د پسرلي واییلټ - برخه 1

  ۳۰ دقیقې

  ۲ مارچ ۲۰۱۷

ډاونلوډ

برنامې متن / سرود متن

 د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول

PYM JBZ شنونده های بشبه های خدا بار دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم می کنیم. امیدواریم احترامات نیک دستندرکارای برنامه از هر گل برگره پذیراشوید. آرزو می بریم سلام های باسفای ما که اینکاس از محبت خالصانی ماست گرمایی باشه بر لحظه های شما. امیدواریم لحظات را که با برنامه تان هستین انباشته از خوشی و شادمانی بر شما جویندگان حقیقت باشه. خب آقای شاهد بیاین که باز هم روزنه برنامه اینوبت از هر گل برگره بکشاییم. بسیار خوب. شنانده های ارجمند و بادیانت برنامه اینوبت از هر گل برگره با این مطالب آزین بخشیده ایم. مطلب معلوماتی و موسیقی دخترک شتاب زده و حراسان در جنگل می دوید. بدون این که مسیر خودش را خوب بداند. لباسش پارشده و پاهای برهنش از برخورد باسنگ ها و شاخه های درختان خونین بود. اما او بدون توجه به این مسائل در حال گریز بود. گریز که می توانست به پایان تلخه به انجامت. گریز از زندگی. گریز از آدم هایی که او را نمی خواستند و او را در این وقت شب بدامان تیره طبیعت حواله داده بود. چهرش مسترب و نگران به نظر می رسید. گوی پرنده زخمی و شکست بال بود که بدون بال پناگاه می گشت. تا لحظه آسود خاطر در آن آرام گیرد. مح و گبار مثل همیشه در میان درختان بلند و سر بفلک کشیده در حال پایین آمدن بود. جنگل تیره و تاریت بود اما نور محتاب با گذر از میان شاخه های انبوه درختان نور خفیف خود را رسانده بود. همه چیز به نظر دخترک ترسناک و اصرار آمیز می آمد. بخاطر نداشت که تا به حال در این وقت شب به این مکان پانه هاده باشد. اما چی اشکال داشت؟ این هم برای خودش تجربه است و شاید هم آخرین تجربه. در عوج این ترس و استراب بود که ناگهان صدای غیر عادی او را متوجه خود نمود. حرکتش را آهسته تر کرد. بسیار ترسیده بود با این که می خواست خود را خون سرد نشانده هد ولی امکان نداشت. صدای زربان قلبش را با وضوح می شنی که چیگونه می خواهد از شدت تپشش از سینه بیرون آید. ترس ناشناخته و مرموز در دلش چنگ انداخت. خودش را نهیب داد که چرا آمد؟ چرا این دیوانگی را کرد؟ اما باز خود را قانه نمود. باید می آمدم. همه چیز تمام می شد. جای برای من در این دنیا نیست. دران پاین دیگر کسی مرا نمی خواهد. نه، مثل این که چیز نبود. شاید از این جانوران کوچک جنگلیست که از صدای پاهای و رمی دست. کمه آرام شد و خواست با نیروه تازه شروع بدویدن کند که ناگهان جسم سیاه را در مقابل خود دید. چیغ کتاه کشید و خواست راهش را کچ کند و از سمت دیگر برود که شخص با جست سری خودش را مجدددن پیش روی وانداخت و راهش را سد کرد. در دست ناشناس طفنگ دیده می شد و این به وضیعتش حالت ترسناک تره داده بود. وقت ناشناس قدم بسویش برداشت مجددن چیغ کشید و صدای نالو زاری سرداد. اما ناشناس محکم او را نگه داشته بود که تکان نخورد. صدای مرد بسیار آرام و هش شمرده بود. آرام باش چرا چیغ هست و غال مغال می کنی؟ من کته تو غراز ندارم آرام باش آرام باش. دخترک گفت. ایلایم بتین بانین که بروم. خواهش میکنم امرایم کار نداشته باشین. مرد گفت. ده این وقت شهو تو ده این جنگل چی می کنی؟ چرا طفل مثل تو ده این وقت شهو ده اینجا باشه؟ دخترک گفت. من طفل نیستم. از من چی می خوایی؟ خواهش میکنم که ایلایم کنین. مرد گفت. چرا از من می ترسی؟ اون جره ببین. پشت و درخت کلان کلبه کوچک ماست. میبینی آتش روشن کدیم. میتانی اونجا بیشینی ماندگی طرف کنی. بعد از او هر جایی که میخوایی برو. من مزایمت نمی شوم. باور کن چیز ده اینجا نیست که ازش بترسی. باور کن. صدای ناشناس حالت خواهش و التماس به خود گرفته بود. ولی دخترک با سماجت و کلشخی میخواست بگره زد. مانند پرندهی که خود را برای بار اول به گوشب و کنار قفز میزند. مدام در جنب جوش بود. و لحظه آرام و قرار نمی گرفت. گویا بیفایده بود. فا ناشناس نتوانست آن اعتمادی را که لازم بود. ایجاد کند. ناخواسته دست از اصرار کشید. و دانست که بیهودست سد راه دخترک شده است. از آنجا که اهل خشونت و زور نبود. دست دخترک را رها کرد. و با صدای خفیف و لرزانه گفت. خوب برو. دخترک به حضور دید که چیگونه ناشناس این دو حرف را به سختی و برخلاف مئل خود به زبان آورد. با این حال نفس راحت کشید. باورش نمی شد که ناشناس او را به سادگی رها کند. دوید و راه خود را در پیش گرفت. دیگر بسیار خسته شده بود. پاهایش را درد گرفته بود. و دویدن را برایش مشکل کرده بود. لحظه ایستاد و به درخت تکیدات. در حاله که به اندازه کافی دور شده بود. یک لحظه با خود بر بر خردش با ناشناس اندیشید. و با خود گفت. او کی بود؟ چرا مرا ایلا کرد؟ او می تانست با ما هر کار را بکنه؟ اصلا باورم نمی آیا که مرا به این سادگی ماند که باروم. پهلوی درخت آرام نشست. خودش نیز نمی دانست که چرا اصبانی شده و اینقدر ترسیده بود. مرد ناشناس که با او کار نداشت. و حالا چرا احساس از قدردانی نسبت با اون مرد ناشناس در دلش به وجود آمد. با این که دل خوش از مرد نداشت. ولی این مرد ناشناس اسرارامیز فکر او را به خود مشغول کرده بود. باز با خودش زمزمه کرد. به نظرم نمی آیا که آدم بده باشه. آنقدر به این موضوع اندیشید که ناخدها گفت فکرش با کلبه کوچکه که مرد ناشناس از آن گفته بود. جلب شد. قدر راه رفت و باز استاده شد. نمی دانست که چی کند. بسیار گیت شده بود و نمی دانست چی تصمیم بگیرد. وجود پر از رمز و راز مرد ناشناس در تاریکی شب افکارش را مختل کرده بود. کنجکاوی ازیتش می کرد و مانه گریزش شده بود. می خواست بداند که او کیست و چرا در این وقت شب در جنگل است. غرق در این افکار بود که احساس کرد نمی تواند بیش از این مقاومت کند و نا خداگا پاهایش با نروع ناشناخته شروع به حرکت کرد. اما مسیر حرکت این بار برخلاف مسیر قبلی بود. پاها به سوئی می رفتند که در آنجا لحظات پیش مرد ناشناس را ملاقات کرده بود. چوبها در آتش می سخت و گرما و روشنایی هر دو ایجاد شده بود. مرد ناشناس با آرامی خاص چای جوش سیاه شده را که تازه از آب چشمه پر کرده بود روه آتش نهاد. درون جنگل صدای سوسوی می آمد و گاه گاه سکوت را برهم می زد. مرد چیز درون چای جوش ریخت و در کنار آتش لمید و خود را بخواندن کتاب مجغول کرد. اما این ها از دیدگاه دخترک که خودش را در میان شاخه های درخت پنهان کرده بود و نازر این سحنه بود بسیار آرامش بخش و جالب به نظر می رسید. این سحنه در تزداد عجیبه با تیرگی و سکوت جنگل بود. نتوانست بیش از این صبر کند و آهسته در حاله که سعی می کرد صدای ایجاد نکند شاخه های درخت را کنار زد و به سوی آتش رفت و قبل از این که مرد سرش را از روی کتاب بلند کند با صدای خفیفه گفت سلام مرد ناگهان کتاب را بست و نگاهش را به دخترک که اینک بدون دل هوا و استراب در مقابلش استاده بود انداخت. باورش نمی آمد که پرنده سرگردان لحظات قبل اینک با پای خود به دیدارش آمده باشد. چشمانش را مالید تا بهتر ببیند. خودش بود. قبل از این که شروع به صحبت کند دخترک ادامه داد. از شما مذرت می خواهم. رفتاره که با شما کردم درست نبود. مرد گفت. مذرت بخاطر چی؟ خوب کدی که آمدی. بیا پیشاتش بشی. از یه چیز نترس. ما مثل تو یک آدم استم. خب البته که پیرتر. دخترک آرام و بادرنگ در حال که لباس بلند سپیدش بازمین برخرد می کرد و تولید صدا می کرد به کنار مرد رسید و پهلوی آتش نشست. احساس آرامش عجیب می کرد و نمیخواست ایچ سخن گوید. دوست داشت فقط تماشا کند و از گرمای آتش لذت ببرد. در اینجا بود که توانست در روشنایی شوله های آتش مرد مهاجم را بهتر بنگرد و در قیافهش دقیق تر شود. حال می دید که او مرد است که سالهای جوانی را پشت سر گذاشته و به میان سالی رسیده است. چشمانش خاکستری بود مانند خاکسترهای اطراف آتش. ولی با همه این اوصاف اولین چیزی که در چهره مرد به عضو نمایان بود و هرکس را در مرحله اول تحت تاثیر قرار می داد آرامش عجیبی بود که در نگاه و رفتارش دیده می شد. درست مثل این که هیچ اتفاق نیافتاده است. دختره که تا چند لحظه پیش از او گریزان بود اینک بازگشته و در کنارش نشسته بود. اما این واقع گویا برایش تعجب آور نبود و انتظار این را داشت. هر دو در سکوت به شوله های آتش که در اوجه گرمای خود بود خیره شده بودند. هیچ کدام سعی نداشت این سکوت را بر هم زند. بدون شک دختره پس از دقایق پر استرابه که پشت سر نهاده بود به یک آرامش و سکوت اولیه احتیاج داشت. محیط و فضایه که مرد ایجاد کرده بود او را کاملا تحت تاثیر قرار داده بود. مرد چای جوش را از سر آتش برداشت و پیال را از مایه که درون آن بود پر کرد و آن را به دست دختره داد و گفت. فکر نمی کنم چندان چای خوشتهمه باشه ولی خوب است. من دیگه همرایش عادت کردیم. صرف فکرت باشه که نسوزی بخاطره که بسیار داغ است. دخترک تشکر کرد و با لبخند شیرین پیال را از مخاطب خود گرفت و به آتش خیره شد. در این هین مرد نیز فرصته پیدا کرد تا او را دقیق نگاه کند. بسیار جوان بود. بدون تردید بیش از هفتده سال نداشت. بسیار اسخونی و کوچکندان به نظر می رسید. موهایش صاف، بلند و به حالت بود. چهره زیبایی داشت و می توانست در همون نگاه اول دیگران را تحت تاثیر قرار دهد. لباس بلند سفیدش کسیف و چروکیده به نظر می آمد. و پاهای برهنش کنجکاوی مرد را برنگیخت بود. ولی آه از این چشم ها. در این چشم ها چی نهافته بود؟ هرچی بود حرف ها برای گفتن داشت. اگر زبان داشت قادر بود راز های مخفی صاحبش را بازگو کند. وقت مرد در روشنایی آتش به چشمانش خیره شد. هیچ حرکت دران ندید. گوی نگاه به شوله های آتش ثابت مانده بود. هیچ نوره، هیچ نشاته و هیچ برقی که حکایت از زنده بودن صاحب آن کند. در این چشم ها نبود. تنها چیزه که بود غم بود. غم ناشناخته اما بسیار ملموس و حس کردنی. غم و درده که از نگاه تراوش می کرد. همچون موجه که به ساحل اصابت می کند. به شوله های آتش برمی خورد. و در این هوای تاریک و معالود انسان ترجیه می داد این طور فکر کند که حرکت شوله های آتش و زنده بودن و جنبش آن بر اثر امواج حاصل از نگاه است. دخترک با یک سؤال سکوت ممتد را شکست. شوا جنگل همیشه اطور معالود و تاریک است؟ مرد که هنسال جواب داد. امیشه نی. بعض مواقعی نور ما تاو همه جار را روشن می کند. میشه ساتا با اسمان پرستاره نگاه کرد. و از دیدن خلقت خدا لذت بود. بعضی اوقات هم مثل امشاو فقط باید به همی آتش رضایت داد. طبیعت هم درست مثل زندگی ما آدم هست. یک روز اوا روشن است و خرشید گرمای خودم مفرسته. ولی یک روز دیگه تیره و سرد است. مثلی که دلش گرفته است. میری زیر اسمان و میبینی عشقایشه برویت میریزه. صدای فریادش میایه و آدم هم میترسانه. مثلی که او هم مثل ما کسی را نداره که درکش کنه. طبیعت همیشه امتر بوده. ایتر خلق شده. او نمیتونه بر تغییر خودش کدام کار را انجام بده. ولی آدم ها خودشان میتونن ای انتخاب کنن که چی قسم باشن؟ تاریک یا روشن؟ موسیقی در موسیقی دیگر زرزه عزل کلمه بود کلمه بود کلمه با خدا بود. ایسای مصیب کلمه کلمه زنده خدا بود. کلمه انسان شد و میان ما آمد. بره از بهت شد و جلال ما آمد. خدای مهربان که اوروت ما داد. حیات جاودان رارای گانداد. زرزه عزل کلمه بود کلمه بود کلمه با خدا بود. ایسای مصیب کلمه کلمه زنده خدا بود. خدا که عهدش رو بما عفا کرد. سیزور از دیش رو بما عفا کرد. مدد گناهای ما برای خدا کرد. راز نجات ما را برمایان کرد. زرزه عزل کلمه بود کلمه بود کلمه با خدا بود. ایسای مصیب کلمه کلمه زنده خدا بود. به ایسا هر کسی ایمان بیاره. اسم فرزنده خدا داره. راه و راست میشه راه هرکی که داره. حیات جاودانی بهره داره. زرزه عزل کلمه بود کلمه بود کلمه با خدا بود. بخش مطلب مالوماتی برنامه فرار است؟ بله، شما کاملا درست میگین. باید خواهد نشان کنم که پرودیوسر برنامه مطلب را بره برنامه تیعه کده که بسیار جالب و شونیدنی است. مطلب در مورد چی هست؟ مروری جان، مطلب در مورد فواید گوشت فیلمرگ هست. بسیار خوب، پس بفرمایین که با شنانده خود یک جای بشنویم. بسیار خوب، گوشت فیلمرگ بیترین گوشت بره صحت انسان هاست. اگر میخواین که از روماتیزم، پرومنهای عصبی، سرطان سینه، سرطان پروتستاد و چربی خون در امان باشین، گوشت فیلمرگ جاگزین سایر گوشت ها بسازین و صحت بره فامیلهایتان به ارمغان بیارین. بله طبق آزمایشات انجام شده، فاسفورس موجود در گوشت فیلمرگ چهار برابر شرمب یا ملخ دریایی میباشه. همچنین بیتر از بفهمیم که اشتاد فیصد تشکیل کلسیم در استخانهای بدن فاسفورس میباشه و میزان فاسفورس در فیلمرگ در هر صد گرام دوستد و سی و هشت میلی گرام میباشه. بله گوشت فیلمرگ به تناسب سایر گوشت ها زیادترین پروتین ها داره. میستیار خوب آیا میفمیدین فیلمرگ فاقت اوره و اسید اوریک نزده به گوشت هایی دیگه هست که طبق تحقیقات انجام شده اسید اوریک یکی از آوامل سکت مغزی میباشه؟ گوشت فیلمرگ به علت عدم وجود چربی میان بافتی هرچم گوشت در هنگام پختن برعکس گوشت گساله، مرخ، گسفن و سایر گوشت ها کم نمیشه؟ گوشت فیلمرگ دارای انوای ویتامین بی از جمعه بی یک، بی سه، بی شش و بی دوازده است و بر افسردگی و کمخونی معصر است. بله در فیلمرگ مقدار زیاد اومگاتری یا اومگا سه وجود داره که باعث بازشدن مجاری اورق بدن و پایین آوردن کلاسترول میشه و از مزمنشدن بیماری ها جلوگری میکنه؟ بسیار خوب آیا میدونستین اسید های آمنایی به نام ترپوفان که در بدن تبدیل به پروتین میشه کامل اصلی شادابی هست در گوشت فیلمرگ زیاد است؟ اسید های آمنا در مرمت سلول های مایی چهی و اندام بدن، ناخون، موی، پوست و غدت ترشوهی نقش بسازایی داره. گوشت فیلمرگ دارای کمترین چربی و کلاسترول نسبت به سایر گوشت هاست. گوشت فیلمرگ دارای بیشترین پوتاشیم نسبت به سایر گوشت ها میباشه. بله پوتاشیم زده سراتان هست و برای جلوگیری از سراتان سینه در خانمها بسیار معصر بوده. همچنین در سختمان قلب و مایی چه ها و خون نقش مهم داره. وجود آن آمل مهمه برای بستنشدن رکها و مشکلات وردی هست. همچنان پوتاشیم در کاهش کلاسترول نقش مهمه داره. گوشت فیلمرگ بهترین منبع سیلنیوم هست. سیلنیوم همراه با کلسیم، پوتاشیم و ویتامین بی شش، ویتامین دی، ویتامین سی و جست که همکی در گوشت فیلمرگ موجود هست زده کلیه سراتان ها بخصوص سراتان پروتستات و سینه میباشه. سیلنیوم تنظیم میتابولیزم باهده داره و برای از بین بردن سلول های غیر نرمال معصر بوده. اگر گوشت فیلمرگ همراه سمارق و بادنجان رومی خورده شده، خاصیت زده سراتانی او افضایش میابه. گوشت فیلمرگ داره زیادترین عنصر جست میباشه، جست باعث رشد خردساران میشه، زده سرماخوردگی هست. گوشت فیلمرگ داره ماده به نام سی او کیو هست که اکسیر جوانی هست که برای جلاوگری از پیری زودرست مفید هست. پس میتانیم بگویم که گوشت فیلمرگ گوشت مجزگر هست، پس تا میتانین از گوشت فیلمرگ استفاده کنین. برای خدا رب به خاطر این نعمات خوب و سهتمند باید شکر کنیم. خوب، شنومده های نهایت عزیز و عرجمند، شما برنامه از هر گل برگره میشنوین. اگه شما متلبه یا شیر یا فکاهی یا خاطره و یا موضوع جالب دارین و یا میخواین که شعادت تان از طریق برنامه نشه شوه، لطفاً مطالب تانه برما از طریق پوست روان کنین. آدرست پوستی ما رادیو صدای زندگی صندوق پوستی 702 GPO لاهور پاکستان. بله، همچنان شما میتونین که از طریق تیلفون همراهی ما به تماس شبین و مطلب یا شیر و شعادت تانه از طریق تیلفون برما بگوین و ما او را در برنامه برتان میگونجانیم. توجه کنین به نمبر تیلفون ما. بله، وقتی برما زنگ میزنین بگوین که مطلب دارم به برنامه از هر گل برگه. بله، شما میتونین هم از طریق نامه، هم از طریق ایمیل و هم از طریق تیلفون همراهی ما به تماس شبین. خب شنامدار عزیز، این بود برنامه این وقت ما که تقدیم شما عزیزا شد. تا تقدیم برنامه آینده تمام شما عزیزا را به خداوند ما ایسای مسیم ازپاریم.