30 minutes
6 October 2016
From small acts to remarkable courage, we explore how ordinary people step up when it matters most. We follow young Teshira as she witnesses kindness in action—her mother cleaning a school in Afghanistan, a teacher helping repair a neighbour’s roof, and a community sharing food and support—before facing a dangerous house fire where she bravely rescues a child. With the help of a vigilant police officer who protects the neighbourhood and saves another life, we see how responsibility and compassion ripple through a community. These moments reveal that heroism is not about recognition, but about doing one’s part when the time comes. In the end, we discover that even the smallest effort can inspire others and strengthen the bonds between us.
Transcribed by AI
PYM JBZ شنانده بیشبههای خدا بار دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم بکنیم امیدواریم احترامات نیک دستندرکارای برنامه از هر گلبرگر را بپذیرین آرزو میبریم سلامهای باسفههای ما که انکاس از محبت خالصانی ماست گرمایی باشه بر لحظههای شما امیدواریم لحظات را که با برنامه تان هستین انباشته از خوشی و شادمانی برای شما جویندگان حقیقت باشه خب آقای شاهد بیاین که باز هم روزنی برنامه این عوضه از هر گلبرگر را بکشه ایم بسیار خوب چرا نه؟ شناندهای ارجمند و بادیانت برنامه این نوبت از هر گلبرگر را با این مطالب زیند بسته ایم سخن چند از مهمانه برنامه شعر و موسیقی موسیقی یک روز وقته که تشیرا دستات تفریه از سنف خارج شد مادرش دید که در کنار دیوار مکتب با یک سطل عاب و سابون در دستش استاده بود روی دیوار کلمهها و اکسهای بد رسم شده بود و مادر تشیرا دیوارها را صافی میکد تا کلمهها و اکسها پاک شوند او تا اون جایی که میتونست دیوارها را محکم صافی میکد تشیرا مادرش صدا کد مادر شما اینجا چی میکنین؟ مادر تشیرا گفت ما با معلم تو کمک میکنم تا مکتب شما را پاکیزه نگاه کنیم تشیرا گفت این کار شما را مانده میکنه مادرش گفت مانده نمیشم آله نوبت کمک ماست زنگ مکتب شونیده شد و معلم مادر تشیرا را دید و به او تبسم کد مادر تشیرا هم به معلم تبسم کد صبح روز بعد وقت تشیرا از کنار خانه امسایش میگذشد در بالای سرش آواز را شونید او بالا سل کد و معلمش روی بام دید تشیرا گفت سلام معلم صاحب شما روی بام چی میکنید؟ معلم تشیرا گفت من به امسایم آقای ویلبورن کمک میکنم تا بام اقیر کنیم تشیرا گفت شما بسیار شجاستین که ای کدر بالا رفتین معلم تشیرا گفت ای بام بسیار بلند نیست راستی امروز نوبت کمک ماست آقای ویلبورن بالا به بام آمد و به تشیرا بادست اشاره داد معلم تشیرا برس قیرمال به طرف تشیرا تکان داد بنظر میرسید که او ابرای آسمان رنگ میکنه صبح روز بعد وقت تشیرا رسمان بازی میکد خانم ویلبورن را دید که یک سبد در دستش بود تشیرا گفت سلام خانم ویلبورن با ای سبد کلان کجا میرین؟ خانم ویلبورن در حاله که خنده بالب داشت گفت من به افسر سماهل و فامیلش غذا میبرم خانم او یک تفل به دنیا آورده همه امسایا به نوبت به اونا غذا میبرن آیا بوی غذا خوب نیست؟ او سر سبد بازکد تا تشیرا غذا را بوی کنه تشیرا گفت ای میربانی شماست که ای مرغ خوشمزره بر امسایی تان پخته کدیم خانم ویلبورن گفت امروز نوبت کومت ماست خانم ویلبورن به خانه آقای سماهل رسید و چار بار در زد آقای سماهل در باس کد و به خانم ویلبورن لبخند زد تمام مردم افسر سماهل را میشناختند زیرا او یک نشان کلان و درخشان روی لباسش داشت او ازی که صدای گریه تفل شده خانم میشونید بسیار خوشحال بود چاشت روز بعد تشیرا بر بازی به پارک رفت اما چرخ فلکا و یخ مالکا خالی بودند زیرا اده از بچههای بد در اونجا استاده بودند و کدکها را آزار میدادند کدکها از ترس اونا از پارک فرار کدند بعد از او افسر سماهل با نشان کلان و درخشانش آمد بچههای بد وقت او را دیدند فرار کدند افسر سماهل در یک طرف استاده بود و دستایش روی سینایش گذاشته بود او منتظر بود تا بچههای بد از اونجا دور شوند دیر نگذشت که همه کدکها بر بازی به پارک آمدند تشیرا گفت تشکر افسر شما بسیار شجاستین قبل از آمدن شما ما میترسیدیم اینجا بازی کنیم افسر سماهل لبخند زد و گفت آله نوبت مزک کمک کنم به امی خاطر اینجا آمدیم او تمام چاشتا یعنی تا وقتی که مادرها کدکهایشانا صدا کدند که بر خوردن نان به خانه برند در اونجا استاده بود تا زمین بازی را یا پارک آمن نگاه کنه اتا زمان که افتا و غروب کده بود و همجا تاریک شده بود افسر سماهل زیر چراغ سرک استاده بود تا امنیت محله را بگیره صبح روز بعد وقت تشیرا سوار بایسکل شده بود صدای گیریه را شونید دور برش نگاه کده و خانه را دید که از کلکینش دود بیرون میشد او با خود گفت کسی به کمک ضرورت داره تشیرا از بایسکلش پاین شده بطرف کلکین دوید دود چشمایشه به سوزش آورد و خواست که از کلکین دوش شده اما نگان متوجه شد که یک کودک در خانه بود کودک دااله که بخص کده بود و میگفت مادر جان کجاستی؟ تشیرا از کلکین داخل خانه رفت و کودک بیرون آورد و به کودک گفت ترا پیش مادرت میبرام کودک به طرف خانه اشاره کده و فریاد زد خوارم کیشانیز داخل خانه هست؟ تشیرا سرش دور داد و دوباره به کلکین نگاه کد حال دود بسیار زیاد شده بود و تشیرا نمی تانست داخل خانه رو ببینه تشیرا فریاد زد امی جه منتظر بان ما به کمک ضرورت داریم تشیرا ده سرک میدوید تا کسی را پیدا کنه یک لحظه بعد امرو با افسر سمایل به خانه عرق شده رسیدن افسر سمایل داخل خانه شد و قدر دود زیاد شده بود که تشیرا نمی تانست او رو ببینه تشیرا مدت زیاد را بیرون از خانه منتظر افسر سمایل مند بلاخره افسر سمایل با یک دختر کوچک دا آگوشش از خانه خارج شد صدای آرن موترهای اطفایه دا سرک شنیده میشد مامورین اطفایه از موترها پایین شدن و با پیپای درازه او داخل خانه شدن خانم ولبارن به طرف تشیرا دوید و فریاد زد تشیرا تو یک قهرمان استی معلم تشیرا دا حاله که میدوید فریاد میزد و میگفت او یک قهرمان است تشیرا یک قهرمان است مردم دور تشیرا گرد آمده بودند و مادر تشیرا هم آمده بود تا دخترش دا آگوش بگیره همه یک صدا فریاد میزدند تشیرا تو یک قهرمان استی تشیرا سرش تکان داد و بالبخند گفت ما قهرمان نیستم نوبت کمک ما بود ما فقط مسئولیت ما انجام دادم اما دا اون موقع همه گفتند که تشیرا قهرمان است دستان واقعا جالب و آموزنده بود بله واقعا این امی کارهای خرد و کوچک خوبه را که یک نفر انجام میده و ما از روی از روی یاد میگیریم و دگرها را کمک کنیم واقعا که برای هر کدام ما خوب است که این کمکها را یاد بگیریم و سمیمانه یکدگی خود را کمک کنیم بله و چی خواست داری؟ امی کارهای نیک را که ما شما تقلید بکنیم انجام بدیم نتانا خود ما راحت میباشیم بلکه دوست ما امسای ما و بلاخره وطن ما آباد و ایمار میشند بله ما شما در این داستان خواندیم که مادر تشیرا مکتبه کمک میکند و دیوارای مکتبه پاک میکند چون اولاد همیشه عادت دارند نوشته میکند دیوارا بله و متاسفانه که در وطن ما این گب بسیار زیاد است وقتی که یک جای پاک را میبینند خصوصا اشتکا میرند اوجه با زغال یا کسی دیگه نوشته میکنند یا رسمکها میکشند بله امیدوارسم که فامیلای محترم اولادهای خود را متوجه از ای بسازند که در هر جای خط نکنند و هر جای چطل نسازند بله مکتب خودا و منطقی خودا و تمام جای را پاک و نظیف نگاه کنند و به دیگرها کمک کنند البته این امی خودش یک کمک است چیز واضح است بله و امی داستان در مجموعه اگر ما شما دقت کند باشیم همیشه در مورد ازی بود که باید اکی دیگه خود را کمک کنیم در حد توان در حد صلاحیت خود باید کمک بکنیم اگر کلان هستیم اگر خرد هستیم باید چیزی که از است ما پور است باید کمک بکنیم و انجام بدیم بله تشیرا خودش یک دخترک کوچک و خرد بود اما او دخترک خرد دیگره که خانه شان سخته بود او از آتش بیرون کشید بله و این امی یک کمک بسیار بزرگ بود که او را گفتند قهرمان است و خوشبخطانه که تا جایی که ما شما میبینیم امی رسم رواج و کمک تاندازی در بین ما اوجود داره گرچی جنگ و بدبختی تاندازی سری کارا سایه انداخته ولی باان هم خدا را شکر که در بین ما افغانایی رواج داره مثلا وقتی که ما گلکاری داریم یا کدوم کار دیگه درست باشیم همما یک جای میشیم و دسپیشی میکنیم چی در قسمت گلکاری باشه یا چی در کدوم قسمت دیگه و خدا را شکر میکنیم که امی روحیه دوباره زنده شوه در هر قسمت در خوشی و در غم یکی دیگه خود باید بریم یکدگیره کمک بکنیم بلهها تو زندگی هست تو هی تو هست حق و تو هی رشته تو هی زندگی هست زندگی خدا بند خدا میره سب کچھ تو هی تو هست ساتھ میره اب تیری روحه تیری روحه تیری روحه تو هست مالک تو هست داتا نور هست تو و تو خوشبوه تو خوشبوه تو خوشبوه مجی سےها چاهه ساری دنیا خفا تو هی زندگی هست میری زندگی هست مجی سےها چاهه ساری دنیا خفا تو هی زندگی هست زندگی خدا بند خدا مجی سےها چاهه ساری دنیا خفا تو نبانای کون بانای شهر بچای تو هی بچای تو نبچای کون بچای دنیا میں هوگی بس تیری رضا تیری رضا دنیا میں هوگی بس تیری رضا تو هی زندگی هست دنیا میں هوگی بس تیری رضا تو هی زندگی هست زندگی خدا بند خدا تو هی عاشقی هست عاشقی خدا بند خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا بند خدا تو هی عاشقی خدا بند خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا تو هی زندگی هست زندگی خدا مهرمان شب نامهرم نگفتن راز خیش راز نامهرم عجب افشا نمودن آشقان در میان صد هزاران راه نهموار و سخت راه خود را آقابت پیدا نمودن آشقان سینه را بهش گافتند از بهر رسم آشقی رسم خود را قصه شبها نمودن آشقان روی خود را بر سلیب قهر و خشم دشمنان پشت بر افثانه دنیا نمودن آشقان صحبت از سیلا به عشق و رنج و ماتم بست دراز وعدهها در مسلخش اجرا نمودند آشقان چون نحال عشق را با خون خود پرورده اند در جهان مردند ولی غوغا نمودند آشقان نقشه پنهان شیطان را به میدان نبرد تا عبد در پیش ما رسوا نمودند آشقان شاهدان عشق مشوقند اند در کوی دوست چون طریقش را با خون بر پا نمودند آشقان لایق اشاق حق چون عالم ناحق نشد نزد ایسا در سما موا نمودند آشقان پیر اشاق است ایسای که میگیرد سلیب پیر اشاق است ایسای که میگیرد سلیب حرکته چون پیر خود ایسا نمودند آشقان تا تقدیم برنامه آینده که باز هم در خدمت شما خواهیم بود تمام شما دوستو را به خداوند ما ایسای مسیمی سپاریم شاد و معفق باشین
13 October 2016
29 September 2016
22 September 2016
15 September 2016
8 September 2016
1 September 2016
25 August 2016
18 August 2016