۳۰ دقیقې
۱۸ سيتمبر ۲۰۱۱
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
این راژیو صدای زندگی است خدایا مرا براه راستی هدایت فرما راژیو صدای زندگی تقدیم می کند شنودگان عزیز سلام خوشحال استم که باز وقت نشر برنامه راه راستی فرار رسیده و ما از طریق این درس در خدمت شما قرار داریم درس این آبت خیش را مثل همیشه بنامه خداونده مهربان آخاظ می کنیم خدای که می خواهد تمام انسان ها راه راستی را که او برای انها برگوزیده است بدانند تا باوای زندگی عبدی داشته باشند شنودگی مهربان طی متعلایی خود در کتاب مقدس ما یاد گرفتیم که چگونه پیانبران خداوند نقشه عادلانه خداوند را مبنی بر نجات فرزندان آدم از قید و گناه و جزای آن ایلام نمودند آن نقشه نجات عبارت از چی بود؟ آن نقشه عبارت از مرگ مسیح بالای سلیب بود پیانبران خداوند پیشبینی کرده بودند که مسیح عادل باید بخاطر گناهکاران بار اختاندن خون خود بالای سلیب مثل یک برای قربانی بیمیرد و متحمل جزای گردد که گناهکاران مستقان می باشند این یکانه راهی بود که خداوند می توانست به وسیله آن گناهان ما را مورد عفق قرار دادد و ما را بی گناه بشمار آورد بیدون آن که خلال در عدالت خداوندیش واقعی گردد زمن متعالی دقیق و تاریخوار خود در کلام مقدس ما به مهمترین قسمت این کتاب آلی رسیده ایم و این قسمت عبارت از داستان تاریخی مرگ ایسای مسیح و قیام او از میان مردگان می باشد به کمک خداوند در درس این عوض و درس بعدی ما خواهیم دید که چیگونه ایسای مسیح با قربان نمودن جان خود بار گناهان بشهر را به دوش کشید در درس گزشته ما دیدیم که چیگونه کاهن اعظم شخص خائین را با پرداخت سی سیکه ی نقره خریداری نمود و آن شخص خائین ایشان را به جایی که ایسا و شاگردانش درانجا قرار داشتند ره نمایی کرد ما دیدیم که چیگونه آنها ایسا را دستگیر نموده بستند و با خود بردند عجیب است چرا ایسا کسی که پر از قدرت خداوند بود به دشمنانش اجازه داد تا او را دستگیر نمایند ایسا به دشمنانش اجازه این کار را داد تا پیشگوی های را که پیامبران در مورد او نموده بودند انجام گردد پیامبران گفته بودند که مسی باید رنج برده بیمیرد و سه روز بعد دوباره زنده شده و از میان مردگان قیام نماید تا هران که با او ایمان آورد خلاک نگردد بلکه گناهانش بخشیده شد پس متابقه پیشگوی های پیامبران مسی را مانند بره به کشتارگاه بودند شنونده گرامی حالا بیاید بشنویم بعد ازان که درانشب تاریک رحبران مسیبی یهود ایسا را دستگیر کردند چه واقع شد کلام خداوند میفرماید خوب مرور جان شما از انجیل مقدستان برما بخانید بسیار خوب ایسا را به حضور سید کلانترین بردند و همه سیدان کلان و کلانها و ملایان یهود درانجا جمع شده بودند پترس از دور به دنبال و آمد و وارد حفلی خانه سید کلانترین شد و بین خدمتگاران نشست و در کنار آتش خود را گرم میکرد سیدان کلان و تمام شورای یهود میخواستند که دلیل برزد ایسا به دست آورند تا حکم اعدامش را سادر نمایند اما دلیل برزد ایسا به دست نیاوردند بسیاری برزد و شهادت نادرست دادند اما شهادت هایشان با یک دیگر یکی نبود اده بلند شدند و به دروخ شهادت داده گفتند اما شنیدیم که میگفت من این خانه خدا را که به دست انسان ساخته شده خراب میکنم و در سه روز خانه دیگر میسازم که به دست انسان ساخته نشده باشد ولی در این مورد هم شهادت های ایشان با هم یکی نبود سید کلان برخواست و در برابر همه از ایسا پرسید به این تهمت هایی که به تو نسبت میدهند جواب نمیدهی؟ اما او خاموش بود و هیچ جواب نمیداد باز سید کلان از او پرسید آیا تو مسی پسر خدا متبارک هستی؟ ایسا گفت هستم و تو پسر انسان را خواهی دید که در دست راست خدا قادر نشسته و بر عبرهای آسمان می آید سید کلان گریبان خود را پارکرد و گفت دیگر چی ایتیاج با شاهدان هست؟ شما این کاف را شنیدید؟ رای شما چیست؟ همه او را مستوجب اعدام دانستند بعضی ها آب دهان بر رویش می انداختند و چشم هایش را بسته و با مشت او را می زدند و می گفتند از غیب بگو کی ترا زد؟ خدمتکاران هم او را لطو کپ کردند پترس هنوز در حویلی پایین ساختمان بود که یکی از کنیزان سید کلان آمد و او را دید که خود را گرم می کند به طرف او دید و گفت تو هم امرای ایسا ناصری بودی؟ پترس منکر شده گفت من اصلا نمی دانم و نمی فهمم تو چی می گویی؟ بعد از آن او بداخل دالان رفت و در همان موقع خروز بانگ زد آن کنیز باز هم او را دید و به اطرافیان گفت این هم یکی از آنهاست پترس باز هم انکار کرد کم بعد اطرافیان به پترس گفتند تو حتما یکی از آنها استی چون اهل جلیل استی اما او به جان خود صوگند یاد کرد و گفت من این شخص را که شما در باره اش صحبت میکنید نمی شناسم درست در همون وقت خروز برای دومین بار بانگ زد پترس بیاد آورد که ایسا با او فرموده بود پیش از این که خروز دو مرتبه بانگ بزند تو سه بار خواهی گفت که مرا نمی شناسی و به گریه افتاد وقت صحب شد سیدان کلان و کلان های قوم در جلسه تصمیم گرفتند که چگونه ایسا را با قتل برسند پس از آن او را دست بسته به پیلاتس والی رومی تحویل دادند وقت یهودا خاین دید که سر ایسا حکم شده است از کار خود پشه ایمان شد و سی سکه نقره را به سیدان کلان و کلان ها بازگردانید و گفت من گناه کردم که به یک مرد بی گناه خیانت کرده باعث مرگ و شده ام اما آنها گفتند دیگر به ما مربوط نیست خودت می دانی پس او پولها را در خانه خدا روی زمین ریخت و بیرون رفته خود را با تناب خفه نمود صبح وقت ایسا را از نزده قیافا به قصر والی بردند یهودیان به قصر داخل نشدند مبادا نجست شوند و نتوانند غذای اید پیسرا بخورند پس پیلات بیرون آمد و از آنها پرسید چه شکایت برزد این مرد دارید در جواب گفتند اگر جنایتکار نمی بود او را نزده تو نمی آوردیم پیلات گفت او را ببرید و مطابق شرعیت خود محاکمه نمایید یهودیان به او جواب دادند ما اجازه نداریم کسی را بکشیم و به این ترتیب آنچه که ایسا در اشاره به نحوه مرگ خود گفته بود تمام شد سپس پیلات به قصر برگشت و ایسا را خواسته از او پرسید آیا تو پادشاه یهود هستی؟ ایسا جواب داد دولت من متعلق به این دنیا نیست اگر دولت من به این دنیا تعلق می داشت پیروان من می جنگیدند تا من به یهودیان تسلیم نشوم ولی دولت من دولت دنیاوی نیست پیلات به او گفت پس تو پادشاه هستی؟ ایسا جواب داد همون طور که می گویی هستم من برای این متولد شدم و به دنیا آمدم تا براستی شهادت دهم و هر کی راستی را دوست دارد سخنان مرا می شنود پیلات گفت راستی چیست؟ پس از گفتن این سخن پیلات باست پیش یهودیان رفت و به آنها گفت من در این مرد هیچ جرمه نیفتم اما آنان پافشاری می کردند و گفتند او مردم را در سراسر یهودیا با تعالیم خود می شوراند از جلیل شروع کرد و به اینجا رسیده هست هنگامه که پیلات این را شنید پرسید که آیا این مرد جلیلی است؟ وقتی متعلی شد که به قلم روی هیرودیست علاق دارد او را پیش هیرودیست که در آن موقعی در ارشیلین بود فرستاد وقتی هیرودیست ایسا را دید بسیار خوشحال شد زیرا در باره او مطالب شنیده بود و مدتها بود می خواست او را ببیند و امید داشت که شاهد موجزات از دست او باشد از او سآلات فراوانه کرد اما ایسا هیچ جواب نداد سیدان کلان و ملایان پیش آمدند و دهمت های شدید به او زدند پس هیرودیست و اساکرش به ایسا بهرمتی کرده او را مسخرا نمودند و چپن زیبای به او پوشانیده او را پیش پیلاتس پس فرستادند در همان روز هیرودیست و پیلاتس آشتی کردند زیرا دشمنی دیرینه تا آن زمان بین آندو وجود داشت پیلاتس در این موقع سیدان کلان بزرگان قوم و مردم را خواست و به آنان گفت شما این مرد را به تهمت اخلالگری پیش من آوردید اما چنان که میدانید خود من در حضور شما از او بازپرسی کردم و در او چیزی که تهمت های شما را تأیید کند نیفتم هیرودیست هم دلیل پیدا نکرد چون او را پیش ما پس فرستاده است واضح است که کار نکرده است که مستوجب مرگ باشد ولی مطابق رسم شما من در روز پیسه یکی از زندانیان را برای تن آزاد می کنم آیا می خواهد که پادشاه یهود را برای تن آزاد سازم؟ آنها همه فریاد کشیدند نه او را نمی خواهیم بارابا را آزاد کن بارابا یک راهزن بود بارابا بخاطر شورشی که در شهر واقع شده بود و به علت آدم کشی زندانی شده بود چون پیلات می خواست ایسا را آزاد سازد بار دیگر سخن خود را به گوش جماعت رسانید اما آنها فریاد کردند مسلوبش کن مسلوبش کن برای ثومین بار به ایشان گفت چرا؟ مرتقب چی جنایت شده است؟ من او را در هیچ مورد مستوجب مرگ ندیدم بنابراین او را پس از تا زیان زدن آزاد می کنم در این وقت پیلات امر کرد ایسا را تا زیان بزند و اساکر تاج از خار بافته بر سره و گذاشتند و چپن ارغوانی رنگ به او پشانیدند و پیش او می آمدند و می گفتند درود بر پاتشای یهود و به او سلی می زدند آنها آب دهان بر او انداخته و با چوبه که در دستش بود بر سرش می زدند بار دیگر پیلات بیرون آمد و به آنها گفت ببینید او را پش شما می آورم تا بدانید که در او هیچ جرمی نمی بینم و ایسا در حال که تاج خار بر سر و چپن ارغوانی بر تنداشت بیرون آمد پیلات گفت ببینید آنمرد اینجاست وقت سیادان کلان و معموران آنها او را دیدند فریاد کردند مسلوبش کن مسلوبش کن پیلات گفت شما او را ببرید و مسلوبش کنید چون من هیچ تقصیر در او نمی بینم یهودیان جواب دادند ما شریعت داریم که به موجب آن او باید بمیرد زیرا ادعا می کند که پسر خداست وقت پیلات این را شنید بیش از پیش ترسید و باز به قصر خود رفت و از ایسا پرسید تو اهل کجا استی؟ ایسا به او جواب نداد پیلات گفت آیا به من جواب نمی دهی؟ مگر نمی دانی که من قدرت دارم ترا آزاد سازم و قدرت دارم ترا مسلوب نمایم ایسا در جواب گفت تو هیچ قدرت بر من نمی داشتی اگر خدا آن را به تو نمی داد از این را کسی که مرا به تو تسلیم نمود تقصیر بیشتر دارد از آن وقت به بعد پیلات کوشش کرد او را آزاد سازد ولی یهودیان دائمان فریاد کردند اگر این مرد را آزاد کنی دوست امپراتور نیستی هرکی ادعای پادشاهی کند دشمن امپراتور است وقت پیلات دید که دیگر فایده ندارد و ممکن است شورش ایجاد شود آب خواست و پیش چشم مردم دستهای خود را شاست و گفت من از خون این مرد بری هستم شما مسئولید مردم یک صدا فریاد کردند خون این مرد بگردن ما و فرزندان ما باشد پس پیلات که میخواست مردم را رازی نگاه دارد بارابا را برای اشان آزاد کرد و عمر کرد که ایسارا تازیانه زده بسپارند تا مسلوب شود موسیقی پس همه چیز درست متابقه پیشگویه که اشیاء نبی در حدود 700 سال قبل از آن نموده بود سورت گرفت اشیاء نبی در کلام مقدس نوشته بود با او بابی رحمی رفتار کردند اما او تحمل کرد و زبان به شکایت نگو شود او را مانند بره به کشتارگاه بودند و او همچون گوزفنده که نزد پشم برندهش بی زبان است خاموش ایستاد و سخنه نگفت اشیاء نبی این سخنان ایسای مسیرانیز نوشته بود پشتم را به ضرب شلاق کسانه که مرا میزدند سپردم و در برابر کسانه که ریش مرا میکندند و به صورتم طف میانداختند و به من احانت میکردند مقامت نکردم در درست این حوبت خود ما دیدیم که چیگونه رحبران مسحبی یهود با ظلم نمودن به نجادهندهی مقدس و محکوم نمودن او به مرگ دردناک به پیشگوی های پیانبران جامعه عمل پوشانیدند چرا حکم رویان مسحبی یهود مسیران به مرگ محکوم نمودند آنها او را محکوم نمودند چون قدرت تحمل نور حقیقت را نداشتند ایسا برای آنها حقیقت را بیان نمود و با این حقیقت پرده از روی مرافقت و تظاهر ایشان برداشت ایسا خود حقیقت بود نور به جهان آمد اما مردم شرور برای پنهان نگه داشتن شرارت و عمال شیطانی خیش تاریکی را بر نور ترجیه دادند چون فرزندان گناهکار آدم نتانستند روشنائی نور را تحمل کنند پس در په خاموش ساختن نور برخواستند، این چیز است که کلام خداوند آن را اعلام نموده می فرماید نور در تاریکی می درخشد و تاریکی هرگز بران پیروز نشده است هیچیک از حکم رانان این دنیا این را نفهمیدند زیرا اگر می فهمیدند خداوند جلال را مسلوب نمی کردند در دنیا بود و دنیا به وسیله او آفریده شد اما دنیا او را نشناخت او به کلام را به خود آمد ولی متعلقاتش او را قبول نکردند اما به همه کسانی که او را قبول کردند و به او ایمان آوردند این حق را داد که فرزندان خدا شودند دوستانی ازید آلا شما را به شنیدن شهادت یک برادر مسیحی ما دوت میکنیم ما در زادگاه مسیح یعنی فلسطین در سال 1958 در زیر سایه تاریک اشغال تولد شدیم ما هشت خواهر و هفت برادر استیم وقتی که هشت ساله بودم پدرم فوت کرد ده کده ای ما نزدیک شهر اورشلیم واقع شده اورشلیم شهری که پیغمبر های فرستاده شدهی خدا را سنگسار کردن و کشتن اورشلیم شهری که ایسای مسیره مسلوب کرد خوب به یادم از وقتی که طفل بودم رویاهای مغرورانه را در دل خود میپرورندم همراه خود میگفتم که فلسطین هتمن آزاد میکنم اگر به ای آرزوهای خود ادامه میدادم حکمن به کشتشدن ما تمام میشد ما واقعا یک طفل فلسطینی به تمام منابودم همیشه فریاد وطن و مادرهای خود را در ذهن خود داشتم و هرگز فراموش نمیکدم قهر و غزب در مقابل دشمن هایی چیزی بود که ما از طفولیت یاد گرفته بودیم ما بسیار بیچاره بودیم و از هر طرف کوبیده شده بودیم برای پیدا کدن نان یافتن سرپناه یافتن مکتب همیشه سرگردان بودیم ما مثل اولادهای یهودیان نبودیم در هر چیز طبیزه میدیدیم تمام ای شرایط به زندگی اجتماعی و مناصبات ما با خدا و ایمانم شکل میبخشید خدا اولی و آخری پناهگاه ما بود من تا پانزه سالگی نماز میخاندم و روزه میگرفتم اما نتیجی او برم هیچ بود ای نماز به روزه چی تغییری را در زندگیم به وجود آورد؟ آیا خدا کدام معجزه کرد که ما آزاد شدیم؟ آیا وطن ما به ما پست داده شد؟ آیا خدا خوشکی از دست داده را به ما پست داد؟ مثل ای صدها سوال در دلم علیه سرنوشتی که برما نوشته شده بود به وجود آمد چرا ای همه بدبختی کشتن و بستن و مجبور به فرار شدن تقدیر ماست و از کسای دیگه نیست؟ آیا ای خواست خداست؟ جواب ای سوال در دلم بلی بود به ای خاطر خدا و تقدیر و سرنوشت رد کردم و خوده از پابندی و خلاص ساختم چهار سال بدون اعتقاد به هیچ خدای زندگی کردم آهسته آهسته زندگی ما مفهوم خدا برم از دست داد تمام اصول و میار های اخلاقی که در دلم وجود داشت همم مردن در این وقت مرتکبه هر قسم گناه چه خورد و چه بزرگ شدم در بین این بدبختی های امیق حادثی عجیبه برم واقعی شد این ابتدای تغییر زندگیم بود بر حسب تصادف یک زن جوان اروپایی بنامه تینا را ملاقات کردم او بر مدت یک سال در اورشلیم بود او پس به اروپا رفت من هم به اروپا رفتم در حاله که مسلمان بودم با تینا اروسی کردم تینا پیش یک مسیحی بنام بود اما او توبه کرد و به خداوند نجات دهندهی خود ایسای مسیح تجدیدی پیمان کرد تینا بخاطر که با یک مرد بی ایمان اروسی کرده بود هر روز به من موازن نمیکرد و یا بخاطر کارهای خرابی که من میکردم و از نظر او گناه بود همراهیم جنگ و جنجال نمیکرد او کوشش میکرد که من حتی این فکر نکنم که من از او پایین ترستم او واقعا یک زن خدا ترس و انکاس دهندهی اخلاق خداییست او نسبت به من فروتن بود او خوب میفامید که با یک مرد شرقی که مغرور قدرت طلب خودخواه است چه قسم رویه و زندگی کنه پاک دامنی و وفاداری او من را زیادتر زیر تاثیر قرار داد اما نتانست کاملا من را تغییر بته من هنوز زندگی غرق ده گناه داشتم هر شهر در شراب خانه ها تیر میکدم و مست خانه میامدم تینا چی رنجی همراهیم میکشید و از و رویه من بری یک انسان غیر قابل تحمل بود اما او واقعا زنی مثل مسی بود کاش که من صرف به شراب خودم مست میکدم من انواعی مواد نشا آور دیگر هم مسرف میکدم روز شبم در غلامی شیطان تیر میشد اما خدا را شکر که در پالویم گله با محبت بی پایانش یعنی تینا استاده بود او هر روز برم دعا میکد او از عیسای مسی میخواست که من را شفا داد و نجات بتد او نمیتانست خدا را بارک چوب بشینه بلاخره خداوند در روزهای آخر سال 1984 جواب بلی داد من بعد از یک شهر طولانی که در کوچر راه میرفتم شخصی من را با یک پیلا چای به خانه خود دعوت کرد با وجودی که من است بودم دعوتی او را قبول کردم و چند ساعت با هم صحبت کردیم صبح او شهر ای قدر بیادم بود که او مرد از من در باری ایمانم به خدا سوار کرد من برش گفتم بری به خدا ایمان دارم او برم گفت من فقط یک راهی رسیدن به بهشته میشناسم او را فقط عیسای مسی نجات دهنده ایمانست صرف اوست که بین خدا و انسان زمینی آشتی را مساعد کرده بدون عیسای مسی اگر هر قدر که خوب باشی زکات و خیرات هم بتی باز هم نمیتونی به بهشت داخل شوی او از من خواست که انجیل یوهنا را مطالعه کنم خوب به یادم است وقتی که از خانه او رخصت شدم اصابانی بودم اما صداقت و راستی او خوشم آمده بود من روز جمعی آینده او را به خانه خود دعوت کردم پیش از آمدن او کتاب مقدس خانم من گرفته شروع به مطالعه انجیلی و یوهنا کردم تصمیم گرفتم که شراب نخورم او همراه یک دوستش آمد و دباره خدا و محبت او به تمام انسان ها صحبت کرد او گفت خانم من میخواست که من عیسای مسی را خوب بشناسم تینا از پیشگویه هایی که دباره عیسای مسی ده عهد عطیقه تقریبا سی ست پیشگوییست برم خوند پیشگویه هایی که دباره تولد معجزه های عیسای مسی زندگیش رنج و مستوب شدن و از همه مهم تر دباره رستاخیز او محرومات پیدا کردم که ست ها و هزار ها سال پیش انبیاد دباره او پیشگویی کده بودن ای کشف تمام وجود من را بلرزه آورد فهمیدم که مسی کدام آدم معمولی نبوده بلکه او مرکز عهد عطیقه است که یهودیان منتظر آمدن او هستند مسلمان ها هم منتظر آمدن او هستند که عیسای مسی به انوار حاکمه که بر تمام ملت ها داوری خواد کرد میه مسیان واقعا منتظر مسی هستند که پس میه تا بر تمام انسان ها قضاوت کنه و شاه شاهان باشه ای شخص کی از که تمام ملت ها در انتظار او هستند؟ یهودیان مسیان و مسلمانان ای سوال برم پیدا شد که پس مسی یک شخصی معمولی نبود که دیگران به ای وزی ای که در انتظار آمدن پیغمبر خود باشند در انتظار آمدن مسی هستند معجزات مسی هم نسبت به همه اینبیاه و پیغمبران فرق داشت و کارهای را کرد که صرف خدا میتونه بکنه مثل آرام کدن توفان و زنده کدن مرده ها سوالای در درون دلم به اوج خود رسیدند اگرچه من یک مسلمان متعصب نبودم اما با وجود او هم در تار و پود وجودم از تفلی مذحب ریشه دوانده و در مغزم حق شده بودند فکر کنم اگر اعمال خوب واقعا بر پاک کنن کارهای بدی که کده بودم ضرورت است من توانه ای را نداشتم که توسط کارهای خوب خود بتانم بدیهای خود را پاک کنم من به کسی ضرورت داشتم که گناهان من بشویه و پاک کنه چی کسی می تانست من را از این حالت نجات بته در اون وقت من نمی فهمیدم که محبت ایسای مسیح در وجود من در حال رشد است بلاخره نتانستم حالت که در اون بودم او را تحمل کنم به خدا فریاد زده گفتم من می خواهم که حقیقت را بفهمم دین حقیقی کدام است؟ آه ای ایسای مسیح اگر تو واقعا خدا و نجات دهندهی من هستی زندگی من را تغییر بتی و قلب سیاه من را سفید بساز قلبی که پر از نفرت است به قلب پر از محبت تبدیل کو آه ایسای مسیح قلب ناپاکی من را به قلب پر از پاکی و اخلاست تبدیل کو من به این شکل به دعاهای خود ادامه دادم آهست آهست زندگی من به شکل تغییر کرد که من حتی در خواهم نمی دیدم خوشیی را تجربه کردم که دل من را پر ساخت من سر عمل الکول و مواد مخدره کامیاب شدم و اونا را ترک کردم خداوند زندگی خوش به من بخشید حال ایسای مسیح در زندگی من حکومت می کنه کار را انجام می کنم که باعث جلال او می شه من حاضر استم از هر چیز به خاطر ایسای مسیح که من را نجات داد تیر شدم بلاخره خانم من به آرزوی دیرینی خود رسید و خوشیی نصیب شد او حاصل دعا و عشق و نالهای خود را گرفت حال خانه ما به کلیسا تبدیل شده کسایی که مثل ما بودن می تانن در خانه ما آرامش و نجات تجربه کنن ما زندگی نوی را شروع کدیم زندگی بر خدمت به جلال ایسای مسیح بنادر شما خلیل دوست گرامی درست این نوبت ما در همین جا به پایان خود نزدیک می شود از شما تقاضا می نمائیم تا در درست بعدی نیز با ما باشید تا بشنویم که چیگونه فرزندان آدم پیشگوی های را که دعود پیامبر در کتاب زبور نوشته بود به انجام رسانیدند دعود پیامبر پیشگوی نموده نوشته بود که دست ها و پاهای مرا سراخ کرده اند شنونده گرامی از همراهیتان یک جهان تشکر و حال با خاندن آیت زعیل از کلام مقدس که عبارت از پیشگوی احشای نبی در مورد ایسای مسیح می باشد شما عزیزان را تا درست بعدی به خداوند آدل می سپاریم با او با بیرحمی رفتار کردند اما او تحمل کرد و زبان به شکایت نگو شود او را مانند بره به کشتارگاه بردند و او همچون گوزفند که نزد پشم برنده اش بی زبان است خاموش ایستاد و از سخنه نگافت دوستهای گرامی لطفا نشانی پوستی ما را یاداش بفرمایید نشانی ما در پاکستان سندوق پوستی 702 جی پی او لاهور پاکستان نشانی ما در قبرست ساوند آف لایف پوست باکس فایف سیون زیرو زیرو زیرو لیمازول سایبرست دوستهای عزیز تا درست دیگه از این میسل سلاک پاس در خدمت شما قرار رو خواهیم گرفت شما را به خداونده مطال می سپاریم