30 minutes
15 September 2016
Step into a world where joy, cruelty and courage collide, as we share a striking tale shaped by the realities of Afghanistan alongside music, poetry and heartfelt conversation. We follow the life of a long‑awaited son whose unchecked privilege breeds tyranny, contrasted with a mistreated boy who grows into a humble and compassionate young man, ultimately risking everything to free his village from oppression. The story unfolds through vivid scenes of injustice, sacrifice and bravery, ending in a powerful act that transforms fear into hope. Alongside this, we reflect on faith through the story of Mary, her courage in the face of hardship, and the message of redemption and love that echoes through generations. Together, we draw lessons of humility, service and the strength to stand against injustice.
Transcribed by AI
PYM JBZ شنونده گرامی و بهشبههای برنامه از هر گل برگه آرزو میبریم سلامهای آمیخته با محبت ما را علیک فرماییم آرزو مندیم تمانیات نیک ما را بپذیرین اینک روزنه برنامه اینوبت خود با آرزویی که با خانواده ایتان خوش و آسود خاطر باشین میگوشاییم و در حاله که حضور هر یکی تانه به برنامه حاضر خیرمقدم میگیم فراوردههای برنامه از هر گل برگه را به معرفی میانشینیم بله برنامه اینوبت با این مطالب آرازده ایم جان گرفته داستان کوتا سخن چند از مهمانه برنامه شیر و موسیقی موسیقی قصه میکنند که در زمانههای گذشته آکم زندگی میکد که سالهای دراز به امید و آرزوی داشتن اولاد به سر میبرد اما موفق نمی شد سرانجام در حاله که فکر میکد هرگز وارث نخواد داشت همسرش پسر به دنیا آورد با تولد این تفل آکم از خوشی دلباس نمی گنجید جشن سرور و نشات به پاشد گاوها و گوزفندهها را قربانی کدند و افراد زیاده در این جشن شرکت کدند سیل توفا و سوغاتا از جای دور و نزدیک سرازه شد مدتا گذشت کودک بزرگ شد و پدر هم دیوانوار آشق یکان پسر خود شد ولی در مورد تربیه و طرز رفتارو ایجگونه سعی و کوشش به عمل نیاورد وقت تفل به چار سالگی رسید آکم به یکی از نوکره اعتباری خود ادایت داد که تفل به سن سال پسرش پیدا کنه نوکر ظالم پس از مدت تفل کوچک و فقیر را از یک جای دورفتاده انتخاب نموده با زور و تعدید او را از آغوش گرم والدینش جدا کد و به خانه آکم آورد در اونجا زندگی بر این تفل معصوم و فقیر سراسر رنج و زلت بود ارگاه که پسر آکم کار خلاف میکد بجای او او تفل فقیر و مسکین مجازات میشد ملازمای دربار او را به حضور آکم و وارسو میکشانیدن و در زیر قمچینهای سخت و دردناک خود میگرفتن تا بیال شده و بهوش میگردید با گذشت ماهها و سالها اردو کودک بزرگ شدن و به سن جوانی رسیدن پسر آکم به یک جوان مغرور متکبر و خودخواه تبدیل شد در دربار آکم شایی بود که پسر دواقعی به پدر خودم آکمیت دارد زیرا در اون سن کم به هر ميل و آرزوی خود بیدون چون چرا میرسید مردم از روز که او فرمان روای او ناهی شوه و سرنوشت مردم اوجه را در اختیار خود بگیره سخت بیم و ترس داشتند درد و رنج دیگرها به پسر آکم نشات و شادی زیاد میبخشید و از آزار و عذیت مردمهای مظلوم و بی گناه لذت میبود در این حال پسرک قمچین خور جوان نیرومند نجیب و آرام بار آمد اندام رسا و قوی سیمای جذاب و زیبا شخصیت میربان و دیروسی و والا داشت و نیاز دیگرها را مقدم تر از منافع خود بیدانست وقت پسر آکم به سن جوانی رسید پدرش دیگر ایتیاج به موجودیت پسر قمچین خور ندید لذا این جوان بدبخت را دوباره به وطن و خانه اش روان کرد در اونجا در مدت کم پسر قمچین خور محبوب خاص و آم شد اگر کسی به سختی و مشکل دوچار میشد او بدادش میرسید و به او دلگرمی و تسلیمی بخشید بیدون مزد به کمک مردم نیازمند و فقیر میشه تافت مردم همیشه او را میدیدند که در مزرعی رستاییان غریب و بی کس از صبح تا شام کار میکد و اونا را کمک مینمود چند سال بعد آکم مرد و به سرش جانشی نوشد در مدت کم زلم و ستم آکم جدید به جایی رسید که تمام مردم او منطقه دبیم و حراس دائمی به سر میبردن سپاییهای او اطراف و اکناف از زیر پای میگذاشتن و به کارهای نادرست و عشیانه میپرداختن از هر قریه و دیگه میگذاشتن از مردم به زور غذا میگرفتن اگرم کسی اعتراض میکد خانه شای با خاک برابر و زندگی شای تاراج میکدن روز قدم منوس آکم به قریه پسر قمچین خور رسید زیرا شنیده بود که او قریه سپای خوب تربیه میکنه و اوم علاقه بسیار زیاد به عصب داشت آکم داخل قریه شد و از مردم تقاضا کد که همه سپای و قاطرهای خود با او پیش کش کنند مردم همه مواشی خودا آوردن ولی مواشی مردم مورد توجه آکم قرار نگرفت آکم بدبین فکر کد که اونا سپای خودا پت کدند لذا گفت ای دیاتیهای خصیص و بدبخت همیشه هموال خودا پت میکند وقت نفرهای من دست بکار شوند او وقت زاری خواد کدند که تمام چارپایا و هیوانات تانا بگیرم و برم پس به عصب خود تکیه زد و خانه بخانه تلاشی را شروع کدد وقت چیز نیافد و شرمنده و خجل گردید پس با بیرحمی تمام امر کدد تا دیره چور و خانه هایشان با آتش بسزانند نفرهای او خانه بخانه و دکان بدکان رفتند مال و دارایی مردم اتاراج و غارت کدند و آتش زدند در ظرف چند دقیقه تمام قریه تومه آتش گردید مردم وشد زده تلاش میکدند تا کودکا و مواشی خود که در بین شولای آتش دست پا میزدند نجات بدند زنا فریاد میزدند کودکا گریه میکدند و اموالشان و مواشیشان بانگ میزدند در همه جا وشد و ترس اکم فرما بود و تماشاگر او زنا آکم بود که به عصب خود شیشته ناظر اعمال واشیانی افراد خود بود در میان شولای آتش و دود بسر قمچین خور نظر آکم جلب کد که سطل او دا دست و با قبول خطر مردم و مالشان از آتش نجات میداد آکم زوق زده فریاد زد و گفت واه واه چشم ما روشند ببینین خر لطخور به پای خود آمده خر لطخور لقب بود که خود آکم به بسر قمچین خور داده بود سپایه آکم او را کشان کشان به حضور آکم ظالم و خونخوار آوردند آکم که میخواست بر تفری و شوخی از هر فرصت استفاده کنه به او گفت خوب ای جا خانه و قریه توست و تو چون عصب برسواری من نداری خودت قاتل ما شد او وقت دا میان غری و قهقه مردان آکم بر پشت جوان قمچین خور پالان و بدانش افسارو بستکدند بعد از او آکم به پشت او سوار شد و قمچین خودا بالا برده ضربه ماکمه به رخصار او وارد کد و با خندهای دیوانوار چوچو گفته فریاد میزد خرلت خور مرا عصب سواری بده جوان قمچین خور گفت بسیار خوب بر عصب سواری آماده شد که مردم از او افسانهها بسازند بعد از او اردو پای آکمه ماکم گرفته دمیان شلال آتش دوید سپاییها با چشمای حیرت زده دیدند که آکم فریاد میزد بهوده میکوشید تا خدا از چنگ پولادین جوان قمچین خور نجات بده دیره نگذشت که اردو تومی شلال آتش شدند با مرگ آکم مردم او همه فرار کدند بزودی داستان شجاعت جوان قمچین خور در اطراف و نوائی اونجا پخ شد و بلاخره به گوش پادشا رسید پادشا افراد را بر تحقیق به اونجا فرستاد خانواده آکم مورد خشمشا قرار گرفت بسیاری از مردم او زندانی شدند و بجای او یک آکم جدید که آدل و درست کار بود در اونجا مقرر شد در این حال داستان جوان قمچین خور به عنوان یک قصه تاریخی در بین مردم رواجه افت در جریان سالهای متمادی کساگویا نسل اندر نسل و سینه به سینه از مرد شجاو و نیرو مند قصه میکدن که بخاطر نجات قریه و مردم خود از شرعبلیس شیطان بپشت خود گرفته در بین شلال آتش انداخت موسیقی واقعا داستان بسیار جالب بود بله واقعا که داستان خوب بود از این داستان ما شما چیزهای زیاده رو فرا میگیریم شجاعت محبت دوستی رو یاد میگیریم بله بخاطر از این که بچه قمچین خور جان خود رو قربانی کرد و اون شیطان رو در آتش انداخت تا مردم از شرع ظلم و جبر آکم ظالم خلاص شوند و نجات پیدا کنند بله و درس دیگه که ما از این قصه یاد میگیریم موضوع فروتنی هست برزیگ در شروع داستان قسمه که ما شنیدیم بچگرگ به نام قمچین خور مشهور بود چقدر فروتن بود با سبر و با حوثله کار میکد مردم کمک میکد بیدون از این که خواهش داشته باشد و یه وقت که کار میکد در مقابلش چیز نمیخواست فقط در مردم خدمت میکد کمک میکد در هر کار بله و قسمه که ما شما کنام خدااند هم میخانیم به میشکل ایسای مسیان خود رو فدا کرد و خون خود رو بروی سلی بریختان تا ما از شیطان از شرارت از گناه نجات پیدا بگنیم بله و از سمام بدبختیها بله و این بزرگترین درس است که ما میتونیم از این برنامه و از این داستان یاد بگیریم بله توی قلب کلیسه توی روح کلیسه کلیسه مال ایساس ایسه مال کلیسه توی قلب کلیسه توی روح کلیسه کلیسه مال ایساس ایسه مال کلیسه توی قلب کلیسه توی روح کلیسه کلیسه مال ایساس ایسه مال کلیسه توی قلب کلیسه توی روح کلیسه کلیسه مال ایساس ایسه مال کلیسه ای نجاتیافتگان دست کج نمید ای آزاد شدگان شادی کند مجده انجی راباع وات بر همهی دنیا اعلان کنید توی قلب کلیسه توی روح کلیسه کلیسه مال ایساس ایسه مال کلیسه توی قلب کلیسه توی روح کلیسه کلیسه مال ایساس ایسه مال کلیسه مالایتیه روح کلیسه نزدیسای زحمت کشان با همهی زب و غم گرام بران عرامش میبخشند با روح هست ازادی و شبه با فیضش توی قلب کلیسه توی روح کلیسه کلیسه مال ایسهاست ایسه مال کلیسه توی قلب کلیسه توی روح کلیسه کلیسه مال ایسهاست ایسه مال کلیسه پرشوی مزروح تسالی پرشوی مزروح سلحشتی پرشوی مزروح قوتش مدشم اغسش را برو هست توی قلب کلیسه توی روح کلیسه کلیسه مال ایسهاست ایسه مال کلیسه توی قلب کلیسه توی روح کلیسه کلیسه مال ایسهاست ایسه مال کلیسه ایسه مال کلیسه ای همه مومنین مجهست شوید به آتش روح قدس پرشوید اتایای روح را برداشده برای جلال ایسه به کار برید توی قلب کلیسه توی روح كلیسه کلیسه مال ایسه است ایسه مال کلیسه توی قلب کلیسه توی روح کلیسه کلیسه مال ایسه است ایسه مال کلیسه توی قلب کلیسه توی روح کلیسه کلیسه مال ایسه است ایسه مال کلیسه توی قلب کلیسه توی روح کلیسه کلیسه مال ایسه است ایسه مال کلیسه ایسه مال کلیسه فریبا جان مهمانه برنامه ماستند و در مورد کتاب که انوانش هست و او زن نامیده شود گپ میزنند و معلومات میدند بله خب فریبا جان در برنامه قبلی شما از کتاب و او زن نامیده شود در باره هوا امروی ما صحبت کدید که اسم از او در کتاب مقدس ذکر شده و بره ما و شنواندهای ما معلومات دادید در این برنامه شما در مورد کدام شخصیتی در این برنامه شما در مورد مریم مادر ایسای مسیح با هم صحبت میکنید بسیار خوب مریم دختر تقریبا 16 ساله بود که جبرایل فرشته بر از او یک وعی آورد با برش گفت که نظر لطف خدا بر تو هست و تو آمله شده به سر به دنیا میریدی که نامشه ایسای مسیح و در این برنامه شما در مورد مریم به سر به دنیا میریدی که نامشه ایسای مسیح و تو مردم خدا و قوم خدا از گناهانشان نجات میده ایسا یعنی نجات انده و امتونکه مروری جان میفهمیم و میخانیم که کلام خدا در مورد آمدن ایسای مسیح از امو ابتدا که برای هوا وعده داده بود اینجا برای مریم برش میگه که تو ای پسره به دنیا میرید و امتونکه پیشگویی شده بود که عشقی نبی پیشگویی کده بود که این یک باکره آبستان شده به سر خواهد زاید و نام از او را امانویل خوان خاند یعنی خدا با ماست خداون میخواست که در بین مردم بیاید و زندگی کند و خدا جسم پوشید و در بین مردم آمد مریم بایدی که دختر جوان بود ولی شک نکد جبراییل فرشته گفت که ارچی که خداون میخوای امو شوا یعنی ما تمام زندگیم و تمام چیز در اراده خداوند هست و ما اطاعت میکنم و مریم یکی از سرود بسیار مقبول میسرهای در انجیل که میگه جان ما خدا را ستایش میکنه و ای سرود آزارا قلبا لمس کده و آزارا نفر از طریق قضی سرود زیبایی که مریم سرود خدا را ستایش میکنه مریم بایدی که در او شرایطی که زندگی میکد برش بسیار سخت بود بخاطره که یک دختر خانه اگر آمله میشد بسیار نامبدیه داشت بلید او را سنگسار میکدن طبق شریعت یهود باید سنگسار میشد و امتون میبینیم در وطن ما امی چیز است اگر یک دختر بدون عروسی ازدواج کنه چقدر نامبدیه داره ولی مریم اینجا میفهمید که خداوند وقتی که وعده داده خداوند از او حفاظت میکنه و قوت میتش و مریم دختر بسیار پاک بود شوارش که نامزدش شوارش انوز که عروسی نکده بود نامزدش یوسف مریم را بسیار دوست داشت ولی وقتی که خبر شد که آمله شده میخواست که از او جدا شده و وقتی که خبر شده میخواست که تمام قضاوتا به دست خدا بانه بله برای این نامبدگی داشت اگر دختر که آمله دار شده بسیار بد بود در اون زمان بسیار شرم و بد هست بله مگر برای از خدا اطارت کنی یک بهها باید پیدی و مریم او بهها را داد یعنی زندگی آسان تیر نکد تا وقتی که یوصف میخواست جدا شده و خداوان از طریق خواه امرای یوصف صحبت کده با یوصف گفت که مریم دختر پاک هست و پسر که در رحمه ازوز از رول قدوس هست به امی سبب ای پسر پسر خدا خانده خواهد شد شنانده ازیز ما بسیاری وقتا سوال دارن و میگن که چرا ما مسیحا ایسای مسیح را پسر خدا میگیم که جوابش خود مقدس بله در فصل اول انجل لقا در آیت سی و چار برما میگه که مریم از فرشته پرسید اما چگونه چون این چیز امکان دارد دست هیچمرد هرگز به من نرسیده هست فرشته جواب داد روح القدوس بر تو نازل خواهد شد و قدرت خدا بر تو سایه خواهد افگند از این رو آن نوزاد دست بوده فرزند خدا خوانده خواهد شد بسیار خوب و همه تو میخانیم که فرشته در شبه که ایسای مسیح تولد شدند آمدند و سرود میخاندند و شبانه وقتی که شبانی میکدند فرشته برشان گفت که مسیح موهود در بیت الله هم تولد شد و همه تو میخانیم که ستار شناسه و حکیما ستاره را دنبال کده و بیت الله هم رسیدند در جایی که ایسای مسیح تولد شد و هدایه بسیار گرانبهها به او تقدیم کدند اگر فکر کنید مروری جان که اگر مردم میفهمید که خالقشان به این دنیا میآیا شاید چی تیاریهای میگرفتند چکه چیزهای درست میکند آباد میکند به پیش فواز نوزاد مثلی که در وطن ما میبینیم که شه و شش جور میکند ولی اینجا میبینیم که ایسا خالق آسمان و زمین بود خالق که تمام شیزا بخاطر از او و بواسطه از او هست شد در کجا به دنیا میآیا قسمی که ما شما در کتاب مقدس میخوانیم مردم یهود در او زمان فکر میکردند که مسیحی که در آینده میآید او از نسل داود هست بنابراین اونا فکر میکردند که این مسیح شاید در خانواده بسار بلند مرتبه در خانواده سرشناس شاید تولد شد ولی میبینیم که ایسای مسیح در خانه بسیار غریب و افتخار از ای را برای مریم داد و مریم هم با خوشی فراوانی را قبول کرد و پذیرفت دقیقا راست گفتید شاید جان مریم هم از نسل داود پاسشا بود ولی دختر غریب و در فامیل بسیار غریب در او زمان زندگی میکند ولی قلب صاف و با ایمان داشت که تمام چیزا را به دست خدا سپرده بود و گفت که جان من خدا را ستایش میکند و من کنیز خداوند است خوب فریبا جان از شما تشکر میکنیم و امیدوار استم که باز هم برنامه از هر گلبرگی بیاین و در مورد کتاب که وزن نامیده شود بر ما و شناندههای گرامی ما معلومات بدین تشکر لطف شما است خوب شناندههای نهایت عزیز و ارجومند شما برنامه از هر گلبرگی را مشنوین اگر شما متلبه یا شیر یا فکاهی یا خاطره و یا موضوع جالب دارین و یا میخواین که شهادت تان از طریق برنامه نشش شده لطفا متالب تانه بر ما از طریق پوست روان کنین آدرس پوستی ما رادیو صدای زندگی صندوق پوستی 702 جی پی او لاهور پاکستان بله و اگر به ایمیل دسترسی دارین متالبه تانه میتانین از طریق ایمیل بر ما بفرستین توجه کنین به ایمیل آدرس ما روشن اد افگن ریدیو دات او آر جی همچنان شما میتانین که از طریق تیلفون همراهی ما به تماس شوین و متلب و یا شادت و شیر تانه از طریق تیلفون بر ما بگوین و ما متلب تانه در برنامه خود میگن جانیم توجه کنین به نمبر تیلفون ما سفر سفر یک پنیصد و چهل و یک پنیصد و پینجا هفتاد و یک سی و یک بله وقت بر ما زنگ میزنین بگوین که متلب دارم به برنامه از هر گل برگه بنان شناندههای گرامی از سی طریق همراهی ما به تماس شوین هم از طریق پوست و نامه هم از طریق ایمیل و هم از طریق تیلفون خوب مروری جان فکر میکنم که حال نوبت ای رسیده که پارچه شیر را خدمت شناندههای گرامی ما تقدیم کنیم پس شناندههای عزیز بین که با هم یک جای به پارچه شیر که عنوانش هست زخم سلیب گوش بدیم که مروری جان بر ما از سی طریق همراهی ما به تماس شوین هم از طریق تیلفون خوب مروری جان فکر میکنم که حال نوبت ای رسیده که پارچه شیر که عنوانش هست زخم سلیب گوش بدیم که با هم یک جای به پارچه شیر که عنوانش هست زخم سلیب گوش بدیم که پارچه شیر که پارچه شیر که پارچه شیر گفت هرام است که دگر مایی بخوری گفتمش خیر و ثواب و مایی ما را بنگر جرعه نوش ز پیمانه پیمان مسیح جرعه نوش ز پیمانه پیمان مسیح فرق مست سری و مست سریا بنگر شهر شدان کس که پی ایسا رفت شهرت از ناصره تا بلخ و بخارا بنگر خیره در چهره معشوق شو اندر شب تار طاقت و حوصله و سبر و مدارا بنگر ره به مقصود نبردند اسیران حوست بزمه اشاق بسر منزل علا بنگر کرم شب تاب به تابت چودم غره شود تابش کرم کجا تابش ایسا بنگر بی ستون بی شه فرهاد بود نه همه کس اشق شیرین تو در این همت والا بنگر گرچو مجنون شده مجنون و سال رخیار شوق مجنون همه در هستی لیلا بنگر حاطفی دوش بگفتا که نگر کن بسالیب حاطفی دوش بگفتا که نگر کن بسالیب زخم مشوق من از بهر مداوا بنگر خوب شناندگان ازیز ای بود برنامه این نوبت ما که تقدیم شما ازیزا شد تا تقدیم برنامه آینده تمام شما ازیزارا به خداوند ما ایسای مسیمی سپاریم شاد و موفق باشین
22 September 2016
8 September 2016
1 September 2016
25 August 2016
18 August 2016
11 August 2016
4 August 2016
28 July 2016