30 minutes
4 August 2016
From a warm greeting, we move swiftly into a stirring tale of quiet courage that lingers long after it ends. We follow a young Dutch boy who, on an ordinary errand, discovers a tiny crack in a sea wall—yet recognises it as a threat that could drown his land—and, with remarkable resolve, holds back the rising waters through a long, freezing night. Along the way, we reflect on kindness in his visit to a lonely blind man, the beauty of simple moments, and the weight of responsibility even a child can carry. His selfless act reminds us that love for others and for one’s homeland is shown not in words, but in steadfast deeds, no matter the cost.
Transcribed by AI
PYM JBZ شنونده پاک نهاد خدا بار دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم میداریم. امیدواریم تمنیات نیک دستندرکارای برنامه از هر گل برگره پذیراشوین. آرزو میبریم که سلامهای باسفای ما که انکاس از محبت خالصانی ماست گرمایی باشه بر قلبای رنج کشیدی شما. امیدواریم لحظات را که با برنامه ایتان هستین با خوشی و شادی تمام آمیخته باشه. بله با امی امیدواری در ایچه برنامه ای نوبته از هر گل برگره با عالم از شادی میگوشاییم. تا باشه داشتهای برنامه ما پیام از آرامش خاطر برای شما جویندگان راه راستی باشه. خب آقای شاهد بیاین پای معریفی این نوبته برنامه از هر گل برگه بشینیم تا پیرایه باشه برای لحظههای شادی بخش شناندههای ما. بله برنامه این نوبته با این مطالب زیند بسته ایم. قهرمان کچک هالند داستان کتا معریفی کتاب و موسیقی موسیقی هالند سرزمینه است که بیسیاری از قسمتهایان زیر آب میباشد. تنها دیوارهای بزرگ آن که به نام بندها نامیده میشود این سرزمین را از توقیان آبهای بحر شمال نگه میدارد. قرن هاست که مردمان سرزمین هالند وظیفه دارند که این دیوارها را محکم نگهداری کنند تا از خطر سیل مسئول باشند. حتی اطفال خرد سال این موضوع را میدانند که دیوارها باید هر لحظه مراقبت شوند و اگر به اندازه انگشت در آن سراخ پیدا شود میتواند خطر بزرگ ایجاد کند. سالها قبل پسر به نام پیتر در هالند زندگی میکرد. پدر پیتر از جمله کسانی بود که دروازههای دیوارها را مراقبت میکرد. او دروازهها را بروی کشتیهای که از کانالهای هالند به طرف بحر بزرگ حرکت میکردند باز و بست همین امود. در یکی از روزای خزان زمانه که پیتر هشت ساله بود مادرش او را از میدان بازی صدا زد و گفت. پیتر بیا این کیک را برافیقت آن مرد کور که آن طرف بند زندگی میکند ببر. اگر زود بروی و در راه توقف نکنی تو قبل از تاریکی شب بر میگردی. پسر کوچک به انجام چونین کار خوش شد و با دلخوشی تمام رفت. او لحظه با مرد کور و غریب نشسته و در مورد پیادروهای بندها، آفتاب، گلها و کشتیهای که در بحر میرفتند صحبت کرد. بعدن او بخاطر آورد که مادرش خواهش کرده بود که او قبل از تاریک شدن هوا برگردد. بنان با دوست خود خداحافظی کرد و راه خانه را در پیش گرفت. زمانه که او در کنار کانال آب قدم میزد، متوجه شد که چگونه باران به تندی باریده بود و آبهای کانال به چی شدته به دیوارهای بند میخورد. او در مورد دروازههای پدرش فکر کرده با خود گفت. خوب است که این بندها و دروازهها قوی هستند. اگر این بندها طاقت آب را نمی داشتند، بر سر ما چی میآمد؟ این مزرعههای مقبول از آب پوشیده خواهد شد. پدرم همیشه به این آبها آبهای خشمگین خطاب میکند. شاید آبها بالای پدرم برای این که دروازهها را برویشان بسته کرده قهرند. وقت او در امتداد سرک راه میرفت، توقف کرده و از گلهای زیبا که در کنار راه رویده بود میچید و با آواز آرام خرگوشها که در بین سبزهها میگشتند گوش میداد. گاهه وقت به ملاقات خود با مردکور و غریب فکر میکرد، لبخند میزد. آن مردکور دوستان چندان نداشت و بسیار خوش بود که پیتر را ببیند. پیتر نگاهان متوجه شد که آفتاب مینشست و هوا تاریک میشد. او با خود فکر کرد. حتما مادرم منتظرم خواهد بود. او به طرف خانه بدویدن پرداخت. در همین اصنا صدای بگوشش رسید. صدای چکیدن آب بود. پیتر استاده شد و به طرف پاین دیوار نگاه کرد. دید در دیوار بند یک سراخ کوچک بود که مثل جوی باریک از آن آب روان بود. هر تفله در هالند از پیدا شدن سراخ در دیوارهای بند آب بسیار حراس داشتند. پیتر فورا خطر را درک کرد. اگر جرایان آب از سراخ زیاد میشد بزودی بسیاری جایها را آب میگرفت و هممکن تمام کشور زیر آب میشد. او به اطراف خود دید و میفهمید که چی باید بکند. گلهای خود را دور انداخت و به طرف پاین بند دیوار رفته و انگشت خود را در سراخ کوچک فرو برد. جرایان آمدن آب فورا متوقف شد. او با خود گفت چقدر خوب. خشم و توغیان آبها باید توقف کند. من با محکم گرفتن سراخ توسط انگشتم آمدن آب را منی میشدم. تا وقت که من اینجا هستم هالند غرق نخواد شد. در اول همه چیز بسیار ساده بود اما بزودی هوا تاریک و سرد شد. پسر کوچک با فریاد گفت لطفاً کمک کنید لطفاً اینجا بیایید اما هیچ کس صدای و را نشنید و کسی با کمکش نیامد. هوا سرد و سردتر شد و بازو و شانههای پیتر را درد گرفت و رفترفتر شخ و بهس شد. او دوباره فریاد زد آیا هیچ کس نمی آید. مادر جان مادر جان اما مادرش پرای شانه هال مسیر دیوار بند آب را تا غروب آفتاب چند بار نظاره کرد و بالاخره دروازه خانه را بسته کرد. او فکر کرد که پیتر شب را با مردکور سپری میکند. مادرش تصمیم گرفت که فردا فرزندش را سخت جذاب دهد چون شب را بیدون اجازه در خانه دیگر سپری کرده است. پیتر کوشش کرد که اشپلاق بزند اما دندانهایش از خنگ به هم میخوردند. او به پدر مادر خواهر و برادرش که در بستر گرم آرام خوابیده بودند فکر کرد. با خود گفت من نباید بگذارم که آنها غرق شوند تا وقت که کسی بیاید من اینجا میمانم حتی اگر مجبور شوم تمام شب اینجا باشم. محتاب و ستارگان بالای طفل کوچک که در کنار دیوار بند نشست بود میتابید. سر پیتر گیج و چشمهایش بست بود اما او خواب نکرد. چندین مرتبه دستش از سراخ افتاد اما دوباره در سراخ آبهای توگیانی دستش را فرو برد. با خود گفت به هر ترتیب که شود من جلوه آب را میگیرم. سپس تمام شب را در بیرون در مراقبت از سراخ دیوار سپری کرد. فردا صبح وقت مرد طرف کار میرفت. او آواز نالش را شنید. از لبههای دیوار پایین نگاه کرده متوجه په سرشد که در کنار دیوار بزرگ چسبیده بود. مرد به پسرک صدا زد. چی گفت پس پسرم زخمی شدی؟ پیتر فریاد زد. دیوار سراخ هست. من مانه آمدن آب شدم. دیگران را بگو که زود بیایند. زنگ خطر به صدا در آمد. مردم با بیلها دویده دویده آمدند و سراخ را به زودی بسته کردند. آنها پیتر را به خانه نزده والدینش بردند و به این ترتیب همه مردم شهر به این نکته پی بردند که آن شب پیتر چطور زندگی همه ایشان را نجاب داد. از آن روز ببعد آنها ارگز خاطره شهامت و شجاحت قهرمان کوچک هالند را فراموش نکردند. آیا کار را که پیتر انجام داد یک کار کوچک آدی بود یا که یک عمل بسیار بزرگ؟ بله خدا را شکر با وجود از این بچگه که در فکر مردم خود خانواده خود و کشور خود بود. و امچنان درس دیگه که ما میشه از این داستان یاد بگیریم و فرا بگیریم اون مردم دوستی و وطن دوستی است که ما در عمل از این تفلک میبینیم. بله امیدوار استم که ما هم در وطن خود همچون قهرمانهای خردسند و کلانسند داشته باشیم که دگرها را دوست داشته باشن و توجه کنند به دگرها. بله شما کلمه دوست با کار بردین وقتی که ما به عمل این تفلک میبینیم دقیقا کلام خداونده عملند در زندگی خود انجام داد. بله. بر ازی که کلام خداوند میگه که خداوند خدایتا با تمام جان با تمام اقل و تمام فکر دوست داشته باشه. بله. و همسایتا هم مثل خود دوست داشته باشه. بله. در این عمل میبینیم که واقعا این تفلک بخوادر ازی که هم وطنهای خود را نجات داده باشه و وطن خود را نجات داده باشه همون زرج روش کنجر قبول کرد برای یک شبان روز ولی نگذاشت که وطنش ویران شده و مردمش از بین بره. بله خدا را شکر با وجودش. موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی