اطفال و کودکان در کجا باید بازی و ساتیری کنند

  ۲۹ دقیقه

  ۶ مه ۲۰۲۵

بهترین جای ساتیری و بازی برای اطفال خانه، حویلی و جای‌های سرسبز در نزدیکی‌های خانه است. هیچ وقت اطفال برای ساتیری بالای بام خانه بالا نشود. اگر اطفال باهم بالای بام خانه به خاطر ساتیری بالا شوند، امکان پایین افتادن اطفال از بام است و اگر یک طفل از بام خانه به پایین بی افتد امکان شکستن دست و پا و یا کمر وجود دارد. در سرک نیز اطفال نباید که بازی کنند به خاطریکه امکان موتر زدن و یا بایسکل وجود دارد.

دانلود

متن برنامه / متن سرود

 رونویسی توسط هوش مصنوعی

راڈیو صدا زندگی پرنامه راژی و کرانه شنوندگان عزیز شما آواز ما را از راڈیو صدا زندگی میشنوین که هر صبح روی موجه کوتاه 41 میتر پین پخش میگردد شنوندگان گیرامی و اطفال بسیار نازنین خیلی زیاد خوشحال هستم که از طریق برنامه بازی و ترانه با شما عزیزان در ارتباط هستم دوستان عزیز شما برنامه بازی و ترانه را از طریق راڈیو صدا زندگی میشنوین و شما را خیلی خوشامدید میگم در برنامه خودتان که برنامه بازی و ترانه میباشه و تشکری میکنم از شما اطفال نازنین که از طریق این برنامه ما مهمان خانه های شما هستیم طبق معمول من خودم عرفی میکنم من سارا هستم و من ابراهیم هستم و شما را به قسمت اولی این برنامه زیبا خوشامدید میکنم مریم چی بازی کنیم؟ خوهر من میگم پتپتکان بازی کنیم نه مریم نفر کم هستیم نمیشه خیلی چی بازی کنیم؟ من میگم اقومسایا بازی کنیم چطور؟ او خیلی خوب چند روز اقومسایا بازی نکنیم خیلی آمنیم خیلی هی بازی او نفروش او نفروش او هیچ پات فذایهم درستیم خیلی خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی او نفروش خیلی خوبهایی اطفال نازنین من از این بخش برنامه خیلی چیزا آموختم شما چطور؟ من مطمئن استم که شما بسیار چیز خوب یاد گرفته بله اطفال بسیار نازنین و دوست داشتنین حالا میخوایم از شما پرسوم کنم که شما از این قسمت برنامه چی آموختیم و چی برای شما جالب بوده من و مریم جان خیلی چیزا آموختیم و از شما میخوایم چیز هایی در که آموختیم با دوستان شیرین تان هم شریک بسازین حالا میریم قسمت بعدی برنامه را با هم گوش بکنیم مادر جان بله جان مادر بکار استین؟ چرا قند مادر؟ مادر جان زیاد بازی کدیم بیخی خسته شدیم لطفاً یک قصه بخون برما بله مادر جان به ما یک دنو قصه بگین لطفاً بی نفشا جان درس خود را خوندی؟ آه مادر جان درس خود را خوندیم نوشته هم کردیم سرست دخترهای مقبولیم بره تان قصه میخوانم راسته دیروز کدام قصه را بره تان خوندم یاد تان ماندن؟ مادر در باره دختره پری گل هابوند را خوندین که زیر باران ششته بود و زکام شده بود آفرین بسیار خوب خیلی امروز قصه دختره بازیگوش را بره تان میخوانم آماده استین که بیشتر بین؟ آمده آمده یکی بود یکی نبود در شهر قابول یک دختری بود که امرای پدر جان و مادر جانش در چنداول در یک خانه بسیار مقبول زندگی میکد نام دختر لیلا بود لیلا جان بسیار یک دختری حوشیار و لایق بود او تازه کودکستان میرفته لیلا جان معلم خود را بسیار زیاد دوست داشت مادر جان من معلم را بسیار خوش دارم ای که دوستاری بسیار خوب است دختره مگرم نباید خفه بسازی نی مادر جان من معلم خود را خفه نمیسازم خوب بسیار خوب دختره هر روز که می شود لیلا به بسیار خوشالی از خواب بیدار شده دستیروی خود را می شوشد و بعد مادر جانش برش غذا می داد و بعد از غذا خوردن لیلا جان برای کودکستان رفتن آماده می شود لباسهای خود را می پوشد و مادر جانش او را می گرفت و با کودکستان می برد اما لیلا در کودکستان یک دوست داشت بنامی زرگونه که زرگونه بسیار شوخ بود و بسیار شوخی میکد درست خود را هم نمی خوند یک روز وقتی معلم درست اداد را برای اطفال می گفت درست که تمام شد معلم به اطفال گفت که برن و در میدان بازی کودکستان بازی بکنن چند دقیقه از بازی اطفال نقزشته بود که معلم متوجه شد که از بام یک صدا می آیا وقتی بیرون رفتید که لیلا و زرگونه در بام بالا شده و لیلا که بالای تانکر آب بالا شده بود افتیده پایش کمی هم اوگاه شده بود مگم چرا بام رفتن؟ بسیار خطرناک است هنجا بله دخترم بام بسیار خطر داره وقتی زرگونه به بام رفته لیلا هم خواسته که بره و بازی کنه مگم نمی فامیده که چی اتفاقی میفته برش لیلا که افتیده بود زیاد گریان نمیکد بخاطر که می فامید کاری اشتباه کده بخاطر این کاری لیلا و زرگونه معلم بسیار جگرخون شد و امی بود که زنگ زد بر مادر لیلا تا در کدکستان بیاید چند دقیقه که تیر شد مادر لیلا در کدکستان آمد و مادر مینه هم آمده بود که احوال بگره از درس های دخترش ولی مادر زرگونه درق نداشت در حالی که لیلا پایش درد میکد خودشا بسیار آرام گرفته بود و مینه و مادرش در اداره کدکستان بود مادر مینه از معلم سوال کد گفت معلم محترم دختر مینه جان چطور است به درس هایش؟ معلم گفت مینه بسیار یک دختر لایق و با نظم است ایچ وقت شوخه نمیکنه وقتی با بازه میره قلم و کتابتی خوره هم جم میکنه مادر مینه بسیار خوشحال شده بود اما مادر لیلا که میفامید لیلا شوخه کده بسیار جگرخون شده بود بعد ازی که گفت های معلم امرای مادر مینه جان تمام شد خواست امرای مادر لیلا گفت بزنه معلم که دید لیلا و مادرش بسیار جگرخون است درش چیز نگفت معلم گفت که لیلا امروز دبان بالا شده بود اگر خدای نخواسته زیاد اوگار میشد بسیار بد میشد امی بود که زنگی رخصتی خورد مادر لیلا از دست لیلا گرفت و به خانه رفتند لیلا سهی را رفتن نمیتونست لنگان لنگان را میرفت مادر لیلا بسیار غمگین بود ازی که دخترش اینقدر بینظمی کده لیلا ازی که متوجه شده بود معلم و مادر جانشا جگرخون ساخته بسیار جگرخون شد لیلا هم هیچ گپی نمیذد فقط فکر میکد که چقدر کاری بدی کده بعد از فکر کدنی بسیار زیاد وقتی در خانه رسیدن رفت پیش مادرشو دست مادر جانشا ماش کرد گفت مادر جان مبخشه که تو را جگرخون ساخته دیگه هیچ وقت ای رقم یک کار نمی کنم امی بود که مادرش خوشحال شده و لیلا جان را به بغل گرفت و ماشش کرد گفت بسیار خوشحال استم که متوجه شده که دیگه شخی نمی کنی از او به بعد معلم لیلا و مادرش بسیار از او خوشحال و راضی بودند مادر جان خوب است که لیلا متوجه شده بود که دیگه به بام بالا نشوه بله دخترم خوب دخترهای مقبوله از این قصه ما چی نتیجه می گیریم؟ مادر جان پر نظر ما شوخی بسیار بد است مخصوصا شوخی های خطرناک دقیقا دخترم مریم جان تو از این قصه چی عاد گرفتی؟ مادر جان ای که نباید شوخی کنیم بخاطر که هم مادر جان و معلم ما جگرخون بشن آفرین دخترهای کند بسیار خوب فهمیدهیم اطفال نازنین این داستان چقدر زیبا و شیرین و آموزنده بود من خیلی خیلی زیاد چیزهای جدید و آموختم و خدا کنه که برای شما هم آموزنده بوده باشه بله اطفال نازنین حالا میریم بخش بعدی برنامه را گوش میکنیم پدر جان امروز کتاب داستان میخوانی برای ما؟ بله پدر جان بسیار داستان های خوبه خونده و ما میخوانیم دوباره بشنویم خب میخوانیم داستان بشنویم نه؟ بله پدر جان خیلی این را بگو که دفعه قبلی چه خونده ایم؟ پدر جان درباره کمان رستم خونده ایم خیلی خیلی کمان رستم چه قسم جور شده؟ پدر جان کمان رستم وعده خداوند به نوه بود که گفته بود دیگه مردم های روی زمین را از بین نمیبرن آفرین خب مردم چه قسم از بین رفته بود؟ پدر جان توفن بسیار کلان شده بود و باران بسیار زیاد باریده بود خانه ها و تمام جهه دیگه آو گرفته بود فقط خانواده نو زنده منده بود که داخل کشتی بود پرنده ها و حیوانات که داخل کشتی بودن هم زنده منده بودن آفرین بسیار خوب بسیار خوب یادتان منده خیلی امروز در باره یک برژ میخانم که نامش است برژ بابل سال های زیاده تیر شد بچه های نو صاحب فرزند های زیاده شدن و فرزند هایش کلان شدن و صاحب فرزند های دیگه شدن زیاد وقت تیر نشد که مردم زیاده بروی زمین زندگی میکدن در اون زمان مردم سر و زر دنیا به یک زبان گب میزدن و همه گی زبان های یکی دیگی خود را میفهمیدن آخه چقدر خوب بودم آ دخترم اون مردم از یک جای کوچ کدن و به یک جای دیگه به نام شنار رسیدن و در اونجا برشان خانه ساختن و به زندگی ادامه دادن چند وقت که گذشت اونا به یک دیگی خود گفتن بیاین که خشت جور کنیم و او را خوب پخته کنیم و به جای سنگ از خشتو و به جای گچ از قیر استفاده کدن و بعد از او گفتن بیاین که یک شار بسازم و یک برج بسازم بسیار کلان که سرش به آسمان برسه اوه پدر جان او قدر بلند بود؟ بله دخترم باز جور کدن پدر جان؟ بله دخترم جور کده بودن مگم کارش خلاس نشده بود او مردم امرای یک دیگه می گفتن بیاین که نام خود را جاویدان کنیم و در امی یک جای زندگی کنیم و دور نرویم در حاله که اونا برج را جور می کدن خداوند آمده شار و برج که مردم ساخته بودن دید خداوند گفت خود چی گفت؟ خداوند گفت خوب نیست که ای مردم یک جای زندگی کنند خداوند گفت پس یک کاری کنم که اینا دیگه زبانی یکی دیگه خود را نفامند پدر جان باز چی شد؟ دخترم خداوند زبان اونا را تغییر داد که از او ببند به زبانهای یکی دیگه نمی فامدند امی باعث شد که اونا از اونجا به سراسر دنیا بروند پدر جان برج چیست؟ دخترم او دفعه که در شار رفته بودم خانه های بلند را ندیدی؟ آهان دیدم پدر جان خود که دیدی برج بابل هم مثل اونمو بلند منزل ها بوده مگرم بسیار بسیار کلان بوده و بسیار بلند هم بوده شاید به اندازه بسته از شار که ما زندگی می کنیم یک دانه برج ساخته بوده آهان پدر جان او قدر کلان؟ آهان دخترای پدر خود پدر جان دیگه چی شد؟ خود مردم شروع به کوچ کدن از شار بابل کدن گروه های از مردم که به یک زبان گفت می زدن بر زندگی کدن امروی یک دگه به قسمت های دیگه زمین رفتن پدر جان او برج بلند ساخته نتونستن؟ نی دیگه دخترم مردم از او جا کوچ کدن و هایی که مردم به زبان زیاد گفت می زدن از امین جا شروع می شد پدر جان یکی بسیار خوب است که کلکی به زبان یک دیگه بفهمند آهان دخترم پس چرا زبان اونا رو تغییر داد؟ دختر گلم ما در داستانهای دیگه خانده بودیم که خدا گفته بود برین در کل جای زمین زندگی کنین اگر اینا یک جای جم شدن گفتن نباید دیگه جای بریم آهان پدر جان یعنی گفت به خداون رو قبول نکدن بله دخترم این امی بود که دیگه برج بابل ساخته نشد پدر جان خداون هر چیزی می گه ما گوید در گفت به خداون کنیم بله دقیقا دخترک گلم بله اطفال نازنین این داستان کتاب مقدس خیلی آموزنده بود و من خیلی چیزها رو نمی دانستم که فیلن از این داستان زیبا و شیرین آموختم بله مریم جان من هم خیلی آموختم بله اطفال نازنین آل رسیدیم در آخر این برنامه اطفال شیرین و نازنین آل شما را به خداون می سپارم خداحافظه همگی شما