشگزارانی بود. یک مقدار پیسه جمع کدم و یک دکان واز کدم. تمام فامیلم پول پرست بودن. همه در تلاش ای بودیم که به چی شکل روای یا نراوای پیسه پیدا کریم. ما شش سال به ای شکل تیر کدم. تمام برادرهایم مشکلات فامیلی داشتن. پدر و مادرم پیر شده بودن. خصوصا مادرم بسیار مریض بود. مجبور بودم با اونا کمک کنم. بلاخره در سال یک ازار و نو سد و اشتاد و دو در زیر بار قرضگور شدم. تمام مشکلات سرم غلبه کد و ما به مریضی روانی مبتلا شدم. در وطن ما تداوی ما ممکن نبود. به ای خاطر بر علاج خود فرانسا رفتم. وقتی که بعد از علاج پس به وطن آمدم دیدم که دکان ما بسته شده. بسته شدن دکان و از بینرفتن کارو بارم سرم زیاد تاثیر کد. ما باز زیر فشار روانی قرار گرفتم و به الکول پناه بردم. در ماه اگستی یک ازار و نو سد و اشتاد و شش یک درد شدید در میده ما و دیگه اعضای بدنم پیدا شد. تقریبا تمام سیستم بدنم به سقوط مواجه شده بود. مرا در شفاخانه بستر کدن. دو هفته دوستا و خیشا به دیدنم میامدن فکر می کدن که ما به زودی خوات مردم. بازی دوستای مسیحی ما هم به دیدنم آمدن که در جمعه یک شخصی روحانی مسیحی بود که محبت او را هیچ وقت فراموش نمی کنم. او برم دعا کد و مرا بسیار دلداری داد. بعد از هفتده روز در شفاخانه یک حالت حیجانی به ما روخ داد. از بستر خود خیز می زدم و به مریضای دیگه حمله می کدم. در این حالت حیجانی بودم که بیهوش شدم. دکتران فکر کدن که کار من خلاس شده و من میمرم. دکتران من را ماینه کده بودن و بعد از یک ساعت گفته بودن که من مردیم. فامیله من خواسته بودن که مردی من را تسلیم شوند. در حاله که من در اون حالت یک نور بسیار روشن را دیدم که من را لمس کرد و صدایی را شنیدم که سی دفع به من گفت اصطاد شو من واضی ایسای مسی را دیدم او از درون نور بسیار روشن به من ظاهر شد. فامیلم تابوت ها اورده بودن که مردی من را ببرن. نمی فهم یا بسیار زیف شده بودم و یا مرده بودم. هرچی شده بودم وقتی که ایسای مسی به من ظاهر شد باز زندگی در جانم جریان پیدا کد و وضعم بهتر شد. وقتی که دکتران آمدن من را دیدن حیران ماندن. اونا یک راپور تیبی دباری منوشت کردن که ای حادثه یک چیز عجیب و غیر قابل توضیح است. من ایمان دارم که ایسای مسی به من زندگی دوباره بخشید. ایسای مسی به حق گفته من راه و راستی و زندگی هستم. وقتی که از شفاخانه خارج شدم بسیار زیف بودم. مثل که نو تولد شده باشم. من به ایسای مسی به حیث نجات دهندهی خود ایمان آوردم. وقتی که کمی بهتر شدم در کوچه قدم می زدم. وقتی که مردم من را می دیدن می گفتن ای از مرک پس گشته. یک روز در یک کتاب خانه رفتم که یک جلد کتاب انجیل بخرم. در فکر من آمد که از کتاب فروش دباری خانم مهربانی که در تفلی روزهای یک شمبه برما درس مسیحی می داد پرسان کنم. کتاب فروش او را می شناخت و آدرسشا به من داد. وقتی که به دیدن او رفتم چون بسیار پیر شده بود سر یک تخت دراز کشیده بود. وقتی که به او نزدیک شدم سرود مسیحی را که در تفلی از او یاد گرفته بودم زمزمه کدم. او من را نشناخت. برش گفتم من سید هستم که سی و پنج سار پیش به من درس مسیحی می دادی. به او از ایمان آوردن خود قصه کدم. او برم گفت خدا را شکر. اما کوشش که به خداوندت ایسای مسیح تا آخر وفادار بانی. من شروع به متعالیه انجیل کدم. تجربه دوستی با خدا واقعا آلی است. من وقتی که کلام زندگی خدا را می خوانم در دلم احساس آرامش می کنم. من محبت خدا را خوب درک می کنم. مثلی که ایسای مسیح در انجیل در باره پسر گم شده میگه. چون این پسر من مرده بود، زنده شده و گم شده بود، پیدا شده است. به این ترتیب جشن و سرور شروع شد. من مرده بودم. ایسای مسیح به من زندگی نو بخشید. این زندگی من کاملا وقف خدمت او است و به او تعلق دارد. جلال بر ایسای مسیح خداوند. برادر شما سید.