29 minutes
3 August 2013
Transcribed by AI
PYM JBZ شنونده های بیشمه های خود را بار دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم می کنیم آرزو می بریم سلام های باسفای ما را پذیر شوید امیدواریم لحظات را که با برنامه تان هستین انباشته از خوشی و شادمانی برای شما جویندگان حقیقت باشد خب آقای شاید بیاین که بازم روزنه برنامه این نوبت از هر گل برگره بکشاییم بله چرا نی؟ خب شنونده ارجومند و با دیانت برنامه این نوبت از هر گل برگره با این مطالب آزین بخیده ایم جای خالی دکمه داستان کوتا تخلیص از نیکندش نانه روزنه و موسیقی موسیقی خوش و دست هایش هنوز خونالودند با پرچه ای که با آن سر و صورت نوزاد را تمیز کرده است مقدار می نگرد و در حال که لحاف را روی پاهای عروسش نسین پهن می کند با خودش می گوید دختر یک دختر من درست هد زده بودم بعد بر می خیزد و مستقیم به طرف در حرکت می کند اما درنگی می کند دوباره بر می گردد و بالای سر تفلک می نیشیند مقدار بچه عشمای معصوم تفلخی را می شود و مثل این که مخاطبش در پشت سرش استاده باشد می گوید تو باید پسر می بودی کاش پدرت زنده می بود پدر بزرگت او را همیشه شرابی خطاب می کرد آخر از شرابی ها نفرت دارد و همیشه می گفت که پسرم خلاف دین عمل می کند راستش من ایچ گاه شراب نوشیدنش را ندیده بودم شاید این اتحام بود برحال خدا نخواست تو پدر داشته باشی نسین هنوز هم به حالت عادی برنگشته است اما نوزاد کم کم سرو صدا برا می اندازد لابد می خواهد زودتر با چهره مادرش آشنا شود یا شاید چیز نگرانش کرده است خوشو اتاق را ترک می کند و یکن راست به منزل دومه اپارتمان نزد شوهرش می رود وقت وارد می شود شوهر با کسی از طریق گوشی تلفون چیزهای درباره یکی از قراردادهای ساختمانی تازهش می گوید امین که گفت و گفتش تمام می شود همزمان با آن که گوشی را دوباره به طرف گوشش می برد و از پنجره بیرون را می نگرد از خانم جویای حال نسلین و نوزاد می شود زن می خواهد توضیح بدهد مگر او دوباره با یکی دیگر در صحبت را باز می کند این بار هم کل پرس و پویش از پول و حسابات بانکی است یکی دو گفت رد و بدل می شود و تا مکالمه را تمام می کند به آن که به خانمش محلت گفتن کلمه ایرادهت صحبت را بدون مقدمه در مورد عروسی دوباره سنویش نسلین با پسر کوچکترش که دوچار مشکل اصابی و لکنت زبانیز است آغاز می کند و می گوید نسلین باید دوباره با حادی عروسی کند من دوست ندارم عروسم از خانم بیرون شود و از این که دختر زایده هم ایچ رازی نیستم باید پسر به دنیا می آورد پسر می خواهم با فرزند دوباره هم عروسی کند و پسر به دنیا می آورد زن از گفتهای شوهر به سکوت پناه می برد مرد دوباره به سخنانش می افزاید موضوع دختر را بگذاریم کنار اگر بخواهد یا نی باید عروسی با عادی را بپذیرد او خانم فرزند بزرگ من بود وقتی این کلمات را عدام می کند دلهوره در چشمهایش با عضو مشاهده می شود و خاطر این که خانمش بر رازش پینا برد نگاهش را به نقشهای قالین می دوزد همانگونه که چشم به کف اتاق دخته است بدون ان که به چهره زنش نگاه کند اتاق را ترک می کند پلاها را یکی پای دیگر از طبقه دوم به سوئی منزل اول می پیماید و هم مقابل در اتاق نسرین می رسد آواز نوزاد کم کم از خلای در ببیرون می جهد دم در کم مکس می کند و بعد وارد اتاق می شود در را پشت سرش می بندد نسرین انوز هم در اثر فشار ناشی از درد زایمان نیمه بیهوش میان بستر افتید است و چشم های به حالش را رمق باس شدن نیست چهره زیبای زن جوان به مجرد ورود هواس مرد را کاملن دگرگون و به خود مجذوب می سازد اندام موضوعنش سیر لحاف به درستی مشاهده می گردد افکار زشده که ما هاست در امق دل مرد نهفته و خفتند به یک بارگی بیدار می شوند به فکر پسرش می افتد که چیگونه بازرابات چاقو از پا در آورده بودش این مرد بعد از عروسی پسرش همه وقت او را سرزنش می کرد به او گفته بود که تو شرابی کافر لیاقت این زن را نداری ولی از امان اوائل دلش چیز دیگر می خواست تا آن که فرزندش را با قتل رسانید مرد لبخنده می زند و زمزنه می کند بلاخره روزش رسیده هست الان رویای دیدینم بقیه قت نزدیک شده هست دیگر نباید وقت را طلاف کنم امشب حتما همین امشب سخنش را نیمه تمام می گذارد نوزاد کم کم سر و صدایش بیشتر می شود مرد که حس مملو از شهوت سراسر وجودش را فرا گرفته هست و هیولای نفس بر تمام اندامش غلبه کرده هست مقداره به چهره رنگ پریده اما دلانگیز نسریم دقیق می شود قلبش به شدت می تپد نزدیکتر می روید خم می شود و آهستر لحاف را از روی پاهای نسریم بالا می کشد می خواهد بیشتر به رهنش کند ولی با خود می گوید نه حالا نه مقداره به ساقهای سفیدش خیده می شود دلش شور می زند و از ترس این که مبادا زنش در مقابل چشمهایش سبس شود لحاف را دوباره درست روی پاهای نسریم پهن می کند یکی دو بار طول و طاق را می پیماید مگر متوجه می شود که نسریم کم کم تکان می خورد انگار غوغای نوزاد را نمی شنود چشمهایش از همه جهت کر شدند و وقت بسیمای بی آلائش مادر معصوم می نگرد انگار در مقابل دیدش کسی جزی اگروز پی نیست صدای تپ تپ پای زنش را می شدود که هر لحظه به اتاق نسریم نزدیک تر می شود خودش را به اقب می کشد دست هایش را پشت کمرش گری می کند و به دیوار تکیه می کند دست پاچه شده است دوباره خودش را مرتب می کند اطراف را هم وارسی می کند و برای این که کسی بوی از نیتش نبرد با آواز بلند زنش را به نام صدا می زند زن سادلو هم که تازه در آسانه در اتاق قرار دارد پاسخش می دهد اینه من آمدم کجایی تو زن؟ این تفله بیچاره الا گلویش می ترکد کمه به سرواز خودم رسیدم راستش وقت تو اینجا آمدی من رفتم تا کمه خودم را مرتب کنم مرد ریامندانه چیز های را پیرامون مراقبت از نوزاد و انسین که هالا کاملن به حوش آمده به خانم سفارش می دهد و خودش خانه را به قصد مسجد ترک می گوید درست یادش نمانده که او زودارد یا خیلی روز را به نهوه به آخر می رساند تا وقت خواب دو سه باره از نسین خبر می گیرد و هر بار که به چشمهایش نظر می افغاند آتش حوص و شهوهد بیشتر در بدنش شعلور می شود وقت خواب می شود خوشو می خواهد با نسین یک جا به خوابد اما نسین رد می کند و ترجیه می دهد که اگر چیزی لازم شد آنها را در جریان قرار دهد شب از نیمه گذاشته و همه خوابیدند نور ما خودش را از پنجره با داخل اتاق تاریک ریخته و از آنجا زراد تلایی رنگش را با آن قسمت از اتاق که یک مرد و یک زن پشت به طرف هم خوابیدند پراغنده است در طبقه پایین هم یک اتاق نیمه روشند با نور آبی رنگ چراغ خواب شب آزین شده است این یکی بر عکس اتاق اولی درخشش چراغ بر محتاب غلبه کرده و قسمت از نورش را از پنجره با بیرون فرستاده است شباهت که این دو اتاق دارن تنها در سکوت است که بر هر دو مسلط است هیچ کس از هیچ چیز آگاه نیست جز افکار شومه که اماننده خوره دل مرد را می خورد او که یک روز را تا نیمه های شب در طب شهوتش جوشیده و اتش گناه سراسر وجودش را فرا گرفته است هنوز خوابش نبرده است او از لحظات که به ظاهر خوابیده تا حالا چندین بار نمقت شده بود تا از اتاق بیرون شود اما باز هم دل بدریا سفرده و منتظر مند تا شب به پختگی برست حالا فکر می کند وقتش رسیده است آیسته همون گونه که پشتش به طرف زنش است پتو را یک طرف می گذارد و نیمخیز به طرف در حرکت می کند اول یک راز به اتاق مجاور می رود چراخ خاموش و درون اتاق تاریک است چند گام که به پیش می نهد چشمهایش به تاریکی آدت می کند در نقطه می رسد که وسائل مخصوصش آنجا است تفنچه ای را از لابلای لباسهایش بر می دارد تاریکی بر اتاق حکم فرما است چراخ دستی را روشن می کند و بعد از این که کمی به تفنچه خیره می شود و از این پهلو آن پهلویش می کند دوباره می گذاردش سر جایش و در عوض کارده را از آنجا برداشته در جیب بغلی واسکتش می نهد و به نرمی خارج می شود به سرعت پله ها را پشت سر هم می گذارد و در طبقه اول باز هم عقبه در اتاق که نصرین و تفلش خوابیدن توقف می کند کم با خودش می انده شد آخر چند ساعت هم از زایمانش نمی شود آیا خدا مرا خواهد بخشی؟ در دلش نجوا می کند فقط همین اولش مشکل است یک بار که راه برای ام باز شد دیگر نیاز به ترس و بیم نیست و دیگر به ميله خودش این کار را خواهد کرد خدا می ربان است دستگیره در را با آهستگی می چرخاند در از داخل قافی نیست سریح اما بدون صدا وارد می شود و این بار اوست که در را پشت سرش قافی می کند بیوزن جوان و تفلش در خواب امیق فرو رفتند و هر دو به آرامی نفس می کشند نور سبز رنگ چراغ خواب به چهره قشنگ نصرین دو چندان زیبایی بخشیده است در حال که به حالت خمیده به یک پهلو و رخ به طرف تفلش خوابیده است لحاف از روی پاهایش کمه به عقب رفته و زانوهای تراشیدهاش از پوشش بینون مانده اند مرد مانند حیولای بسر تا پای نصرین می نگرد یک بار دیگر به عقب بر می گردد تا از بست بودن در مطمئن شود و بعد می آید و آهستد در مقابل زانوهای نصرین روی دو پا می نشیند دستش را می برد روی پاهای نصرین و لمس می کند نصرین دفتن بیدار می شود به سرعت بر می خیزد و در حال که با چشم های از عقب را آمده به صورت خشن مرد حیوان منش می نگرد پاهایش را بالحاف می پیچاند مرد دوباره دست دراز می کند تا نصرین را لمس کند اما او باز هم با وحشت تمام چند قدم به عقب می روید و می گوید کاکا جان شما خب پدرم استین ای چی کار است که می کنین؟ مرد می گوید نصرین جان ارچی بخوایی برت انجام می توم فقط امین چند دقیقه می خواهم آرام باشی نصرین گفت کاکا ای چیگونه ممکن است؟ من عروس دانستم دختر دانستم مرد در حال که کارد را از جبه به غلیه واسکتش در می آورد و نیمقد روبروی نصرین ایستاده با آواز نسبتاً بلند چیغ می زند نصرین کم سکوت گفتم اسبانی نکو اگر نیم مجبور می شوم با ای کارد سرتا از تند جدا کنم نصرین آزور می کند و از مرد در اندخوی می خواهد تا کنار برود اما او که همه تمرکزش را به شهوت سپرده است دست بردار نیست نصرین باز هم التماس می کند که اگر به او رحم نمی کند حد اقل به تفله که چند ساعت از تولدش می شود رحم کند اما امکان پذیر نیست نصرین می خواهد فرار کند اما مرد مجانش نمی دهد ناگذیر می شود که از خودش دفاع کند و با مرد دست و یخن می شود او نصرین را چند بار با کارد تهدید به مرد می کند ولی نصرین نمی گذارد مرد با این زودی به هدف شومش نایل شود چند بار فریاد می کشد مگر درهای تمام وطاقه با شمول وطاقه که خوشو در آن خفته است بستند و هیچ صدای نفوس پذیر نیست و هیچ صدای نفوس پذیر نیست تنها کسی که از صدای نصرین بیدار می شود تفلیست که چند ساعت از تولدش نگذاشته است نصرین که شدیدن در حالت زد و بند با پدر شوهرش است متوجه سوزش در سینهش می شود دستش را روی محل اصابت کارد می گذارد که برای دومین بار تیغه کارد از پشت دستش محتم اوبور می کند و به سینهش وارد می شود بعد برای چندومین بار متواتر زربات کارد سینهش را می شگافد نصرین نقش زمین می گردد چشمهایش به سقف اتاق می خکوب می شود می بیند که چراغ سبز رنگ در سقف اتاق کمتم از چشمهایش دور می شود و در نهایت بیرنگ و ناپدید می گردد مرد می بیند که سنویش را به قتل رسانیده است سردرگم و دیوانوار چار سمت اتاق را به عجله دور می زند متوجه می شود که تفلک از اثر زد و خردش بان سین بیدار شده و با تمام نیرو و چیغ می زند مرد که اقلش را کاملا از دست داده است برای این که تفل را خاموش ساخته باشد بالش را گرفته و دقایق چند روی دهن تفل می گذارد بعد از لحظات بیدونیان که بالش را از روی دهن تفل بردارد اتاق را ترک می کند و مثل درنده ها خودش را به اتاق خواهش می رساند شب آهست آهست به سفیدی می گراید و جایش را به صبح دم می دهد خشو شب را آرام خابیده است و صبح وقت تر از امیشه برمی خیزد با چشم های آگنده از خواب به اطراف دقت می کند ولی متوجه نمی شود که شوهرش در بستر نیست دفتن رنگ سرخ خون گوشه ای از واسکت شوهرش را که روی اتاق افتاده است نظرش را جرد می کند مگر چندان مهمش نمی شمارد و با شتاب یک راست بسراغ سنویش می رود در را باز می کند و همین که داخل اتاق می شود با منظره وحشتناک مرگ سنو و نوش روبرو می گردد وحشت زده به زمین می نیشند چیغ می زند و به روی قالین ناخون می کشد در همین حال دکمه ناخداغا به دستش می افتد آن را محکم در مشتش می فشارد و بر می خیزد می دوت تا شوهرش را آگاه کند پله ها را تیمی کند وارد اتاق خوابشان می شود فریاد می زند مگر از شوهرش خبری نیست و فقط واسکتش است که آنجا افتاده است زن واسکت را سراسیمه بر می دارد و بلکه بزرگ خون در گوشهان می نگرد متوجه جای خالی دکمه در واسکت می شود مشت گری کردش را باز می کند و می نگرد دکمه که از اتاق نسین و خودش برداشته از همین واسکت و مربوط به شوهرش است در همین حال گاهه به دکمه نظر می کند و گاهه به جای خالی دکمه در واسکت و گوشه خونانودش درنگه می کند یک باره از پنجره به سوی کوچه می نگرد و ناگهان سر و پا برهنا و دوان دوان از خانه بیرون می زند و در کوچه به آواز بلند فریاد می زند های مردم به دادم برسید شوهرم قتل کرده است شوهر شاهان تویی کلامها مالک خلقا خدا و تویی شوهر شاهان تویی کلامها مالک خلقا خدا و تویی نماسر و یاسر شوهر سلامتی به مانوی مهرات آباده خدا و تویی نامت سرایه سرود دلنوازه بود امیدوارم که شنانده های عزیز ما از شنیدن سرود برکت گرفته باشن بله واقعا سرود خوبه بود خوب شنانده های برنامه از هر گل برگه اگر شما میخواین که همراه ما به تماس شوید شما میتونین به شماره تلفون 001-541-550-721-31 زنگ بزنین ما در خدمت شما خواهیم بود شنانده های گرامی حال بخش غذای روزانه فرا رسیده بله مرور جان وقت غذای روحانی فرا رسیده بله امید یکی از خواست های زندگی مصیحی است در اوله قارنتیان در فصل ثوم دا آیه 13 در مورد امید چونین میخانیم خلاصه این سی چیز باقی میماند ایمان و امید و محبت واقعا جای شکرگزاری است که این سی چیز یعنی ایمان امید و محبت به زندگی ما مصیحیان معنی خاصه بخشیده موضوع بازگشت مسیح که امید بزرگ کلیساس به طور واضع در کتاب مقدس دیده میشه بنابراین بازگشت مسیح امید است پا برجا و از بین نرفتنی ایسا یک شب قبل از مرگ خود از شاگرداش ایتر گفت دلهای شما پریشان نشود به خدا توقل نماید به من نیز ایمان داشته باشید در خانه پدر من منزل بسیار است اگر چونین نمی بود به شما می گفتم من می روهم تا مکان برای شما آماده سازم پس از این که رفتم و مکان برای شما آماده ساختم دوباره می آیم و شما را پیش خود می برم تا جایی که من هستم شما نیز باشید دوست های عزیز به این وعده ایسای مسیح توجه کردین او فرمود که باز خود آمد و ایماندارا را پیش خود خود برد در فصل اول اعمال رسولان در مورد بازگشت ایسا چونین می فرماید همین که ایسا این را گفت در حال که همه می دیدن بالا برده شد و عبر او را از نظر ایشان ناپدید ساخت حنگام که او می رفت و چشمان آنها هنوز به آسمان دخته شده بود و پرسیدند ای مردان جلیلی چرا اینجا استاده اید و به آسمان می بینید همین ایسا که از پیش شما به آسمان بالا برده شد همانطور که بالا رفت و شما دیدید دوباره به همین طریق باز خواهد گشت شننده های گرامی در واقعه سعود ایسا به آسمان دیدیم که او دو فرشته گفتند که ایسا همودره که به آسمان بالا رفت دوباره از آسمان باز پس میه به این ترتیب سوال مطرم میشه که چطور ایسا به آسمان بالا رفت؟ پاسخ این سوال از اهمیت زیاده برخوردار است بخاطره که اگر یک نفر درک کنه که چطور ایسای مسیح به آسمان بالا رفت میتونه بفهمه که او چطور به زمین باز خواهد آمد دوست های میربان با تعمق آیات فصل اول اعمال پیم ببریم که بالا رفتن ایسا به آسمان دیدنی جسمی و شخصی بود بر اساس کلام خدا در حاله که همه نگاه میکدن ایسا بالا برده شد و عبر او را از نظر اونا ناپدید ساخت او هموی ایسای بود که حدود سی و نیم سال با شاگرده خود به نقاط مختلف رفته و به اونا تعلیم داده بود او هموی ایسای بود که پس از رستاخیز از مرگ در جریان چهر روز خود با پیروای خود ظاهر ساخته بود بله، همون ایسا در مقابل چشمای شاگرده خود به آسمان برده شد وقتی ایسا به آسمان بالا میرفت شاگردهش او را میدیدن تایی که عبر او را از دید اونا ناپدید ساخت ازانجای که سعود ایسا به آسمان قابل رویت بود بازگشت اونیز قابل رویت خواد بود در کتاب مکاشفه در مورد بازگشت ایسای مسیح ایتر میخانیم ببین او با عبرها میاید همه و از جمله آن کسانه که به او نیزه زدند او را خواهندید در انجیل متا همچنان میبینیم که وقتی ایسا در مقابل شورای یهود ما کممی شد او بکاین ازم که پرسیده بود آیا تو مسیح بسر خدا هستی؟ ایتر جواب داد همون است که تو میگویی اما همه ی شما بدانید که بعد از این پسر انسان را خواهید دید که بر دست راست قادر مطلق نشسته و بر عبرهای آسمان میاید شنانده های محترم بر اساس کتاب مقدس ایسا در موقع آمدن دوارش به زمین مرعی خواد بود و او را خواد دیدن خب دوست های گرامی آیا شما ای رمی دانید که روز ایسای مسیح خواد آمد؟ بر اساس کلام خدا آمدن او حتمی است پس باید همه آماده آمدن او باشیم شنانده های گرامی دعایی مایی است که در روز آمدن او شربنده نباشیم و از خدا بخواییم تا آمدن او مایی برکت بر دیگرها باشیم شنانده های عزیز ازی که برنامه ما به پایان خود نزدیک است ناگوزی رسیم که برنامه خود در اینجا به پایان بباریم دوست های می روان ای بود برنامه این نوبت ما که تقدیم شما شد تا برنامه آینده که باز هم در خدمت شما خواهیم بود تمام شما عزیزارا به خدایی که بخشینده است می سپاریم
10 August 2013
27 July 2013
17 August 2013
6 July 2013
29 June 2013
22 June 2013
25 May 2013
15 June 2013