7 minutes 15 seconds
26 August 2019
Transcribed by AI
اینجیل مرقص مرقص فصل پنجم به این ترتیب آنها به طرف دیگر دریا به سرزمین جدریان رفتند. همین که ایسا قدم به خشکی گذاشت، مرد که گرفتار روح ناپاک بود از مقبراها بیرون آمده پیش او رفت. او در میان مقبراها زندگی می کرد و هیچ کس نمی توانست او را اتا با زنجیر در بند نگه دارد. بارها او را با کنده و زنجیر بسته بودند، اما زنجیرها را پاره کرده و کنده ها را شکسته بود و هیچ کس نمی توانست او را رام کند. او شب روز در اطراف مقبراها و روی طپها آواره بود و دائمان فریاد می کشید و خود را با سنگ مجروح می ساخت. وقت او ایسا را از دور دید، دوید و در برابر او سجده کرد و با صدای بلند فریاد زد. ایسا، بسر خدای مطال، با من چی کار داری؟ تو را به خدا قسم می دهم، من را عذاب ندهد. زیرا ایسا با او گفته بود، ای روح نپاک از این برد بیرون بیا. ایسا از او پرسی است، اسم تو چیست؟ او گفت اسم من لشونست، تون بایده زیاده هستم. و بسیار التماس کرد که ایسا آنها را از آن سرزمین بیرون نکند. در این موقع یک گله بزرگ خوب در آنجا بود که روی طپها می چریدند. اروا با او التماس کرده گفتند ما را به بیان خوبها بکنیم، ما به داخل آنها شریفیم. ایسا با آنها اجازه داد و اروای نپاک بیرون آمدند و در خوبها داخل شدند و گلهی که تقریباً دو هزار خوب بود با سرعت از سراشیبی به طرف دریا دویدند و در دریا هرق شدند. خوببانان پراز کردند و این خبر را در شهر و اطراف شهر بخش کردند. مردم از شهر بیرون آمدند تا آنچه را که واقع شده بود ببینند. وقت آنها پیش ایسا آمدند و آن دیوانه را که گرفتار فوجی از اروای نپاک بود دیدند که لباس بوشیده و با عقل سالم در آنجا نشسته است، بسیار ترسیدند. کسانه که شاهد ماجره بودند آنچه را که برای مرد دیوانه و خوبها واقع شده بود برای مردم گفتند. پس مردم از ایسا خواهش کردند از سرزمین آنها بیرون برود. وقت ایسا میخواست سوار کشتی شود، مرد که قبلا دیوانه بود از ایسا خواهش کرد که به وی اجازه دهد امرای او برود. اما ایسا به او اجازه نداد، بلکه فرمود به منزل خود پیش خانواده هد برود و آنها را از آنچه خداوند از راه لطف خود برای تو کرده است آگاه کنید. آن مرد رفت و آنچه را ایسا برایش انجام داده بود در سرزمین دیکاپولیس منتشر کرد و همه مردم تعجب می کردند. وقت ایسا دوباره به طرف دیگر دریا رفت، جمعیت فراوان در کنار دریا دور او جمع شدند. یا ایروس سرپرست کنیسه آن محل آمد و وقت او را دید در مقابل او سجده کرد و با التماس زیاد به او گفت. دخترم در حال مرگ است، خواهش بیکنم بیا و دست خود را روی او بگذار تا خوب شود و زنده بماند. ایسا با او رفت، جمعیت فراوان نیز به دنبال او رفتند. مردم از همه طرف به او اجون می آوردند. در میان آنها زنه بود که مدت دوازده سال تمام مبتلا به خون ریزی بود. او متحمل رنجهای زیاده از دست طبیبان بسیار شده و با وجود که تمام دارائی خود را در این را سرف کرده بود، نه تنها ایچ نتیجه نگرفته بود بلکه هر روز بدتر می شد. او در باره ایسا چیزای شنیده بود و به همین دلیل از میان جمعیت گذشت و پشت سر ایسا استاد. او با خود گفت، حتی هگر دست خود را به لباسای او بزنم خوب خواهم شد. پس لباس او را لمس کرد و خون ریزی او فوراً قطع شد و در وجود خود احساس کرد که دردش درمان یافته است. در همان وقت ایسا پی برد که قوه از او سادر شده است، به جمعیت دید و پرسید، شاگردانش به او گفتند، ایسا به چار طرف می دید تا ببیند که این کار را کرده است، اما آن زن که درک کرده بود شفای افته است، با ترس و لرز در برابر ایسا به خاک افتاد و تمام حقیقت را بیاند کرد. ایسا به او فرمود، هنوز صحبت ایسا تمام نشده بود که قاصدان از خانه سرپرست کنیسه آمدند و گفتند، اما ایسا به سخنان آنها توجه نکرد و به سرپرست کنیسه فرمود، او به کسی جوزپتروس و یعقوب و برادرش یوهنا اجازه نداد که به دنبال او برود. وقت آنان به خانه سرپرست کنیسه رسیدند، جمعیت آشفته را دیدند که با صدای بلند گریه و ناله میکردند. ایسا وارد منزل شد و به آنها فرمود، اما آنها به او خلدیدند. ایسا همه را از خانه بیرون کرد و پدر و مادر دختر و امروحان خود را به جایی که دختر بود برد و دست دختر را گرفت و فرمود، فوراً آن دختر برخواست و مجغول را رفتند شد. او دوازده ساله بود. آنها از این کار زیاد ایران شدند. اما ایسا با تحکیت به آنها امر کرد که این موضوع را به کسی نگویند و از آنها خواست که به دختر خوراق بدهند.