۳۰ دقیقه
دانیال و بعضی از دوستانش به وسیله بابلیها به اسارت گرفته شدند. بابلیها دانیال و دوستانش را آموزش دادند تا برای خدمت در دربار پادشاه آماده شوند. آنها از همه شاگردان دیگر هوشیارتر بودند. به همین خاطر، عاقبت آنها مشاورین پادشاه شدند. دانیال خواب پادشاه را تعبیر کرد که دیگر مشاوران از تعبیر آن عاجز ماندند. بعد از این واقعه، دانیال به عنوان سر مشاور دربار پادشاه انتخاب شد. دانیال و دوستانش در حضور بتهای بابلیها تعظیم نکردند و پادشاه آنها را در کوره آتش انداخت، اما خداوند آنها را نجات داد.
رونویسی توسط هوش مصنوعی
این راژیو صدای زندگی است داستان های کتاب مقدس برای اطفال از راژیو صدای زندگی می شننید داستان های کتاب مقدس برای اطفال داستان های کتاب مقدس برای اطفال داستان های کتاب مقدس برای اطفال داستان های کتاب مقدس برای اطفال داستان های کتاب مقدس برای اطفال داستان های کتاب مقدس برای اطفال داستان های کتاب مقدس برای اطفال برنامه خودتان و هم از طریق پوست یا ایمیل برتان بگوییم دیگه ای که اگه خواسته باشین که سیدی برنامه را هم داشته باشین لطفاً بر ما نوشته کنین ما حتماً سیدی برنامه ها را برتان روان می کنیم خوب اطفال نازنین آل دیگه من وقت زیاد شما را نمی گیرم بیاین که به برنامه امروز گوش بدیم دانیال کی بود؟ بچه ایم دانیال کسی بود که خداوند را دوست داشت و وقتی که نبوکت نصر سر اروشیلیم عمله کرد او را هم در جمع اسیرها امرای خود برد نبوکت نصر بر وزیر دربار خود که نامش اشفناز بود امر کرد که کل جوانای فهمیده و صحتمند و مقبوله از بین مردم جمع کنه و وارا تربیه کنه که در دربار نبوکت نصر کار کنند در بین کسایی که اشفناز جمع کرد دانیال که سه رفیقایشم بود بابولیا مثل آشوریا ظالم نبودند و امرای اسیرا رویه بد نمیکدند و جوانا را که جمع کرده بودند چی را یادشان می دادند؟ اول وزیر پاتشا خودش برشان زبان و نشته بابولیا را یاد می داد بعد از او عدبیات و ستاره شناسی و مصحب دیگه علما را می یاد می دادند بعد از ای که کل درسا خلاس می شد کل او جوانا بعث اکیما مشاورای پاتشا کار می کدند پاتشا بر وزیر خود گفته بود که از اون نانه که من می خورم بر جوانایی که درس می خوانند بر ازوان بتید وقته که دانیال ای گپ شنید که باید از نانه که نبوکت نصر پاتشا می خورد وان بخورند که تصویر رفیقهای خود دسته یکی کدند و گفتند نه ما نمی خویم از اون نان بخوریم باید که می تانستن بیترین زندگی را داشته باشند برای اشفرانانس وزیر گفتند ما می خویم زندگی بسیار ساده داشته باشیم و فقط برما خوراک ساده از سبزی جاد و اوبابات بتید که بخوریم وزیر گفت دانیال شما خب می گید مگرم اگر پاتشا خبر شده که شما را تنها سبزی و اوبابات می تام و دگه جوانا نان خوب می خورند از شما کده قوی تر و تازه تر مالم شدند پاتشا من را جزا می ته دانیال گفت اگه این طرح است خیلی تنها برای ده روز امتیانی برما امو سبزی و اوبابات بتید اگر دیدین که ما از دگاه کده لاغر تر و زیفتر مالم شدیم باز هر رقم که دل خودتان شد همون رقم ما را نان بتید خلاصا برای ده روز بخاست دانیال و رفیقایش که نامایشان شدرک میشک و ابتنغو بود آشپاز برایشان بدل خودشان خوراک داد بعد از ده روز همون نفر که مسئولشان بود آمد و هر چار نفر را دید که از دگه جوانا کده تر و تازه و خوش مالم می شدند و درست ها را هم از دگاه کده خوبتر یاد می گیرند همو بود که در طول هر سی سال که درس می خواندن ای چار بچه یودی بخاست خداوند زندگی می کدند و نان مخصوص خودمی خوردن که اوبات و سبزیجاد بود در تمام سی سال از کل شاگرده کده دانیال که رفیقای خود بیترین نمره را ده صنف می گرفتند یک عکمت دگه که خداوند برای دانیال داده بود ای بود که مانای هر خواه می فمید و هر خواه می تانست تبیر کنه تبیر کدن خواه چیست؟ تبیر کدن خواه یا نه مانا کدن خواه خب فهمیدم بچه این بابیلیا باور داشتند که خواه می تانه پیشگوی آینده باشه در بابول بسیاری کتاب ها بود که بخاطر تبیر خواه نشته شده بود آه مادر جان یک سنفی ما می گه که یک کتاب داره که خواه را تبیر می کند چی کنیم کتاب را بان که چی خوب قصه ایست؟ مادر جان هکیما که بودن؟ هکیم کسی را میگن که فهمیده است و دانشمند است از خواه کسی چی می فهمه؟ آه اجاب گپ زد چرا دیگه خواه خودها خودش نگفت؟ بخاطر که پاچا می فهمید هر کس خواهشا یک تبیر دگه می کند و پاچا چی می فهمید که کی راست میگه؟ مگرم وقت که گفت خواه ما برم بگوین ده وقت می فهمید کسی که خواهشا برش صحیح قصه کنه تبیرشا هم صحیح می کند چگه پاچا چالاک بود؟ واسه کس فهمید که او چی خواه دیده بود؟ نه بچهم در بین اموق نفر ایچ کس نفامید که پاچا چی خواه دیده بود کل حکما ترسیده بودند و بسیار ترس و حاجزی بر پاچا گفتند شما خواه تانا بگوین ما اطمان او رو برتان تبیر می کنیم پاچا بسیار قار شد و برشان گفت تیر تانا نبیدین اگه خواه ما برم نگفتین کل تانا می کشام تکت تکی تان می کنم حکما گفتند در کل دنیا بغیر از خدا کسی یاف نمیشه که بتانه خواه شما رو بفهمه ای بسیار مشکل هست نبوکت نصر وقتی که جوابشا نشونید عمر کرد که کل حکما و فیلسفه ها و ستاره شناس ها کشته شود دنیا رو رفیقاش هم باید کشته می شدند؟ نه واقعا اوروز در بین حکما نبودند نه بچه ایم به حسابی که مشاور دربار بودند در جمعه کسایی حساب می شدند که باید کشته شودند وقتی که دانیال ای گفتی فهمید تیزه کده پیش رئیس جلادا رفت و بسیار آرامی و اوشیاری امروش گفت و بخاطر قاش شدن پاچا پرسان کرد رئیس جلادا هم بر دانیال قصه را گفت دانیال زود کده پیش پاچا رفت و از پیشش یک ذره وقت خواست گفت اگه برما کم وقت بدی من خواهدتا و طبیرشا برات میگم پاچا برش وقت داد و دانیال پیش رفیقای خود رفت و برشان گفت دعا کنین که خداوند برما ای راز نشان بده اگه نه کته کل دگه مردم های فهمیده کشته خواد شده خودشا هم رفت و دعا کرد شاو خداوند خواهد پاچا را و طبیرشا بر دانیال نشان داد دانیال بسیار خوشحال شد و از خداوند بسیار شکر گذاری کرد و پیش رئیس جلادا رفت و برش گفت ایچ کسا نکاش من را پیش پاچا ببر که من خواهد شد و طبیرشا برش بگویم خداوند من را کمک کرد رئیس جلادا هم زود کرد دانیال را پیش پاچا برد و برش گفت دانیال که از جمله اسیرای یودیست میتونه خواهدان امرای طبیرش برتون بگوید نبوکت نصر از دانیال پرسان کرد دانیال راست میگه؟ دانیال گفت های پاچا همه تو که دیروزگه حکیما برتون گفتن ایچ کس در دنیای کار کردن نمیتونه نه حکیم نه جودگرد نه آلم نه ستارشناس مگر تنها خداوند است که تو رازا میتونه بفهمه و امو خداوند که خداوند آسماناست ای رازا بر من شان داد خداوند ای قدرت داره نبوکت نصر گفت خوبگو من چی خواهد دیدیم تبیرش چیست؟ دانیال گفت خواهد را که شما دیدین دباره آینده است خداوند او را به خاطر ای که من از دگا کده زیادتر عوشیار است و فهمیده استم برم نشان نداد بلکه به خاطر ای کار کرد که شما از چیزایی که دا آینده روخ میتا خبر شوید شما دخو یک مجسمی بسیار کلان آدم دیدین که بسیار روشن و درخشان بود سرش از طلا ساخته شده بود پاین تا کمر از نقره و پاین تر از کمر از برنج بود رانایش از آین و پایایش از گل ساخته شده بود وقتی که شما طرف او مجسمه سیل می کدید یک سنگ از کو کنده شد بدون ازی که او را کسی بکند آمد و در پایای مجسمه خورد و کل مجسمه را تکه تکه کد بعد از او شمال کل مجسمه را که مثل خاک شده بود برد مگرم خود همون سنگ که مجسمه را زده بود کلان شده رفت تا که کل دنیا را گرفت داستی پاچایی خبر دیده بود؟ آه بچه ام پاچا طرف دانیال ایران مانده بود و سر خدا شعور می داد و نشان می داد که دانیال راست می گه بعد از او دانیال گفت آل ما مانای خواهت وردت می گم مجسمه به مانای امپراتوری کل جهان بود و سر تلایی که بود شما زدین و امو پاچایی شما کلان ترین و بیترین تمام پاچایی هست پاچای های دگه که هست مثل نقره و برنج مثل شما نیستند بسیار از شما کده زیفتر هستند و سنگ که از کو کنده شد و مجسمه را زد نماینگر پاچایی هست که خود خداون شروع می کند یک روز دعاینده هایی کار می شود و او سلطنت ایچ وقت از بینه می رود و کل جهان را می گیرد نبوکت نسر کل گپای دانیال خوب و حسلا و آرام شنید بعد از او گفت خدای شما عجیب و بسیار پرقدرت هست او باید پرستش و عبادت شوه من ایرا وقت فهمیدم که تنها تو تونستی خواه مرا بفهمی و او را تعبیر کنی امو بود که پاچا دانیال رئیس اکیما ساخت و بغیر از وام رفقای دانیال کارای بسیار خوب نپاچایی خود داد مگرم دانیال در بار پاچا ماند نبوکت نسر هر روز در باره خواه خود فکر میکد تایی که پیش خود فکر کد که یک مجسمه کلان استلاح بسازه او را در بین شعار بانه که کل مردم او را بی بینند مجسمه را زگه چی می کند؟ آهان چی فائده که مردم او را می دیدن بچه امو می خواست که مردم او را پرستش کنند خلاصا بعد از چند وقت کارگرای یک مجسمه ساختند که تقریباً بلندیش پانزا برابر قد انسان بود نبوکت نسر مردم خواست که یک جای بیاین و بوت تلائی را پرستش کنند مردم قطار قطار استاده شده بودند و وزیرا و اکیما و کسایی که در دربار کار میکدند در قطار اول استاد بودند گروپ موسیقی دربار پاچا موسیق می زدند دمی وقت جارچیا پیش آمدند و به صدای بلند گفتند آی مردمی که دی این مملکت زندگی می کنید چند دقیقه بعد صدای شایپور و صدای چنگ و موسیق می شنوید بمجرد اکی صدای موسیق شنیدین کله گی باید یک جای روی به خاک بفتین و مجسمه را که به عمر پاچا ساخته شده او را سجده کنین هر کسی که از عمر پاچا سرپیچی کنه در کوره آتش انداخته می شه کله گی آرام بودند که صدای جارچیا را خوب بشنوند ایچ کسی تا شور نمی خورد دمی وقت بود که شایپور زدند و کل مردم از وزیرا گرفته تا کل مردم در روی زمین خود انداختند که بطه پرستش کنند دانیال رفیقایشم بطه پرستش کدند؟ نه بچه ایم دانیال در بین مردم نبود کدام جای رفته بود کل مردم سجده کدند رفیقای دانیال استاده مندند و بطه سجده نکدند وا به ای حکم خداوند که گفته بود بغیر از ما که خداوند استم ای چیز دگر را پرستش نکنین وفق دار مندند مایا جان جارچی خب گفت که اگر کسی سجده نکنه اون نفر در کوره آتش انداخته می شه رفیقای دانیال چطور؟ در کوره آتش می سختند در می گرفتند بچه ایم در دربار پاچا بسیاری کسایی بودند که خوشحال شدند که رفیقای دانیال سجده نکدند وهم رفیقایشم بودند نا خداونده دوست شدند که خوش شدند نه بچه ایم وه کسایی بودند که از امو دوره درس خواندند کتشان اصادت داشتند اطمن به خاطره که دانیال رفیقایش بسیار لایق بودند به مو خاطر آهان باشیم در مکتب و سنفای ما هم اطلع هست کسایی که تنبل هست که در کسایی که لایق هستند زد می کنند نو از شاگرده خوب و لایق بعد می برند او رو میگی در سنف ما یک روز اول نمره ما را چند تا بچه ها به زد می گفتند که تو چپلوس مدم هستی در حاله که من می بینم که او بچه خودش بسیار لایق هست آهان بچه ایم او نمو اصادت هست دیگه خب ما راجل بگو کسایی که به زد دانیال و رفیقایش بودند گفتند خوب شد آله دیگه زنده نمی مانین به خاطره که از عمر پاچا سرپیچی کدند کشته می شند پاچا سرشدرک می شک و عبدنغوخ قار شد و گفت شما بسیار کار خراب کردین که یه مجسمه مرا سرزده نکدین من براتان یک دفع دگام وقت می دم که مجسمه را پرستش کنین اگر نی دکوره آتش مندازمتان ارسی رفیقا بر پاچا گفتند ای پاچا اگر شما به ما هر قدر دیگه وقت بدین ما هیچوقت به غیر از خداوند که خداوند زمین و آسمان است دیگه برای ای چیز سجده نمی کنیم مجسمه تو را هم سجده نمی کنیم و هیچ چیز دیگر عبادت و پرستش نمی کنیم خداوند ما می تانه که حتی از ما آتش ما را نجات بته حتی اگر ما را از آتش هم نجات نته بغیر از او دیگر هیچ بط را پرستش نمی کنیم چقدر خوب گب زد کدام گب؟ همین که گفت حتی اگر خداوند از آتش هم ما را نجات نته ما هیچ بط پرستش نمی کنیم من شنیدم که بسیاری کسا میگن که اگر خداوند فلان کار را کنی من می فهمم که تو خداستی یا اگر نه فلانی را که مریض است جور کنی من می فهمم که تو خداستی آهان ما همه تا گپا را شنیدیم آهان بچه ایم خداوند امی را می خواهی که در هر حالت ما با او وفادار بانیم خب ما را جان باز برد آتش هم انداختن؟ آهان بچه ایم وقت که پاچا گپای هسته رفیقا را شنید بسیار سرشان قاشد و امر که آتش کورا را دگام زیاد کنند نوکرای پاچا دگام چوب در بین کورا انداختند و دیوالای کورا از دست که آتش زیاد شده بود مثل دیوالای تندور سفید شده بود پاچا امر که شدرک و میشک و آبتنخور را خوب ماکم بسته کنید و در کورا بندازید وقت که اسکرا و سی نفر را در کورا منداختند از دست که کورا گرم شده بود اسکرا مردند نبوکت نصر پاچا خوب خوشحال شد که کسایی را که بهم رشت نکدند در آتش انداختند پاچا از کمی دور طرف دروازی کورا سعیل داشت که یکدفع رنگش سفید پرید و طرف کورا اشاره کد و از نفرهای خود پرسان کد چند نفر را در کورا انداختند نوکرایش گفت سه نفر را مگرم در بین آتش چار نفر مالوم میشه که دستا و پایایشان واضع است و این طرف و اون طرف قدم میزنند نفر چارمی امرای سه نفر فرق داره مثل خدا مالوم میشه نبوکت نصر کمی طرف کورا پیش رفت و صدا کد شد رک میشه کبت نگو خدمت گذارای خدواند متحال بیرون برایین سه نفر از کورای آتش بیرون آمدند نه سخته بودند؟ نه بچه ایم نه پوستشان سخته بود نه گوشتشان حتی کالایشانم بوی دود نمیداد تنها رسپانهایی که کتش بسته شده بودند سخته بود خدوان ور نجات داد آه بچه ایم نبوکت نصر باست طرف کورای آتش سهی کد دید که هیچ کس در بین آتش مالوم نمیشه امو بود که گفت خدای شما قادر مطلق است او باید ستایش و پرسته شود بعد از او طرف نفرای خود روی خود را دور داد و برشان گفت به خاطر ای که شدرک و میشک و عبدنخون زندگی خود را به خاطر خدای خود در خطر انداختند خدای شانم فرشته خود روان کرد که حفظ شان کنه هیچ کس نمیتواند که به زد از ایا گفت بزنه ایچ خدای دگه نمیتواند پیروای خود را ایتو نجات پده از او روز بسیار وقتا تهیش شد نبوکتنه سر پاچای بابال خوش بود که لشکر بسیار قوی داشت و در هر جنگ برنده میشد یک روز باز یک خو دید و فکرش بسیار نارام شد باز حکیما و ستاره شناسای در بار خود را بشه خود خواست و برش گفت من میخوایم خو ما برم تحبیر کنین مگر میچ حکیم نتانست که خوش را برش تحبیر کنه وقتا که دانیال پیش پاچا آمد پاچا برش گفت من میفهمم که خدابند هر راز بر توی عاشقار میسازه خوا ما برات میگم تو برم او را تحبیر کن یک درخت خوا دیدیم که در روی زمین روییده بود ای درخت ای قدر کلان شد که سرش دا اسمان رسید و کل مردم دنیا میتانستن او را بیبینن و برگایش تر و تازه بود و بسیار میوه داشت هیوان ها زیر سایش میشیشتن و پرند های بسیار در شاخچایش خانه کده بودند بعد از او دیدم که یک فرشته از اسمان آمد و به صدای بلند گفت درخت را ببرین و شاخچایش را توتا توتا کنین تنها کنده درخت را بانین کنده درخت باید مثل هیوان ها سبزه بخوره و شبنم سرش بباره بانین که برای هفت سال عقل انسانی او به عقل هیوانی تبدیل شده تصمیم فرشته بخاطر ای بود که مردم دنیا بفامن که خدابند در سر تا سر دنیا حکومت میکنه چی خواه؟ خب مانای خواهش چی بود؟ نبوکت نصر برای دانیال گفت که مانای خواه ما برم بگو دانیال یک رقم بفکر رفت مگرم پاچا برش گفت نترس دانیال بگو دانیال به بسیار جگرخونی گفت ای پاچا کاش که ای خواه نمی دیدی درخت رک خواه دیدین خودتان استین که بسیار قوی استین و بسیار مملکتا دور شما جمعستن مگرم تا که بزرگی و قدرت خدابند نفامین و درک نکنین از قدرتتان پست میشین شما دیوانه میشین و مثل حیوانای وشی زندگی خواد کدین و هر وقت که به خدابند رویاوردین جور میشین و پس قدرت و پاچاییتان از خودتان میشه دانیال برای پاچا گفت شما باید امرای فقیران مهربانی کنین و از خدابند پیروی کنین اگر ای کار کنین شما دیوانه نمیشین مگرم نبوکت نصر نقصی دانیال نشد و یک روز که در سر بام قصر قدم میزد باغ های مقبول و برج های بلند و بطخان های شهار باباله ستایل داشت و به بسیار غرور پیش خود گفت ای کل مقبولی و خوبی بخاطر ماست کل قدرت و بزرگی از ماست حتما دیوانه شد چرا؟ بخاطر غرور خدابند غرور خوش نداره آه آه بچه ایم امو بود که نبوکت نصر دیوانه شد و امتوکی دانیال برش گفته بود تا وقت که قدرت خدابند را نفامید مثل هیوانا زندگی میکد وقت که قدرت خدابند را فامید جور شد و پس به شکست نفسی نقص را خود آمد و پاچایی کد اطفال بسیار عزیز و نازنین داستان امروز تانه هم شنیدین امیدوار هستیم که داستان امروز هم خوش تانه آمده باشه ازی که وقت برنامه ما به پایان خود رسیده تا برنامه آینده تمام شما را به خداوند مسپاریم فیض و برکات ایسای مسیح خداوند امروز تانه باشه ملاغت هستیم میخواهیم ایسا تو با ما بمانی منتظر هستیم حبوب جان مبارک نماه ایسا هم حبوب همه ی وجود ما را مبارک نماه ایسا هم حبوب همه ی وجود ما را برکت ندهی نردم نردم ایمانم در وضوع تو میخواهیم با ایمان در ما ساکن شوی خوبه را ظاهر نمایی مبارک نماه ایسا هم حبوب همه ی وجود ما را مبارک نماه ایسا هم حبوب همه ی وجود ما را با ایمان آمده به ایمان بزیرم برگات زمان و بیران تشنه هم تشنه ی حضور اسمان سیر و فن نما چشمه ی جان مبارک نماه ایسا هم حبوب همه ی وجود ما را مبارک نماه ایسا هم حبوب همه ی وجود ما را مبارک نماه ایسا هم حبوب همه ی وجود ما را مبارک نماه ایسا هم حبوب همه ی وجود ما را هر صبح ساعت شش و چلو پنج بوقت افغانستان روی موجه کوتاه سی و یک میتر بیند در فریکونسی نو هزار و اشتصد و پنج و پنج و هر شب ساعت هشت و سی بوقت افغانستان روی موجه کوتاه سی و یک میتر بیند در فریکونسی نو هزار و اشتصد و نویدو پنج میشنوید همچنان شما میتوانید نشارات رادیو صدای زندگی را ساعت هشت شب بوقت افغانستان در شبهای پنج شنبه الا دو شنبه روی موجه متوسط یک هزار و دوسطا پینج و یک کیلو هرتز بشنوید خواهش مندیم نظریات و پیشنهادهایتان را در باره کیفیت برنامه ها و طول موجه رادیو صدای زندگی به آدرس زهیل برای ما بفرستید آدرس ما در پاکستان صدای زندگی صندوق پوستی ۷۰۰ جی پی او لاهر پاکستان آدرس ما در قبرز