Milk and blood

  29 minutes

  24 August 2013

Download

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

از هر گل برگه تقدیم کننده صدای زندگی شنمده های پاکتینت خودا باری دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم میکنیم امیدواریم تمنیات نیک دستندرکارای برنامه از هر گل برگه را بزیرا شوید ما را تمنابری است که سلامای محرفزای ما که انکاس از محبت خالصانه ماست گرمایی باشه بر لحظه های شما امیدواریم لحظات را که با برنامه تان هستین با خوشی و مسترت تمام آمخته باشه خوب آقای شاهد بیاین پای معرفی اینوبت برنامه از هر گل برگه بینشینیم تا لحظه های شادافرین بر شنمده های ما باشه خوب عزیز شنمده گرامی برنامه اینوبت از هر گل برگه را با این مطالب زیند بخشیده ایم شیر و خون داستان کتا تخلیص از نکنده ایش نانه روزنه و موسیقی در تاریکی پس از شامگاه انگامه که آخرین اشعه سرخ آفتاب در پشت کوهای تیره ناپدید نگردید جمع به هنفشرده و خاموش مردمان که در پناه دیوارهای فرورخته و انتظار تاریکی شد نشسته بودند سوی رودخانه برا افتادند آنها بازماندگان بمباردمان شدیده ان که قبل از طلوع آفتاب ده کده کوچک و سرسبز را در هم کفته بود این ده کوچک که در دل دشت سبز نفس می کشید از نفس بازمانده بود با آن هم ماها می شد مردان ده برای سنگربندی به سوی کوها رفته بودند و اینک از خانواده هایشان جز چند زن و تفل و نوجوان کسی زنده نمونده بود از آنجا که ده کده از چهار طرف با دشت هنوار احاته شده بود راه زدن در سینه دشت حتی در دل شب نیست کاره بیخطر نبود بخصوص که محتاب برای تکمیل ساختن مسیبت مردم ده کده با نور شب چهارده همه خش می ده نخشید رود از چشمه دامنی کوه ماننده همیشه به سوی ده کده جنیان داشت و با آب پاک و زلان خش کشتها را سیراب می ساخت زنان تصمیم گرفتند تا در بستر رود پاین شده در پناه برگ ها و شاخه های بطه های رویده در کنارهای آن برخلاف جریان آب راه زده و خود را به دامنی کوه ها برسانند دختر جوان زرجان بیان که خود متوجه باشد با ابتکار و انرژی خود سرگروه احالی دی شده است او اطفال را قطار کرده با آنها یاد داد چگونه از دامنی یک دیگر محکم بگیرند تا جریان برعکس آب که با باران های موسومی مثل روح سرکش جوانان دوغیانی شده بود آنها را با خود نبرد او یک آیک زنان و دختران و پسر های نوجوان را در فاصله های معیین میان اطفال و اشخاص کهان سال جا بجا کرد تا با نیروی جوانی خشت تسلسل کاروان را نگه دارند بعد از مکس اول داخل آب رفت در نیمه های قطار خوهرش زرساوه که کودک افتماحش را محکم در آغاش گرفته بود تا پای در بستر رود گذاشت پایش روی گل نرم لخشید و شلب شلب کنان در آب افتید کودک از آغاشش رهاشد زرساوه با ورختایی و شتاب چنگ انداخت کودکش را از آب گرفت و به تقلا افتید تا از رود براید پسرش زرگون که از دنباله چادر مادرش محکم جرفته بود آن را محکم کشید و با اشاره دست از مادرش پرسید کجا میری؟ زرساوه خود را از بستر رود بالا کشید و در حاله که چادرش در دست پسرش زرگون مانده بود هلپته گفت من میایم من میایم از دامن نفر پیش رویت محکم بگی صدای گریه کودک در فضا پیچید زرجان از شروع قطار سرش را برگشتند و با اشاره دست از او خواست تا دخترک را آرام کند زرساوه سر کودک وحشت زده را به سینه اش چسپند تا مگر گریه او و ذربه های دل بقرارش آرام گیرد آخرین زن قطار چیزهای با او گفت ولی زرساوه نفهمید صرف با دست اشاره کرد که برین برین من در پشت تان میایم زرساوه سر کودکش را که هنوز گریه می کرد آنقدر نوازش داد تا آرام شد آنگا دستش را بر کمرش گذاشت و از جایی برخاست ناگهان چشمانش سیاهی رفت و احساس زف کرد به سوی آب که انواجان همچون قیر سیا روی هم می غلتید دید و سرش چرخ خورد گوش هایش که از بمبارد من به این سود دپ شده بود به اشپلاق زدن پرداخت با خود اندیشید نه من دایی تاریکی و تنایی دا او یخ و وحشی این رود پای نخود موندم خواست بالای زنها صدا کند ولی گمان کرد اما انتوره که خودش صداها را نمی شنود بهتر من دید دوباره بده بازگردد با خود فکر کرد شاید سبا وقت متوجه غیبتم شوند شویم از کوها پشتیم بیاید شاید هم تا صبح قوت بگیرم و وقت گوش هایم واز شد خودم بتانم اونا را بیافم امشو خوب از پیش بی بیگل برم بی بیگل از پیش بی بیگل برم بی بیگل پیر که به شدت زخمی شده بود از زنها خواهش کرده بود او را در یکی از اتاقهای سالم خانهش بخوابانند و خود بروند نزده و کوزه آب چندتو تنان خشک و کلوله پیاز گذاشته بودند زرجان با او اتمینان داده بود که به مجرد رسیدن به کوها اتمن پسرش را خواهد یافت و او بدنبالش خواهد آمد زرصاود تا به سوئه ده بازگشت ترس غریب سراپایش را فرا گرفت با پشیمانی با اقبش نگریست دیگر از قطار زنها و اطفال اثر دیدنم شد ماه زرد با حاله سرخ دور سورتش گوی بالبان خونالود به سوئه و دهنکجی میکرد نور ماه خرابه های ده را برنگ سفید مرده در آورده بود و زرصاوه هرچن نمیتواند بشنود ولی احساس میکرد کسی او را تاقیب میکند بلاخره طاقت نیاورد و باز هم به پشت سر خود دید درمیان خاک های راه فقط یک لنگبوت با کف جدا شده و میخوای دراز دهن باز افتاده بود قلب زرصاوه تکان خورد چیغ زد و بدویدن پرداخت متردد شد خانه بی بی گل دور بود بر علاوه ترسید برود و او را در خانهش مرده بیابد ناچار به اولین چاردیواری که رسید داخل شد چاردیواری تولایی بود که در سر بمبارت سقفش بیرانگشت بود نفسزنان بالای خرمنه کاه نشست و به سوی آسمان دید از سقف فروریخته ی طویله ماه بالبان خونالودش همچنان سوی و دهن کجی می کرد زرصاوه کودکش را بالای خرمنه کاه گذاشت دامن پیراهن گلدارش را در دست گرفت آن را پیچاند و فشرد و آبش را بر زمین ریخت عین کار را باطنبان چندار و چوتی دراز موهای سیاهش انجام داد آنگا لباسهای دخترک را یک آیک از تنش بیرون آورد و آبش را فشرد کودک دوباره به گریه افتاد زرصاوه با وحشت او را در آقاش گرفت روی کاها نشست پشتش را به دیوار طویله تکیه داد لباسهای تر با خونوکای ناخوش آیند بر تنش چسبید با خود اندیشید نمیتونم آتش روشن کنم ای کار خطر داره و میتونه توجه را از راهای دور جلب کنه در حاله که میلرزید چرتش سوی پسرش زرگون رفت چقه او را دوست دارم چقه چشمای سیاه و بهراس و با حرکات شوخ و تیز برم دوست داشته نیست آن رو در کجا میتونه باشه خدایا چقدر جانک خرترکش ما بین جیریان او میتونه مقامت کنه دلش خواست اکنون پسرکش در کنارش میبود و او سنگینی سر سرسختش را بر سینهش احساس میکرد آنوقت با یقین احساس زف و ترس او را رها میساخت با چشمان و حشرت زده چهار طرفش را در تاریکی پایید و آرزو کرد کاش گوش هایم شونیده میتونست خطره زودتر آگا میشدم پاس از شب گذشت و همین که کودک را خواب برد سر زرصاوه نیز از خستگیی بر گردنش خم شد و به خواب رفت زرگون را دید که چادر سبز او را مثل علم در دست گرفته هست و درمیان انباج کفالود آبهای سیاه قدم میزند تکان خرد و از خواب پرید کودک در آغوشش از تب میسخت طویله تاریک تر شده بود چه ماه از جای خودش تغییر مکان داده دیگر از سراخ سقف بسوی او دهنکجی نمیکرد دوبارت ترس غریب بر جانش سایه انداخت امین که به پیش رویش دقیق ترگشت متوجه شد آنجا بالای لبه کاغیلی آخور سبز باغ پیر پدر شوهرش نشسته هست زرساوه از ترس نزدیک بود قالب تهی کند چی خسرش هشت سال پیش هنگامه که او تازه عروسی کرده بود مورده بود پیرمرد با همون پیراهن و تنبان ماشی قهنه و واسکت خاکی رنگ خود بر لبه آخور نشسته و با چشمان نیمباز خود که در تاریکی مید رخشی بسوی او میدید زرساوه برخش لرزید آهه کشید و پشتش را به دیوار چسباند احساس کرد موجود زندهی در آن سوی دیوار طویله خود را به دیوار نیمالد سایه های متحرک را دید که به سرعت از کنار در گذشت زرساوه از ترس خود را به دیوار فشد کودکش در خواب تکان خورد و با دست سینه اش را چند زد زرساوه با احتیاط سر کودک را در یک دست گرفت و با دست دیگر پستان خود را در دهن و گذاشت اما از پستان خشک و شیر جاری نشد برعکس از مکیدن کودک چنان آن را درد گرفت که گوی زخم تازه را با دست به فشارند کودک با زف دوباره به خواب رفت و مادر با دلتنگی به سیاه شب نظر دخت که پایان نداشت امین که فضای طویله هایست هایسته رنگ خاکستری روشن را به خود گرفت زرساوه باز حرکتی را در آن سوی دیوار طویله احساس کرد و قبل از آن که ترس غریب نفسش را بگیرد گاوه در برابر دروازه طویله استاد زرساوه با یک بارگی از جای جست گاو با دیدن و رمید زرساوه بدنبال گاو بیروندوید مادگاو لاغر و گلالود که از بمباردمان جان به سلامت برده بود گوی در تمام این مدت در جست جوی طویله بود پستانهایش که هر روز عادت به دوشیدن داشت از شیر پندیده و گاو لاغر شدیدی رنگ را ناراحت کرده بود زرساوه جبین کودکش را چند بار بوسید و ورا بالای خاک نشند دوباره به داخل طویله دوید تغاره گلی را یافت و در حاله که آن را با گوشه دامن پراهنش پاک میکرد به سوی گاو آمد و آرام دست نوازش بر پیشانی و پشتش کشید گاو هر چند میلر زید آرام بر جای استاده ماند زرساوه به سوی کوها دید شفق گلی رنگ بود ترس زرساوه آب شد و در نور کمرنگ سابه تازده میده کنار شکم گاو نشست تغاره را روی زمین گذاشت و با محارت به دوشیدن پستانهای گاو پرداخت در حاله که اندوه دلش را میفشد آهسته زیر لب با خود گفت اگه هنوز زنده باشه کودکش لرزان و چارغوک کنان در حاله که خسهای که از لابلای موهای شاویزان بود سویش آمد و از پشتش محکم گرفته بر دو پا استاد مادر خندید و پشت خود را آهسته تکانداد کودک دوباره به زمین نشست و چارغوک کنان دورتر را دورتر رفت تا خود را به شیشه شکستهی که زیر نخستین اشعه آفتا بلبل می درخشید و توجه کودک را به خود جلب کرده بود برساند ناگاه زرساوه احساس کرد گاو نارامی می کند دست نوازش بر رانبو کشید و تا دوباره خواست او را بدوشد گاو رم کرد سمه گلالودش را در میان تغاره ماند تغاره دو پلا شد و گاو وحشت زده پای بفرار گذاشد زرساوه لرزش زمین را احساس کرد و حراسان به سوئی آسمان دید سه هلیکوبتر غلپی کرد با سرعت و با فاصله خیلی کم از زمین یک پی دیگر پرواز می کرد زرساوه با شتاب به اطرافش نظر انداخت از شدت وارخطایی اول کودکش را ندید بعد او را در پناه دیوار یافت که با چشمان گشاده شده از ترس به آسمان می دید با چابکی از جای پرید و به سوئی و دوید هنوز می دوید که سایه شوم هلیکوبتر او را چون چادر سیاه دربر گرفت و رقبار از گلوله های آتشین بر سرش بارید هلیکوبتر ها بر فراز دهی ویران چرخی زده و با امتداد رود به پرواز خواد ادامه داد خونه گرم مادر و شیر سفید گاو را خاک تشن نوشید و کودک گرسنه با توته شیشه برنده بر دستش همچنان گیریه می کرد خسته هم از دنیا می آیند دهن را حیاتم وجودم را بارو هده دایت کن مراد سلطان قلبم تو ایسا نهر تو بی همتا خواهم بر روز با تو را رفتم بشنابم صدایم سلطان قلبم تو ایسا نهر تو بی همتا خواهم بر روز با تو را رفتم بشنابم صدایم چون ارادت را نجویم افر ما منجیم مجده خوش نجاتت را همه جار سارم سلطان قلبم تو ایسا نهر تو بی همتا خواهم بر روز با تو را رفتم بشنابم صدایم سلطان قلبم تو ایسا نهر تو بی همتا خواهم بر روز با تو را رفتم بشنابم صدایم سرود زیبایی بود امیدوارم که شنانده ازیز ما از شنیدن سرود خوششان آمده باشد و برکت گرفته باشد بله یقینن خوب شنانده نهایت ازیز و عرجمند شما برنامه از هر گلبرگر را میشنوین اگه میخواین که امرای ما بتماشوین شما میتونین که به شمارت تلفون 001 541 550 721 31 زنگ بزنین ما در خدمت شما خواهیم بود خوب دوست های گرامی حال بخش غذای روزانه فرا رسیده بله آقای شاید وقت غذای روحانی هست شنانده ازیز در برنامه این روبت خود میخواییم در مورد رستاخیز پیروای مسیح صحبت کنیم خوب از آنجایی که ایسا در مرحله اول بازگشت خود ایماندارا را پیش خود میبره بیتر خواد بود که بفهمیم که چی روی دادای رو خواد داد بازگشت مسیح امید پر جلال برای ما ایمانداراست وقت ایسا بازگشت کنه که پیروایش را پیش خود ببره تمام کسایی که در ایمان به مسیح موردن زنده خواد شدن در سال اول تسالونیکیان فصل چهارم دایات 16 و 17 در زمینه چونین میخانیم در همان موقعی که فریاد فرمان خدا و صدای رئیس فرشتگان و بانگ شیپور شنیده میشود خود خداوند از آسمان به زیر خواد آمد و اول کسانی که در ایمان به مسیح موردن خواهند برخواست و سپس آن کسانی که از میان ما زنده میمانند همراه با آنها در عبرها بالا برده خواهند شد تا در فضا با خداوند ملاقات نمایند و به این ترتیب ما همیشه با خداوند خواهیم بود بله، ما ایماندارا به مسیح میتونیم مطمئن باشیم که اگر قبل از بازگشت مسیح بمیریم در موقع بازگشت و بر خواهیم خواست و با بدنهای غیرفانی در فضا با خدا ملاقات خود کدیم در سال اول قرانتیان در فصل پانزده هم در آیات پینجا تا پینجا و چهارم چونین نوشته شده ای برادران، مقصودم این است که آنچه از گشت و خوند ساخته شده است نمیتواند در پادشای خدا حصه داشته باشد و آنچه فانی است نمیتواند در فنانا پذیری نصیب داشته باشد گشته تارا زیرا برای شما فاش سازم همه ما نخواهیم مرد بلکه در یک لحظه با یک چشم به هم زدن به محض آنکه صدای شایپور آخر شنیده شود تغییر خواهیم یافت زیرا شایپور به صدا در می آید و مردگان برای زندگی فنانا پذیر زنده می شوند و ما نیز تغییر خواهیم یافت زیرا فنانا باید با بقا پوشیده شود و مرد با زندگی عبدی پوشیده گردد زمانه که فنانا با بقا و مرد با زندگی پوشیده شود آنچه نوشته شده است تمام خواهد شد که مرد نابود گشته و پیروزی کامل گردید است شنونده گرامی در ساله اولیت سالونیکان از آیات 13 تا 18 در مورد چونین می خانیم ای برادران نمی خواهم در مورد آنان که در گذاشته هند به اطلاع باشید ما با دامانند سایر مردم که هیچ امید با اینده ندارند غمگین باشید زیرا اگر ما معتقدیم که ایسا مرد و دوباره زنده شد همچونین ایمان داریم که خدا آنان را که در ایمان به ایسا مرده هند همراه ایسا باز خواهد آورد ما این را به حکم خدا به شما می گوییم آن کسانی از ما که تا روز آمدن خداوند زنده می ماند زودتر از مردگان سعود نخواهد کرد در موقع که فریاد الهی و صدای رئیس فرشتگان و بانگ شیپور خدا شنیده می شبد خود خداوند از آسمان بزیر خواهد آمد و اول کسانی که در ایمان به مسیح مرده هند خواهند برخواست و سپس آن کسانی که از میان ما زنده می مانند همراه بانها در ابرها بالا برده خواهند شد تا در فضا با خداوند ملاقات نمایند و به این ترتیب ما همیشه با خداوند خواهیم بود پس باید یک دیگر را با این کلمات تشویق کنید بله شنانده های می روان کلام خدا مرحله اول بازگشت ایسای مسیح را به این ترتیب تشریف می کنه که در موقع آمدن او فریاد فرمان الهی و صدای رئیس فرشتگان و بانگ شایپور خدا شنیده خواد شد اول کسانی که در ایمان به مسیح مرده باشند از قبر برمی خیزند البته با بدن های جدید برخواستند و ای بدن فناناپذیر خواد بود با اساس فصل پانزه اومه اول قرانتیان رابطه بدن جدید با بدن قدیم مثل رابطه یک گیاه رشتیافته با بزره از که گیاه از او بوجود آمده هرچند که بدن جدید ایماندارا با بدن قدیمی اونا متفاوت خواد بود اما همانند گیاه و بزران بین بدن نو و بدن قدیمی ارتباط وجود دارد بعد از رستاخیز کسایی که در ایمان به مسیح مرده باشند ایمانداران که در زمان بازگشت مسیح زنده باشند در یک چشم به هم زدن صاحب بدن جدید خواد شدند به این ترتیب تمام ایماندارا قبل از بالا رفتن به آسمان بدن جدید خواد یافتند او وقت است که کل کلیسا یعنی تمام ایماندارا به مسیح در عبرها ربوده خواد شدند و همگی ما در فضا با خداوند ملاقات خواد کدیم براستی که ملاقات با ایسای قیام کده و جلال یافته و عصف نپذیر است در او گردمایی پرشوکو تمام ایماندارا به مسیح در پلوی یک دگه با مسیح ملاقات خواد کردند و به احساس کلام خدا ما همیشه امرای او خواد بودیم دوستای گرامی خدا را شکر می کنیم که مسیح پس می آیا و ما ایماندارای او امید پر جلال داریم و امی امید ما آمدن دوباره مسیح است که پس می آیا از آن جایی که آمدن دوباره ایسای مسیح قطعی و نزدیک است ما ایماندارای او می تانیم مطمئن باشیم که وقت او بازگرش کنه چی مرده باشیم و چی زنده با بدن جدید و غیرفانی دبرها را بوده خواهیم شد و در فضا با او ملاقات خواد کردیم شنونده ازیز خاهر و برادر من ما و شما که می فهمیم پس از ربوده شدن با اسمان با ایسای مسیح که منجی ما از ملاقات می کنیم حال که هنوز فرصت داریم باید از هر لحاظ متی ایسای مسیح باشیم و زندگی پاک و پرسمه را داشته باشیم او با کسایی که متیو هست باداش خواد داد اما اگر ما با او ایمان نداشته باشیم نمیتونیم که با او دااسمان ملاقات کنیم برای که با او دااسمان ملاقات کنیم باید که کلام او را بخانیم و از کلام او اطاعت کنیم بله خب شنونده ای گرامی ای بود برنامه ای نوبت ما که تقدیم شما ازیزا شد تا برنامه آینده که باز در خدمت شما خواهیم بود تمام شما دوست های ازیزا به خدایی که ما را دوست داره می سپاریم