28 minutes
22 October 2025
The eldest child of the family is usually an example and guide for his or her other siblings and always helps his other siblings in everything. The eldest child helps his mother and father with housework more and also always pays attention to his younger siblings and takes care of them. In families where there are many children in the family, if the siblings fight or argue among themselves, the eldest sibling will not let them fight or argue more.
Transcribed by AI
راڈیو صدای زندگی پرنامه بازی و کرانه شنوندگان عزیز شما آواز ما را از راڈیو صدای زندگی میشنوین که هر صبح روی موجه کوتاه 41 میتر پینت پخش میگردد شنوندگانی گیرامی و اطفالی بیسیار نازنین خیلی زیاد خوشحال هستم که از طریق برنامه بازی و ترانه با شما عزیزان در ارتباط هستم دوستان عزیز شما برنامه بازی و ترانه را از طریق راڈیو صدای زندگی میشنوین و شما را خیلی خوشامدید میگم در برنامه خودتان که برنامه بازی و ترانه میباشه و تشکری میکنم از شما اطفال نازنین که از طریق این برنامه ما مهمان خانه های شما هستیم طبق معمول من خودم عرفی میکنم من سارا هستم و من ابراهیم هستم و شما را به قسمت اولی برنامه زیبا خوشامدید میکنم مریم جان دیگه یکسای کتاب رو ببینید چقدر مقبول هست اینجا حقس باخجه پر از گله تشیده سری کنید باخجه چقدر مقبول هست ایه بنافشه چرا مزایم میشید نمیبینید کار دارم چقدر باخجه مقبول هست مریم جان رسامیت بسیار مقبول شده اما اگر رنگی یک قسمت یک ذره روشن تر کنید به نظر من بسیار خوبش میشه تو خیلی خوب رسامی میکنی نه بنافشه تو از رسامی من چی میفهمی؟ فکر میکنی که در مکتب رفتی دیگه کل چیزا رو میفهمی؟ من فقط خواستم کمکت کنم مریم جان اونجای خیلی بیاوسل هستی بنافشه تو برو رسامی خود رو خوبش جور کن رسامی من خوبش هست با سوال میکنی که چرا بیاوسل هستم ایچ گفت نزن که تو من مریم جان چی شده؟ چرا بنافشه نراحت هست؟ کجا رفت؟ فکر کنم از دست من جگرخون شده ماده جان ولی نمیفهمم چرا چرا مریم؟ تو کدوم چیزی برش گفتی؟ ماده جان سبت که مکتب میرفتم من گفتم بنافشه جان خداحافظ اما یچ گفت نزن اله هم آمده که برای من رسامی نشانبده من دیگه برایش اهمیت نمیتم مریم تو نباید این قسیم یک کار هم میکده صبح که شاید خوارد صدای تو رو نشونیده باشه اگر نه حتما جواب میداد بله مریم میبینی که بینافشه چقدر تو رو دوست داره دیگه اینکه او از تو کلانتر از دختره تو باید زیادتر به او احترام داشته باشه ماده جان آله من مذرت خواهی کنم خوب میشه من آله فهمیدم که کارم بسیار بد بود من بینافشه بسیار دوست دارم آه جانی ماده خداوند از ما میخواهی که امرای یک دیگه مهربان باشیم وقت کسی را نراحت میکنیم باید از او مذرت خواهی بکنیم آه مریم جان در کتاب مقدس هم خداوند بمایی درست را داده که مهربان باشیم و یک دیگه را ببخشیم خداوند میگه نسبت به یک دیگر مهربان و دلسوز باشید و همانگونه که خدا شما را در مسیح بخشده است شما نیز یک دیگر را ببخشید بله پالا جان من اشتباه کردم سوپا نفشی شد صدای من نشده باشم آفرین دختره خوب شد که فهمیدی پس الی باید بری و ازش مذرات خواهی کنی چی نظر داری؟ آه مریم جان مذرات خواهی شجاعت میخواهی و وقت کسی را میبخشی دلش آرام میشه بله مادر جان و پادر جان الی میروم و از بنافشه مذرات خواهی میکنم آفرین دختره مقبوله بنافشه جان بله چی میگی؟ بنافشه من واقعا مذرات میخواهیم من مذرات میخواهیم میفهمم که برای این نباید گفتی باید میلفت گفت من اشتباه بود فقط بخاطر ای گفتم که صبح صدا کردم گفتم خداحافظ تو جواب ندادی من صبح صحیح صدایتو را نشده دیم مریم بله بنافشه پدر جان و مادر جان هم گفتن بنافشه شاید صدایتو نشده باشه خیلی من را ببخش دیگه برای تو قسم گفته را نمیزنم خوبه مریم جان خوبه از که حالا فهمیدی بنافشه تو همیشه خوب هستی که من مهرون و سبور هستی من باید یاد بگیرم که تو را هم دوست داشته باشم و برات احترام بانم بسیار زیاد مذرات میخواهیم که خونجگرت ساختم خوبه سعید من هم نمیخواهیم که از یک تکه ما کار باشیم اگر قول میتی که دیگه این کار را نمیکنی مذرت تا قبول میکنم قبول میتونم بنافشه دیگه همیشه کشیش میکنم همیشه امرایت خوب باشم آلی بیا دوباره رسامی بکشیم اما این بار من کمکت میخونم که مقبولتر جورش کنی حتما این بار خوش دارم که رسامی کنم یک جایی تشکر که من را بخشیدی کلام گرم نیست تو هم خوارم هستی و هم بهترین دوسته اطفال زیبا و قند نبات شما با دفعه مادر جان و پدر جانتان خیلی زیاد گوش کنین و اطفال با حوش و با گفت باشین اطفال خوب و نازنین حالا میریم قسمت بعدی برنامه را با هم گوش بکنیم سلام سلام خوبان من هم بازی و هم زبان من خورشی نون فرستاده یک روز مقبول آمده با قلب مهربان آمده شاد و خندان آمده دست بگیری دست من سلام سلام دوستای من دوستای مقبول و مهربان بازم سلام میکنم خدا کنه که کل دیتان خوب و صحتمند باشین سلام سلام دوست شیرین و چاکلیتی من بسیار زیاد خوشحال هستم که امروز بازم در برنامه امرای شما کدکان خند و مهربان هستم راستی بنافشه جان یک گپ دیگه ای که دوستا اگر به تماس شوید ای رو بگویند که دیگه بالای چی چیزی گپ بزنید بسیار خوب میشه بله بله مریم جان با دوستا امو چیزایی که میخوایم ما درباره از او گپ بزنید درباره اونو گپ خواد زدید آهان به نظر من او قسم بسیار خوب میشه نمبر تیلفون ما را میتونین در آخر برنامه بشنوین خوب به نظر امروز درباره چی گپ بزنید؟ بله خوهر خوهر جان من امروز یک انوان دارم خوب گپ است مریم جان بگو خوهر جان بگو درباره جایگاه فرزند کلانتر به خانواده گپ بزنید بخاطری که امو قسم که منم میفهمیدم به تو به احترامی کدم ممکن است دوستای قندم نفهمیده باشند وقت درباره از این گپ بزنیم اونا میفهمند که نباید به خوهرهای یا برادرهای کلانتر خود به احترامی کنند و جایگاهشان را بفهمند خوب گپ زدید مریم جان من مطمئن استم که برای اطفالکای قندم زیاد خوب است البته کلانتر هم خوب است که به خود پرکو احترام کنند تا اونا احترام را یاد بگیرد برای زیبا و نازنین نمیفهمم که مریم جان و بینفشا جان بالای چی موضع گرد میزنند مگرم مطمئن استم که امروز هم بسیار چیزای خوب یاد میگرید مادر جان امروز احباره جایگاه فرزند کلانتر در خانواده گرد میزنیم به نظر چطور است؟ اوه! ای که بسیار ایک موضوع خوب است که کدکای منحیبان جایگاه بیادرکاه و خوارکای کلانشان را بفهمند مادر جان به نظر شما فرزند کلانتر خانه چی جایگاه داره؟ دختریم فرزند کلان معمولان به انوان یک الکو و رهنما برای دیگه خوارا و برادروای خود میباشه و امیشه امروز دیگه خوارا و برادروای خود در اره چیز مادر جان میفهمین کلکان کل بنافشم همیشه امروز کمک میشه و اگر یک چیزی را یاد نداشته بشم باز برم یاد میتر و تو هم خوب استی که یاد میگیری مگرم یکان دفعه بد رقم کار میکنی خب مادر جان آن شما بگین که دیگه فرزند کلانتر چی جایگاه داره؟ جان پدر دیگه ای که فرزند کلانتر در کارای خانه امرای مادر جانش کمک میکنه و همچنان او همیشه متوجه خوارا و برادرا خود خود میباشه و از اونا محافظت و نگه داری میکنه چقدر خوب گفتی پدر جان وقتایی که من زیاد خود بودم کمی یاد منده وقتی مادر مصروف میبود باز بنافشم هم میگفت که فکرت به خوارت باشه باز یک روز من کم بود که دست خودم باز ساکت برخ بزنم باز بنافشه چیخ زد که دست خودم اونجا نزن من ترسیدم مادرم داویده آمد که چی شد چقدر خوب یادت منده آهان وقتی که آمدم هم خودت ترس خورده بوده و هم بنافشه جان بله آله من باید تشکری کنم از خوارم بخاطر که من را از خطر کلان نجات داد خب مادر جان فرزند کلان در خانه آده دیگه چی جایگاه داره در خانواده که فرزندانی خانواده زیادتر باشه اگه خوارا یا پرادرها اینشان جنگ بکنن باز اونمو خوار یا بیادر کلانتر اونا را نمیمونن که جنگ بکنن مادر جان به نظر من فرزند کلانتر وزیفه زیادتر داره در خانه مثلا که گفتی از خطرکو نگه داری کنه یا هم خانه را منظم کنه آهان دقیقا جانی مادر وزیفه مادر جان به نظر من که خوارا و برادرهای خورد خیلی چیزا را از بیادر کلان خود یاد میگیره مثلا ای که رفتار خوب داشته باشن و بد اخلاخی نکنن دقیقا که این قسمت دخترین اگه فرزند کلان خانواده خوب باشه دیگرها هم کل چیزا را از او یاد میگیره مادر جان به کتاب مقدس در نام پنوس رسول به رومیان بسل 12 آیه 10 روم گفته یک دیگر را با محبت ورادرانه دوست بداری و هر کسی به دیگری بیشتر از خود احترام نماید آمین آمین این گفته یعنی امروی یک دیگی ما باید با محبت و احترام رفتار کنیم و برای احترام هر کدوم ما کشیش کنیم که پیش قدم باشیم بله امی قسم از خوار جان خوب کن کنکن آدم اگه خوار یا برادر کلان داشته باشه دوست خوب هست که همیشه مثل یک دوست خوب آدم را رهنمایی میکنه بله اگر منذرت خوایی کنین اونا بسیار زیاد از شما خوشحال میشن و شما را زیادتر دوست می داشته باشن واها خداکن دیگه یادتان باشه که دیگه امروی خوار یا برادرهای کلانتان به احترامی نکنین پرشان گبای بد نکنین بد رفتاری نکنین و هر مشکل هم داشته باشین می توانین ازشون کمک بگیرین بله خب دوستهای قند و شیری این بود برنامه امروز ما که در باری جایگاه فرزند کلان در خانواده گفتیم و گفتیم که فرزند کلانتر خانواده در خانه وظیفه های زیادی دارد همیشه از خواهد و برادرهای خرد خلد مراقبت می کند و چیزوی خوب را برشو نیاد می کند آه دوست ها پس ما شما که خردتر هستیم دوست های کلان ما احترام زیاد داشته باشیم و گاپای آنها را گوش کنیم و هیچوقت گاپای بد برشو نکنیم بله اطفال های گل خوارا یا برادرهای کلانتر شما را بسیار زیاد دوست می داشته باشن پس شما هم زیاد آنها را دوست داشته باشین آنها همیشه شما را به درسهایتان کمک می کنن و دیگه مشکل اگر داشته باشین حتما امروز همکاری می کنن دوست های گل دیگه ای که فرزند کلان خانواده در خانه زیاد زحمت هم می کشن در غذا پختن و دیگه کارهای خانه همراه مادر جان و یا پدر جان کمک می کنن مثلی که من همیشه به مادر جان و پدر جانم کمک می کنم مریم جان امروز بسیار ایک موضوعی خوبه را بر اطفالکای قند گفتید من مطمئن هستم که اطفالکای قندم زیاد خوششان آمدن و بسیار چیزهای خوبه را یاد گرفتن اطفال نازنین من از این بخش برنامه خیلی چیزا آموختم شما چطور؟ من مطمئن هستم که شما بسیار چیزای خوب یاد گرفتن بله اطفال بسیار نازنین و دوستاشتنین خیلی چیزا پرسوم کنم که شما از این قسمت برنامه چی آموختید و چی برای شما جالب بوده من و مریم جان خیلی چیزا آموختید بس شما میخواییم چیزهای را که آموختید با دوستان شیرین تان هم شریک بسازید حالا میریم قسمت بعدی برنامه را با هم گوش بکنیم مادر جان وقت قصه شده خوب سیار خوب سریز برتان میخانم خیلی مربوط هست بگو بیایی که براتان قصه بخانم انه مادر جان من من سے Then I will be there سریز دختره گلیم بیایی بشنین درست träه براتان قصه برای بزنم که دیرست کسرا این قسمت ر LEGO ما و کم آپ مادر جان دیروز الوو شده بجن داریم مادر جان دیروز در باره رامش خانده بوده که بسیار یک بچه خوب و مهربان بود همراه امسنفیای خود کمک میکده و خوب درست هم میخان آفرین خیلی امروز یک قصه میخانم که در باره احترام و تجربه کلان هاست روزی در یک قریه خود بچه به نام جواد امراه فامیل خود زندگی میکدن جواد یک بیادر کلانتر داشت به نام اسمائیل که همیشه فکرش به جواد بود و بسیار خوب از او مراقضت میکد ار وقت جواد به مشکل مخورد اسمائیل امروش بود و کمکش میکد پدر و مادرشان همیشه به جواد میگفتن که اسمائیل تجربه زیاد داره و باید به هر چیزی که یاد نداشتی از او پرسان کنی ولی جواد فکر میکد خودش میتونه کل کارا رو انجام بده مادر جان من هم از پنافشه کمک میکرم مثل نقاشه یا کارای دیگر خوب میکنه دختر قنده بعد از او یک روز که پسلی خزان بود و درخت ها زرد و سرخ شده بودن جواد گفت که میخوایم به جنگل بروم و چوب جمع کنم تا زمیستان خانه را گرم کنه با شوق به اسمائیل گفت امروز میخوایم ترا به جنگل بروم اسمائیل باورخطایی گفت جواد جان جنگل خطرناک هست باشت باز من با امرایت میروم اما جواد گفتی او را قبول نکد و گفت نه نه من دیگر مرد شدم خودم میتونم بروم اسمائیل خندید و گفت خوبه مقصد اگر کدام مشکلی پیدا کدیم من را صدا کن باست چی شد مادر جان تنها رفته؟ آه دخترم جواد خوشحال به طرف جنگل رفت جنگل بسیار تیره و پرست درختهای کلان بود اول جواد به پروا پیش میرفت ولی هرچی بیشتر پیش میرفت احساس ترس به دلش میفتاد درخت ها مثل آدم های آرام او را سهل میکدن اما جواد سرشا بالا گرفت و فکر کد که باید شجاع باشد چوبای خوشکو افتیده را پیدا کد و شروع کرد به جمع کدنشان یک دفعه صدای خشخش از بین درختاشونه دلش لرزد اما با خودش گفت شاید یک پرنده باشد ویی چقدر ترسناک مادر جان آه دخترم اما همیه که پس آمد یک گرگی بزیار کلان را دید که دندانهای تیز داشت و به او سهل میکد جواد بخی خوشک شده مانده بود ترسیده بود و نمیفمید چی کار بکنه پایش بلرزه افتاد در این لرزه یاد اسمایل افتاد و دلش میخواست که خوش بیادرش امرایش میبود خوب مادر جان تگه چی شد؟ جواد چی کرد باست؟ در این لرزه امی که گرگ نزدیک میشود صدای پای را شوند وقتی جوادی اسمایل با یک چوب در دیستش به طرفش میدود جواد از خوشی نزدیک بود گیه بکنه و با خود گفت خدای شکر که اسمایل آمده اسمایل بین جواد و گرگ استاد شد و چوب را محکم به زمین زد و با صدای بلند گفت برو از اینجا گرگ ترسید و به طرف جنگل دوید مادر جان چقدر خوب شد که اسمایل از پشت جواد آمد آه دختری بعد از او که گرگ رفت اسمایل آمد و دیستی جواد را گرفت جواد سرشب قوین انداخت و گفت میبخشی اسمایل جان نباید تنامه رفتم همیشه مراقبم استی اما من گفتی تو را گوش نکدم بعد از او اسمایل خندید و گفت خیره تو بیادر خوردم استی من همیشه پهلوید استم جواد چقدر بچه خوبی بوده مادر جان آه دختری بعد از او جواد که گفت های اسمایل را شنید فهمید احترام ماندن یعنی به کلانترها اعتماد بکنی و بفهمید که همیشه به خیر و خوبی آدم فکر میکنند از او روز بباد هر وقت که جواد کاری میخواست انجام بیده از اسمایل راه نمائی میخواست و همیشه به گفت هایش گوش میداد جواد فهمیده بود که احترام به کلانترها یعنی از تجربهشان استفاده بکنی و همیشه باید بفهمید که کسی هست که ما را دوست داره و فکرش به ما هست چکه خوبش بود این قصه مادر جان بله دختری خنده آلی هر دویتان بریم این رو بگین که از این قصه چی نتیجه گرفتید مادر جان نتیجه این قصه یه هست که احترام به برادر یعنی دختری خنده نتیجه این قصه یه هست که احترام به برادر یا خوهر کلانتر تنها به معنی گوش کدن به گفتشان نیست بلکه یعنی باورداشتن به تجربه و محبت اوناست جواد فهمیده بود که اسمایل همیشه به خیل و خوبی او فکر میکنه و میخواه که او را از رای خطر حفظ کنه مادر جان من هم از بنافش همیشه کمک میگیرم آفرین دختر خنده دقیقا دیگه ای که این قصه به ما نشان میده که کلانتر ها با تجربه هایی که دارن میتونن ما را از مشکلات و خطرات نجات بده و کمک بکنن تا تصمیمات خوب بگیریم وقتی به کلانتر ها احترام بکنیم و از رهنماییشان استفاده کنیم زندگی ما بهتر خواد بود اطفال نازنین این داستان چقدر زیبا و شیرین و آموزنده بود من خیلی خیلی زیاد چیزهای جدید را آموختم و خدا کنه که برای شما هم آموزنده بوده باشه بله اطفال نازنین حالا میریم بخش بعدی برنامه را گوش میکنیم درستان پدر جان لطفا امروز هم در ما یک داستان بخوانید خوب خیلی قدر که خوش دارین داستان بشنوید میتونی بگوید که دیروز چی داستان را گفته بودم براتون پدر جان دیروز در باره بچگک خونده بودیم که با خداوند گفت میزد بله پدر جان او بسیار یک آدم خوبی بود و همیشه از خداوند اطاعت میکده آفرین دخترکاییم دقیقا خب امروز هم میخونم که خداوند پادشای جدیده برای قوم اسرائیل انتخاب میکنم خوب پدر جان میشنام دخترکاییم سامویل کلان شد و خداوند او را با پیانبری انتخاب کرده بود او همچنان نبی هم بود قوم بن اسرائیل سامویل خواسته بودن که خدا برشان یک پادشا بده بر همی خداوند هم یک شخص را بنام شاول منحس پادشا بر قوم اسرائیل دارد اما شاول از خدا اطاعت نمیکد به همی خاطر در یکی از روزها خداوند بر سامویل گفت سامویل وقت آن رسیده که یک پادشای جدید برای قوم اسرائیل انتخاب کنم دیگه شاول نمیتونه پادشا باشه چون از گفت های ما اطاعت نکد آله برو با بیت اللهم به خانه یسا چون یکی از بچه های او را برای پادشای انتخاب کدیم سامویل که حیران مونده بود به خداوند گفت خدایا اگه شاول بفهمه که من میرم یک پادشای جدید انتخاب کنم ممکن مرا بکشم خداوند برش گفت نگران نباش یک گاه ماده با خود بگیر و بگو که برای قربانی آمدی از یسا و بچه هایشم دوت که برای قربانی شرکت کنند و من به تو میگم که کدام یکی از بچه های او را باید برای پادشای انتخاب کنیم سامویل متابقه گفته خداوند یک گاه ماده با خود گرفت و بس توی بیت اللهم رفت بخت کلانای شار او را دیدن از آمدنش ترسیدن و پرسیدن آیا به صلح آمده ای؟ سامویل لبخند زد و گفت بله به قربانی و خداوند آمدیم شما خود را پاب کنین و به قربانی بیاین پادا جان با سمایل پادشای جدید را انتخاب کرد؟ آه جان پدر سامویل بعد از او یسا و بچه هایش را دوت کرد تا در قربانی شرکت کند یسا هفت پسر داشت و کلشان را آورد تا سامویل ببینه اونا را سامویل اولین پسر یسا الیا بردید الیا قد بلند و قوی بود سامویل با خودش فکر کرد که حتما ای امو کسی هست که خداوند بر پادشای انتخاب کرده چون بسیار زیبا و قویی به نظر می رسید اما خداوند به سامویل گفت ای را انتخاب نکو به ظاهر و قد اقامت او سهل نکو من به دل انسان ها میبینم نه به ظاهر اونا الیا او کسی نیست که من بر پادشای انتخاب کردیم سامویل تحجب کرد و منتظر شد که یسا بچه های دیگیش را معرفی کنه به سر دوم عبی ناندا پیش آمد او مرد نیرومند و شجاع بود اما بازم خداوند به سامویل گفت او را انتخاب نکو بعد از او بچه ثیومه یسا شما پیش آمد اما خداوند به سامویل گفت که او هم انتخاب شده نیست یسا دیگه بچه هاش را یکی یکی پیشی سامویل آورد او ولی خداوند هیچ کدام را انتخاب نکرد پدر جان او وقتا خداوند پادوش ها را انتخاب میکرد؟ آه دختره کم برای قوم بن اسرائیل خداوند پادوش ها را انتخاب میکردم خب باز چی شد پدر جان؟ سامویل با تحجب به یسا سر کرد و گفت آیا کل بچه های تا میجه هستن؟ یسا خندید و گفت یک بچه دیگم دارم که از کلشان خوردست او آله دکوه است و از گوسفنده نگهداری میکنند او یعنی اما را انتخاب میکرد خداوند؟ باش که ببینیم چی میشه دختره کم سامویل گفت کسی را روان کن تا او را بیاره ما بدون او قربانه را شروع نمی کنیم پس یسا کسی را روان کن تا بچه خورد او را بیاره بخت داود آمد همه با تحجب او سهل کردن او نوجوان زیبا با چهره شاد و پر از انرژی بود اما برخلاف برادراش قد بلند نداشت و مثل یک پادشا به نظر نمی رسید اما خداوند به سامویل گفت اینست برخی زو او را مست کن بخاطره که ما او را بر پادشایی انتخاب کردیم سامویل با لبخند گرم به داود سهل کرد داود گیج و خوشحال بود که چرا پیانبر بزرگ خدا او را سهل میکنند سامویل روغن را از شاخه که امراه خودش داشت و گرفت و او را روی سر داود انداخت در اون لحظه روح خداوند و داود آمد و او را پر از قدرت و شجاعت کرد پس داود پادشا را که میگه از امونجا انتخاب شده؟ بله دخترکم بعد از اون سامویل با آرامش و رضایت خاطر پس توی خانش برگشت چون میفهمد که خداوند یک پادشای جدید و خوبه را بر قوم اسرائیل انتخاب کرده است از اون روز به بعد داود به عنوان پادشای آینده اسرائیل شراخته شد اما او همچنان به مراقبت از گوزفندهش ادامه داد و منتظر روزی بود که خداوند او را به پادشایی برسانه پدر جان بسیار جالب بود که خداوند خودش پادشا را انتخاب میکده اما من هیچ نتیجه نگرفتم از این داستان پدر جان ما هم نفهمیدم که نتیجه از این داستان چی است دخترهای گل پدر این داستان به ما یاد میده که خداوند به قلب انسان ها سهل میکنه و به ظاهر اونا اهمیت نمیده ما باید قلب های ما را پاک کنیم او بله پدر جان خداوند به سموئیل گفته بود که من به ظاهر کسی سهل نمی کنم آه راست میگی برفشا جان دقیقا دخترهاییم که امیتور است بله اطفال نازنین این داستان کتاب مقدس خیلی آموزنده بود و من خیلی چیزها را نمی دانستم که فیلن از این داستان زیبا و شیرین آموختم بله مریم جان من هم خیلی آموختم بله اطفال نازنین آل رسیدیم در آخر این برنامه اطفال شیرین و نازنین آل شما را به خداوند می سپارم خدا حافظه همگی شما
29 October 2025
16 September 2025
16 September 2025
16 September 2025
28 August 2025
28 August 2025
15 August 2025
15 August 2025