7 minutes 19 seconds
26 August 2019
Transcribed by AI
اینجیل مرقص مرقص فصل اول ابتدای اینجیل ایسای مسی پسر خدا در کتاب اشیاء پیغمبر آمده است که رسول خود را پشا پشت تو می فرستم او راه ترا باز خواهد کرد نذاکننده در بیابان فریاد می زند راه خداون را اماده سازد و طریقهای او را راست گرداند یه یای تحمید دهنده در بیابان ظاهر شد و اعلام کرد که مردم برای آمرزش گناهان باید توبه کنند و تحمید بگرند مردم از تمام سرزمین یهودیه و شهر اورشلین پیش او می رفتند و با اعتراف به گناهان خود در دریای اردن به دست او تحمید می گرفتند شباس یه یا از پشم شطر بود و کمربند چرمی به کمر می بست و خوراکش ملخ و اصل سهرائی بود او اعلام کرده گفت بعد از من مرد تواناتر از من می آید که من لایق آن نیستم که خم شوم و بند بودهایش را باز کنم من شما را در آب تحمید می دهم اما او شما را با روح القدس تحمید خواهد داد در این هنگام ایسا از ناصره جلیل آمد و در دریای اردن به دست یه یا تحمید گرفت همین که ایسا از آب بیرون آمد دید که آسمان چکافته شد و روح القدس به صورت کبوتر به سوی اوف رود آمد و آوازی از آسمان شنیده شد که می گفت تو بستری عزیز من هستی از تو خشنودم فورا روح خدا او را به بیابان برد او مدت چل روز در بیابان بود و شیطان او را وسوسه می کرد ایسا در بین ایوانات وحشی بود و فرشتگان او را خدمت می کردند پس از توقیف یه یا ایسا به ولایت جلیل آمد و مجده خدا را اعلام فرمود و گفت ساعت مقرر رسیده و برقراری پاتشاهی خدا نزدیک است توبه کنید و به این مجده ایمان آورید وقتی ایسا در کنار دریای جلیل قدم می زد شمعون و برادرش اندریاس را دید که تور به دریا می انداختند چون آنها مایگیر بودند ایسا به آنها فرمود به دنبال من بیاید تا شما را یاد بدهم چطور مردم را ساعت کنید آن دو نفر فورا تورهای خود را گذاشته و به دنبال او رفتند کم دورتر ایسا یعقوب بسر زبیدی و برادرش یوهنا را دید که در کشتی مشغول آماده کردن تورهای خود بودند ایسا آن دو نفر را نیز فورا پیش خود خواست آنها پدر خود زبیدی را با مزدورانش در کشتی گذاشته به دنبال او رفتند آنها وارد کپرناهم شدند و همین که روز ثبت فرا رسید ایسا به کنیسه رفت و به تعلیم دادن شروع کرد مردم از طرز تعلیم او عیران ماندند زیرا برخلاف ملایان یهود او با قدرت و اختیار به آنها تعلیم می داد در امان موقع مرد که روح ناپاک داشت وارد کنیسه شد و فریاد زد ایسا ناصری با ما چی کار داری؟ آیا آمده ای ما را نابود کنی؟ من می دانم تو کی استی؟ ای قدوس خدا اما ایسا او را سرزنش کرده گفت خاموش باش و از این مرد بیرون بیا روح ناپاک آن مرد را تکان سخت داد و با فریاد بلند از او خارج شد همه چنان هیران شدن که از یک دیگر می پرسیدن این چیست؟ چی تعلیمات تازه است؟ و با چه قدرت برواه ناپاک فرمان می دهد و آنها اطاعت می کنند بزودی شهرت او در سراسر جلیل پیچید آنها از کنیسه بیرون آمدند و با امرای یعقوب و یوهنا مستقیمن به خانه شمعون و اندریاس رفتند خشوی شمعون تب داشت و خوابیده بود وقتی که ایسا به آنجا رسید او را از حال آن زن بخبر کردند ایسا پیش او رفت دستش را گرفت و او را برخی زانید تبش قطع شد و بپذیرایی از آنها مجغول شد وقت آفتاب غروب کرد و شب شد همه بیماران و دیوانگان را پیش او آوردند تمام مردم شهر در پیش آن خانه جمع شدند ایسا بیماران بسیاری را که امراز گناگون داشتند شفا داد و هروای ناپاک زیادی را بیرون کرد و نگذاشت آنها حرف بزنند چون او را می شناختند سهرگاه روز بعد ایسا از خواب برخواسته از منظر خارج شد و به جای خلوت رفت و مجغول دعا شد شمعون و امراهانش به جستجوه او پرداختند و وقت او را پیدا کردند به او گفتند همه به دنبال تو می گردند ایسا به آنها فرمود به جاهای دیگر و شهرهای اطراف برویم تا در آنجا هم پیغام خود را برسانم چون من برای همین منظور آمدم ایسا در سراسر جلیل می گشت و در کنیسه ها پیام خود را اعلام می کرد و عروای ناپاک را بیرون می نمود یک نفر جزامی پیش ایسا آمد زانو زد و تقاضای کمک کرد و گفت اگر بخواهی می تواری برا پاک سازی دل ایسا به حال او سخت دست خود را دراز کرد او را لمس نمود و فرمود البته می خواهم پاک شو فورا جزامش بر طرف شد و پاک گشت بعد ایسا در حال که او را رخصت می داد با تحکید فراوان به او گفت حوش کن چیزی به کسی نگویی بلکه برو خود را بکاهن نشان بدی و بخاطر این که پاک شده ای قربانی را که موسا حکم کرده تقدیم کن تا برای شفای تو شهادت باشد اما آن مرد رفت و این خبر را در همه جا منتشر کرد به طور که ایسا دیگر نمی توانست آشکارا وارد شهر شود بلکه در جاهای خلوت می ماند و مردم از همه طرف پیش او می رفتند