د لُوقا انجیل ۲۲

  ۱۱ دقیقې

  ۲۶ اګست ۲۰۱۹

ویډیو ډاونلوډ آډیو ډاونلوډ

برنامې متن / سرود متن

 د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول

اینجیل لقا لقا فصل 22 اید فطیر که به فصه معروف هست نزدیک می شد. سران کاهنان و ملایان می خواستند به حانه پیدا نموده ایسا را به قتل برسانند زیرا از توده مردم بیم داشتند. شیطان به دل یهودا که لقب اسخریوتی داشت و یکی از دوازده هواری بود وارد شد. یهودا پیش سران کاهنان و صاحب منصبان که مسئول نگهبانی از خانه خدا بودند رفت و با آنان در این خصوص که چی گونه ایسا را به دست آنان تسلیم کند گفتگو کرد. ایشان بسیار خوشحال شدند و وعده کردند مبلغ پول به او بدهند. یهودا موافقت کرد و پای فرصت می گشت تا ایسا را دور از چشم مردم به دست آنان بسپارد. روز اید فطیر که در آن قربانی فسا می باید زبه شوت فرا رسید. ایسا پتروس و یوهنا را به این امر روانه کرد. بروید نانه اید فسرا برای ما تحیه کنید تا بخوریم. آنها پرسیدند. کجا می خواهی تحیه کنیم؟ ایسا جواب داد. گوش بدهید. وقتی که به شر قدم بگذارید مردی با شما روبرو خواهد شد که کوزه آبی را میبرد. به دنبال او به داخل خانهی که او میرود بروید. و به صاحب آن خانه بگوید. استاد میگوید آن اتاقی که من با شاگردانم قربانی فسرا در آنجا خواهم خورد کجاست؟ او اتاق بزرگ و فرش شده را در منزل دوم به شما نشان میدهد. در آنجا تدارک ببینید. آنها رفتند و همه چیز را آن توره که فرموده بود مشاهده کردند و به این ترتیب قربانی فسرا تحیه کردند. وقت ساعت معین فرا رسید ایسا با رسولان سر دسترخان نشست و با آنان فرمود. چقدر دلم میخواست که پیش از مرگم این قربانی فسرا با شما بخورم. به شما میگویم تا آن زمان که این قربانی فسر در پاتشاهی خدا به کمال مقصد خود نرستد دیگر از آن نخواهم خورد. بعد پیاله به دست گرف و پس از شکرگزاری گفت. این را بگیرید و بین خودتان تقسیم کنید. چون به شما میگویم از این لحظه تا آن زمان که پاتشاهی خدا فرا میرست من دیگر از میوه تاک نخواهم نوشید. همچینین کم نان برداشت و پس از شکرگزاری آن را پارکرد و با آنان داد و فرمود. این بدن من است که برای شما داده می شود. این کار را بیاد بود من انجام دهید. به همین ترتیب بعد از شام پیاله را با آنان داد و فرمود. این پیاله عهد و پیمان نوست در خون من که برای شما ریخته می شود. اما بدانید که دست تسلیم کننده من با دست من سر دسترخان است. البته پسر انسان به سوی آن چه برایش مقرر است می رود. اما وای به حال آن کسی که او را تسلیم می کند. آنان از خودشان شروع به سوال کردن که کدام یک از آنان چینین کار خواهد کرد. درمیان شاگردان بحث در گرف که کدام یک درمیان آنان از همه بزرگتر شمرده می شود. درمیان ملت های بیگانه پاتشاهان بر مردم حکم روایی می کند و صاحبان قدرت ولی نعمت خونده می شود. اما شما این تار نباشید. بر اقس بزرگترین شخص درمیان شما باید به صورت کوچکترین در آید و رئیس باید مثل نوکر باشد. زراکی بزرگتر است. آن کسی که بر سر دسترخان می نیشیند یا آن نوکر که خدمت می کند. یقیناً آن کسی که بر سر دسترخان می نیشیند. با وجود این من درمیان شما مثل یک خدمتگذار هستم. شما کسانه هستید که در سختی های من با من بوده اید. همانطور که پدر حق پاتشاهی را به من سپارد من هم به شما می سپارم. شما در پاتشاهی من سر دسترخان من خواهید خارد و خواهید نوشید و به عنوان داوران دوازده طایفه اسرائیل بر تخت ها خواهید نشست. ای شمعون ای شمعون ببین. شیطان خواست مثل دیقانه که گندم را از که جدا می کند همه شما را بیاز ماید. اما من برای تو دعا کردم که ایمانت از بین نرود و وقت برگشتی باید برادرانت را استوار گردانی. شمعون جواب داد. ای خداوند من حاضرم با تو به زندان بیافتم و با تو بیمیرم. ایسا فرمود. ای پترس آگاه باش امروز پیش ازان که خروس بانگ بزند تو سی بار خواهی گفت که مرا نمی شناسی. ایسا به ایشان فرمود. وقت شما را بدون بود و بکس و خرجین روانه کردم آیا چیز کم داشتید؟ جواب دادند. نخیر به ایشان گفت. اما حالا ارکی یک بکس دارد بهتر است که آن را با خود بردارد و همین طور خرجینش را و چنانچ شمشیر ندارد چپن خود را بفروشد و شمشیری بخرد. چون میخواهم بدانید که این پیشگویی که میگوید او در زمره جنایتکاران به حساب آمد باید در مورد من به انجام برسد. و در واقع همه چیزهای که درباره ای من نوشته شده در حال انجام است. آنها گفتند. خداونده نگاه کن اینجا دو شمشیر داریم. ولی او جواب داد. کافی است. ایسا بیرون آمد و مثل همیشه رحصپار کوی زیتون شد و شاگردانش همراه او بودند. وقت به آن محل رسید به آنان فرمود. دعا کنید که از آزمایش ها دور بمانید. ایسا به اندازه پرتاب یک سنگ از آنان فاصله گرفت. زانو زد و چینین دعا کرد. ای پدر اگر اراده تو است این پیال را از من دور کن. اما نه اراده من بلکه اراده تو به انجام برسد. فرشته از آسمان به او ظاهر شد و او را تقویت کرد. ایسا در شدت استراب و با حرارت بیشتر دعا کرد. و عرق او مثل قطرهای خون به زمین میچکید. وقت از دعا برخواست و پیش شاگردان آمد آنان را دید که در اثر غم و اندو بخواب رفته بودند. به ایشان فرمود. خواب هستید، برخیزید و دعا کنید تا از آزمایش ها دور بمانید. ایسا هنوز صحبت میکرد که جمعیتی دیده شد و یهودا یکی از آن دوازده هواری پیشا پیش آنان بود. یهودا پیش ایسا آمد تا او را ببوسد. اما ایسا به او فرمود ای یهودا آیا پسر انسان را بابوسد اسلیم میکنی؟ وقت پیروان او آنچی را که در جریان بود دیدند گفتند خداونده شمشیرهای خود را بکار ببریم. و یکی از آنان به غلام کاهن ازم زرد و گوش راستش را بورید. اما ایسا جواب داد دست نگه دارید و گوش آن مرد را لمس کرد و شفا داد. سپس ایسا به سران کاهنان و صحب منصبان که مسئول نگهبانی از خانه خدا بودند و کلانهای که برای گرفتن او آمده بودند فرمود مگر من یاغی هستم که با شمشیر و چوب برای دستگیری من آمده اید من هر روز در خانه خدا با شما بودم و شما دست به طرف من دراز نکردید. اما این ساعت که تاریکی حکم فرماست ساعت شماست. ایسا را دزگیر کردن و به خانه کاهن ازم آوردن. پتروس از دور به دنبال آنها می آمد. در بین حویلی خانه کاهن ازم عده آتش روشند کرد و دور آن نشسته بودند. پتروس نیز در بین آنان نشست. در حاله که او در روشنایی آتش نشسته بود که نیز او را دید به او نگاه کرده گفت. این مرد هم با ایسا بود. اما پتروس منکر شد و گفت. ایزن من او را نمی شناسم. کم بعد یک نفر دیگر متوجه او شد و گفت. تو هم یکی از آنها استی. اما پتروس به او گفت. ای مرد من نیستم. تقریبا یک ساعت گذشت و یکی دیگر به تاکید بیشتره گفت. البته این مرد هم با او بیره چون که جلیلی هست. اما پتروس گفت. ای مرد من نمی دانم تو چی می گویی. در حاله که او هنوز صحبت می کرد بانگ خروس برخواست. و یسای خداوند برگشت و مستقیمن به پتروس نگاه کرد و پتروس سخنان خداوند را به خاطر آورد که به او گفته بود. امروز پیش از این که خروس بانگ بذارد تو سی بار خواهی گافت که مرا نمی شناسی. پتروس بیرون رفت و زار زار گریست. کسانی که یسا را تحت نظر داشتند او را مسخرا کردند لطوکوب کردند. چشمانش را بستند و می گفتند. حالا از غیب بگو که تو را بذارد. و به این ترس به او به حرمتی می کردند. همین که هوا روشند شد کلان های قوم سران کاهنان و ملایان یهود تشکیل جلسه دادند. و یسا را به حضور شعراء آوردند و گفتند. با ما بگو آیا تو مسیح هستی؟ یسا جواب داد. اگر به شما بگویم گفته ای مرا باور نخواهید کرد. و اگر سوال بکنم جواب نمی دهید. اما از این به بعد پسر انسان به دست راست خدای قادر خواهد نشست. همگی گفتند. بس پسر خدا هستی؟ یسا جواب داد. خودتان مگوید که هستند. آنها گفتند. چی تیاجی به شاهدان دیگر هست؟ ما موضوع را از زبان خودش شنیده ایم.