Nasrin - Iran

  8 minutes 17 seconds

  26 August 2019

Download

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

اسم من نسرین است. در خانواده مسلمان در تهران به دنیا آمدم. در سن پانزده سالگی، پدر و مادرم مرا برای تحصیل به امریکا فرستادند. در امریکا با خوهرم و شوهر حسندگی می کردم. در روز اولی که در امریکا به کالج رفتم، در حیات مدرسه تداد شاگردان مسیحی به دورم جمع شدند و برایم دعای کردند. من در آن زمان نفهمیدم که آنها چه کسانی بودند و چه می خواستند. اما چهار روز بعد یک کتاب مقدسی به زبان فارسی به من دادند، همه چیز برایم روشن شد. این کتاب مقدس به زبان فارسی قدیمی نمشه شده بود و درک آن برایم مشکل بود. به همین دلیل آن را در گوشهی گذاشتم و فراموشش کردم. زمانی که از کالیج فارغو تحصیل شدم، باید دانشگاه شده و به تحصیل روانج ناسی مشکل شدم. در آن وقت انقلاب ایران شروع شده بود و این واقعه تأثیر زیادی بر من گذاشت. انقلاب ایران سؤالهای زیادی را در من به وجود آورد. سؤالاتی در باره دین، ایمان به خدا، وجود معنوی انسان و مفهوم زندگی. برای حل کردن این سؤالات، از والدینم در ایران درخواسته کتابهای دینی را کرده و به متعالیه آنها مشکل شدم. در انجام فضایف فراعز دینی تمام سعی خود را می کردم تا آنها را دقیق به جا آورم. حتی شروع به پوشتن روزهری کردم. این کارها ظاهرم را فردی مذهبی و با ایمانشان می داد ولی در باطن، در باطن من هیچ چیز تغییر نکرده بود. هر روزه با خدا، با زبانی که معنیش را نمی دانستم، صحبت می کردم و تکرار آن به نظرم کار بیهوده بود ولی هیچ وقت احساس نزدیکی به خدا را نداشتم. احساس می کردم که خود را به بازی گرفتم و همین خاطر از انجام این آداب بازی استادم. بعد برای حل سؤالاتم، خود را به فلسفه و روانشناسی مشغول کردم. اما از این را هم حقیقتی را که در سجویش بودم پدار نکردم. زمانی که لیسانس روانشناسی هم را گرفتم، دیگر از اون رشده دلسرد شده بودم و نخواستم به تحصیلم ادامه دهم و خود را مشغول به سرگرمی ها و لطفات دنیا کردم. وقتی که جنگ ایران و عراق شروع شد، بقیه اعضای خانواده هم هم به امریکا آمدند و من در بخش حسابداری یک شرکت بزرگ شروع به کار کردم. با تشفیق مدیران شرکت شروع به تحصیل در رشده حسابداری کردم و بعد از پیانه تحصیل با نمراتی عالی شغلی خوب به دست آوردم. اما با این وجود خلع قلب من هنوز پرنه شده بود. در این زمان دافتلبانه در یک راژیوی ایرانی شروع به کار کردم و در آنجا با همسر آیندم آشنا شدم. ما به زودی آشق یک دیگر شده و ازدواج کردیم. فکر میکردم همسر مهربان کار خوب استقبال اقتصادی میتواند خلع قلب مرا پر سازد. اما به زودی در یافتم که چیزهای دنیاوی نمیتوانند کمبوتهای روحانی انسان را جبران کنند. یک بار دیگر سؤال های عجیبی بذارنم هجوم آوردند و تشنکی یافتن حقیقت در دلم زیاد شد. ترچه این شرایطی دوستی من را برای رفتن به کلیسا دعوت کرد. من با اشتیاغ پذیروفدم. کرچه قبل از آن هم به کلیسا رفته بودم ولی این مرتبه با دفعه قبل فرق میکرد. انگار مؤذه آن روز مخصوصا برای من بود و با قلب من صحبت میکرد. همه در نهایت خوشی و بیریایی با دستهای برف راشته خدا را پرستش میکردند. آرامشی که در این مردم دیدم چیزی بود که همیشه در پیش بودم. از این طریق با ایرانیان مسیحی آشنا شدم و در جلسات آنها شرکت کردم. محبت آنها قلب من را لمز کرد و باعث شد که به ایمان مسیحی علاقه مند شدم. به کلیسای ایرانیان میرفتم و در جلسات آموزش کتاب مقدس شرکت میکردم. در اینجا بود که ایسای مسیح را امیغن شناختم و به او ایمان آوردم. او که کتاب مقدس در بارش میگوید خداوند به خاطر محبتش به انسان با فروتنی کامل لباس جسم پوشیده و در میان ما آمد. او با مرگ روی سلیب جزای گناهان ما را پرداخت تا ادالت اجرا شود و به هر کس که به او ایمان آورد این اجازه را میدهد تا از همون موقع به تولد رابطه ای امیغی را با خدا داشته باشد و ابدیت را در حضور او بگذاراند. شوهرم وقتی که شوق امیغ من را به مسیح دید با من شروع مخالفت کرد تا حتی که یک شب کتاب مقدس هم را پارپاره کرد اما چرخب بعد خداوند به طور موجز آسایی خود را به او ظاهر کرد و به این ترتیب او هم به مسیح ایمان آورد. به این ترتیب هر دوی ما مشغول به خدمت در کلیس ها شدیم. اک روز صبح صدای خداوند را شدیدم که گفت تو را هرگز تنها نخواهم گذاشت ها ترکت نخواهم کرد. در آن موقع نفهمیدم که او مرا برای آینده که در انتظارم بود آماده می کرد. در روز ثلاثمه دسامر هزار و نفد و نفد و هفت خسته از خواب بیدار شدم و برای رفتن به کار آماده شدم. هوا سرد و عبری بود. در موقع رانندگی فکرهای زیادی از سرم عبور می کرد که چند وقت آخر به سختی به آنها درگیر بودم. از کاکدن زیاد خست شده بودم و تحریک می دادم که بیشتر وقت خود را در خدمت خدا بگذرانم و خانه ما محل پرستش او باشد. در همین فکرها بودم که ناگهان صدای محی بی را شنیدم و بعد از آن دیگر نفهمیدم که چه بر سرم آمد. زمانی که به پوش آمادم خود را در بیمارستان یاختم و فهمیدم که تصدیف کردم و از سر آن گردن و دست راستم شکسته است و بدنم از شانب پایین فردل شده است. بعد خزراندن چهار ماه پر از رنج و درد در بیمارستان و شش عمل جراحی طولانی و دردناک بروی صدنالیه چرخدار به خانه برگشتم. دیگر نمی توانستم هیچ کائی را بدون کمک دیگران انجام دهم. شوهر در تمام این مدت در بیمارستان درست کارانه و با روی خوش ترکنارم بود و مرا دلداره می داد حال که بیشتر از پنی سال از ان حادثه می گذرت درست های زیادی گرفتم درست محبت، گذشت، بخشش اینها تجاربی است که با خاننه کتاب انسان آنها را درک نمی کند. خداوند یسای مصیح به من قندویش تهمون سختی ها و شکیبایی ها را داده است. حالا حتی خواسطهای من فرق می کنند. او به من آرامشی امیغ بخشیده و روح او به من قوت می بخشد تا سختی بیپایان زندگی را تحمل کنم. خداوند به عهدهای خود وفادار است. او من را هرگز ترک نکرده. حال که به سالهای گذشته نگاه می کنم می بینم که چطور خداوند همه مراهل زندگی من کار کرده است. خداوند آرزوی دل من را براورده ساخته. رابطه من با خداوند هر روز امیغ تر می شود و رابطه هم با همسرم هم بسیار محکم و نزدیک شده است. این فاجعه باعث رشد و تقویت روحانی بسیاری شده. خداوند اطاعگی زیادی را به من بخشیده است. من قبلن هیچ وقت نقاشی نکنم ولی حالا با وجود این که انگوشتانم را نمی توانم تکانده هم و به خاطر درد از دست راست هم نمی توانم استفاده کنم ولی با دست چفه هم تابلوهای زیبایی را نقاشی می کنم. خداوند به من اطیعه نویسندگی را داده و حالا می توانم بنویسم. خداوند از طریق من قلعه های زیادی را لمس کرده است. امیدوارم که ایمان خود را به وسط لیل هنر و نویشته های هم به تمام کسانی که به امید و عشق ایسای مسیح نیازمندند به توانم برسانم. من می دانم که توانایی های زیادی از من سلب شده اما در اول خداوند به من امید و آرامشی موافق درک بشر بخشیده است. این ورده ایست که مسیح به پیروان خود داده است. شما هم در هر موقعیتی که قرار دارید می توانید شامل این ورده شوید به شرطی که درواته مسیح را به تمامی دل بپذیرید. من نمی دانم که آینده من چه خواهد شد اما ایمان دارم که من در دست های کسی هستم که آینده در دست های اوست. آمین.