30 minutes
21 August 2011
Transcribed by AI
این راژیو صدای زندگی است خدایا مرا براه راستی هدایت فرما راژیو صدای زندگی تقدیم می کند سلام شنوده های گرامی برنامه راح راستی خوشحال استم که از طریق سلسله برنامه های راح راستی در خدمت شما دوستان قرار داریم آرزو می بریم که مطالب و موضوعات برنامه این نوبت ما طرف توجه و استفاده شما عزیزان قرار گیرد بیاید که باس هم درست این نوبت خیش را برنامه خداوند محبت و بخش آینده آغاز کنیم خدایی که می خواهد تمام انسان ها راح راستی را که او برای آنها برگذیده است بدانند تا باوی زندگی عبدی داشته باشند و دعا میکنیم که خداوند مجید شکرت میکنیم بخاطر کلام زندگید خدایی از تو می خواهیم که ما را برکت بدی تا شاهدان امنی تو باشیم کمک و تا پیام خوش تو را به مردم بینوهای خود که در تاریکی روانستن برسانیم خداوند بزرگ دست ما را بگی تا از شیطان و وسوسای او ده امان باشیم برای شناندهای خود دعا میکنیم که قلب و ذهنشان را باز کنیم تا با مجد نجات بخش تو ایمان بیارن دعا میکنیم که درسای رای راستی را وسیل جلال خود بساز تا از طریق پخشی برنامه تو جلال پیدا کنی خداوند ها تمام این دعا را از تو بنامی ایسای مسیح همیشه زنده می خواهیم آمین خوب شنانده ای ارجمند در درس قبلی ما دیدیم که چیگونه ایسای مسیح مرد را که در قبر بود و چهار روز از مرگش گذشته بود دوباره زنده ساخت برای ایسای مسیح مخابل شدن با قدرت مرگ کدام مشکل محسوب نمی شد چون ایسا خود قیامت و حیات بود و هست در درس این حوبت در نظر داریم با متعالی انجیل مقدس ادامه داده ببینیم که چیگونه ایسای مسیح داخل شهر ارشلم شد شهر که قرار بود درانجا کشته شود ایسا از تمام چیزهایی که قرار بود به وقوع بپیوندد آگاه بود ایسا می دانست که رحبران مسیحی یهود وی را به دست رومیان حواله خواهند کرد تا او را شکنجه داده و به سلیب مخکوب نمایند اما فهمیدن این حقیقت نمی تاانست ایسای مسیح را از رفتن به ارشلم باز دارد کلام مقدس در این مورد چونین می فرماید چون وقت آن رسید که ایسا به آسمان برده شود با عظم محکم رو به ارشلم نهد وقت ایسای مسیح همراه با شاگردانش به طرف ارشلم می رفتند برای شاگردانش گفت من غته در پیش دارم که باید اجرا شود و تا زمان انجام آن چقدر زیر فشار هستم چرا ایسای مسیح قاتعانه و با اراده محکم عظم ارشلم شد؟ او به خاطر این کار را کرد تا خود را تسلیم کسانی سازد که می خواستن او را به قتل برسانند این حیران کننده هست اگر شما بداند که در فران ولایت کسانی هستن که می خواهند شما را شکنجن هموده و به قتل برسانند با آن شهر و ولایت خواهید رفت اما این کاری بود که ایسای مسیح انجام داد ایسا می داند که دلیل به دنیا آمده او این هست تا برای گناهان بشر مثل یک قربانی جان دهد ایسا در این دنیا نه آمد تا در جستجوی لزائز و خواسته های خود باشد بلکه او آمد تا نوشته های پیامبران را که سالها قبل در مورد و پیشگوی کرده بودند عملی نماید چون پیامبران پیشگوی کرده گفته بودند که مسیح ازاب کشیده و خونش را در راه گناهان جهان خواهد ریخت و این واقع درست در همان جای سورت خواهد گرفت که ابراهیم قچ را به عوض پسر خود اسحاق برای خداون قربانی کرده بود این بسیار ضروری بود تا سمبول قربانی نمودن قچ یعنی بره یا گوزفند با وجود خود ایسای مسیح عملی کرده به همین منظور ایسا به شهر ارشلم رفت جایی که برای او مانند چاه شیران گرسنه بود که همه منتظر قربانی خود باشند دوست عزیز، حالا بیاید متعلای خود را در کتاب انجیل مقدس ادامه بدهیم کلام مقدس می فرماید ایسا و شاگردانش در راه ارشلم بودند و ایسا پیشا پیش شاگردان حرکت می کرد شاگردان حیران بودند و کسانی که از عقب آنها می آمدند بسیار می کرسیدند ایسا دوازده شاگرد خود را به کنار برد و در باره آنچه که می باید برایش واقع شود با آنها شروع به صحبت کرد ایسا به آنان فرمود ما اکنون به ارشلم می رویم و آنچه پیامبران در باره پسر انسان نوشتند به حقیقت خواهد پیوست ما اکنون به ارشلم می رویم و پسر انسان به دست سیادان کلان و ملایان یهود سپرده خواهد شد آنها او را محکوم به مرک خواهند کرد و به دست بیگانگان خواهند سپرد آنها او را مذخرة خواهند نمود و بر رویش آب دهان خواهند انداخت او را تازیانه خواهند زد و خواهند کشد اما پس از سه روز دوباره زنده خواهد شد اما شاگردان از این همه چیز نمی فهمیدند و این سخن برایشان نمحموم بود و درک نمی کردند که در باره چی چیز صحبت می کند هنگامه که ایسا به نزدیکی عریها رسید کوره در کنار راه نشست بود و گدایی می کرد همین که شنید جمعیت از آن جامعه می گذارد پرسید چی شده است به او گفتند ایسا ناصری از این جامعه می گذارد پس فریاد زد ای ایسا ای پسر داود بمن رحم کن اشخاص که در پیش بودند بطوندی با او حرف زده گفتند خاموش باش اما او هرچی بلندتر فریاد می کرد ای پسر داود بمن رحم کن ایسا استاد و عمر کرد آن مرد را پیش او بیاورند وقت آمد از او پرسید چی می خواهی برایت بکنم جواب داد ایاقا می خواهم بار دیگر بینا شوم ایسا با او فرمود بینا شوم ایمانت تو را شفا داده است فوراً بینایی خود را بازیافت و در حال که خدا را تمجید می کرد به دنبال ایسا رفت همه مردم بخاطر آن چی دیده بودند خدا را حمد گفتند وقت ایسا و شاگردانش به نزدیکی های ارشلیم و به دهکده بیت فاجی واقعی در کوه زیتون رسیدند ایسا دو نفر از شاگردان خود را فرستاد و به آنها گفت به دهکده مقابل بروید نزدیک دروازه آن اولاغی را با کراش بسته خواهید یافت آنها را باز کنید و پیش من بیاورید اگر کسی با شما حرف زد بگوید که خداوند با آنها ایتیاج دارد و او با شما اجازه خواهد داد که آنها را فوراً بیاورید و به این وسیله پیشگوی پیانبر تمام شد که می فرماید به دختر سیهون بگوید اینک پادشاه توست که بر اولاغ نشسته و برکرای چهار پای سوارست و با شکستگی نزده تو می آید آن دو شاگر رفتند و آن چرا که با آنها گفته شده بود انجام دادند و آن اولاغ و کراش را آوردند و آنگا لباسهای خود را بر پشت آنها انداختند و ایسا سوار شد جمعیت زیاد جادرها با لباسهای خود فرش کردند و بعض شاخه های درختان را می بوریدند و در راه می گستراندند آنگا جمعیت که پیش روی می رفتند و آنها که از اقب می آمدند فریاد می زدند و می گفتند مبارک باد پسر داود فرخونده باد آن کسی که به نام خداوند می آید خدای متعال او را مبارک سازد چند نفر فریسی که در میان مردم بودند به او گفتند ایستاد به شاگردانت امر کن که خاموش شوند ایسا جواب داد بدانید که اگر این ها خاموش بمانند سنگ ها بفریاد خواهند آمد ایسا به شهر نزدیکتر شد و وقت شهر از دور دیده شد بخاطران گریه کرد و گفت کاش که امروز سرچشمه سلح و سلامتی را می شناختی اما نه این از چشمان تو پنهان است چون تو وقت دیدار پرفیز خدا را درک نکردی همین که ایسا داخل ارشیلیم شد تمام مردم شهر به هیجان آمدند و ادعی می پرسیدند این شخص کیست جمعیت جواب می دادند این ایسا پیانبر است که از ناصره جلیل آمده است آنگاه ایسا بداخل خانه خدا رفت و همه کسانی را که در خانه خدا بخرید و فروش مجغول بودند بیرون راند او میز های سرافان و جایگاه های کبوتر فروشان را چپکرد و به آنان گفت نوشته شده است خانه من جای عبادت خوانده خواهد شد اما شما آن را لانه دزدان ساخته اید نابینایان و شلان در خانه خدا به نزده او آمدند و او آنها را شفا داد سعیدان کلان و ملایان یهود وقت موجزات بزرگ ایسا را دیدند و شنیدند که کودکان در خانه خدا فریاد می زدند مبارک باد پسر داوود خشمگین شدند آنها از ایسا پرسیدند آیا می شنوی اینها چه می گویند؟ ایسا جواب داد بله می شنویم مگر نخونده اید که کودکان و شیرخورگان را می آموزی تا زبان آنها به هم دستانهای تو بپردازد؟ سعیدان کلان و ملایان یهود که این را شنیدند خواستند که راه برای از بین بردن او پیدا کنند آنها از او می ترسیدند چون همه مردم استعالیم او هیران بودند ایسا به آنها گفت ساعت آن رسیده است که پسر انسان جلال یابد بیقین بدانید که اگر دانه گندام بداخل نرود و نمیدد هیچوقت از یک دانه بیشتر نمی شود اما اگر بی میدد دانه های بشماره ببار می آورد امین حالا در تشویش هستم چه بگویم آیا بگویم ای پدر مرا از این ساعت برهان؟ اما برای همین منظور به این ساعت رسیدم ای پدر نام خود را جلال بده در آن وقت صدای از آسمان رسید که می گفت آن را جلال دادم و باز هم جلال خواهم داد گروهی که آنجا استاده بودند گفتند صدای رد بود دیگران گفتند فرشته با او سخن گفت ایسا در جواب گفت این صدا بخاطر شما آمد نه بخاطر من اکنون موقع داوری این جهان است و سردار این دنیا بیرون رانده می شود وقت از روی زمین بلند کرده شدم همه آدمیان را به سوی خود می کشانم ایسا این را به اشاره به نوی مرگ که در انتظارش بود گفت دوست گرامی بیایید آنچه را که در کلام مقدس شنیدیم در مورد آن تعمق کنیم ما دیدیم که چگونه ایسای مسی سوار بر اولاغ ورده ارشلیم شد در حاله که جمعیت از مردم یهود او را بدرقه نموده ستایش می کردند و می خواستند که ایسا پادشاه ایشان باشد اما مردم دلیل آمدنی مسی را به ارشلیم نمی دانستند حتی شاگردان ایسا نیز نتوانستند درک کنند که چی واقعی خواهد شد آنها آرزو داشتند که ایسا ایشان را از زیر سلطه دشمن سرسختشان یعنی رومیان نجات خواهد داد اما ایسای مسی بخاطر آنکار به جهان نیامده بود ایسا به جهان نیامد تا سلطنت رومیان را منقرست سخته از بین ببرد بلکه او آمد تا سلطنت شیطان را نابود سازد او نیامد تا این جهان فاسد را دگرگون سازد بلکه آمد تا قلب انسانها را تغییر دهد بیدون شک ایسا روز دوباره به جهان خواهد آمد تا مردم جهان را داوری نماید چون بار اول که ایسا به این جهان آمد برای این بود تا مانند یک قربانی بمیرد ایسا به این جهان آمد تا فرزندان آدم را از پرداخت کفاره گناهانشان نجات بخشد بله دوستان ایسا طبق پیشگویه های که پیانبران سالها قبل کرده بودند به این جهان آمد دوست عزیز به ادامه داستان ایسا کلام مقدس می فرماید همروزه ایسا در خانه خدا تعلیم می داد و سیدان کلان و امولایان یهود کوشش می کردند که با کمک بزرگان شهر او را از بین ببرند اما دیدند که کاری از دستشان بر نمی آید چون آمه مردم با علاقه زیاد به سخنان و گوش می دادند یک روز وقت ایسا مردم را در خانه خدا تعلیم می داد و مجده نجات را به ایشان اعلام می کرد سیدان کلان و امولایان با کلان های یهود پیش و آمدند و گفتند بما بگو بچه اختیار این کارها را می کنی؟ کی به تو این اختیار را داده است؟ ایسا به آنان جواب داد من هم از شما سوال دارم بمن بگوید آیا غته یهیا از جانب خدا بود یا از جانب بشر؟ آنها بین خود بحث کرده گفتند اگر بگویم از جانب خدا بود او خواهد گفت چرا به او ایمان نیا وردید و اگر بگویم از جانب بشر همه مردم ما را سنگ باران خواهند کرد چون یقین دارن که یهیا یک پیانبر بود پس گفتند ما نمی دانیم از کجا است؟ ایسا به ایشان گفت من هم به شما نمی گویم که با چه اختیار این کارها را می کنم؟ ایسا به سخن خود ادامه داد و برای مردم مسئله آورده گفت مرد تاکستان احداث کرد و آن را به باغبانان سپرد و مدت درازه به سفر رفت در موسم انگور غلام را پیش باغبانان فرستاد تا حصه خود را از محصول تاکستان بگیرد اما آنها غلام را لطکوب کردند و دست خالی بازگردانیدند صاحب تاکستان غلام دیگر فرستاد او را هم لطکوب کرده و با او بدرفتاری کردند و دست خالی برگردانیدند غلام سوام را فرستاد این یکی را هم زخمی کردند و بیرون انداختند پس صاحب تاکستان گفت چه باید بکنم؟ پسر عزیز خود را می فرستم شاید حرمت او را نگه دارند اما باغبانان وقت او را دیدند با هم بحث کردن و گفتند این وارث هست بیاید او را بکشیم تا ملک به خود ما برسد پس او را از تاکستان بیرون انداختند و کشتند الان صاحب تاکستان با آنان چه خواهد کرد؟ او می آید و این باغبانان را می کشد و تاکستان را به دست دیگران می سپارد وقت مردم این را شنیدند گفتند خدا نکند اما او طرفشان دیده گفت پس معنی این قسمت از کتاب مقدس چیست؟ آن سنگ که معماران رد کردند به صورت سنگ اصلی بنادر آمده است ارکی بر آن سنگ بیفتد پارچه پارچه خواهد شد و اگر آن سنگ بر کسی بیفتد او را کاملا نرم خواهد کرد ملایان یهود و سیدان کلان می خواستند در همان لحظه او را بیگیرند چون پی بردند که مقصد آن مسل خود آن هاست اما از مردم ترسیدند ایسای مسی به وسیل حکایت باغبان شرور به کسان که نقشه قتل او را می کشیدند حشدار داد آیا شما معنی این حکایت را می دانید؟ توضیح نمودن این حکایت آنقدر هم مشکل نیست در این حکایت ایسای مسی خداون را به صاحب باغ تشبیه می کند و تاکستان هم عبارت از قوم اسرائیل می باشد باغبانان شرور هم عبارت از سران مذهبی قوم اسرائیل می باشند و غلامان را هم که صاحب تاکستان به باغ فرستاد عبارت از پیانبران خدا می باشند و بلاخره پسر مالک تاکستان را که باغبانان به قتل رسانیدند عبارت است از ایسای مسی از اینجا می دانیم که چرا سران مذهبی و کاهنان قوم اسرائیل غزبناک و خشمگین شدند آنها به خوبی می دانستند که ایسای مسی در مورد ایشان گفت می زند آنها می دانستند که ایسا آنها را به باغبانان شرور را تشبیه می کند که غلامان مالک تاکستان را مورد آزار قرار دادد و بلاخره پسر مالک را به قتل رساندند پس ایسا آنها را به مسابه اشخاص قرار داد که کلام پیامبران را رد نمودند و کسان که قرار بود مسی پسر متعال را به قتل برسانند ایسا نه تنها حکایت باغبانان را برای آنها گفت بلکه در زمن آیت را از ظبور مقدس که در مورد خودش نوشته شده بود نیز بیان نمود آن سنگ که میماران رد کردند به صورت سنگ اصلی بنا در آمده است هر کی بر آن سنگ بی افتد پرچه پرچه خواهد شد و اگر آن سنگ بر کسی بی افتد او را کاملا نرم خواهد کرد دوست عزیز به این ترتیب ایسای مسی بانها حشدار داد که نجادهنده را که ایشان رد نمودند و نقشه قتل او را به سر پرورانندند در روز قیامت ایشان را قضاوت خواهد کرد موسیقی دوستان عزیز آلا شما را به شنیدن شهادت یک هواهر مسیحی ما دوت می کنیم ما در سال 1971 در یک فامیل مسلمان تولد شدیم و اولین اولاد پدر مادرم استم پدرم عادت داشت که صبح وقت پیدار شو و بره نماز خواندن صبح وقت به مسجد بره ما از پابندی پدرم بره پنج وقت نماز خواندنش که مسجد می رفت عجب می کدم یک دفعه از او سوال کدم پدر جان ده ای هوای سر چرا در خانه نماز نمی خوانی که مسجد میری؟ او برم گفت اگر آدم هر قدر در هوای خراب و مشکلات مسجد بره خدا برش زیاد عجر می ته وقت که 7 ساله بودم خوب باید دارم که پدرم مره زیاد تشویق می کد که در مای رمزان روزه بگیرم ما تمام مای رمزان روزه گرفتم و ای امیده داشتم که خدا عجرشا به ما بته پدرم در باره نماز امروی ما زیاد بس می کد در خانه ما در باره دو چیز زیاد بس می شد یکی درس و تعلیم بود و دیگه عبادت کدند ما به ای ترد فکر کلان شدم که مسیان کسایی هستند که به چند خدا ایمان دارند و اونا عرضش دستی را ندارند فقط یک نفر استثنای مسیعی وجود داشت که یکی از دوستای پدرم شخص مسیعی به نام فاوزی بود پدرم او را از طفولی می شناخت و همراه یک دیگه دوستای سمیمی بودند وقت 13 ساله بودم شامل مکتب لیسه شدم در هولین روز مکتب معمولا همه شاگردان می دوند و تلاش می کنند که بیترین جای برخواد بگیرند و یک دختری که نامش مارسلا بود در پالی ما شیشت از نامش فاهمیدم که او مسیعی هست ما باید ای را قبول می کندم که یک مسیعی کافر تمام یک سال در پالی ما می شیند اما بسیار زود بین خواد دوست و خوارخونده شدیم بعد چند روز متوجه شدم که کاملا مجذوبه شدیم ما هنوز هم چیری معصومانی او را بیاد دارم حتی آنهام لطف و محبتای بیالاشانه او ای تر بیاد می آیم مثل که دیروز بود نه سالهای پیش وقتی که سال اول مکتب را تیر کردیم دوستی ساده و محبت ما هنوز هم بیشتر شدند سال دیگه هم در یک میز چوکی شیشتیم یک روز مارسلا چیز را در وکس خود می پولید به ای خاطر تمامی چیزایی که در وکس خود داشت روی میز کشید در باینی چیزایی دیگه او کتاب مقدس خودا هم از وکس کشید و روی میز مان ما کتاب مقدس او را گرفتم یک اسه کنچکاوی عجیب برم پیدا شد که پیش هیچوقت اتر نبودم از او اجازه گرفتم که کتاب مقدسشا سیل کنم وقتی که سرسری به درون ورقهای کتاب مقدس سیل کدم به ای کلمات چشمم خورد کارهای نیک بسیاری به شما انجام دادم کتاب بسته کده پس در روی میز ماندم اما ای جمله در دلم نقش شد و شوق زیاد بر فهمیدن در برای کسایی که کارهای نیک انجام داده در دلم پیدا شد به آروزوی داشتن یک کتاب مقدس به خانه رفتم با بسیار سادگی به پدر خود گفتم که یک جلد کتاب مقدس برم پیدا کنه دلیلش هم بر او گفتم شما حتی هیچ تصور کردن نمیتونین که چی واقعش در خانه ما چی براتان بگویم؟ در خانه ما بم به قرار غذب کفید و تمام خانه ما را تکان داد پدرم در حالی که فقط دو جمله را تکرار میکد روی مرا سیاه و کبود کد که ما سیاه کافر هستن انجیل دست زدن و ما چیر میزدم و میگفتم پدر جان مرا ببخشین من اشتباه کدم من توبه میکنم پیشیمان هستم اما چند وقت تیر نشده بود که باز شفق پیدا کدن معلومات در باره ایسای ناصری در دلیم پیدا شد از مارسلا خواستم که در باره ایسای مسیح برم قصه کنه مارسلا برم گفت او همه را دوست داشت و بر کمک کدن به مردم مجزه میکد و مثل ای چیزای زیاده برم گفت یک روز دستات علوم دینی از ملم علوم دینی که در پیشانیش جای سجده کدن سوال کدم آیا مناسب بود که پیغمبر ما صرف بخاطر که بزنهایی که مشکلات داشتند بخاطر حل مشکلات چند امرای اونا عرصی کنه؟ آیا این منطقی تر نبود که بدون عرصی کدن به اونا کمک میکد؟ آیا این بیتر نبود که او چند زنه نباشد و صرف یک زن داشته باشد؟ جواب سوالم یک سیلی ماکم با گفتن کلمه که کافر استی برویم خورد ای اولی دفعه بود که در مکتب لطف خوردم اساس کدم که بیموجب بسیار تحقیر شدیم در خانه ما چندین سال اوزا مثل گذاشته ادامت داشت زد و خورده ها و جنجه هلا بین والدینم اتباط بتر شده رفت تا ای که بلاخره اونا از هم جدا شدند ما مکتب لیسر با نمرات بالا به پایان رساندم رویای دیرینی ما ادامه تحصیل در پایانتون بود اما به دلیل مشکلات اقتصادی پدرم اجازه نداد باید ما از خانواده نگهداری میکردم این وضع مرا بسیار افسرده و غمگین ساخت فکر میکدم که همه چیز برزده ما است ما بجای پدرم وظیفه سرپرستی خانه رو بدوش گرفتم ما باید مادر خوب برای خوهرانیم باشم که اونا بتانند مکتب خود رو خلاس کنند از زندگی بسیار خسته شده بودم و هیچ جای نبود که به او جا پناه ببرم بجز خدا بسیار زیف، صادق و شدیدن به کمک ضرورت داشتم به نماز روزه و انجام مراسم مذهبی رو یاوردم شروع کدم به چادر سرکدن پس از هر نماز خدا را صدا میکدم و به او صحبت میکدم اما احساس میکدم که دعاها و از رزاری ما بچت میکرد و بدون هیچ جواب اینکاس میکند امیشه احساس میکدم که خدا بسیار از ما دور است تقریبا دو سال در خانه ماندم از این زندگی تقراری تا صحد مرک خسته شده بودم به این خاطر شروع کدم به یافتن کار در ایک محصوصی که صاحبش مسیحی بود، سیکرتر ضرورت داشت میدانستم که پدرم مخالفت میکنه اما باوجود از او هم مجبور بودم که از او اجازه بگیرم در اول بدون هیچ شرط او را رد کرد اما بعد از اصرار زیاد قبول کرد کار کردن در جایی که رئیسش یک مسیحی بود باید شد که کنجکاویم در باره مسیحیت باز سر بلند کنه تصمیم گرفتم در باره مسیحیت زیادتر یاد بگیرم این دفعه از کتابهای مسیحی کتابخانه این محصوصه استفاده کردم شروع کردم به خاندن، در باره مسروب شدن، تسلیس، بسر خدا و محبتش بشدت جذب داستان محبت عظیم شدم که براوشنی دست سلیب دیده می شد او را از نظر اقلی، منطقی و از نظر روحی قانی کننده یافتم اما پیش ازی که تصمیم قطعی خود بگیرم خواستم از مرجه در این باره کمک بخوایم که به سوالاتم جواب بده و اشتیاق که بره مسیحیت داشتم او را خاموش بسازه به نظر من بیترین مرجه کتاب دینی خودما بود که باید به او مراجع میکدم که جواب سوالای خود در او میافتم پس به صورت منظم شروع به طلاوت کتاب دینی خود کدم اما متاسفانه ایش دوای بره مرزی خود در او نیافتم از متعالی کتاب دینی خود فهمیدم که یک زن ناقص اقل و پابندی مذبی نداره به ای خاطر میراس مرد دو چند زن است در ماکمه شادت دو زن برابر به یک مرد است در روز قیامت اکثر کسایی که به دوزق روان میشن زنا خواد بودند شما فکر کنین که آیا خدای اخطی صرف ما زنا را بره ای خلق کده که مرد ها را خوش بساتیم و در آخرت هم یا ایزوم دوزق باشیم و یا اور جنت مطابق به حکم مذب ما زن نباید خانی خودت ترک کنه مگرم به سی دلیل یکی به خانی شوارش بره و دیگر بره انجام مراسم حج بره و یا یکی بره دفن شدن بره از متعالی داستان های جنگ ها کشتار ها و روانساختن جوی های خون که برای پیش برد دین ما شده بود خسته شده بودم پس شما خودتان فکر کنین که اگر شما بعد از 21 سال عقیده ماکم متوجه میشین که به یک رای غلط روان استین چی احساس میکنین؟ پس تصمیم گرفتم کتاب مقدس بخانم تا حقیقت بیابم بنابراین شروع بخاندن کتاب مقدس دوباره کردم و ایسا را خوشبختانه شناختم نامی که مدتها پیش در موردش شنیده بودم و نامی که مجذوبش شده بودم متوجه شدم که او چطور مریض ها را شفا میداد اسیر ها را آزاد میساخت او زن زناکار را بخشید حتی به دشمنان خود محبت کرد و به اونا برکت داد برای اولین دفع در زندگیم چیز را کشف کردم که پیش هیچوقت تجربه نکرده بودم به طول زندگیم نه قلب پدرانه و نه توجه مدرانه را احساس کرده بودم و حال احساس میکنم که مسی پدر و مدر ماست برای اولین دفع در زندگیم احساس میکنم که یک زن واقعی هستم یک شخص واقعی که واقعا مورد محبت قرار گرفتیم در او روز به ایسای مسی گفتم ایسا تو خداون و نجات دهنده ماستی تو پدر و مدر ماستی تو همه چیز ما در زندگی هستی از او وقت به بعد من به یک برگ تازه تبدیل شدم تشکر از ایسای مسی که خداوند ماست ارادتمند شما لیلا از مصر