Majan - Afghanistan

  5 minutes 33 seconds

  26 August 2019

Download

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

نام من ماجان هست. در یکی از ولسولیه های ولایت کابل به دنیا آمده هستم. من بسیار به مسائل مذهبی پابند بودم. کوشش می کنم که احکام دینی را خوب رهایت کنم. من یکم در مسجد درست خوندم. اما متاسفانه ایچ وقت به مکتب نرفتم. در سال 1349 عرسی کدم و به خانه شوارم رفتم. خوشبختانه شوارم آدم متاسف نبود و به فکر قویدات زیاد بالای زنها نبود. وقت که از ساکر روسی به افغانستان آمدن شوارم وظیفه دولتی خود را ترک کرد و به مجایدین پیوست. چهار سال شوارم مصروف جهاد بود تایی که زخمی شد و به پاکستان را انتخال دادن. ما در او وقت در کابل زندگی می کدیم. وقت که شوارم خوب شد به ایران رفت و ما را هم به ایران خواست. ما امرای دو طفل هم که یک بچه و یک دختر بود به ایران رفتم. و بعد از چهار سال شوارم خود را دیدم. به خاطر که شرایط کار و زندگی در ایران مشکل بود، بعد از نومه ترکدن در ایران به اندوستان رفتیم و در دیلی شروع به زندگی کدیم. وقت که در اندوستان بودیم با یک فامیلی که قبل نورنا را در ایران مشنختیم ملاقات کدیم. با رفت آمد دوستی خود را دوباره حتازه کدیم. یک روز وقت که در خانه اونا بودیم، صاحب خانه با دودلگه میخواستن چیز را به ما بگوین. تا بلاخره صاحب خانه با ما گفت که اونا به مسیحی ماناورده، مسیحی هستند. از افشایی گب شوارو بسیار ترسید، به خاطر که میدانه شوارم چند سال با مجایدین کار کده. وقت که شهادت اونا را شنیدیم، بدونی که با اونا اکسلامل نشان بدیم، از خانه اونا رفتیم. در خانه در باری این موضوع بسیار فکر کردیم، اما متاسفانه ای تصمیم گرفته نتانستیم. تا ای که دوباره ما را به خانه خود دوت کدند. این دفعه یک فامیل دگه افغان و برادره که مسیحی اندی بود او را هم دوت کده بودند. واقعا یک روز خوب داشتیم. در این روز اولین دفعه بود که شوارم کتاب انجیل را به دست گرفت، خاند و برادر اندی برش دعا کد. اما اون روز اونا ما را به محفل عبادت خود دوت کدند. من در اون وقت بسیار چیزا را نمی فهمیدم. هر چیزی که شوارم می گفت من قبول می کدم. به محفل عبادت می رفتم. ایچ فراموش نمی کنم که چطور شوارم دعایی که یسای مسیح خداوند به شاگردانش یاد داده بود یاد گرفت. من هم امراه شوارم اکثرا به محفل عبادت چرکت می کدم. اما منظور حقیقه من از رفتن به کلیسایی بود که با خارجیا بشینم و مردم ببینم و هواخوری کنم و مثل چیزا. وقت که چارشنبه می شد با دوستان خود به زیارت نظامدین اولیا می رفتم و در اونجا قصه می کدیم. قصه راجب دفتر ملال متعید، رفتن به خارج، غم روزگار و زندگی در اند. هر رفته یک روز ایماندارای مسیحی که خارجی بودن به خانه ما می آمدند. برای ما دعا می کنند و راجب انجیل و عیسای مسیح با ما صحبت می کند. اما من سردرگون بودم. فکر می کنم که آنها می خواهند با ما درست انگلیسی بدند و یا می خواهند به خارج رفتن با ما کمک کنند. یوازه دوام داشت که در سال 95 میلادی من را به مفهل عبادت خوارا دوت کردند. من هم مثل گزشته بخاطر قصه گویی و چای خوردن دوتشان را قبول کدم. وقتی مفهل عبادت شروع شد، اول خوارا سرود خوندند. بعد دعا کدند و چای آوردند. در وقتی چای خوردن بود که فلم عیسای مسیح را به ما نشان دادند. این اولین باری بود که فلم زندگی عیسای مسیح را می دیدم. انگامه که عیسای مسیح را بروی سلیب می خوب می کدند، من از یک خواهر پرسیدم، این مرد کیست که او را می کشند؟ خواهر گفت که اون مرد عیسای مسیح است که بخاطر گناهی ما فدا می شود. اون وقت بود که خداوند چشمان باطن ما را باز کرد، گریه کردم و به عیسای مسیح ایمان آوردم. از سال 95، همیشه برای عبادت به کلیسا می رویم و خداوند را از جان و دل دوست دارم. از او تشکر می کنم که بخاطر ما بالای سلیب مرد و روز سی اومد دوباره زنده شد و به آسمان سود کرد. همان طور که بالا به آسمان رفت، دوباره خود آمد تا همه کسانی که به او ایمان دارند با خود به آسمان ببرد. خوهران و برادران، من زن بودم که بخاطر مشکلات زندگی و مریضی شوورم به زیارت ها رفتد دعا می کدم. تا خداوند ما را کمک کند ولی ایز زیارت تا ایز جادو نتوانست مرا کمک کند و یا مرا نجات بده. کسی که مرا کمک کند و نجاتم داد، ایسای مسی بود. او مرا به کلی از غمها آزاد ساخت و رنجای مرا از من دور کرد. شوورم شفا داد، زندگیم را پراز برکت کرد و به من تولد تازه بخشید. از همه مهمتری که از گنایم آزاد شدم، بخاطر که او همه گنایم را به خود دفن نمود و از مردگان قیام کرد و برایم زندگی نو اطا کرد. ای از برکاتی که خداوند برما و اطفالم و فامیلم داده. کلام خدا می فرماید بچشید و ببینید که خداوند نیکوست. از شما دوستانم دوت میکنم که خداوند بچشید و ببینید که حقیقت نیکوست. با شما نیز آرامش می بخشه. خدا شما را برکت بتا، خوهرتان درمسی، ما جان.