29 minutes
3 August 2013
A newborn’s first cry is met not with joy, but with dread, as we uncover a chilling tale of power, silence, and betrayal within a single household. We follow Nesrin, weak from childbirth, as pressure mounts around her for bearing a daughter, and a darker secret begins to surface in the shadow of family honour. What unfolds is a harrowing struggle for dignity against violence, where greed, desire, and cruelty collide with devastating consequences. We close by reflecting on faith, hope, and love—offering a stark contrast to the tragedy, and a reminder of what should guide us instead.
Transcribed by AI
PYM JBZ شنوندههای بیشمههای خود را بار دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم میکنیم آرزو میبریم سلامهای باسفای ما را پذیر شوید امیدواریم لحظات را که با برنامه تان هستین انباشته از خوشی و شادمانی برای شما جویندگان حقیقت باشد خب آقای شاید بیاین که بازم روزنه برنامه این نوبت از هر گل برگره بکشاییم بله چرا نی؟ خب شنونده ارجومند و با دیانت برنامه این نوبت از هر گل برگره با این مطالب آزین بخیده ایم جای خالی دکمه داستان کوتا تخلیص از نیکندش نانه روزنه و موسیقی موسیقی خوش و دست هایش هنوز خونالودند با پرچه ای که با آن سر و صورت نوزاد را تمیز کرده است مقدار مینگرد و در حال که لحاف را روی پاهای عروسش نسین پهن میکند با خودش میگوید دختر یک دختر من درست هد زده بودم بعد بر میخیزد و مستقیم به طرف در حرکت میکند اما درنگی میکند دوباره بر میگردد و بالای سر تفلک مینیشیند مقدار بچه عشمای معصوم تفلخی را میشود و مثل این که مخاطبش در پشت سرش استاده باشد میگوید تو باید پسر میبودی کاش پدرت زنده میبود پدر بزرگت او را همیشه شرابی خطاب میکرد آخر از شرابیها نفرت دارد و همیشه میگفت که پسرم خلاف دین عمل میکند راستش من ایچ گاه شراب نوشیدنش را ندیده بودم شاید این اتحام بود برحال خدا نخواست تو پدر داشته باشی نسین هنوز هم به حالت عادی برنگشته است اما نوزاد کم کم سرو صدا برا میاندازد لابد میخواهد زودتر با چهره مادرش آشنا شود یا شاید چیز نگرانش کرده است خوشو اتاق را ترک میکند و یکن راست به منزل دومه اپارتمان نزد شوهرش میرود وقت وارد میشود شوهر با کسی از طریق گوشی تلفون چیزهای درباره یکی از قراردادهای ساختمانی تازهش میگوید امین که گفت و گفتش تمام میشود همزمان با آن که گوشی را دوباره به طرف گوشش میبرد و از پنجره بیرون را مینگرد از خانم جویای حال نسلین و نوزاد میشود زن میخواهد توضیح بدهد مگر او دوباره با یکی دیگر در صحبت را باز میکند این بار هم کل پرس و پویش از پول و حسابات بانکی است یکی دو گفت رد و بدل میشود و تا مکالمه را تمام میکند به آن که به خانمش محلت گفتن کلمه ایرادهت صحبت را بدون مقدمه در مورد عروسی دوباره سنویش نسلین با پسر کوچکترش که دوچار مشکل اصابی و لکنت زبانیز است آغاز میکند و میگوید نسلین باید دوباره با حادی عروسی کند من دوست ندارم عروسم از خانم بیرون شود و از این که دختر زایده هم ایچ رازی نیستم باید پسر به دنیا میآورد پسر میخواهم با فرزند دوباره هم عروسی کند و پسر به دنیا میآورد زن از گفتهای شوهر به سکوت پناه میبرد مرد دوباره به سخنانش میافزاید موضوع دختر را بگذاریم کنار اگر بخواهد یا نی باید عروسی با عادی را بپذیرد او خانم فرزند بزرگ من بود وقتی این کلمات را عدام میکند دلهوره در چشمهایش با عضو مشاهده میشود و خاطر این که خانمش بر رازش پینا برد نگاهش را به نقشهای قالین میدوزد همانگونه که چشم به کف اتاق دخته است بدون ان که به چهره زنش نگاه کند اتاق را ترک میکند پلاها را یکی پای دیگر از طبقه دوم به سوئی منزل اول میپیماید و هم مقابل در اتاق نسرین میرسد آواز نوزاد کم کم از خلای در ببیرون میجهد دم در کم مکس میکند و بعد وارد اتاق میشود در را پشت سرش میبندد نسرین انوز هم در اثر فشار ناشی از درد زایمان نیمه بیهوش میان بستر افتید است و چشمهای به حالش را رمق باس شدن نیست چهره زیبای زن جوان به مجرد ورود هواس مرد را کاملن دگرگون و به خود مجذوب میسازد اندام موضوعنش سیر لحاف به درستی مشاهده میگردد افکار زشده که ما هاست در امق دل مرد نهفته و خفتند به یک بارگی بیدار میشوند به فکر پسرش میافتد که چیگونه بازرابات چاقو از پا در آورده بودش این مرد بعد از عروسی پسرش همه وقت او را سرزنش میکرد به او گفته بود که تو شرابی کافر لیاقت این زن را نداری ولی از امان اوائل دلش چیز دیگر میخواست تا آن که فرزندش را با قتل رسانید مرد لبخنده میزند و زمزنه میکند بلاخره روزش رسیده هست الان رویای دیدینم بقیه قت نزدیک شده هست دیگر نباید وقت را طلاف کنم امشب حتما همین امشب سخنش را نیمه تمام میگذارد نوزاد کم کم سر و صدایش بیشتر میشود مرد که حس مملو از شهوت سراسر وجودش را فرا گرفته هست و هیولای نفس بر تمام اندامش غلبه کرده هست مقداره به چهره رنگ پریده اما دلانگیز نسریم دقیق میشود قلبش به شدت میتپد نزدیکتر میروید خم میشود و آهستر لحاف را از روی پاهای نسریم بالا میکشد میخواهد بیشتر به رهنش کند ولی با خود میگوید نه حالا نه مقداره به ساقهای سفیدش خیده میشود دلش شور میزند و از ترس این که مبادا زنش در مقابل چشمهایش سبس شود لحاف را دوباره درست روی پاهای نسریم پهن میکند یکی دو بار طول و طاق را میپیماید مگر متوجه میشود که نسریم کم کم تکان میخورد انگار غوغای نوزاد را نمی شنود چشمهایش از همه جهت کر شدند و وقت بسیمای بی آلائش مادر معصوم مینگرد انگار در مقابل دیدش کسی جزی اگروز پی نیست صدای تپ تپ پای زنش را میشدود که هر لحظه به اتاق نسریم نزدیک تر میشود خودش را به اقب میکشد دست هایش را پشت کمرش گری میکند و به دیوار تکیه میکند دست پاچه شده است دوباره خودش را مرتب میکند اطراف را هم وارسی میکند و برای این که کسی بوی از نیتش نبرد با آواز بلند زنش را به نام صدا میزند زن سادلو هم که تازه در آسانه در اتاق قرار دارد پاسخش میدهد اینه من آمدم کجایی تو زن؟ این تفله بیچاره الا گلویش میترکد کمه به سرواز خودم رسیدم راستش وقت تو اینجا آمدی من رفتم تا کمه خودم را مرتب کنم مرد ریامندانه چیزهای را پیرامون مراقبت از نوزاد و انسین که هالا کاملن به حوش آمده به خانم سفارش میدهد و خودش خانه را به قصد مسجد ترک میگوید درست یادش نمانده که او زودارد یا خیلی روز را به نهوه به آخر میرساند تا وقت خواب دو سه باره از نسین خبر میگیرد و هر بار که به چشمهایش نظر میافغاند آتش حوص و شهوهد بیشتر در بدنش شعلور میشود وقت خواب میشود خوشو میخواهد با نسین یک جا به خوابد اما نسین رد میکند و ترجیه میدهد که اگر چیزی لازم شد آنها را در جریان قرار دهد شب از نیمه گذاشته و همه خوابیدند نور ما خودش را از پنجره با داخل اتاق تاریک ریخته و از آنجا زراد تلایی رنگش را با آن قسمت از اتاق که یک مرد و یک زن پشت به طرف هم خوابیدند پراغنده است در طبقه پایین هم یک اتاق نیمه روشند با نور آبی رنگ چراغ خواب شب آزین شده است این یکی بر عکس اتاق اولی درخشش چراغ بر محتاب غلبه کرده و قسمت از نورش را از پنجره با بیرون فرستاده است شباهت که این دو اتاق دارن تنها در سکوت است که بر هر دو مسلط است هیچ کس از هیچ چیز آگاه نیست جز افکار شومه که اماننده خوره دل مرد را میخورد او که یک روز را تا نیمههای شب در طب شهوتش جوشیده و اتش گناه سراسر وجودش را فرا گرفته است هنوز خوابش نبرده است او از لحظات که به ظاهر خوابیده تا حالا چندین بار نمقت شده بود تا از اتاق بیرون شود اما باز هم دل بدریا سفرده و منتظر مند تا شب به پختگی برست حالا فکر میکند وقتش رسیده است آیسته همون گونه که پشتش به طرف زنش است پتو را یک طرف میگذارد و نیمخیز به طرف در حرکت میکند اول یک راز به اتاق مجاور میرود چراخ خاموش و درون اتاق تاریک است چند گام که به پیش مینهد چشمهایش به تاریکی آدت میکند در نقطه میرسد که وسائل مخصوصش آنجا است تفنچه ای را از لابلای لباسهایش بر میدارد تاریکی بر اتاق حکم فرما است چراخ دستی را روشن میکند و بعد از این که کمی به تفنچه خیره میشود و از این پهلو آن پهلویش میکند دوباره میگذاردش سر جایش و در عوض کارده را از آنجا برداشته در جیب بغلی واسکتش مینهد و به نرمی خارج میشود به سرعت پلهها را پشت سر هم میگذارد و در طبقه اول باز هم عقبه در اتاق که نصرین و تفلش خوابیدن توقف میکند کم با خودش میانده شد آخر چند ساعت هم از زایمانش نمی شود آیا خدا مرا خواهد بخشی؟ در دلش نجوا میکند فقط همین اولش مشکل است یک بار که راه برای ام باز شد دیگر نیاز به ترس و بیم نیست و دیگر به ميله خودش این کار را خواهد کرد خدا میربان است دستگیره در را با آهستگی میچرخاند در از داخل قافی نیست سریح اما بدون صدا وارد میشود و این بار اوست که در را پشت سرش قافی میکند بیوزن جوان و تفلش در خواب امیق فرو رفتند و هر دو به آرامی نفس میکشند نور سبز رنگ چراغ خواب به چهره قشنگ نصرین دو چندان زیبایی بخشیده است در حال که به حالت خمیده به یک پهلو و رخ به طرف تفلش خوابیده است لحاف از روی پاهایش کمه به عقب رفته و زانوهای تراشیدهاش از پوشش بینون مانده اند مرد مانند حیولای بسر تا پای نصرین مینگرد یک بار دیگر به عقب بر میگردد تا از بست بودن در مطمئن شود و بعد میآید و آهستد در مقابل زانوهای نصرین روی دو پا مینشیند دستش را میبرد روی پاهای نصرین و لمس میکند نصرین دفتن بیدار میشود به سرعت بر میخیزد و در حال که با چشمهای از عقب را آمده به صورت خشن مرد حیوان منش مینگرد پاهایش را بالحاف میپیچاند مرد دوباره دست دراز میکند تا نصرین را لمس کند اما او باز هم با وحشت تمام چند قدم به عقب میروید و میگوید کاکا جان شما خب پدرم استین ای چی کار است که میکنین؟ مرد میگوید نصرین جان ارچی بخوایی برت انجام میتوم فقط امین چند دقیقه میخواهم آرام باشی نصرین گفت کاکا ای چیگونه ممکن است؟ من عروس دانستم دختر دانستم مرد در حال که کارد را از جبه به غلیه واسکتش در میآورد و نیمقد روبروی نصرین ایستاده با آواز نسبتاً بلند چیغ میزند نصرین کم سکوت گفتم اسبانی نکو اگر نیم مجبور میشوم با ای کارد سرتا از تند جدا کنم نصرین آزور میکند و از مرد در اندخوی میخواهد تا کنار برود اما او که همه تمرکزش را به شهوت سپرده است دست بردار نیست نصرین باز هم التماس میکند که اگر به او رحم نمی کند حد اقل به تفله که چند ساعت از تولدش میشود رحم کند اما امکان پذیر نیست نصرین میخواهد فرار کند اما مرد مجانش نمی دهد ناگذیر میشود که از خودش دفاع کند و با مرد دست و یخن میشود او نصرین را چند بار با کارد تهدید به مرد میکند ولی نصرین نمی گذارد مرد با این زودی به هدف شومش نایل شود چند بار فریاد میکشد مگر درهای تمام وطاقه با شمول وطاقه که خوشو در آن خفته است بستند و هیچ صدای نفوس پذیر نیست و هیچ صدای نفوس پذیر نیست تنها کسی که از صدای نصرین بیدار میشود تفلیست که چند ساعت از تولدش نگذاشته است نصرین که شدیدن در حالت زد و بند با پدر شوهرش است متوجه سوزش در سینهش میشود دستش را روی محل اصابت کارد میگذارد که برای دومین بار تیغه کارد از پشت دستش محتم اوبور میکند و به سینهش وارد میشود بعد برای چندومین بار متواتر زربات کارد سینهش را میشگافد نصرین نقش زمین میگردد چشمهایش به سقف اتاق میخکوب میشود میبیند که چراغ سبز رنگ در سقف اتاق کمتم از چشمهایش دور میشود و در نهایت بیرنگ و ناپدید میگردد مرد میبیند که سنویش را به قتل رسانیده است سردرگم و دیوانوار چار سمت اتاق را به عجله دور میزند متوجه میشود که تفلک از اثر زد و خردش بان سین بیدار شده و با تمام نیرو و چیغ میزند مرد که اقلش را کاملا از دست داده است برای این که تفل را خاموش ساخته باشد بالش را گرفته و دقایق چند روی دهن تفل میگذارد بعد از لحظات بیدونیان که بالش را از روی دهن تفل بردارد اتاق را ترک میکند و مثل درندهها خودش را به اتاق خواهش میرساند شب آهست آهست به سفیدی میگراید و جایش را به صبح دم میدهد خشو شب را آرام خابیده است و صبح وقت تر از امیشه برمی خیزد با چشمهای آگنده از خواب به اطراف دقت میکند ولی متوجه نمی شود که شوهرش در بستر نیست دفتن رنگ سرخ خون گوشه ای از واسکت شوهرش را که روی اتاق افتاده است نظرش را جرد میکند مگر چندان مهمش نمی شمارد و با شتاب یک راست بسراغ سنویش میرود در را باز میکند و همین که داخل اتاق میشود با منظره وحشتناک مرگ سنو و نوش روبرو میگردد وحشت زده به زمین مینیشند چیغ میزند و به روی قالین ناخون میکشد در همین حال دکمه ناخداغا به دستش میافتد آن را محکم در مشتش میفشارد و بر میخیزد میدوت تا شوهرش را آگاه کند پلهها را تیمی کند وارد اتاق خوابشان میشود فریاد میزند مگر از شوهرش خبری نیست و فقط واسکتش است که آنجا افتاده است زن واسکت را سراسیمه بر میدارد و بلکه بزرگ خون در گوشهان مینگرد متوجه جای خالی دکمه در واسکت میشود مشت گری کردش را باز میکند و مینگرد دکمه که از اتاق نسین و خودش برداشته از همین واسکت و مربوط به شوهرش است در همین حال گاهه به دکمه نظر میکند و گاهه به جای خالی دکمه در واسکت و گوشه خونانودش درنگه میکند یک باره از پنجره به سوی کوچه مینگرد و ناگهان سر و پا برهنا و دوان دوان از خانه بیرون میزند و در کوچه به آواز بلند فریاد میزندهای مردم به دادم برسید شوهرم قتل کرده است شوهر شاهان تویی کلامها مالک خلقا خدا و تویی شوهر شاهان تویی کلامها مالک خلقا خدا و تویی نماسر و یاسر شوهر سلامتی به مانوی مهرات آباده خدا و تویی نامت سرایه سرود دلنوازه بود امیدوارم که شناندههای عزیز ما از شنیدن سرود برکت گرفته باشن بله واقعا سرود خوبه بود خوب شناندههای برنامه از هر گل برگه اگر شما میخواین که همراه ما به تماس شوید شما میتونین به شماره تلفون 001-541-550-721-31 زنگ بزنین ما در خدمت شما خواهیم بود شناندههای گرامی حال بخش غذای روزانه فرا رسیده بله مرور جان وقت غذای روحانی فرا رسیده بله امید یکی از خواستهای زندگی مصیحی است در اوله قارنتیان در فصل ثوم دا آیه 13 در مورد امید چونین میخانیم خلاصه این سی چیز باقی میماند ایمان و امید و محبت واقعا جای شکرگزاری است که این سی چیز یعنی ایمان امید و محبت به زندگی ما مصیحیان معنی خاصه بخشیده موضوع بازگشت مسیح که امید بزرگ کلیساس به طور واضع در کتاب مقدس دیده میشه بنابراین بازگشت مسیح امید است پا برجا و از بین نرفتنی ایسا یک شب قبل از مرگ خود از شاگرداش ایتر گفت دلهای شما پریشان نشود به خدا توقل نماید به من نیز ایمان داشته باشید در خانه پدر من منزل بسیار است اگر چونین نمی بود به شما میگفتم من میروهم تا مکان برای شما آماده سازم پس از این که رفتم و مکان برای شما آماده ساختم دوباره میآیم و شما را پیش خود میبرم تا جایی که من هستم شما نیز باشید دوستهای عزیز به این وعده ایسای مسیح توجه کردین او فرمود که باز خود آمد و ایماندارا را پیش خود خود برد در فصل اول اعمال رسولان در مورد بازگشت ایسا چونین میفرماید همین که ایسا این را گفت در حال که همه میدیدن بالا برده شد و عبر او را از نظر ایشان ناپدید ساخت حنگام که او میرفت و چشمان آنها هنوز به آسمان دخته شده بود و پرسیدند ای مردان جلیلی چرا اینجا استاده اید و به آسمان میبینید همین ایسا که از پیش شما به آسمان بالا برده شد همانطور که بالا رفت و شما دیدید دوباره به همین طریق باز خواهد گشت شنندههای گرامی در واقعه سعود ایسا به آسمان دیدیم که او دو فرشته گفتند که ایسا همودره که به آسمان بالا رفت دوباره از آسمان باز پس میه به این ترتیب سوال مطرم میشه که چطور ایسا به آسمان بالا رفت؟ پاسخ این سوال از اهمیت زیاده برخوردار است بخاطره که اگر یک نفر درک کنه که چطور ایسای مسیح به آسمان بالا رفت میتونه بفهمه که او چطور به زمین باز خواهد آمد دوستهای میربان با تعمق آیات فصل اول اعمال پیم ببریم که بالا رفتن ایسا به آسمان دیدنی جسمی و شخصی بود بر اساس کلام خدا در حاله که همه نگاه میکدن ایسا بالا برده شد و عبر او را از نظر اونا ناپدید ساخت او هموی ایسای بود که حدود سی و نیم سال با شاگرده خود به نقاط مختلف رفته و به اونا تعلیم داده بود او هموی ایسای بود که پس از رستاخیز از مرگ در جریان چهر روز خود با پیروای خود ظاهر ساخته بود بله، همون ایسا در مقابل چشمای شاگرده خود به آسمان برده شد وقتی ایسا به آسمان بالا میرفت شاگردهش او را میدیدن تایی که عبر او را از دید اونا ناپدید ساخت ازانجای که سعود ایسا به آسمان قابل رویت بود بازگشت اونیز قابل رویت خواد بود در کتاب مکاشفه در مورد بازگشت ایسای مسیح ایتر میخانیم ببین او با عبرها میاید همه و از جمله آن کسانه که به او نیزه زدند او را خواهندید در انجیل متا همچنان میبینیم که وقتی ایسا در مقابل شورای یهود ما کممی شد او بکاین ازم که پرسیده بود آیا تو مسیح بسر خدا هستی؟ ایتر جواب داد همون است که تو میگویی اما همه ی شما بدانید که بعد از این پسر انسان را خواهید دید که بر دست راست قادر مطلق نشسته و بر عبرهای آسمان میاید شناندههای محترم بر اساس کتاب مقدس ایسا در موقع آمدن دوارش به زمین مرعی خواد بود و او را خواد دیدن خب دوستهای گرامی آیا شما ای رمی دانید که روز ایسای مسیح خواد آمد؟ بر اساس کلام خدا آمدن او حتمی است پس باید همه آماده آمدن او باشیم شناندههای گرامی دعایی مایی است که در روز آمدن او شربنده نباشیم و از خدا بخواییم تا آمدن او مایی برکت بر دیگرها باشیم شناندههای عزیز ازی که برنامه ما به پایان خود نزدیک است ناگوزی رسیم که برنامه خود در اینجا به پایان بباریم دوستهای میروان ای بود برنامه این نوبت ما که تقدیم شما شد تا برنامه آینده که باز هم در خدمت شما خواهیم بود تمام شما عزیزارا به خدایی که بخشینده است میسپاریم
10 August 2013
27 July 2013
17 August 2013
6 July 2013
29 June 2013
22 June 2013
25 May 2013
15 June 2013