Mark Chapter 6

  9 minutes 36 seconds

  26 August 2019

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

انجیل مرقص مرقص فصل ششم ایسا آنجا را ترک کرد و به شهر خود آمد. شاگردانش نیز به دنبال او آمدند. در روز ثبت ایسا در کنیسه شروع به تعلیم دادن کرد. جمعیت زیاده که صحبتهای او را شنیدند با تعجب می گفتند. این چیزها را از کجا یاد گرفته است؟ این چی حکمت است که به او داده شده که می تواند چنین محجزات را انجام دهد؟ این مگر آن نجار پسر مریم و برادر یعقوب و یوسف و یهودا و شمعون نیست؟ مگر خوهران او در بین ما نیستن؟ به این سبب آنها از او روی گردان شدند. ایسا به آنها فرمود. یک پیانبر در همه جا مورد احترام است. جز در وطن خواد و در میان خانواده خش. او نتوانست در آن جا ایچ محجزه بکند. فقط دست خود را روی چند بیمار گذاشت و آنها را شفا داد. و از بی ایمانی آنها در حیرت بود. ایسا برای تعلیم مردم به تمام دکده های آن اطراف رفت. بعد دوازده شاگرد خود را خواست و آنها را دو دو نفر برای کار فرستاد و با آنها قدرت داد تا بر اروای ناپاک پیروز شوند. امچونین با آنها عمر کرده گفت. برای سفر بجز یک اصا چیز بر ندارد. نه نان و نه خرجین و نه پول در کمربندهای خود. فقط چپلی بپاکونید و بیش از یک پیراهن نپوشید. ایسا امچونین با آنها گفت. هرگاه شما را در خانه قبول کنند تا وقت که در آن شهر هستید در آنجا بمانید. و هر جا که شما را قبول نکنند و یا به شما گوش ندهند از آنجا بروید و گرد پاهای خود را هم برای عبرت آنها بتکانید. پس آنها برا افتادند و در همه جا اعلام میکردند که مردم باید توبه کنند. آنها عروای نپاک زیادی را بیرون کردند و بیماران بسیاری را با روغن مسه کرده شفا دادند. یرودیس پاتشا از این جریان بخبر شد چون شعورت ایسا در همه جا پیچیده بود. بازه می گفتند دیگران می گفتند اده هم می گفتند اما وقتی یرودیس این را شنید گفت این امان یهیه است که من سرش را از تن جدا کردم و او زنده شده است. یرودیس به درخواست زن خود یرودیه امر کرد یهیه تمی دهنده را دسگیر کنند و او را در بند نهاده به زندان بیان دازند. یرودیه قبلا زن فلیپوس برادر یرودیس بود. یهیه به یرودیس گفته بود تو نباید بازن برادر خود ازدواج کنید. یرودیه این کینه را در دل داشت و می خواست او را به قتل برساند اما نمی توانست. یرودیس از یهیه می ترسید زیرا می دانست او مرد خوب و مقدس است و به این سبب او را بسیار احترام میکرد و دوست داشت به سخنان او گوش دهد. هرچند هر وقت سخنان او را می شونید نارعت می شد. بلاخره یرودیه فرصت مناسب به دستاورد. یرودیس در روز تولد خود دعوت ترتیب داد و وقت تمام بزرگان و امرو و اشراف جلیل حضور داشتند. دختر یرودیه وارد مجلس شد و رقصید. یرودیس و مهمانانش از رقص او بسیار لذت بردن. به طوری که پاتشا به دختر گفت. هرچی بخوایی به تو خواهم داد. و برایش سوگند یاد کرده گفت. هرچی از من بخوایی اتا نصف مملکتم را به تو خواهم داد. دختر بیرون رفت و به مادر خود گفت. چی بخواهم؟ مادرش جواب داد. سر یحیا تحمید دهنده را. دختر فورا پیش پاتشا برگشت و گفت. از تو میخواهم که در همین ساحت سر یحیا تحمید دهنده را در داخل یک پتنوس بمن بدهی؟ پاتشا بسیار متاسف شد. اما به خاطر سوگند خود و به احترام میمانانش سلا ندانست که خواهش او را رد کند. پس فورا جلاد را فرستاد و امر کرد که سر یحیا را بیاورد. جلاد رفت و در زندان سر او را برید و آن را در داخل یک پتنوس آورد و به دختر داد و دختر آن را به مادر خود داد. وقت این خبر به شاگردان یحیا رسید آنها آمدند و جنازه او را برداشتند و در مقبره دفن کردند. رسولان پیش ایسا برگشتند و گزارش همه کارها و تعلیمات خود را به عرض او رسانیدند. و چون رفت آمد مردم آنقدر زیاد بود که آنها اتا فرست غذا خوردن هم نداشتند، ایسا به اشان فرمود، خودتان تنها بیایید که به جای خلوت برویم تا کمه استراحت کنید. پس آنها به تنهایی با کشتی به طرف جای خلوت رفتند. اما عده زیاده آنها را دیدند که آنجا را ترک می کردند. مردم آنها را شناختند و امام شهرهارها از رای خشکی به طرف آن محل دویدند و پیش از آنها به آنجا رسیدند. وقت ایسا به خشکی رسید، جمعیت زیاده را دید و دلش برای آنها سخت چون مثل گسفندان بچوپان بودند. پس به تعلیم آنان شروع کرد و مطالب زیاده بیان کرد. چون نزدیک غروب بود، شاگردانش نزده او آمده گفتند. اینجا بیابان است و روزم به پایان رسیده است. مردم را رخصت بده تا به مزرحا و دکده های اطراف بروند و برای خودشان خوراک بخرند. اما او جواب داد، خودتان به آنها خوراک بدهید. آنها گفتند، آیا می خواهی برویم و تقریبا دوست دینار نان بخریم تا غذای به آنها بدهیم؟ ایسا از آنها پرسید، چند نان دارید؟ بروید ببینید. شاگردان تحقیق کردند و گفتند، پنج نان و دو ماهی. ایسا امر کرد که شاگردانش مردم را دست دست روی علفها بنشانند. مردم در دست های صد نفری و پنجا نفری روی زمین نشستند. بعد ایسا پنج نان و دو ماهی را گرفت، چشم به آسمان دخت و خدا را شکر نموده نانها را پاره کرد و به شاگردان داد تا بین مردم تقسیم کنند. او امچونین آن دو ماهی را میان آنها تقسیم کرد. همه خوردند و سیر شدند و شاگردان دوازده صبت پر از باقی مانده نان و ماهی جمع کردند. در میان کسانی که از نانها خوردند پنج هزار مرد بودند. بعد از این کار ایسا فورا شاگردان خود را سوار کشتی کرد تا پیش از او به بیتصیده در آن طرف دریا بروند تا خودش مردم را رخصت بدهد. پس از آن که ایسا با مردم خداحفظی کرد برای دعا با بالای کوه رفت. وقت شب شد کشتی به وسط دریا رسید و ایسا در ساحل تنها بود. بین ساعت سی و شش صبح بود که دید شاگردانش گرفتار باد مخالف شده و با زحمت زیاد پا رو میزنند. پس قدمزنان در روی آب به طرف آنها رفت و میخواست از کنار آنها تیر شود. وقت شاگردان او را دیدند که روی دریا را میرود خیال کردند که یک سایه است و فریاد میزدند. چون همه او را دیده و ترسیده بودند. اما ایسا فوراً صحبت کرده فرمود. بعد ایسا سوار کشتی شد و باد استاد و آنها به اندازه تحجب کردند. زین آنها کند شده بود و از موضوع نانها هم چیز نفهمیده بودند. آنها از دریا گذشتند و به سرزمین جینی سارت رسیده در آنجا توقف کردند. وقت از کشتی بیرون آمدند مردم فوراً ایسا را شناختند و با اجلا به تمام آن حدود رفتند و مریضان را بر روی بسترهایشان به جایی که میشنیدن ایسا بود بردند. به هر شهر و ده و مزرعه ای که ایسا میرفت مردم بیماران خود را به آنجا می بردند و در سر راه او می گذاشتند و از او التماس می کردند که به بیماران اجازت دهد دامن لباس و او را لمس کنند و هر کس که لمس می کرد شفا می آفد.