8 minutes 1 second
26 August 2019
Transcribed by AI
اینجیل مرقص مرقص فصل پانزده هم همین که صبح شد سران کاهنان به امراهی کلانها و ملایان یهود و تمام اعضای شورا با عجلت جلسه تشکیل دادن. آنها ایسا را با زنجیر بستن و به پیلاتوس تحویل دادن. پیلاتوس از او پرسید. باچه های یهود استی؟ ایسا جواب داد. همان است که میگویی. سران کاهنان تومتهای زیاده به او نسبت دادن. پیلاتوس باز از او پرسید. جواب نداری؟ بیدین چی تومتهای زیاده به تو نسبت میده؟ اما ایسا جواب نداد. به طور که باعث تحجب پیلاتوس شد. در هر ایده فسه پیلاتوس بنابرای خواهش مردم یک زندانی را آزاد میکرد. در آن زمان مرد معروف و برابا همراه با یاگیان که در یک آشوب مرتقب قتل شده بودن در زندان بود. مردم پیش پیلاتوس رفتند و از او خواهش کردند که مثل همیشه این کار را برایشان انجام دهد. پیلاتوس از اشان پرسید. آیا میخواید پاچای یهود را برای شما آزاد کنم؟ چون او میدانست که سران کاهنان از روی حسد ایسا را تسکیم کردند. اما سران کاهنان مردم را تحریک کردند که از پیلاتوس بخواهند برابا را برایشان آزاد کند. پیلاتوس بار دیگر به اشان گفت. پس با مرده که او را پاچای یهودیان مینامد چی کنم؟ آنها در جواب با فریاد گفتند. مسلومش کن پیلاتوس پرسید. چرا؟ مرتکد چی جنایت شده هست؟ اما آنان شدیدتر فریاد می کردند. مسلومش کن پس پیلاتوس که میخواست مردم را رازی نگاه دارد برابا را برایشان آزاد کرد و عمر کرد ایسا را تا زیانه زده بس کارند تا مسلوم شود. اساکر ایسا را به داخل اولیه قصر والی بردند و تمام قشله را جمع کردند. آنها لباس ارغوانی به او پوشانیدند و تاجی از خار بافته بر سرش گذاشتند و به او عدای احرام کرده میگفتند. و با چوب بر سرش میزدند و بر رویش آب دهان میانداختند. بعد پیش او زانو زده و تحظیم میکردند. وقت استعزاها تمام شد آنها لباس ارغوانی را از تنش دراورده و لباسهای خودش را به او پوشانیدند و او را بیرون بردند تا مسلوم کنند. آنان شخصی را به نام شمعون اهل قیروان پدر اسکندر رفوس که از صحرا به شهر میامد و از آن جامعه گذشت مجبور کردن که سلیب ایسا را ببرد. آنها ایسا را به محل به نام جلجتا که معنی آن محل کاسه سر است بردند. به او شراب دادند که آمیخته با داروی به نام مر بود اما او آن را قبول نکرد. پس او را بر سلیب میخکوب کردند و لباسهایش را بین خود تقسیم نمودند و برای تعین حصه هر یک خوره انداختند. ساعت نوی صبح بود که او را مسلوب کردند. تقصیر نامه برایش به این مضمون نوشتند پاچه های یهودیان دو نفر راهزن را نیز با او مسلوب کردند یکی در طرف راست و دیگری را در سمت چپ او بعد این طریق آن کلام تمام شد که میگوید از خطاکاران معصوب شد کسانی که از آنجا میگذشتند سرهایشان را تکان میدادند و باریش خند به ایسا میگفتند همچونین سران کائنان و ملایان یهود نیز او را مسخره میکردند و به یک دیگر میگفتند کسانی هم که با او مسلوب شده بودند او را تحقیر میکردند در وقت زار تاریکی تمام آن سرزمین را فرا گرفت و تا سه ساعت ادامه داشت در ساعت سه بعد از زور ایسا با صدای بلند گفت یعنی؟ خدای من چرا من را تر کردی؟ ببینید او الیاس را صدا میکند بگذارید ببینیم آیا الیاس میاید او را پایین بیاورد؟ ببینید حقیقتن این مرد پسر خدا بود در بریم مادر یعقوب کوچک و یوشا و سالومه دیده می شدند این زنان وقت ایسا در جلیل بود با او گرویدند و او را کمک می کردند بسیاری از زنان دیگر نیز همراه او به ارشالیم آمده بودند غروب همان روز که روز تدارک یعنی پیش از روز ثبت بود یوسف از اهل رامه که یکی از احزای محترم شورای یهود و در انتظار زهور پاتشایی خدا بود با کمال شهامت پیش پیلاتوس رفت و جسد ایسا را از او خواست پیلاتوس باور نمی کرد که ایسا به این زودی مرده باشد بس به دنبال صاحب منصب که مامور مسلوب کردن ایسا بود فرستاد و از او پرسید آیا او به این زودی مرد؟ وقت پیلاتوس از جانب صاحب منصب ایتمینان یافت به یوسف اجازه داد که جنازه را ببرد یوسف کتان لطیف خرید و جنازه ایسا را پاین آورد و دران پیچید و در مقبرای که از سنگ تراشید شده بود قرار داد و سنگ در دهانه دروازه آن غلطانید مریم مجدالیا و مریم مادر یوشا دیدن که ایسا کجا گذاشته شد مریم مادر یوشا دیدن