30 minutes
13 October 2016
Transcribed by AI
PYM JBZ شنونده گرامی و بیشبه های برنامه از هر گل برگه آرزو میبریم سلام های باسفای ما را علیق فرمایید آرزو مندیم تمانیات نیک ما را بپذیرین اینک روزنی برنامه این نوبت خود با آرزوی ای که با خانواده ایتان خوش و آسود خاطر باشین میگو شاهیم و در حال که حضور هر یکی تانه با برنامه حاضر خیر مقدم میگیم گرداورده های برنامه از هر گل برگه را با معرفی منشینیم بله برنامه این نوبت با این مطالب آزین بسته ایم قهرمان سخرای سرخ پوستا داستان کتا سوخن چند با مهمان برنامه شیر و موسیقی موسیقی بیسیار بالاتر از سطح دره در بالای کویستان بزرگ دو برادر از دامنه پرشیب کو بالا می رفتند اونا اوقدر بالا رفتند که کویی با آسمان رسیدند برادر بزرگتر جلوتر می رفت و یک بقچه داشت که در او غذا و یک تناب بزرگ بود وقت که بجای پرشیب کو می رسیدند او یک سر تناب با درخت گری می زد و سر دگی تناب با دست برادرش می داد تا برادرش آسان تر برا ادامه بتن او ببرادرش می گفت که نندو تناب ماکن بگی و موازب باش که پای تا در جای درست بگذاری نندو یک سال تمام در انتظار رفتن به ای گردش بود و آل که نو ساله شده بود برادرش منویل به عنوان توفه روز تولد بود راه منظر اسرارامیز یعنی سخری سرخ پوستار با او نشان داد منویل تقریبا دوازده ساله بود و از دو سال پیش به ای سخرم می آمد او راه را بلد بود و مثل یک بزه کوهی می تانست بسیار سریع از کو بالا بره اما امروز او آیسته می رفت تا برادرش کمک کنه نندو بعض وقت ها سریع از کو بالا می رفت و نفسش بند می شد منویل می گفت اجلا نکو نندو ما به اندازه کافی وقت داریم که به بالای کو برسیم گاه پاهاش به سنگای کوچک می خورد و سنگای پشت سرشان به پایین غلط می خوردند نندو صدای سنگا را که در فاصله دور به درختا و سخرا می خوردند می شونید منویل به او می گفت پایین سل نکو فقط پیش روی خود سل کو اونا بالا و بالا رفتند و از یک آبشار گذشتند اونا از جنگل که درختاش به سنگا چسبیده بود عبور کدند و از لبه های کو چار دست و پای را می رفتند و در دانه های بین تخت سنگای بزرگ بسیار آیستا عرکت می کدند منویل گفت آدم های چاق نمی تانند از میانی تخت های سنگ عبور کنند اردوی اونا سری ای گب خندیدند بلاخره اونا به جای هموار رسیدند و مدت را در یک جنگل را رفتند بعد از او ناگهان از جنگل خارج شدند و داخل یک الوزار کوچک شدند و روی یک سخری بلند شیشتند به نظرشان می رسید که تمام دنیا در زیر پاهایشان قرار دارد بسیار پایین تر از کو نندو می تانست در ری را که خانهشان در اونجا بود بیبینه و سرکه که در بین دره بود و بس مکتبش که هر روز از او عبور می کد به اندازه یک تصمیه کوچک مانوم می شد مکتبش به اندازه یک کتیه گوگرد به نظر می رسید او قریه شا در بین مزرعا و جنگلای کوچک سی می کد و می دید که سرکا دوکانا و منارای عبادتگاها چقدر کوچک بودند و در او طرف قریه کوهای بسیار را که قلاهایشان پوشیده از برف بود می دیدند منویل گفت ای منظری اسرارامیزم هست آله به تو نشان می کنم که چرا من ای منظره را سخری سرخ پوستا می گم او دستش داخل سراخ درخت کد و سه دانه سنگ کوچک و تیزه بیرون آورد نندو فریاد زد تیرای سرخ پوستا منویل با افتخار گفت بله ما اونا را از اینجا پیدا کدم گمان می کنم سرخ پوستا در اینجا خیمه داشتند اونا بلبه سخرا رفتند دو تا سنگ کلان پیدا کدند و روی اونا شیشتند منویل سندوچ ها و سیب ها را از بخشه بیرون آورد و در حال که منظر را تماشا می کدند نان چاشت خودا خوردند اونا زیاد گب نزدند تا در خاموشی از منظری دلچسب او طرف دنیا لذت ببرند و با هم دیگه سایه هایی را که عبرهای روی دره درست کرده بودند و باز ها و اقاب هایی را که در زیر پاهایشان پرواز می کدند تماشا می کدند اونا مدت یک ساعت به او منظره خیره شده بودند بلاخره منویل از جایش برخواست و شخیاه پای شکشید ناگهان سنگ که منویل روی او استاده بود تکان خورد سنگ به پایین سخره غلط خورد و منویل با خودش برد منویل چیخ زد و دستایش دراز کد تا سخره را بگیره در حاله که به پایین سخره غلط می خورد پایش به سخره بند شد و استاد اما سخره زیر پایش شکست و دوباره غلط خورد با انگوشتایش سنگ را گرفت و خودش نگاه داشت او پایین نگاه کد و دید که زیر پایش خالی بود و ده هوا آویزان بود او از سخره سرخ پوستا آویزان شده بود و می دانست که دو لحظه تنها امیدش برادر کوچکش بود منویل چیغ زد نندو تنها به برو بیارو به درخت بستکو و بندازش پیش ما او صدای نندو را شنید که روی سخره چار دستو پا را می رفت زره از سخره کنده شد و بشانا و گردنش خورد اگر قبل ازو که نندو تنها به او می داد قسمت بزرگ از سخره کنده می شد و روی او می فتاد چی می شد؟ منویل خودش گفت مطمئن استم که ای کار نمی شد نندو یک دقیقه دیگه تنها به من می رسانه و از ای بلا نجات خواد یافتم اما بعدن یک فکر و هشتناک در ذهنش رسید اگر تنها بندازه کافی دراز نباشه و دستم به او نرسه چی خواد شد؟ انگشتای منویل به درد آمد و ار لحظه بر او سخت تر می شد که خود نگاه کنه او می دانست که اگر کدام رکت می کد به پاین سخره می فتاد اما بسیار آیستا سرش چرخاند و بالا را سهل کد بسیار بالاتر از سرش تنها به دید نندو تنابه پاین می آورد و منویل تنابه که آیستا به طرف پاین می آمد و مثل یک مار لاغر می پیچید سهل کد تناب آیستا آیستا به طرف منویل نزدیک می شد اما چند سنتی بالاتر از دستای او عرکت تناب متوقف شد منویل چیغ زد خدایا دستم به تناب نمی رسه یک سانی بعد تناب به طرف بالای سخره رفت و در اونجا آویزان مند و در هوا به ای طرف و او طرف تکان می خورد بعد از او دوباره به طرف پاین آمد و به دست منویل رسید تا به کمک او از سخره بالا بره منویل نفسش دست سینه حبس کد تناب ماکم گرفت و آیستا خدا بالا کشید او بادستایش خدا بالا می کشید و پاهایش در اخناهای سخره میگذاشد و به طرف بالا حرکت می کد وقت او به بالای سخره نزدیک شد خیلی ترسیده بود به نظرش رسید که تناب ساست شده و در اون لحظه فریاد نندوره در بالای سرشوید آل منویل پنج قدم از نوک سخره فاصله داشت آل سی قدم آل فقط یک قدم بلاخره از خطر نجات یافت و در آل که از خوشالی فریاد می زد خودشا بالای سخره انداخت وقت که به بالای سخره رسید او دید که برادر کوچکش نندور روی زمین غلطیده بود و دستایشا به درخت گرفته بود و تناب در پایش بسته کده بود تناب به اندازه کافی دراز نبود تا به منویل برسه پس نندور تناب با بدنش بسته کده بود تا تناب به منویل برسه منویل پیش نندور روی زمین غلطید و دستشا دور گردن او انداخت و از خوشالی گریه کد ده حال که چهره نندو از خوشالی می درخشید از زمین بلند شد تناب پای نندور را زخمی و کبود کده بود منویل به برادرش گفت که استاده شوه و به دستای او تکیه کنه بعدن اونا به طرف خانه حرکت کدند نندو گفت برادر من بسیار ترسیده بودم بسیار ترسیده بودم منویل گفت می فهمم من بسیار ترسیده بودم اونا آیستا و به کمک همدیگه راه می رفتند منویل گفت من ای را می فهمم که هرگز بدون برادر کوچکم بدری سرخ پوستا نخواد آمدم زیرا او از من مراقبت می کند موسیقی داستان بسیار جالبه بود بله واقعا آقای شاهد ای داستان یک قصه صرف نبوده بلکه ای به اساس یک داستان واقعیی که قبلن وجود داشته ای داستان نوشته شده قبلن که رخ داده به اساس یک داستان نوشته شده خوب بسیار خوب البته آقای شاهد ای داستان دوستی و محبت برمو شما نشان می ده که ای دو برادر چقدر یکی دیگر را دوست داشتند و یکی دیگر را محبت می کند بله وقتی که ما داستان را می خوانیم ببینیم وقتی که اونا مصروف نان خوردن بودند برادر کلان از او پایش می لخشد و می فته و می بینیم که چطور برادر کوچک از برادر کلان خود کده که خرد هم از می رو و او را نجات می ده و می بینیم که برادر کوچک رسمان را برادر کلان خود به حساب کشه هایل میکنه می ده برش وله باز شما می بینیم که دست برادر کلان برادر کلان رسمان نمی رسد و بلاخره برادر کوچک رسمان را بر pagesh بسته می کند و امروائ دو دست از درخت قایم می گینه تا که رسمان برادر کلان برسته و او را نجات بته و دایج ما به احمیت محبت و دوستی په می بریم امو خسمی که ما دا کلام خداوان می خونیم میگه که خداوان محبت از و ما محبت از او را واقعا در زندگی خود در کردیم و احساس کردیم بله و همتون دا کلام خدا دا یوهانا فصل پانزه آیت سیزده برما و شما میگه بزرگترین محبت که شخص می تانه دا حق دوستاش بکنه ای از که جان خدا در رایشان فدا سازه محبت اتر باید سنجید واقعا که این امی محبت است که ما بتانیم جان خدا برای دیگر را فدا کنیم همون قدر دوست داشته باشیم که خداوان ما را دوست داره بله بمون شکل که ایسای مسی باید دنیا آمد و جان خدا بخاطر گناه ما در سلیب قربان کرد خون مقدس مبارک خدا ریختان تا ما از شر گناه از شیطان نجات پیدا کنیم و در ایسای مسی صاحب زندگی عبدی شویم آمین بله خدا را شکرم از روزی خدای من خدای من من را صدا کرد از روزی شبانه من من را فدا کرد شادم شادم شادم رهاشدم آزادم از وقتی اشقه ایسا مهره ایسا قلبم را پور کرد سرسه پردم براهش بردرگاهش تولدین و زندگی روشند شادم شادم شادم رهاشدم آزادم از روزی پیمان بزدم پیمان بزدم با خونه ایسا با منجیه خود گفته اگر با توقع نزدمایی آرامش بخشم به حیات تو شادم شادم شادم رهاشدم آزادم چه روز شادی بخشی شادی بخشی روز نجات هست روز نجات هست گناهانم را برده توی سلید از قم آزادم از قم آزادم شادم شادم شادم رهاشدم آزادم شادم شادم شادم رهاشدم آزادم شما در مورد کدام شخصیت ای کتاب برما مالوماد میتین و گفت میزنین؟ تشکر شاهد جان من اول تر از همه سلامات خدمت تمام شنانده ازیز ما تقدیم میکنم و در این برنامه ما در مورد زن ایوب صحبت میکنیم اگر کتاب ایوب بخانید ایوب در سرزمین زندگی میکد که نزدیک اور کلدانیان بود محل که ابراهیم در اونجا زندگی میکد و کتاب ایوب یکی از قدیمی ترین کتاب میباشد در این کتاب میخانیم که ایوب یکی از سروعت منترین مردای وقت بود و کم تر زنا امتیازات ای را داشتند که خدمت گزارات داشته باشد و به بسیار آرامی و راحتی زندگی کنند که زن ایوب یکی از جمله زنا بود میبینیم که ایوب تمام سروعت خدا از دست میده اگر کتاب ایوب بخانید داستانشا میفهمید که جریان از چی قرارد ولی مختصر در مورد زن ایوب صحبت میکنیم که وقت که مشکلات دامنگیرشان میشه و تمام عسطی خود از دست میده تمام اولادهای خود از دست میده ایوب وفادارانه به خدا بند میمانه و میگه خدا داد و خدا گرفت و مرد بسیار سبور بود ولی در این حال زنشا میبینیم که زنش میایه و به ایوب میگه میگه تو خدایتا لعنت کو و بیمیر یعنی خودکوشی کو دیگه به تو هیچ چیز نمانده هیچ امیده نمانده منظور چی بود که او خدای را که تو قدر دوست داری و سرش اعتماد داری ببین که چی بلا را سرت آورده و در اینجا میبینیم که بلا را خدا نیه بلکه شیطان سر ایوب میاره تا ایمان از او را ازمایش کنه و زن ایوب وقت که اولادهای خود از دست میده وقت که تمام اصتی و نیسی خود از دست میده ناومد میشه و به امی خاطر عرف بسیار احمقانه میزنه و شوبرش هم امی عرف برش میزنه میگه تو یعنی باید به خدا وفادار بانیم بله امتون دوستهای ازیز میبینیم که در دنیا رمز کامیابی یک نفر به سروعت مقام و دارائیش بستگی داره در حال که در نظر خداوند تمام ای چیزا پوچ و بمانی است و او رمز خوشبختی ایوب در سرسپردگی از او به خداوند است و خداوند از ایوب راضی بود خداوند از امو شروع از پیدایش میخواست که ار انسان چی زن چی مرد ارتباط شخصی با خدا داشته باشه و خدا را نه از روی جبر بلکه از با راستی و صداقل با راستی و صداقل خدا را پرستش کنند و دوست داشته باشه و ای ارتباط بود که ایوب داشت ای دو جمله که زن ایوب میگه وضعیت قلبی از او را نشان میده درد و غم از او را نشان میده که وقت مشکلات و درد و غم همگی یک جای میایه در وقت است که انسان خدا را فراموش میکنه و غم ها را زیادتر میده نسبت به خدا و در حصل ما باید در وقت مشکلات زیادتر به خدا بچسبیم و زیادتر امید ما به خدا باشه چرا خدافن کنترول میکنه و خدافن همه تو که دا آخر میبینیم خدافن تمام چیز برش پس میده هم سروتشا هم پولشا و همه تو که ده اولادش از بین رفته ده اولاد دگه برش میده تشکر فریبا جان که باسم به برنامه ما آمدید و در مورد این کتاب که شما امرایتان دارین صحبت کردین امیدورستم که باز هم بیاین و در مورد یکی از شخصتهای دیگی این کتاب بر ما معلومات بتین بله چرا نی شاهد جان اطمن از شما یک جان تشکر خب شنمده نهایت عزیز و ارجمند شما برنامه از هر گل برگره میشنوین اگر شما متلبه یا شیر یا فقاهی یا خاطره و یا موضوع جالب دارین و یا میخواین که شادتتان از طریق برنامه نشر شده لطفا متلبه تانه برما از طریق پوست روان کنین آدرس پوستی ما رادیو صدای زندگی صندوق پوستی ۷۰۰ جی پی او لاهور پاکستان بله و اگر به ایمیل دسترسی دارین متلبه تانه میتانین از طریق ایمیل برما بفرستین توجه کنین به ایمیل آدرس ما روشند ات افگن ریدیو دات او آر جی همچنان شما میتانین که از طریق تیلفون همراهی ما به تماس شوین و متلب و یا شادت و شیر تانه از طریق تیلفون برما بگوین و ما او را در برنامه خود میگنجانیم توجه کنین به نمبر تیلفون ما سفر سفر یک پینصد و چهلو یک پینصد و پینجا هفتاد و یک سی و یک بله وقت برما زنگ میزنین بگوین که متلبه دارم به برنامه از هر گل برگه بله بنان شنامده عزیز شما میتانین هم از طریق نامه هم از طریق ایمیل و هم از طریق تیلفون همراهی ما به تماس شوین بله شنامده عزیز ما منتظر ایمیل ها و تیلفون های شما استیم خوب مرور جان آله برای شنامده ای گرامی ما چی داریم فکر می کنم آله نوبت یک پارچه شیر است که باید خدمت دوست های شنامده ما تقدیم کنیم چطور بسیار خوب آنوان شیر چیست آنوان شیر است اشق روخ یار بسیار خوب پس بفرمایین بله چرا نیم گناهم چون بود اشق روخ یار خوشم آنگه که گویندم گناهکار گران است گرزنی چنگ بزلفش خوشان روزه که خانندم گرانبار کمان ابرویش گرتیغ خار است با امیدم که برچشمم خورد خار وگردار است سزای اشق ورزی وگردار است سزای اشق ورزی خوشم چون مجرم باشم براندار اگر صد راه باشد راه وصلش مرا صد پارکن از بهر دیدار گرت باشد خطا بوسیدن یار نصیبم کن شوم روز خطاکار وسالش گر شرارت نام گیرد مرا محسوب کن در جمع اشرار نگاهش تیر و ابرویش کمان است اله تیر و بر سینه بسپار به ارزت وصل و با فحش بسیار چون می دانم بود سر در این کار زیتوهمت ها چی باکست آشق زار چون ایسا شد مرا کاشف بر اسرار شیر بسیار جالب بود بله واقعا خب شناندگان عزیز ای بود برنامه این نوبت ما که تقدیم شما عزیزا شد تا تقدیم برنامه آینده تمام شما عزیزارا به خداوند ما ایسای مسیم می سپاریم شاد و موفق باشین
20 October 2016
6 October 2016
29 September 2016
22 September 2016
15 September 2016
8 September 2016
1 September 2016
25 August 2016