Health

  29 minutes

  22 May 2019

Download

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

موسیقی رادیو صدای زندگی موسیقی شنونده های عزیز سلام شما آواز ما را از رادیو صدای زندگی می شنوید که هر روز صبح روی موج کتاهای 31 متر به این پخش می گردد حال شما را دعوت می کنیم به شنیدن برنامه این عوض موسیقی با سلام خدمت شما شنونده های عزیز با امید این که روز های شاد و پربرکت را در فیض ایسای مسیس پری کرده باشید دوستان من جاوید هستم و شما صدای ما را از رادیو صدای زندگی می شنوید در ضمن از شما تشکر می نمایم که شنویده وفادار و همیشهگی برنامه های ما هستید امچنان خداوند توانا و خالق عالم را شکر گذار استیم که فرصت دیگر برای ما و همکارای امنایت فرمودن تا در خدمت شما باشیم عزیزان شنویده این برنامه اصل سلا برنامه های صحت ماست که با شما شنویدگان گرامی پیشکش می نماییم توره که از نام برنامه پیداست ما در مورد صحت و سلامتی صحبت می نماییم ما و همکارایم خواهیم گفت که مریضی ها و درتهایی که در این جهان دامنگیر ما انسان هاست منشه ای آن از کجا هست یا به عباره دیگر از کجا باوجود می آید ما هم خواهیم گفت که چی گونه این امراض را وقایه کنیم و چی کنیم که به این مرضی ها کمتر مبتلا شدیم و اگر خدا نخواستم مبتلا شدیم چطور بتانیم که این مریضی ها را تدابی کنیم دوست های عزیز بیاین با هم اعلان را بشنویم بعد از شنیدن اعلان دوباره در خدمت شما قرار داریم شنونده ای عزیز تشکر که از ویب ساید ما دیدن نمودید اگر شما معل دارید که از طریق تیلفون امراهی ما به تماس شوید و سؤالات و پیشنادهای تان را امراهی ما شریک بسازید لطفاً به شمار تیلفون سفر سفر یک چار سد و پینجا سی سد و پنج سزده پینجا و چار زنگ بزنید شنونده ای رادیو صدای زندگی بیاین با هم این درامه را بشنویم فاطمه قالین گردگیری می کرد فصل خزان بود و هوا خنوک و دلپذیر بود او صدای دروازه هولی را شنید که واز شد فاطمه ازی که غنی پسر شیش سالش بسیار وقت از مکتب به خانه آمده بود ورخطا شد او از بچه سوال کرد چرا غنی بچم ایغا وقت به خانه آمدی؟ غنی در دست مادرش کاغذار داد که معلمش رویو چیزی نوشته بود معلمش گفته بود که دگه اطفال نیز مریض هستند اولین شاگردی که مریض شده بود و در بدنش دانه بر آمده بود دکتر معلمی به او گفته بود که او یک مریضی به نام سرخکان دارد شاید رزش کرده باشی برو به خانه کمه خواه کن فاطمه به خطی که معلم نوشته کده بود فکر می کرد سرخکان؟ سرخکان چی هست؟ او باید از خسورش پرسان می کرد که سرخکان چی هست؟ او دوباره مصروف پاک کدن قالی شد وقتی فاطمه داخل خانه شد خسورش در دلیز نشسته بود و قنی هم نان می خورد عروض معلم قنی چی نوشته کده؟ قنی برم میگه که تاو داره و معلمش رو به خانه روان کده اطفال سرخکان گشیدن من نمی فهمم سرخکان چی هست شما می فهمین که سرخکان چی هست؟ آیا سرخکان یک مرزی خطرناک هست؟ پدر کلان متحجب شده بود او طرف قنی دید سپس به داود و نزیره نگاه کده مصروف بازی بودن داود یک ساله و نزیره سی ساله بود عروض من برات میگم که سرخکان چی هست ولی اول باید قنی رو به بطاق دیگر ببریم او باید از دیگر اطفالات دور باشه با این کار ما از اطفال خرد محافظت میکنیم اگر اطفال خرد سرخکان شوند برشان بسیار خطرناک خواد بود پدر کلان توشک قنی رو کش کرده و به یک اطاق دیگر برد فاطمه و پدر کلان توشک های دیگر رو به دالیز بردن چون بسیاری از اعضای فامیل در دالیز خواه میکدن اطاق کوچک بره قنی خالی کرده بودن که در اونجا خواه کنه فاطمه هم پیش قنی خواه میکد پدر کلان گفته بود که اگر هر کدام از اعضای فامیل مریض شوند باید به اون اطاق خواه شوند یک اطاق جداغانه بره اطفال مریض سببی این میشه که اطفال دیگر مریض نشوند فاطمه بچه ایم بیایی اینجا با هم چای بخوریم من برات میگم سرخکان چی هست دو تا از اولاده هم بخاطر سرخکان مردن شاید وقتی که توفل بودی به این مرض چار شده باشی سرخکان یک مریضی ساری است وقتی یک طفل سرخکان شوه اطفال دوربرش هم بسیار زود به این مرض مبتلا میشه وقتی که طفل مریض سرخکانه یا عتصه بزنه میکروب این مرض دوا پخش میشه و اطفال دیگر باطا نفس این میکروبه یا از طریق دست زدن که جایی که میکروب موجود هست به سرخکان مبتلا میشه وقتی که مرض سرخکان داخل بدن میشه شخص تا دو افته احساس مریضی نمیکنه شاید غنی یک یا دو افته قبل نزدیکه طفل مریض بوده و حال او هم مریض شده خوب یادم است چی به سر اطفالم آمد من یک پسر دو ساله و یک دختر شش ماه داشتم شوهر تو رفیق که دو وقت سه یا چال ساله بود یک روز تب کرد بینیش ریزش داشت سرفه میکرد و چشماه سرخ و پراب بود من فکر کردم که او ریزش کرده بخاطره که اطفال بزیار اوقات ریزش میکنن و مریض میشن تو او بسیار بالا بود فکر کنم که او یک افته تو داشت من میفهم که وضعیت او عادی نبود در نزدیکی خانه ما کینیک نبود من رفتم از دواخانه برش دوا خریدم مگر هیچ فایده نکرد علایم سرخکان هم نشان بته اگر سنفیه های غنی سرخکان کشیده باشند من متمین هستم که غنی علایم سرخکان هم نشان خواد داد یک روز من در داخل دهان شوارت رفیق دانه سفیده دیدم که دورا دورشان سرخ بود بعد از پنی روز در جانش هم دانه پیدا شد دانه ها اول در روح و گردنش پیدا شده بود و بعد در شکمش پیدا شد بلاخره پایه هایش هم پر از دانه شد او نه نمیخورد و ایسال بود خداهای شما گرشان نشود بخدا توقع دماید ایسال در ورستان بیا یه منطقه ما ایسال شاه جهان حاکم باشه در این دنیا که دنیا مشکلات بسیار دارن همون واقع باشه ایسال رو شدن که ایسال گفت من راهم واسه و زندگی هچکس به وسیل من بپدن نرون ایسال در ورستان بیا یه منطقه ما ایسال شاه جهان حاکم باشه در این دنیا عده خواهی و بلدش بیاری و پشی شما کامل بردن دوباره میاید از آسمان بزمین ما را میبرم با عباب و باشیم ایسال در ورستان بیا یه منطقه ما ایسال شاه جهان حاکم باشه در این دنیا ایسال در ورستان بیا یه منطقه ما ایسال شاه جهان حاکم باشه در این دنیا دوست های عزیز آهنگ رو شنیدن امید از که لذت برده باشین خوب دوست ها بیاین که با هم ادامه درامه را گوش کنیم وقتی دو طفل خلتر مریض شدن شوورت سعتیاب شد اونا عمان علایم رفیقه داشتن بسیار تاو داشتن چشمایشان سر بود سرفه میکدن ایسال بودن و اشتیایشان کم شده بود بعد دانهای سخت در جانشان پیدا شد دانشان زخم شده بود او روزا ما فکر میکدم که شیر گو برای دخترم خوب است مگر او دیگه شیر نمی نوشید و بسیار ضعیف شده بود او سرفه میکد و نفسک می زد پسر دو ساله هم گنگز شده بود وقتی او رو به شفخانه بردم دکتر گفت که سرخکان به دماغش سرایت کده است دختره کم سینه و بغل شده بود و یک گوشش به خاطر سرخکان الطاب کده بود دادر جان چرا رفیق دوباره صحتمند شد ولی دو طفل خواتر سخت مریض شده من از دکتر همین سوال رو پرسان کردم دکتر برم گفت که گبه نیست این یک مریضی عادی است و اطفال خود زیاد مریض می شند در اون وقت ها فامیل ما غذای خوب نداشتند بمی خاطر اطفالم قبل از مریضی لاغر و ضعیف بودند بدنهایشان ضعیف بود دکتر برم گفت که اگر به طفلت شیر مادر بتن او از سرخکان وقایم می شد ولی مادرشان به او شیر خود رو نمی داد وقتی اطفالم رو به شفخانه بردیم بسیار دیر شده بود اردو طفل سخت مریض بودن مادرشان یک افته یا پیشتر از یک افته امرایشان در شفخانه ماند بعد از او اردو اولادایم فوت کرد من سال های پیش برد قصه کردم اون وقتها دکترها بسیار چیزا نمی فهمیدن خوب از که تو به طفلت شیر خود رو بدی شیر مادر طفل از بسیاری مرض ها مثل سرخکان نگاه میکنه آل دکترها هم طفل برای وقایه سرخکان واکسین میکنه سرخکان یک مریضی خطرناک است و مهم است که همه پدر ها و مادر ها اطفالشان رو تواسط واکسین و دادن شیر مادر از این مریضی وقایه کنند من نمی فهمیدم که اطفال برای وقایه از سرخکان واکسین میشن ما تا وقتی که بسیار سخت مریض نشویم به دکتر نمی رویم اطفال کهی باید واکسین شوند؟ من شنیدم که برای بار اول طفل ده نو ماگی و یک بار دیگر ده اشته ماگی واکسین میشن این دو واکسین طفل از سرخکان وقایه میکنند غنی سرخکان رو ده باشه؟ برای تداوی او کدام دوایی هم هست؟ دکتر برش ویتامین ای خواهد داد ویتامین ای از کوری و مرک مریضه که سرخکان کشیده باشه جلو گیری میکنه اول که به کلنیک بری دکتر برای غنی یک تابلیت ویتامین ای میته بعد دوتا تابلیت هم میته که به خانه ببری غنی یکی از یکی تابلیت ها را در روز دوام و یکی دیگر را در روز چارم باید بخوره برای از بین بوردن تب میتونی که به غنی پرستامول بدی فاطمه و خسورش آرام در جایشان ششته بودن فاطمه به اطفالش فکر میکد او دعا میکد که دو طفل خردترش به ای مریضی دوچار نشن شوهرش امروز غنی را پیش دکتر میبره تا برش ویتامین ای بته بعد فاطمه اطفال خردترش را نیز پیش دکتر میبره تا اونا را واکسین سرخکان کنند او غنی را از اطفال دیگر دور نگاه میکنه و هر چیزی را که غنی دست میزنه او را پاک میکنه فاطمه در زمان طفولیت سرخکان کشیده بود پدر کلان برش گفت اگر فاطمه از غنی مراقبت کنی برش هیچ مشکلی پیش نمی آیه فاطمه خدا را شکر کد که پدر کلان در باره وقایه و تداوی سرخکان بسیار معلومات داشت شنوانده های گرامی شما میتوانید برنامه های رادیو صدای زندگی را از طریق فیسبوک هم تقیب کنید توجه کنید با ادرس فیسبوک ما facebook.com slash رادیو صدای زندگی خوب دوست های عزیز در این بخش برنامه برادر نهایت گرامی را با خود داریم که مطالب چند از انجیل شریف را با ما و شما در میانو میگذارد بفرماین برادر محترم سلام دوست های شنوانده خوشحال هستم که باز در خدمت شما عزیزا قرار دارم دوست های عزیز در برنامه امروز من میخواهم در باره داستانی صحبت کنم که یک داستانی واقعی هست حوادثی که در این داستان واقعی میشه مربوط به دو هزار و چند ست سال پیش از این روز هست شنوانده عزیز من مطمئن هستم که شما میفهمین سرزمین فلسطین در کجا هست فلسطین تقریبا مثل وطن خودم هست اموطور کوهستانی امراه راه های پرست پیچ و خمب سنگلاخی در این سرزمین یک شاره هست مثل شاره کابل که دور را دورش کوها و طبها گرفته اگر در یک روزی افتوی شما سر یکی از این طبها بالا شوید در یک طرف دشتهای ها سلخیست و قلعه های پر از برفه میبینین در طرف دیگه شما بندرها و کشتی ها را خواد دیدین در اون سال ها یعنی دو هزار سال پیش در این بندرها کشتی های زیاد تجارتی درفت آمد بودند در نزدیکی یکی از این بندرها یک سیرایی تجارتی بود این سیرایی از نزدیکی یک شاره خارطرق تیر می شد که نامش ناصره بود در این شاره خارطرق یک دختر خوش صورت زندگی می کد که نامش مریم بود مریم یک دختر بسیار پاکدامن بود در خدا ترسی در شار زبانتزد خاصها ام بود مردم شار همه گی او را دوست داشتند در اون روزگار در اون شاره هیچ کس نمی فامید که خدا چی نقشه را به این دختر باکره داره خدا می خواست که همین دختر مادر مسیح وعده شده باشه دوست های عزیز قوم یهود سالهای سال بود که همه گی معتل آمدن مسیح بودند مردم یهود از خدا می خواستند که او بیاید تا اونا را از بدبختی نجات بده مردم به اساس پیشگویه هایی که انبیا کده بودند ای را می فامیدن که نجات دهنده در یکی از خانواده قوم خدا تولد بشه دوست های عزیز من پیشتر گفتم که مریم یک دختر خدا ترس بود از نظر راستگوی و پاکدامانی هیچ حیبه نداشت او دائم خدا را پرستش میکد کته مردم هم بسیار مهربان بود کته همسایه های خود دستپیشی میکد در غم و خوشیشان شریک می شد روزی از روزا مریم خوش خوشحال در خانه خود تنا ششته بود مشغول کاری بود خانه نیمه تاریک بود او در کار خانه مشغول بود زیر لب در وصف خدا سرودی را آرام آرام زمزمه میکد که ناگهان خانه پر از روشنایی شد ای تو روشنایی که غیر سفیدی چیزی دیگر نمی شد مریم سخت ترسید چشمایش را بسته کد نمی فامید که چی گفت است دستپای خود را بیخی گم کده بود وقتی متواجه شد که اک فرشتی نورانی پیش رویش استاده شده لرزد اندام شفتید نفسش تنگ شد او ای را شنیده بود که فرشتی خدا برای آوردن پیام خدا می آهد بگم ای را نمی فامید که پیش او چرا آمده از ای بابت بسیار ورخوطا شده بود توری که عرق سر و رویش می چکید ده امی وقت فرشتی خدا گفت سلام ای کسی که مورد لطف خدا هستی مریم که ای صدا را شنید ورخوطا تر شد ده عرق غرق شده بود او هیچ نمی فامید که مانای ای گب چیست ده امی وقت باز فرشته به گب آمد هیچ نت هست خدا سر تو لطف کده تو حامله خواد شدی بچی به دنیا خواد آوردی که نامش ایسا خواد ماندی او کلان خواد شد خدا تخت پادشایی جدش داود با او خواد داد مریم که از سنیدن ای گب ها زیادتر تحجب کده بود ترسیده و لرزیده گفت ای خب یک گب ناشدنیست من خود تا به حال که قطعه هیچ مرد نزدیکی نداشتم فرشته خدا در جواب گفت روح خدا در تو خواد آمد قدرت خدا سر تو سایه خواد انداخت از همی خاطر اون عوضاد مقدس خواد بود مریم که جواب سوال خود رو یافته بود کمی آرام گرفت ازی که خدا او را به این کار خواد انتخاب کده شوق و ترسی عجیبی دلش رایی یافته بود هنوز اموتر عرق سرد از سر رویش میچکید و زبانش لقنت میکد که گافت هرچی که تو میگی اموتر شوه من کنیز خداوند استم وقتی فرشته خدا این گفت از مریم شنید ناگهان از پیش او غیب شد دوست های مهربان مریم از امو وقتی که این گفت از فرشته خدا شنیده بود خودش خوب میفامید که این چیز سبب بدنامی او در بین مردم میشه مگرم در اثر ایمانی که به خدا داشت خود آماده کده بود که زامت های زیاده را قبول کنه حتی بدنامی در بین مردم شعر خوده اینه به این رقم دوست های عزیز مریم تسلیم ارادهی خدا شده بود او از خود چیز نمیخواست او میخواست او چیز را که خدا میخواهد در حقش انجام شوه شنونده عزیز در همین زمان مریم در حق یک مرد به نام یوسف بود مگرم متابقه رسم رواج و روزگار او با مریم رابطه نداشت مریم در این زمان در شارع ناصره زندگی میکد که از محل بود و باشه یوسف بسیار دور بود در اون زمان زنهای شارع ناصره روزها مثل زنهای قرار و قصوات خود ما دوره همدیگه جمع شدن کارهای دست جمعی مثل بافندگی کالاشوی پاکاری گندم و غیره را انجام میدادن اموطور هم اونا مثل زنهای قرار و قصوات ما در این کار کدن سر تمام چیزهایی که در شارع شده بود گپ می سدند ای زنها اتور یک چیزی نبود که ازش خبر نداشته باشند بسیاری از ای زنها مخصوصا جوانترهایشان وقت دور چهار بر او کشیدن جمع می شدند گپهایشان گل می کد در همین سر چهار بود که تیز تیز خبرهای نوه به یکدگی خود می گفتند باز سرش تبصره کدن را شروع می کدند مریم در بین همین زنها زندگی می کد مطابق رسم و رواج او روزگار زنهای پیری که از خود اولاد نداشتند از دخترهای جوان موازبت می کدند ای زنهای پیر که کار و بار زیاد نداشتند از سیر و پودینی همه کس و همه چیز خبر داشتند اتور یک گپی نبود که در شارع شده باشد مگرم از پیش اونا پت مانده باشد در ایتون اوضاع و احوال دخترهای حساسی مثل مریم از سکوت مانادار یا از خیره سیل کدنهای زنها رنج می بردند مخصوصا وقتی که یکان وقت گفت های نشتاره دوستهای خود پشت سر خود می شنویدند عزیزهای شنوینده مریم از اون وقتی که چیزی را دشتم خود احساس کده بود داهم کتی خود چرد می زد که چی کنه باشه یا بره اینجا باشه وقت اونا وقت گفت های نشتاره و نگاه های مانادار زنهای دوروبر خود را تحمل کنه یا ای که از اینجا به جای دیگه بره تا از شر اونا ده امان باشه ده همین چرد و رعی بود که یادش آمد فرشته خدا در وقتی که برو ظاهر شده بود در باری یکی از خشاونده هایش بنامه الیزابیت و ذکریه بره او چیزهایی گفته بود فرشته به مریم گفته بود که الیزابیت نازاد سن پیری به قدرت خدا حامله شده حالی از حاملگی او شش ماه تیر می شه مریم کتی خود فکر کرد خوب خواد شد اگر پیش او بره بر ای که او مشکل او را خواد فامید کتی هم دیگه تفاهم خواد داشتن و از تانه های مردم هم دور خواد ماندن شنبندگان عزیز الیزابیت یک شهر کوستانی زندگی میکد ای شهر چهار روز از جایی که مریم بود و باش داشت دور بود مریم پیش از ای که رنج سفر برش مشکل شد بار و بنی خود را جمع کرد راهی او شهر کوستانی خوشاب و هوا شد و در اونجا با الیزابیت ملاقات نمود و روزهای خوش را با هم سپری نمودن به ای ترتیب خدا از طریق مریم بزرگترین رحمت و بزرگترین محبت خود و جهان با فرستادن پر سر خود و دنیا برای نجات انسان ها نشان داد شنبنده عزیز برنامه ما در اینجا به پایان میرسه و با تقدیم کردن یک سروت با همه شما عزیزان خدافیزی میکنیم خدا یارو نگه داریتان موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی شنبنده عزیز شما میتوانید برنامه های رادیو صدای زندگی را از طریق فیسبوک هم تقیب کنید توجه کنید بادرس فیسبوک ما اگر شما محل دارید که از طریق تلفون سوالات و پیشنهاده هایتان را همراه ما مترح کنید میتانین به شماره تلفون 001-902-593-1032 زنگ بزنید ما به سوالات شما پاسخ خواهیم داد