29 minutes
2 November 2013
A warm greeting opens the door, but what follows is a harrowing journey into the reality of life for some in Afghanistan. We share the tragic story of Golchehra, a young girl forced into marriage at eleven, whose suffering—from severe injury to years of confinement in a stable—reveals the devastating consequences of poverty and coercion. Her ordeal, hidden from the world until a chance discovery, ends in heartbreak as she is rescued too late to recover. Alongside this, we bring moments of reflection through music and poetry, reminding us that even in darkness, compassion and humanity must remain at the centre of our lives.
Transcribed by AI
PYM JBZ شنندههای بیشبههای برنامه از هر گل برگه سلامهای آگنده از محبت و دوستی ما نسارتان باد با درود از صفا و سمیمیت پنجاره برنامه از هر گل برگه را با لپخند دوستانه بروی خرشید نوروزای شما شننده بیشبهها میگوشاییم تا باشه نامهها و مطالب شما ما را گرمای بیشتر بخشد امیدواریم لحظات که با برنامه تان هستین از فیض و برکات خدابنده که ما را با این همه کوچکی ما دوست داره انباشت شوید آقای شاید چطور از که فراوردهای برنامه ای نوبت از هر گل برگه را برای دوستهای شننده خود معرفی کنیم بسیار خوب برنامه ای نوبت از هر گل برگه را با این مطالب رنگین ساخته ایم گل چهره داستان کتا تخلیص از نیکندش شهیر نان روزانه و موسیقی گل چهره دختر بابا میرگل که در قلعه بالای قلعه قاضی زندگی میکرد پنج سال قبل در سن 11 سالگی با عقد میرگل در قلعه قاضی زندگی میکرد پنج سال قبل در سن 11 سالگی با عقد نکاه عبدالرحمن که 43 سال داشت در برابر ازار افغانی قرضه که چند قبل پدر گل چهره از عبدالرحمن گرفته بود در آمد عبدالرحمن دو خانم داشت که یکی نارین نام داشت و نازا بود و دیگرش لطیفه که دارای هشت فرزند دختر بود پنج دختر لطیفه بزرگتر از گل چهره بودند ششومین دخترش که پری نام داشت همسن و سال گل چهره بود و دو دختر دیگر لطیفه کوچکتر از گل چهره بودند اصلا گل چهره به قصد از این در عقد نکاه عبدالرحمن در آمده بود که وی میخواست چند پسر هم داشته باشد و روی همین دلیل ازار افغانی را به حانه خوبی دانسته بالای پدر گل چهره تا آن حد فشار آورد که پدر گل چهره این طفل معصوم را به نکاهش در آورد گل چهره آنقدر طفل بود که حتی نمی دانست شوهر و شوهرداری چی هست بعد از شب نخست عروسی خونریزی بسیار شدید برای گل چهره رخ داد که دخترک فردای آن روز در حال زعف و بهالی برگوشه افتاد بعد از دو روز خونریزی بلاخره طفل را به شفاخانه بردند طفلک آنقدر زخم برداشته بود که داکتران مجبور به دختن زخم شدند و بیست و پنج کوک خورد گل چهره بعد از آن که سهتیاب شد همه از او چشم انتظار این را داشتند که باید هرچی زودتر هم بگیرد و این سآل در ذهن همه بود که چرا هم اینه میگیرد بلاخره بعد از یک سال معاینات داکتر و ادایههای دورو پیش معلوم شد که نسبت شدت زخم شب اول عروسی این طفل نمی تواند حمل بگیرد و مادر شود بمجرد که شوهر و دو انباقش فهمیدن که این طفل دیگر مادر شدن نمی تواند تا برایشان پسر بیاورد او را در طویله با سه گاو و یک عصب در داخل یک کهادان بستند و یک دستش را به دیوار بستند و دست دیگرش را برای ضرورتهای غذایی و غیره رها گذاشتند این طفل در سن 12 سالگی مانند یک هیوان در طویله بسته شد و صرف برای ضرورت توسط دو نفر از کهادان بیرون برده میشد و دوباره به طویله آورده و به کهادان بسته میشد چهار سال این طفل شسته نشد مویش شانه را ندید و ناخونش قط نشد هیچ کس نمی دانست که گل چهره کجاست و چی به سر او آمده هر باره هر کسی از گل چهره میپرسید برای او بهانه میتراشیدند و میگفتند که اینجا رفته و آنجا رفته پیش دیگران گل چهره خانه پدر خود رفته بود و پیش پدر و مادر گل چهره خانه دیگران رفته بود بلاخره طاقت مادر گل چهره تاق شده بسیار بتشویش شد پنهان از شوهرش در جستجو بر آمد و از کسانه که زیادتر با خانواده عبد الرحمان در تماس بودند خواهش کرد که سراغ گل چهره را بگیرند و بیمینند که او کجاست و چرا از او خبر نیست القصه لالا زینوددین خان که همیشه رشقا و کاه جمع میکند و در برابر پول ناچیز برای گاوها و عصف عبد الرحمان میبرد به اساس وظیفه که از جانب مادر گل چهره با هزار عضر و نیاز به او داده شده است آن هم در برابر پول بازی رکی خاص یعنی هنگام که رشقا و کاه را به خانه عبد الرحمان میآورد با توجه بر این که عزای خانواده عبد الرحمان متوجه نشوند این طرف و آن طرف نگاه میکند و به این میانده شد که چیگونه و از کجا میتواند معلومات در باره گل چهره به دست آورد در همین اصنا صدای بسیار زعیف نالش از داخل طویله به گوش میرسد که از صدای گاو و عصف فرق دارد کنجکاو شده و داخل طویله میشود زیندین اصلا نمی تواند فکر کند که این صدا صدای گل چهره باشد اما وقت داخل طویله میشود میبیند که این طفلک شانزده ساله نامراد که از ضعف و ناتوانی همون یازده ساله که بود همونطور زیف و کوچک مونده است شدیدن شک میخورد و از ورختایی رشقهها را با پالان مرکبش در صحن حویلی عبد الرحمان رها کرده بال ببسته میبراید و مستقیم به خانه مادر گل چهره رفته اطلاع میدهد و به این ترتیب مادر و پدر گل چهره او را از این گودال بدبختی کشیده و به خانه شان میآورند گل چهره انقدر زیف و ناتوان شده بود که حتی مادر و پدرش را بدرستی نمی شناخت تمام پاها دستان و روی جلد گل چهره را زخمها لکههای پر کرده بود که چشم انسان توانه دیدن آن را نداشت بوی بده که از لباس گل چهره به مشان میرسید قابل برداشت نبود مادر گل چهره تا دو روز میکشید دست و پا و موی گل چهره را بشوید و برای حفظ نظافت او را همام دهد اما گل چهره توانه استاده شدن و نشستن را نداشت از این را مادرش او را در بستر با لیف و آب گرم میشد که زخم هایش باز نشود پدر گل چهره از ترس بدنامی و غریبی همچنان برای این که بعدها از جانب عبد الرحمان شکنجه نشود و یا به باقی اعضای فامیلش آسیب نرسد به هیچ کس اجازه اکاسی و فلم برداری را نداده و به همین شکل از اطلاع دادن به پولیس و حکومت خودداری برزید چون از این که دست بابا میرگل بسیار تنگ بود و توانه تداوی و علاج گل چهره را نداشت فقط یک هفته و چند روز با خانمش از او پرستاری و محافظت کردند اما گل چهره اونقدر ضعیف ناتوان و مریض بود که تاب نیاورد و در بستر بیماری در برابر چشمان پدر و مادر ناتوانش دیده از جهان بست موسیقی چند بردومانه زدم گفتم خدایا چاره چیست ای مسیحا گیر زدستم در شرر افتادم در شرر افتادم موسیقی اما فنداری که من از گشتگر افتادم هم ببینم روز و شبه مالو هم افالتو این چی مگاهی که شاید به خبر افتادم موسیقی در راه و شش فنا بودم تو گویان چونان راه هستم در این جهان پرزه روح پاک در راه و شپه در افتادم پرزه روح پاک در راه و شپه در افتادم موسیقی سرود دلنواز بود امیدوارم که دوستای شنوده ما از شنودن این سرود برکت گرفته باشن واقعا که سرود بسیار جالبه بود دوستای ما حتمان برکت گرفتن خوب دوستای نهایت ارجمند حالا بین که در این بخش از برنامه به پارچه شعر از شعر چیر دست و جرف نگر قراشداغی گوش بدیم که عنوانش از حدیث سوسن خار دشمن اگر به پایت رفت تو به پایش بریز گلشن را گر امان خواهدت امانشده تا بگیری تو ملک ایمن را گر به تلخی سخن همه گوید تو بیاور حدیث سوسن را خرمن اف را یگان بین ما پس بگو پر کنید دامن را دانه گندم از تو گر خواهد قسمتش کن تمام خرمن را در محبت هزار موجزه است که کند نرم قلب آهن را تا جهان جای دوستی گردد گفت ایسا ببخش دشمن را در محبت هزار موجزه است که کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را در محبت هزار موجزه است کند نرم قلب آهن را