یوسف در مصر

  ۳۰ دقیقه

  ۱۰ نُوامبر ۲۰۱۱

از داستان یوسف می‌آموزیم که خداوند یوسف را چندین بار و در هر وضعیت کمک کرد. اما آن طور به نظر نمی رسید، و یوسف با ناعدالتی از دست خانواده خودش و دیگران مواجه شد. بلی، خداوند از یوسف در دوران کودکی و در جوانی و تا آخر عمرش محافظت کرد. یوسف هرگز خدا را فراموش نکرد، حتی برای یک لحظه. او همیشه به خدا متکی بود نه به کسی دیگر.
یوسف یک مثال خوب برای همه ما که به مسیح اعتماد داریم است. ما نیز، در هر وضعیت هر قدر که مشکل باشد محافظت می‌شویم. آنانی که به مسیح اعتماد ندارند به نظر می‌ایند که درد و مشکلات زیاد را تجربه نمی کنند (آنها تجربه می‌کنند!).
اما برای ما که پیروان عیسی مسیح هستیم باید توقع مشکلات و رنج‌ها را داشته باشیم، چون عیسی مسیح خودش درد و رنج عظیم را تجربه کرد.

دانلود

متن برنامه / متن سرود

 رونویسی توسط هوش مصنوعی

این راژیو صدای زندگی است خداونده بدبختی های زندگی چقدر زیاد است من نمی فهمیم چی کنم خداونده فریادمه بشنو دعایمم مستجاب کن خداونده سلام شنانده نهایت ازیز و می روان مسروریم که این اک بار دیگه با برنامه فریاد زن در خدمتتان قرار داریم نهایت آرزوی ماست تا همه ایتان جور و سرحال بوده و اماده شنیدن برنامه این حوبتتان باشین خب زیاد وقتتانو نمی گیریم پس بیاییم که با هم یک جای برنامه دیگه فریاد زن گوش بدیم تو پناگاه من استی و من را از بلا حفظ خواهی کرد دل من را با سروت های پیروزی و رهای شاد خواهی ساخت شنانده نهایت مهربان نگینه در خانواده زندگی می کند که چند ساله می شه که تمام خانواده او به یسای مسیح ایمان آوردن و او را منحیث نجات دهنده خود خبول کردن خانواده او یک وقت معینه بر عبادت خانوادگی خود تعین کردن اونا همه با هم جمع می شند از کلام خدا می خوانند و با هم دعا می کنند هر شب وقت که فامیل نگینه نان خودم می خورند و کارهای خانه را انجام می تند پیش ازی که به بستر خود برند اول از کلام خدا می خوانند بعد از او به بستر خود می رند نگینه هم وقت که نان شوه می خورند اول کت مادر خود در قسمت ششتن زرفا کمک می کند بعد از او به درس خواندن و کارخانگی خود می پردازد وقت که کارخانگیش خلاس شد پیش ازی که به بستر خود برند اول از کلام خدا می خوانند باز دعا می کند و بعد از او به بستر خود می رند و خداوند هم به اشکال مختلف فامیل اونا را برکت دادد بخاطره که اونا زندگی روزمری خودا در دستای مبارک خداوند سپردند اونا بخدا توکل کدند یک شو وقت که نگینا نان خودا خورد و کارهای خانگی خودا خلاس کد کتاب مقدسا که دزیر بالشتش بود گرفت و چنایت از کتاب مقدسا خواند و دعا کد و بعد از او خواه کد نیم شو بود که نگینا از خواه بیدار شد و کد خود دعا کد و بعد از دعا طرف بستر مادرش روان شد تا خواه را که دیده بر مادرش بگوید خوب توجه کنین دوست های ازیز مادر؟ مادر؟ چی میگی بچه ایم؟ بخیر مادر جان بخیر که یک چیز میگم من توشنستی؟ آو میخوایی؟ نه نه مادر دوستان對یستتون خλαی برو بچه ایم پس دا جاید خواه کو تو بخیر تو بخیر که من یک خواه دیده مادر برو بچه ایم باز صبح که شد باز خواو داewم بگو توکش کو مادریان با زیباییم خواه دیدم مانا غای خواه ما بهرم بگو که چی است هر چی دیدی خدا خوب کنه برو بچه ایم خواه شد خواه مادریان خواه رو گوش کو، خرام.... خواه ما برد بگویم در این خواه هم من رو نمی مانند یا خدایا خوب زود کرده بگو بگو خواه تا که هیچ شیمین آرام خویی رو نداره ما بچه ایم مادر جان خواه دیدم که یک مردکی قویی که قدش بلند بود و قوارش بسیار ترسناک گذشت بود پشت ما می آمد و من را تقریب می کرد خوب آره، طرف که من می رفتم از پشت می آمد می خواست که من را بکشه من چیخ می زدم، می دویدم که از پشتش بگریزم مگرم او از پشت می آمد در این حال دویدن بودم که یک دفع دیدم که یک چیز در بغلم هست خوب وقته طرف ازو خوب سهر کردم دیدم که یک اشتوکک هست اشتوکک هست آره، ما می ران شدم که یه اشتوک هست کجا شده هست؟ که هست؟ چرا ما او را در بغل خود گرفتیم؟ آره دیدم که امی اشتوکک یک دفع مثل کلانه ها واره گفتدن ها شروع کرد خوب او با من گفت که نه ترس، نه ترس از خاطر که من که تو هستم خوب در هر طرف تو نامیت صحیل نکن خوب من خداوند تو هستم من به تو خواهد می کنم من تو را کمک خواهد کردم خوب من ازش پرسان کردم که تو که هستی؟ آره او گفت که من هستم کسی که هستم خوب باید که نام خوده با من نگفت من ده فتن پیش از او چیخ زادم و گریان کردم که هی سایم هستی؟ من را از گیری آدم زشت و پلیت نجات بده خوب، خوب او می خواهد که من را بکشه برش گفتم خوب باز او برم گفت که شما در این دنیا آزمایش بسیار سخت در پیش خواهد داشتید خوب، همونطور با جرات باشید چرا که من سر از این دنیا زور شدم بعد از او او از من خواست که از یک کلکینه که در پیش روی ما بود از او تن شوام در اول من بسیار ترسیده بودم خوب مگرم من سر از او اعتماد کردم و از کلکین خیلی زدم خوب، خوب وقتی که خیلی زدم ما در یک جاری بسیار سر سبز که پر از گلای رنگ رنگ بود از قدم ها که در پلان بود و در پالی شام یک جوی که در او او روان بود رسیده ایم بسیار خوب خواهدی بعد از او که من پشت ما سری کدم دیگه او مردکی بدقواره که میخواست من را بکشه او را دیگه هیچ ندیدم خوب، بسیار خوب شد خوب بگیرم بسیار ترسیده بودم خب بگو مادر جان که چرا من این خواه دیدم دختر گلیم خدا کتما بسیار میربانی کده خداوند از طریق خواه تو بر ما و خانواده ما پیام فرستاده پیام؟ آه بچه ایم پیامش چیست مادر جان؟ بچه ایم از وقت که کل ما و شما به ایسای مسیح ایمان آوردیم همگی ما بسیار میترسیم که کسی سر ما خبر نشد که ما شما مسیح شدیم خصوصا اگر مامای چان خبر شود که ما مسیح شدیم شاید اونا ما را بکشه آه مادر جان؟ آه با امو خاطر من برتان گفته بودم که اوش کنین که برای کسی در باری مسیح شدن ما هیچ چیز نگوین مگرم خداوند خود از این طریق برای تو نشان دار در خواه که ما کل ما مطمئن شویم که خدا امراه ماست خداوند از ما و شما مراقبت و نگاه داری میکنه همیشه آه بچه او همیشه نگاوان ما و شماست ما نواید کسی چیز بترزیم او امراه ماست آه مادر جان؟ مگه ما برم گفت که ما ازمایش سخته را خواد داشتیم این چی مانا؟ بچه امترک بابیت از انجیل مقدس برما و شما خوند ما منعیس مسیح زندگی آسان نخواد داشتیم شاید که مشکلات ببینیم آزار ببینیم مگه مال شکر ایسای مسیر کته خود داریم آه بچه ام در وقت مشکلات هم او کته ما خواد بود ما میتونیم خوشحالی کنیم که او همیشه تا پایان این دنیا کته ما خواد بود خوب ما هیچ وقت اما نخواد بودیم در همه وقتا یعنی در هر حالت که ما و شما باشیم یعنی در غم در خوشی او امراه ماست آه مادر جان من چقدر خوشحال هستم واقعا که خدوان در فکر ماست این خواه ما یک توفی خاص از طرف خدوان بر ماست آه بچه ام خدا را شکر خدا را شکر فکر میکنم که خوب باشه که کل را امیال از خواه بیدار کنیم و خواه ما بشان بگویم چطور مادر جان نه بچه ام دختر گل شیرینم پدر جانت بیادرکایت کلشان مندوزل هستند کلشان تموم روز کار کردند بانشانه که آل خواه کنند خوب صبح صبح که کلگی از خواه خیست بازی خواه تا برشان قصه کن خوب بچه ام خواه مادر جان خوب نه بچه ام من بچه ام که را یک دموچ کنم بر بچه ام خواه کن بخیر صبح بخیر باز که کلگی بیدار شد خواه تا بر کلگی بخونم خواه مادر جان برخونم شنونده های محترم در مورد خواه نگی نخو شنیدین بله خواه میتونه که بسیار قوی و تأثیر گذار باشه اموطور خواه میتونه انواع احساسات و اندیش ها را به تحریک بیاره آیا شما باور می کنین که بعض اوقات خداوند برما خواه و رویه ها را نشان میتونه؟ آیا شما باور دارین که خداوند به طور مستقیم از طریق خواه ما امروی ما گفت می زنه؟ چطور ما بفهمیم که خواه ما چی معناه داره و تبیر و چی هست؟ آیا شما گای خواه تانه بر از اگرها قصه کده این؟ آیا شما گای خواه دیدین که در او خواه تان خداوند که تان گفت زده باشه؟ دوستگیرامی، آل ما داستان واقعی را از کتاب مقدس خواه شنیدیم که در مورد یوسف، پسر یعکوب، نواسه ایساق و کواسه ابراهیم هست شاید شما از برنامه قبلی ما باید داشته باشین که یعکوب دوازده پسر داشت مگرم از بین او دوازده پسر، یوسف پسر دوستداشتنی و خواس او بود در برنامه ای نوبت خود، ما داستان از یوسف میشنویم که سراغاز شمار از داستان های هست که در او خداوند پیشبینی وعده خدا بر ابراهیم میگه که یک روز نسل او در سرزمین زندگی خواد کدن که او سرزمین با اونا تعلق نخواد داشت و در او سرزمین اونا غلام و برده میشن مگرم خداوند کسایی را که اونا را برده ساخته و سر اونا ظلم کده جزا خواد داد و اونا را دوباره به سرزمین خودشان میاره شنواند های ارژمند در برنامه این نوبت خود ما داستان را آغاز میکنیم که در این داستان حالات و شرایط نمناسب بالای یک انسان بیگناه که در همه حالات به خدا توکل داشته چی واقعی میشه حتی در حالت که یوسف غلام بود خداوند به او برکت داد و او را با سعادت ساخت تا وقت اون موقعی رسید که خداوند او را به فایده خانوادهش و بخاطر انجام پلان خواد او را بکار گرفت خداوند خوا را در زندگی یوسف بکار گرفت تا به همین طریق ادف و پلان خدا بر او و خانواده او بیان کنه خب پس بیاین که به این داستان با هم یک جای گوش بتیم یعقوب در سرزمین زندگی میکد که پدر او اصحاق در او اقامت داشت از جمله دوازده بسر یعقوب و ربکا یکی یوسف بود او یک بچه جوان و هفته ساله بود و کته بیادرهاش رمای گزفنده را میچراند یوسف همیشه هر کار را که بیادرهاش میکد یک آیک تمام کارای او را به پدرش یعقوب میگفت و به خاطر امی کارش بیادرهاش او را بسیار بد میدیدن یعقوب یوسفه نظبت به تمام بچه های خود دوست داشت و به امی خاطر بر او یک ردای بسیار مقبول و زیباره ساخته بود وقتی دیگه بیادرهاش دیدن که پدرشان از همه اونا که یوسفه بسیار دوست داره تمامشان یوسفه بد میدیدن و کته او حتی یک کریمه هم به خوبی گب نمیزدن یک شو یوسف یک خو دید و او را برای بیادرهاش قصه کد امی خو او باعث شد که بیادرهاش زیادتر از او نفرت پیدا کنند یوسف و اونا گفت بیادرهاش گوش کنین خبره که دیشه آمدیدم بردان قصه کنم در خواهد دیدم که ما در ایک مزرح دااله بستکدن دستای حبوبات استیم دیدم که دفتن امو دستای را که ما بستکده بودم استاد شد و دستای را که شما بستکده بودین در دور دستای ما حلقه زدن و سر خود را خم کدن دستای ما را احترام کدن بیادرهاش برش گفتن آیا تو تصمیم داری که پاتشا شفی و سرما پاتشایی و حکومت کنی؟ ای خواه یوسف سر بیادرهاش بسیار تاثیر کد و نفرت اونا را دوچند ساخت دفتی دیگه باز یوسف یک خواه دید و ای خواه خود نیست بری بیادرهاش چونین قصه کد خواه دیدم که افتو و ماتو و یازده ستاره بما تاثیم بکنن یوسف ام دفع ای خواه خوده بری پدر خودم یاکوب گفت پدرش او را سرزنش کده برش گفت بچه ایم ای چی خواه هست که تو دیدی؟ آیا واقعا ما و مادر تو و بیادرهایت پشت تو تاثیم میکنیم؟ بیادرهایت نزد به یوسف بسیار حسود شده بودند مگرم پدرش یاکوب دباره ی خواهی که یوسف دیده بود فکر میکد یک روز بیادرهای یوسف رماه گزفندهای پدرشانه برای چراندن در چراغا برده بودند یاکوب یوسفه پشت خود خواست و برش گفت بیادرهایت رماه را برای چراندن در چراغا برده بودند برو ببین که وضع از چی قرار هست؟ اونا چی میکنند؟ برو اولشانه برم بیار یوسف به زودی اونا را پیدا کرد وقتی بیادرهایش او را از دور دیدند که امیایه پلان قدل او را چیدند و تصمیم گرفتند که او را بکشند اونا به یک دیگه خود گفتند که سیل کنین کی از دور می آید؟ چند بیادرش گفت کی می آید؟ بیادر دیگهش گفت امو کسی که خواهی کلان کلان میبیند یوسفه میگم وقتی یوسف نزدیکشان رسید او را ماکم گرفتند و امو ردای مقبولشا از چانش کشیدند و خود یوسفه در ایک چای خوش گنداختند بیادرش دور هم جمع شدند در مورد یوسف تصمیم بگرند که که تو او چی کنند بعدن مسروف نانخوردن شدند در اصنای نانخوردن بودند که یک قافلی از تجاره را دیدند که روان هست و به طرف مصر میره بنابرای بیادرهای یوسف موافقه کردند که یوسفه در بدل بیست سکه نقره برای مصری ها بفروشند و در نتیجه مصری ها یوسفه منحیث غلام به مصر بردند بیادرهای یوسف ردای او را پاره پاره کردند و کته خونه باز او را آلوده کردند و او را پشه پدر خود یعنی یعقوب بردند و گفتند که ردای او را اونا در دشت پیدا کردند یعقوب ردای یوسفه شناخت و باور کرد که یوسفه کدام حیوان وحشی خورده بنابراین یعقوب چندین روز از صبح گرفت بخاطره که یوسف به سر دوستدانی او بود وقت تجاره در مصر رسیدن یوسفه به یک افسره که نامش فوتیفار و یکی از افسرهای ارشد فرهان بود فروختند یوسف در ایام که در خانه بادارش یعنی فوتیفار زندگی میکد زندگی آرامی داشت وقت فوتیفار دید که خداوند با اوز و یوسف آدم خوب و درست کار از و کار را که یوسف انجام میداد درست و بابرکت بود بنان او مورد لطف بادارش قرار گرفت و طور نکشد که فوتیفار یوسف نازر تمام امور تجاری خود ساخت خداوند بخاطر یوسف فوتیفار برکت داد چنان که تمام امور خانه او به بسیار خوبی پیش میرفت و مسئولاتش فروان شد پس فوتیفار مسئولیت اداره تمام اموال خود به دست یوسف سپرد و دیگه او در مورد چیز فکر نمیکد بجز از نان خوردن یوسف جوان خوشاندام و خوشقیافه بود بعد از مدت قطاع خانم فوتیفار عاشق یوسف شد و یک روز برای یوسف گفت که بیا همراهی ما هم بستخ شو مگرم یوسف پیشنهاد او را نپذیرفت و در مقابل برش گفت اربابم او قدر سرمای ایتماد داره که هرانچه که دیگه خانه از به من سپرده با جز از تو که همسر او استی پس چطور ما متکبه چونین عمل زشت شوم؟ ای عمل گناه است نسبت به خداوند اما زن فوتیفار دزبردار نبود و هر روز از یوسف میخواست که کده او هم بستر شو یک روز یوسف طبقه معمول مسروف کارهای خانه بود و او روز تمام نوکرهای دیگه در بیرون بودن و کسی در خانه نبود زن فوتیفار از کالای یوسف ماکم گرفت و از او خواهش کرد که کده او هم بستر شود یوسف قبول نکد و از چنگ زن فوتیفار گریخت مگرم لباس او در دست زن فوتیفار باقی ماند زن فوتیفار دید که یوسف از چنگش گریخت چیخ زد و دیگه خدمتگار ها را صدا کرد و برشان گفت ای غلام ابرانی آمده تا مرا وصفه کنه وقت صدای چیخ زدن مرشونید گریخت و کالای خود در اوتاخ ما ایلا کرد زن فوتیفار کالای یوسف را تا وقت آمدن شاورش نگاه کرد وقت فوتیفار قصر را شونید بخشم آمد یوسف ات ازگیر کرد و در زندان انداخت البته در ایام که یوسف در زندان بود خداوند امرای او بود و او را برکت می داد و او را مورد لطف رئیس زندانبان قرار داد دیر نگذشته بود که مسئولیت تمام چیزهایی که در زندان بود به یوسف داده شد و همه چیز تحت مراقبت و برسیه او قرار گرفت موسیقی شناندهای ازیز قسمه که ما و شما از متعالیه کتاب مقدس یاد گرفتیم و دریافتیم پسر های یعقوب مادرهای زیاد و مختلف داشتند طور که ما در برنامه گذشته شنیدیم دقیقت فرزند های یعقوب چار مادر مختلف داشتند ممکن براتان تعجباور باشد که در بین اونا رقابت و امچشمی و حسادت وجود داشت بخصوص در بین اونای که میخواستن زیادتر طرف توجه پدرشان باشند دوسته گیرامی آیا شما فامیله را سراغ دارین که در این حالت قرار داشته باشند؟ یعنی در بین اولادهایشان و در بین مادرهایشان یک مسابقه و رقابت بخاطری که توجه پدرشان و شوورشان بخود جلب کنند در دور براتان وجود دارد؟ آیا شما خواهی را که یوسف میدید تاثیر او را سر بیادرهای او درک کدید؟ آیا شما که یکی از برادرهایتان که مثل یوسف بود اصادت داشتین؟ از جمعه دوازده برادر خداوند یوسف انتخاب کد تا هدف و مقصد خود را در خانوادی یوسف به انجام برساند یوسف خصوصیات زیاده داشت که خداوند خوش می ساخت کارهایی را که در زندان به او سپرده بودند به شکل درست انجام می داد یوسف آدم خوش اخلاق و نیک و سیرت بود اتا وقت که در زندانان بود خداوند جلال می داد شنانده محترم آیا شما اختلاف نمایان پرهیزگاری یوسف و شرارت زن فوتیفا را متوجه شدین؟ آیا ای که یوسف خواست خانم فوتیفا را رد کد بر شما عجیب ملوم نمی شد؟ یوسف خواست زن فوتیفا را قبول نکد بخاطر که او بمالک او احترام داشت ای را به یاد داشته باشین که خداوند آینده ما را و هم ای را که سر ما واقعا چی می آیا می فهمد خداوند ای قدرت و توانایی را داره که یک شخص در آلت از زندگی خشک قرار داشته باشه برکت بته و او ما را به کار می گیره تا اهداف او را به فایده بسیاره از مردم به انجام برسانیم آیا خداوند یوسف انگامه که در زندان بود از یاد برد؟ نه نتانها او را از یاد نبرد بلکه خداوند او را در زندان هم برکت داد شنانده های ارجمند ما در شروع برنامه شنیدیم که چی گونه خداوند کتنگی نو خانواده او از طریق خواه گب زد و همچنان ما دیدیم که خداوند چی قسم کتی یوسف و خانواده او از طریق خواه صحبت کد شنانده های گران قدر ای بود برنامه ای نوبت ما که تقدیم خاطرتان شد تا برنامه آینده که باز در خدمتتان خواد بودیم خداوند یارو مددگار همینتان موفق باشین خداوندم ای منجیم لمس کن قلبم با روح تو خداوندم ای منجیم لمس کن قلبم با روح تو آن روحی که بخشیده گناهانم آن روحی که تازه ساخته قلب و جانم آن روح قوت بخش تو ای مسیر روح قدوستت ای پدر خداوندم ای منجیم لمس کن قلبم با روح تو خداوندم ای منجیم لمس کن قلبم با روح تو آن روحی که بخشیده گناهانم آن روحی که تازه ساخته قلب و جانم آن روح قوت بخش تو ای مسیر روح قدوستت ای پدر خداوندم ای منجیم لمس کن قلبم با روح تو خداوندم ای منجیم لمس کن قلبم با روح تو خداوندم ای منجیم لمس کن قلبم با روح تو خداوندم ای منجیم لمس کن قلبم با روح تو خداوندم