The Garden

  30 minutes

  26 August 2019

Download

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

PYM JBZ دوست های مهربان سلام من پیام هستم از رادیو صدای زندگی در خدمت شما قرار دارم شنونده عزیز من جاوید هستم به شما سلام های سیمیمانه خود را تقدیم میکنم از خدا من میخوایم که سهت و سلامت باشین دوست های عزیز من و جاوید جان بر تقدیم کدن برنامه دیگه اصل سر برنامه های روزرهی زندگی مسیحی به خدمت شما قرار گرفتیم ما زیر انوان این سلسل برنامه ها برنامه های داستان انسان را به شما تقدیم کردیم انسان ها هم عجیب داستان های دارند خدا انسان را خلق کرد که امروش دوستی و مشارکت داشته باشد اما انسان بخاطر خودخوایی برای خود رفت و در گناه غرق شد اما خدا با محبتی که به انسان داشت به فکر نجات انسان شد او ایسای مسیر روان کرد که وسیله نجات انسان شد جاوی جان ما اکثران در شروع برنامه یک قصه به دوستهای خود می گفتیم شما فورا موضوعات جدیر شروع کردین بله شما درست گفتیم خوب بفرماین اگر کدام قصه دارین بگوین که امراه شنوینده ها یک جای بشنویم دوستهای عزیز کتاب هزار و یک شب قصه های کوتای جالب و آموزنده دارد بیاین بشنوین که یک قصه جالب این کتابه به شما بگویم انوان این قصه هست که ابن سلام و گوهره شبچراخ آوردن که روزی حاتم تایی بگردش رفت در سحرا مرد را دید که خار می کند و دستایش پر از خون بود دل حاتم به حال او سخت نزدیک رفت و گفت نام تو چیست خارکن گفت نام من ابن سلام هست من فقط بنام در جمعه زنده ها ای کاش که زنده نمی بودم حاتم برش گفت خانه ای من بیا که تو را از این فقر و بیچارگی نجات بدم خارکن گفت کسی را که خدا نخواسته باشه تو چی کرده میتونی حاتم گفت خدا وسیلساز هست شاید من را وسیلی خوشبختی تو کرده باشه خارکن قبول کرد و شام به طرف خانه ای حاتم رفت حاتم بناظر خود عمر کرد که به اون مرغه را بتن که هر روز گوهر شبچراغ حاصل می داد خارکن وقتی که مرغه گرفت امروی خود گفت ای چی قسم مرغه هست که میتونه من را از غریبی و بیچارگی نجات بته من امروی ای چی کرده میتونم او از اصل موضوع و اهمیت مرغ بیخبر بود ناظر حاتم هم به اون چیزی نگفته بود خارکن وقتی که از خانه حاتم بر آمد رفت و اون مرغه به پیسی ناچیزی فروخت و چند تا نان خرید و به خانه بود سبای اون روز باز گذر حاتم به صحرا افتاد و خارکن را دید که باز هم مصروف خارکندن است حاتم به خارکن گفت ای برادر چرا دعوت من را قبول نکدی خارکن گفت من به عهد خود وفا کردم آمدم اما تو به عهدت وفا نکدی حاتم برش گفت من چطور به عهد خود وفا نکدم خارکن گفت تو وعده کده بودی که من را از فقر و بچارگی نجات میدی حاتم گفت من به ناظر گفتم که به تو یک مرغه گران بحار را بده که هر صبح گوهر شبچراغ را برت حاصل بده اون مرغه مهموری نبود باید قدر اون را خوب بفهمی خارکن خنده کده گفت راست است اگر مرغه خدا نخواهه تو چی کدم میتونی؟ من مرغه به پیسه ناچیز فروختم بخاطر که از خاصیت او اطلاع نداشتم آره او برادر براه خود برو که بدبختی من به تو سرایت نکنه اگر من بجای ای که به طرف خانه تو روان شدم به طرف خدا قدم میماندم او شاید به من چیزهای زیادتره میبخشید چیز را که خدا ببخشه او به آسانی از دست هم نمیره تشکر قصه بسیار جالب بود واقعا بخشش خدا چیزی جدا هست مثل که گفتن با خدا دادگان ستیزه مکن که خدا دادگان را خدا داده هست دوستهای مهربان خداوان ایره هم گفته که تو حرکت کن و من برکت کنم شنوینده ازیز ما در صحبت گذشته شعیر را که انوانش صفره بود به شما شنواندیم شعیر صفره دواره شام آخری بود که ایسای مسی امرای شاگردهای خود برای نان شاو سرد سرخان شیشت ایسای مسی ده ای شاو قدیفه را به کمر بسته کده شروع به شستن پایای شاگردهای خود کد او با ای کار خود فروتنی را به شاگردهای خود تحریم داد برالا و ده ای شاو ایسای مسی شربت ها گرفته به شاگردهای خود داد و گفت این نمونه خونم هست که برای شما ریخته می شود بعد از او ایسای مسی امرای شاگردهای خود به طرف یک باغ که به نام باغ جدسمانی یاد می شود حرکت کدن بیاین آل شعر را بشنویم که انوانش باغ هست توسط ای شعر وازی ایسای مسی در باغ جدسمانی ترسیم شد از آنجا سوی باغ جدسمانی روان گشتند چون یاران جانی هواریون سخن کمتر به گفتند به یک گوشه به آرامی به خفتند مسیها در دعا مجغول گردید حجوم آورد بروی دیو تردید به جان در کشمکش گردید ایسا پدر را در دعا در داد آوا اگر ممکن شود برگید این جام سلیب و مهنت و انوای آلام ولیکن گر تو را باشد اراده بگیرم جام و نوشم کل باده ولیکن گر تو را باشد اراده بگیرم جام و نوشم کل باده گریزان گشت از وای دیو تردید پریشانی برفت آرام گردید بیامد دوستان را کرد بیدار بیامد دوستان را کرد بیدار که باید شد همه آماده کار دوست های مهربان در این جیر مقدس می خوانیم از شدت غم و اندو نزدیک به مرک استم شما اینجا بمانید و بیدار باشید ایسا کمی از آنجا دور شد و به روی زمین افتاده دعا کرد که اگر ممکن باشد آن ساعت پر درد و رنگ نصیبه او نشود پس گفت ای پدر همه چیز برای تو ممکن است این پیاله را از من دور ساس اما نه به خواست من بلکه به اراده تو ایسا خود صرف کد به طرف باغی به نام جتسمونی آمد ایسای مسی امروی شاگرده شاید برها به این باغ که جای خلوت بود بر دعا و عبادت آمده بودند اما آمدن این شو با دیگه دفعه کاملا فرق داشد ایسای مسی می فامید که این دفعه آخر است که به این باغ می آیا او می فامید امشو از این باغ او را گرفتار کردن می برند او می فامید که گرفتاری او به مرگش به روی سلید می انجامه او می فامید که کی او را بره کشت شدن تسلیم می کند آیا بودن در این قسم حالت بسیار سخت و انجاور نیست؟ بله، یکی از دوستان کسا می کند که او یک وقت عضوی یک ازب سیاسی بود فعالیت ازب اونا غیر قانونی بود دولت تصمیم گرفته بود که او را گرفتار کند اما او به خاطر که در قماندانی پولیس بعض دوستان داشت از طرف اونا خبر شده بود که به کدام روز او را گرفتار می کند او می تانست که فرار کنه اما چون ازبش برش دستور داده بود که باید فرار نکنه و بانه که او را گرفتار کند او می گفت در روزی که او را گرفتار می کند او روز بسیار طولانی و سخت بود هر دقیقه او روز مثل یک سال سلم تیر می شد ای دوست شما به خاطر یک هدف سیاسی که داشت بندی می شد و او به هدف خود وفادار بود اما ایسای مسیح از طرف خدا آمده بود او یک هدف بسیار بزرگ پیش روی خود داشت اما ایسای مسیح خوب می فامید که به کدام روز گرفتار می شد و هم خوب می فامید که چه سرش می آهد و به چی ترتیب کشتا می شد او می فامید رنگ می کشد و با رنگ کشیدن کشتا می شد بله ای طور نبود که ایسای مسیح با مسلوب شدن و دوباره زنده شدن بره خود کدام مقامه را حاصل می کد بلکه او بر نجات تمام بشریت ای رنگ را تحمل کد نه بخاطر خودش بله دوست شما بخاطر یک هدف سیاسی حاضر به تحمل کدن رنج و زحمت بندی شدن شد او تمام ای رنج را بخاطر قبول کد که امیدوار بود که در آهنده بتانه دولت چوکی و مقام داشته باشه اما کار ایسای مسیح کاملا استثنائی بود کار او مثل ای است که یک پادشا که در زندگی خود کم بودی هیچ چیز را نداشته باشه از تخت پادشایی خود پایین شده در بین مردم بیاه او بخاطر آزادی و نجات مردم از تخت پادشایی خود سرف نظر کنه او نه تنها از پادشایی خود سرف نظر کنه بلکه رنج و زحمت هم بخاطر نجات مردم از اصارت گناه و شرارت را قبول کنه ایسای مسیح میخواست اراده کسی عملی شوه که او را به این معمولیت روان کده بود ایسای مسیح میخواست که اراده او عملی شوه نه اراده و خواست خودش ایسای مسیح به این هدف خود تا آخر استوار موند در شیر شنیدیم ایسای مسیح با قبول رنج و مرگ بر روی سلیب زمینه نجات همه ای انسان ها را از گناه مساعد ساخت او خودت تاوان گناه ساخت تا انسان دور شده از خدا بتانه امراه خدا آشتی کنه انسان خودش براه خود رفت و کمر به دشمنی کدن با خدا بستکد او خودش دیگه کار ملامت بود انسان خودش باید تاوان این ملامتی خودمی کشید ملامتی انسان ایقدر کلان بود که بغیر از کشتن دیگه هیچ چیز نمیتانست که او را از این ملامتی خلاص بسازه هر انسان باید کشته می شد که تاوان نافرمونی کدن خود را از خدا عدامی کد اما ایسای مسیح چی کد؟ او آمد و به عوض همه انسان ها برای یک دفعه و برای همیشه خود را قربان کد که تاوان گناه های انسان داده شده و اونا بتانن امراه خدا دوستی و رفاقت داشته باشند کار ایسای مسیح کدام کار معمولی نبود او نه آمده بود که صرف به مردم بگوید که این کار را نکنین به اون کار را بکنین بلکه او خودش با مرگ خود راه دوستی انسان امراه خدا مساعد کد او برای رسیدن انسان ها به خدا خود پل ساخت پس آیا قربانی ایسای مسیح بسیار عظیم نیست؟ اما افسوس است که از این قربانی مردم استفاده نمی کنند وانوس هم به زندگی کدن در دوری از خدا ادامه می تند در حال که پل یعنی ایسای مسیح برای رسیدن به خدا پیش رویشان قرار دارد اما اونا می خواهند با کوشش خود یعنی با اوبازی کدن در دریای بسر و پای زندگی به خدا برسند اتن مردم ارگست با تلاش و کوشش خود نه تنها به خدا نمی رسند بلکه غرق هم می شوند او در حقیقت سر پل روان می شه که به خدا می رسه او می تنه که به خدا برسه و دوباره امرای خدا دوستی داشته باشه او می تنه که فرزند خدا و آزم خانوادی او شوه وقتی که او فرزند خدا شد او طبع پادشایی مسیح می شه و وارث او می شه او می تنه که برای عبد امرای خدا زندگی کنه او دیگه از محکمه و قضاوت خلاص می شه او صاحب زندگی جاویدان می شه آمین اگر ات رو یک تقاضار از دل بکنین باورد داشته باشین که شما فرزند خدا شده و شامل پادشایی او می شه شما آرامش و ایتمنانه از بخشیدشدن گناهانتان پیدا می کنین دوستای عزیز آل قسمت دیگه سریال زندگی نو هم می شنوند خوب سلیمان می گن چند روزیست که اینجا یک کاروان رسیده بله چی خبرهای نوی از شهرهای دیگه آورده در باره برادرهای ما پورس و سیلاس چی می گن آله در کجاستن دلن برشان سیا پریشنرست با کسی هم گفتن نمی تنم چرا چی شدن شنیدم که پورس و سیلاس در شهر فلیپی توقیف کردن چه وقت وقتشا نمی فهمم تو چیزی نشنیدی بله راست میگن ای خود چند وقت پیش اتفاق قفزیده بود ما خود از چند ماهش خبر ندارم چیزی که شنیده ایم برد گفتم یونس ما و تو روز پیشتر در باره خصوصیت شخصیت برنابا و پورس با هم گفتده بودیم بله بله تو خودت می فهمی که پورس یک شخصیت فاقلاده است ازش کسی ای چیز ترس نداره گفت دلش در جایی که باشم میگه چرا؟ سلطنت دنیا تحت تأثیر خودخواهی نیروهای احرمانی قرار کنند ارجایی که پورس ماوزن میکد مردم فرصت داشتند که خودشان انتخاب کنند بله بله که از کی و از چی پیروی کنند من دو مثال از دو زنه متفاوته برات نقل می کنم بسیار خوب لیدیا را خب در بارش اتمن شنیدی آه آه بله سلما شنیدیم قلب خود را کاملا برای ایسای مسی باز کنند و کنیز دیگه که پیشی فالبینی داشت به وسیل ارباب خود برای جمعوری پول با کار گرفته می شوند بله بله ای کنیز تحت تأثیر اربای پلیت قرار داشت مردم چونین باور داشتند که او از راز سرمشت ایشان آگاهی داره و به امی خاطر پیشو مراجع میکدند که دباره آینده شان چیزه برشان بگویم و او هم از ازی درک پولی زیاد به دست می آورد و پولی حاصله را بر ارباب خود می دادند مردم چی رو باید چیزا باور می کنند؟ برای که مردم دباره سرمشت آینده خود حراس دارند مردم می خواهند که از راز سرمشت خود واقف شدند مگرم نمی فهمند که چطور بله بله از این می خاطر پیشی فالبینا و کفشناس ها مراجع میکند و اونا هم با دروغ بافی و خیال پردازی های خود جیب مردمه خالی میکنند و خود سایب سروعت می سازند ما این مثال تو را خوب نفهمیدم میشه که یک کلم برم توضیح بدی؟ پولس و همراهش هر روز به محل دعا می رفتند بله همون کنیز از دنبال پولس و همراهش روان می شد و فریاد می زد اینان غلامان خدای متعالند و راه رستگاری را به شما اعلام می نومایند ای خود راست می گفت بله متوجه شده که بظاهر عرف او کاملا درست هست و خود پولس و همراهش هم امی ادهار دارند مگرم او کنیز ای حرف از روی تهنا می گفت می خواست دیگرها را علیه پولس و همراهش به شروعش تری کند بلاخره حفظه پولس به سرامت و یک روز به سوی همون کنیز دور خورد و به هرواهی که در کنیز بود گفت بنام ایسا به تو فرمان می دهم از او خارج شد همون لحظه همون هرواه از کنیز خارج شد بعد از او افکار کنیز یواز شد و در تابیت از رسولوها قرار گرفت ای خبر در سر تا سر شر پخ شد و به گوشه عربابای امو کنیز رسید چون امو کنیز دیگر از فالگیری و غیبگوی دست برداشته بود لذا دیگر آیده از او کنیز به عربابش نمی رسید اینان عربابای امو کنیز به خشمامده پولس و سیلاسه گرفته کشان کشان به میدان شر پیش ممرین نوردن و گفتند این مردان که یهودی هستند شهر ما را به هم میریزند ایشان رسومی را تبلیخ می کنند که قبول آنها و عمل با آنها برای ما رو میان جایست نیست در این شروع شدی از مردم هم با عربابای امو کنیز هم دست شدند این اتحام غرزالود که جنبه سیاسی نیست داشت باید شد که پولس و همراهشا سخت چوب بزنند و بعد به زندان بندازند چون عربابای امو کنیز ازی که پولس عربای شریر از او بیرون کده بود و او دیگه به یک زن خوب تبدیل شده بود خوشان نشده بودند؟ برای که اونا در قصه کنیز و دهاتان دیگه ماننده او نبودند بلکه اونا در فکر منفعت خود بودند که چون او دیگه از فالبینی و غیبگوی دست کشید عربابای امو کنیز امی موضوع را بانده قرار دادند و با یک ایده دیگه نزده مامورین رو می شکاید بودند یونس می فمی از ازدادن منفعت شخصی که او را از خدا و برخدا نمی دانند چقدر سخت است؟ بله آن فهمیدم که مانی اومده در رای پذیرفتن پیغام نجات بخش ایسای مسیح امو خودخواهی خود ماست وقتی که در برابر پیغام ایسای مسیح خودخواهی شرارت انسانی ما ما مقابله بخیزه انوای مختلف رنج و بدبختی انسان ها بیشتر می شد بله مامورین رو می به زندانبان امر که پولس و سیلاس خوب محکم بسته کنند اگر اونا فرار کنند او را خواد کشد از این سبب رئیس زندان اونا را به قسمت درانوی زندان بود و پایشان دکند و زنجیر ماند نیمای شب بود وقتی درد بدنشان کمه کایش شفت به دعا پرداختند و به صورت خواندن شروع کردند دیگر زندانی ها وقتی آواز شادمانی پولس و همراهش شنیدند از خواه بیدا شده و از اتاقای خود بیرون آمده نزد پولس و سیلاس جمع شدند و در حال که هیره زده مالا می شدند با دقیقت به پولس و سیلاس که صورت می خواندند گوش داده بودند در همین لحظه ناگهان زلزله رخ داد شده تو به قدر زیاد بود که پایه های زندان میلر زید همه درها باز شد و زنجیر ها از استقبال زندانی ها فرو ریخت رئیس زندان از خواه پرید و سراسیمه دید که همه درها باز شدند و فکر کرد که زندانی ها فرار کردند از ترس شمشیر کشید خواست خود را با کشید امی وقت پولس به او فریاد زد خود را نکشین ما اینجا هستیم رئیس زندان در حاله که ترس را پایش فرا گرفته بود از شنودن صدای پولس خوشحال شد واقعا واقعا و چرا خواست و با کمک زندان بانا با پایین محوظ رفت دید که واقعا در حاله که دروازهای زندان باز شده و زنجیر ها از پای پولس و سیلاس افتیده اونا از جای خود تکان نخوردید رئیس زندان او وقت با پای پولس و سیلاس افتید اونا را با احترام به زندان کشیده به خانه خود برد و در اونجا اونا را غذا داد و به تیماردیری زخمایشان پرداخت پولس و سیلاس خواه کدام کار بد نکده بودند میفهمی؟ اونا بخاطر کار نیکم هم چوب زده شدند و هم به زندان انداخته شدند راست میگی چقدر جای افسوس هست وقتی تو قصه پولس و سیلاس را برام گفتی ایسای مسیح به خاطر مامد که با اون هم امت رفتار کدند و از این سبب گفتم که قوانین این دنیا سرچپی قوانین ملکوت خداست راست میگی هر قدر که کار نیک انجام بدی بل مقابل رفتار بد میبینی بله پولس و سیلاس وقتی که در محبس بودند زروت میخاندند این علامه شادی و خوشی اونا بود دعا میکدند بمنی که اونا در فکر خود نیه بلکه در فکر دیگرها بودند بله اونایی را که به خدا تعلق دارند نمیشه که زندگی اونا را در قیده و زنجیر و زهلوانه آوردند بله بله در اون شاهد دااله که اونا از خوشحالی سروت میخاندند و دیگر زندانی ها با تعجب با اونا نگاه میکدند و به صدای چون گوش میدادند یونس تو میفهمی که رئیس زندان چرا میخواست خودکوشی کنه؟ اتمنا او از قانون روم میدرسید ارگاه زندانی ها فرار میکدند او را شدیدن مجازات میکدند و از این سبب قبل ازی که زیر شکنجه بیمیره او خواست خود را به دست خود بکشه و فورا بیمیره یونس میفهمی که چرا پرس با دلوپسیه برای رئیس زندان صدا کده که بخواست صدا ما نرسان ما همه اینجاستیم نی بگو نی تو او خب رئیس زندان بوده شاید اکی از امو کسایی که او را چوب زده باشه امیر رئیس زندان بوده باشه شاید بله بله او با رئیس زندان کدام کینه بدل نداشته به این وسیله پولس میخواست سر صحبت با شخص که او را در زندان انداخته بود باز کنه آفرین بله چرا؟ برای که پیغامی که او میخواست برای رئیس زندان برسانه پیغام محبت واقعی بله بله آره بگو که اکسالعمل رئیس زندان در برابر پولس چی بود؟ بیادر اکسالعمل رئیس زندان هم محبت آمیز بود و از پولس سوال بسیار مهم کرد میفمی چی سوال کرد؟ نه تو بگو آقایان من چی کنم تا نجات یابم؟ بله سوال که در ذهن هر کدام ما پیدا میشه آقایان پولس برش چی جواب داد؟ پولس برشان گفت به ایسای خداوند ایمان آور تا تو و تمام افراد خانوادت نجات یابید واقعا آنگاه پیغام خداونده با آنها رسانیدن اهل خانه رئیس زندان فورا به شست و شوی زخمای پولس و سیلاس پرداختن بعد رئیس زندان با اهل خانش به ایسای مسیح ایمان آوردن و غسله تمیت گرفتن رئیس زندان درکت که چیز در شخصت هر دوی زندانی هست که در دیگرها وجود ندارد واقعا رومی ها صاحب قدرت هستن و دیگرها صاحب مال و جلال اما چیزی که در شخصت این برادارهای موجود داره برتر از قدرت نظامی و پول هست از این سبب اونا با درکت حقیقت نایل آمده بودن و همین حقیقت اونا را از گناه و شیطان آزاد کده بود رئیس زندان همه در اشتیاق چونین آزادی بود آزادی از تخوازه های جامعه آزادی از فساد رومی ها و آزادی از گناه و دیگرها تغییر نموده بود برای که ایمان او تغییر یافته بود ولی راست میگی ای امو تغییر کیفی و شیگفتی آوریست که ایماندارا با مسیح از لحاظ اخلاقی و اجتماعی در جامعه وارد میکنن بله رئیس زندان هم تحت تحصیل قرار گرفت و ایواز شد بله درست میگی امروز زیاد کب زدیم بیادر پس ما حال مطمئن باشیم که پولس و سیلاس از زندان فلیپی رهاش شدن؟ بخی، بله پس من رفتم امروز بامان خدا بامان خدا موسیقی رنج کشیدن بخاطر یک ادفه اوقدر رنجهاور نیست خصوصا ادفه که بسیار عالی باشه پولس و سیلاس بخاطر مجده نجات توسط ایسای مسیح رنج و زحمت زیاده متعمل شدن مجده نجات توسط ایسای مسیح امروز هم ای قوته داره اگر ما با او گوش بگیریم و اجازه بدین که ایسای مسیح در زندگی ما کار کنه او میتونه زندگی ما را هم تبدیل کنه خوب دوستهای مهربان آلی یک سرود روحانی بشناییم توی رهبر و وکیلم توی در خوشی دلیلم توی رهبر و وکیلم تو محبت و شبانم توی عشق دل نشینم توی رهبر و وکیلم موسیقی موسیقی دوستهای عزیز ما از رادیو صدای زندگی در خدمت شما قرار داریم رادیو صدای زندگی بخشی از نشارات است که زیر نام رادیو پیام حیات به چند زبان وطن ما نشارات دارد اگر علاقه دارید که به ما نام نوشت کنید آدرست ما در پاکستان صدای زندگی صندوق پوستی 702 جی پی او آدرست ما در قبرست اگر به انترنت دست رسی دارین میتونین به این آدرست به ما ایمیل نوشت کنین انفو اد افغان رادیو نقطه او آر جی تا ملاقات دیگه خداوند یار و یاور شما باشد