د لُوقا انجیل ۱۵

  ۵ دقیقې ۳۳ ثانیې

  ۲۶ اګست ۲۰۱۹

ویډیو ډاونلوډ آډیو ډاونلوډ

برنامې متن / سرود متن

 د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول

انجیل لقا لقا فصل پانزده هم در این اصنا جزیگیران و خطاکاران ازدهام کرده بودن تا به سخنانه و گوشده هند. پیروان فرقه فریسی و ملایان یهود غمغم کنان گفتند این مرد اشخاص بسر و پارا با خوش روی می پذیرد و با آنان غذا می خورد. به این جهت ایسا مسئله آورد و گفت فرض کنید یکی از شما ست گوصفند داشته باشد و یکی از آنها را گم کند آیا 99 تا دیگر را در چراغا نمی گذارد و به دنبال آن گم شده نمی روید تا آن را پیدا کند و وقت آن را پیدا کرد با خوشحالی آن را به دوش می گیرد و به خانه می روید و همه دوستان و همسایگان را جمع می کند با من خوشی کنید گوصفند گم شده خود را پیدا کردم بدانید که به همان طریق برای یک گناهکار که توبه می کند در آسمان بیشتر خوشی و سرور خواهد بود تا برای 99 شخص پرحیزگار که نیازه به توبه ندارند و یا فرض کنید زن ده سکه نقره داشته باشد و یکی را گم کند آیا چراغ روشن نمی کند و خانه را جارو نمی نماید و در هر گوشه به دنبال آن نمی گردد تان را پیدا کند و وقت پیدا کرد همه دوستان و همسایگان خود را جمع می کند و می گوید با من خوشی کنید پول را که گم کرده بودم پیدا کردم به همان طریق بدانید که برای یک گناهکار که توبه می کند در میان فرشتگان خدا خوشی و سرور خواهد بود باز فرمود مردی بود که دو پسر داشت پسر کوچکتر به پدر گفت پدر حصه مرا از دارایی خود به من بده پس پدر دارایی خود را بین آن دو تقسیم کرد چند روز بعد پسر کوچک تمام حصه خود را به پول نق تبدیل کرد و رحص پار سرزمین دور دسته شد و در آنجا دارایی خود را در عیاشی به بعد داد وقت تمام آن را خرچ کرد قهطی سخت دراند سرزمین روخ داد و او سخت دوچار تندستی شد پس رفت و نوکر یکی از ملاکین آن محل شد آن شخص او را به مزرعه خود فرستاد تا خوکهایش را بچراند او آرزو داشت شکم خود را با خوراک که خوکها می خورند پر کند وله هیچ کس به او چیزه نمی داد آخر به خود آمد و گفت بسیاری از مزدوران پدر من نان کافی و حتی اضافی دارند و من در این جا نزدیک است از گرسنگی طلاف شدم من بر می خیزم و پیش پدر خود می رویم و به اون می گویم پدر من نسبت به خدا و نسبت به تو گناه کردم دیگر لایق آن نیستم که پسر تو خانده شدم با من هم مثل یکی از نوکران خود رفتار کن پس برخواست و ره سپار خانه پدر شد هنوز تا خانه فاصلهی زیاده داشت که پدرش او را دید و دلش به حال او سخت و به طرف او دوید دست به گردنش انداخت و به گرمی او را بوسید پسر گفت پدر من نسبت به خدا و نسبت به تو گناه کردم دیگر لایق آن نیستم که پسر تو خانده شدم اما پدر به نوکران خود گفت زود بروید بیترین چپن را بیاورید و به او بپوشانید انگشتری به انگشتش و بود به پاهایش کنید گوصاله چاق را بیاورید و حلال کنید تا مجلس جشن برپا کنیم چون این پسر من مرده بود زنده شده و گم شده بود پیدا شده است به این ترتیب جشن و سرور شروع شد در این هنگام پسر کلانتر در مزرعه بود و وقت بازگشت همین که به خانه نزدیک شد صدا رقص و موسیقی را شنید یکی از نوکران را صدا کرد پرسید چه شده است نوکر به او گفت برادرت آمده و پدرت چون او را صحی و سالم بازیافته گوصاله چاق را کشده است اما پسر بزرگ قهر کرد و به هیچ وچه نمیخواست به داخل بیاید پدرش بیرون آمد و به او التماس نمود اما او در جواب پدر گفت تو خوب میدانی که من در این چند سال چطور مانند یک غلام به تو خدمت کردم و هیچ وقت از اوامر تو سرپیچی نکردم و تو حتی یک بزغاله هم به من ندادی تا با دوستان خود خوش بگزرانم اما حالا که این پسرت پیدا شده بعد از آن که همه سروعت ترا بافاه شها تلاف کرده است برای او گوثاله چاق میکشی پدر گفت پسرم تو همیشه با من هستی و هرچه من دارم از تو است چطور میشه و در این روز جشن نگیریم و خوشی نکنیم زیرا این برادر تو است که مرده بود زنده شده است و گم شده بود پیدا شده است درسته درسته درسته درسته