30 minutes
14 December 2017
Transcribed by AI
PYM JBZ شنونده گرامی و بهشبه های برنامه از هر گل برگه آرزو میبریم سلام های باسفه های ما را علیق فرمایید آرزو مندیم تمنیات نیک ما را به پذیرین اینک روزنه برنامه اینوبت خود با آرزوی ای که با خانواده هایتان خوش و آسو در خاطر باشین میگوشاییم و در حاله که حضور هر یکی تانه به برنامه حاضر خیرمقدم میگیم گرداورده های برنامه از هر گل برگه را به معرفی مینشینیم بله برنامه اینوبت با این مطالب آزین بستاییم قسمت دوم فصل 18 داستان ستاره مطلب معلوماتی و موسیقی سبح روز بعد هنوز به آهستگی برف می بارید و دنیا سفید شده بود بچه ها چای صب را یک جا خوردند بعد همین دست های کوچک مشگان را مالش داد و کلاه و را برسرش کرد و دوباره ایستاده شد که بروند و از مادر نسیم تشکر کرد که به او اجازه داده بود که شب بماند نوریه دست هایش را دراز کرد تا مشگان را بگیرد او را گرفت و بوسید او می خواست که در خانه یک طفل کوچک داشته باشد اما بعد از توجه در خانه یک طفل کوچک داشته باشد او می خواست که در خانه یک طفل کوچک داشته باشد اما بعد از تولد ستاره می ترسید که طفل دیگری داشته باشد اگر کودک دیگری هم به دنیا می آمد که معیوب باشد مردم چی می گفتند؟ او دست مال را گرفت تا دینی مشگان را پاک کند در این اوقات سال بسیاری مردم ریزش می کند همه عدسه می زند نوریا به بچهش افتخار می کرد مهمان کردن دوستان به خانه کار مهم بود همه دوست داشتن این کار را بکنند اما نسیم به فکر دوستانش بود او به پیام کتاب مقدس گشت داده بود و می خواست راه ایسا را دنبال کند نوریا به او بسیار افتخار می کرد حمید زود تیار شد و دستش را دراز کرد تا مشگان را بگیرد نوریا به چشمان زیبا و بی نور تفل دید که مانند چشمان دختر خودش بود به مادر مشگان فکر کرد چقدر باید از دوری دو دلبندش رنج کشیده باشد چقدر این تفل کوچک را دوست داشت دفتن فکر بسرش زد خدا چقدر این تفل کوچک را دوست دارد نوریا چند سال تلاش کرده بود تا جواب برای نابینایی ستاره و دردش پیدا کند اما هیچوقت جواب را که امید داشت پیدا کند پیدا نکرده بود جوابه که بتواند که همه چیز را عوض کند اما چیزه که تای این سالها یاد گرفته بود این بود که خدا مردم را که خلق کرده است بسیار دوست دارد چی انسان های مفید چی مردان قوی و چی دختران کوچک نابینا خدا این دختر چطل کوچک را که در بغل او بود و سرش را با اعتماد به شانه های او گذاشته است دوست دارد خدا او را حتی زیادتر از نوریا کرده که اطفالش را دوست دارد دوست می دارد حمید با آرامی گفت ببخشی خالا جان آلو باید طبنگ ما جور کنم بسیار تشکر برای اضامتهایتان بیا مشگان جان بیا جان بیادر خود که بریم نوریا سرش را تکان داد و از فکر بیرون آمد نه نه نه امروز او را اینجا پیش ما بان اناز برف می بارا و اواب سیار سرد است او اینجا خوش خواد بود ستاران بسیار خوش داره که کته مشگان ساتری کنه حمید حیران استاده ماند از وقت که از خانه فرار کرده بود هرگز خوهرش را جای تنها نک زاشته بود مادرش به او گفته بود که موازب خوهرش باشد و او را در امنیت نگه دارد به نوریا نگاه کرد که مشگان را با مهربانی در آغوش گرفته است به نظر می رسید که حقیقتن به فکر مشگان بود برف می بارید برای مشگان روز بسیار بده بود جای که حالا است جای خوب و امن است اما آیا نوریا واقعا از زیر دل این حرف را می زند یا سرسرید؟ برو برو نوقت می شه سرد او اینجا آرام خواد بود امشاو وقت که از کار به خانه بیایی خواد دیدی که او در اینجا بسیار آرام است آله برو برو نوریا در حال که هنوز مشگان را محکم در بغل گرفته بود آنها را از خانه بیرون کرد برای حمید راه رفتند بدون این که مشگان را در آغوش داشته باشد بسیار عجیب معلوم می شد ناغان احساس کرد که چندین کیلو سبک شده نه تنها بازوانش سبک شده بودند مدت زیاده بود که بارهای دیگر هم بردوشش بود پریشانی از خاطر خوهرش نگران بود که آیا کار درست کرده نگران از این که آیا می تواند پول زیاد به دست بیاورد اما امروز او در کوچه راه می رفت در حال که دستش خالی و قلبش پر بود او پیش خود می گفت که باید به مسجد برود و نماز بخاند و دعا کند خدا به مردم که اینقدر مهربان بودند برکت بدهد تمام روز وقت پیاز می فروخت به نسیم و خانوادهش فکر کرد یادش آمد که چقدر نزبت به او مهربان بودند و چقدر با خوشی او را در جمع خواد پذیرفتند آنها واقعا مردم خوبی بودند حمید فکر کرد مردمان بسیار خوبی هستند اما به این فکر می کرد که باید یک چیز دیگر هم باشد به گذشته و کارهای دیگره که نسیم کرده بود فکر کرد پس دادن پول به مشتری زمانه که مشتری پولش را فراموش کرده بود که پول باقی مانده را بگیرد و رفته بود یادش آمد که در طول تابستان وقت در بازار پحلوی یک دیگر پیاز و کچالو می فروختند نسیم چقدر با مهربانی مشگان را سرگرم ساخته بود بله یک چیز در نسیم و فامیل او بود که آنها را از دیگران متفاوت می ساخت نزدیک چاشت موقع که وقت نماز شد حمید رفت که نمازش را بخاند بلند شد به طرف مسجد رفت و داخل شد صف مردان را دید که وضوع می کردند و برای نماز آماده می شدند و حمید همرای اشان وضوع کرد و جای در صف برای خود پیدا کرد زانو زد و با دیگران نماز خوند سعی کرد کلمات را به درستی بیاد بیاورد و بگوید اما فکرش مجبور چیزهای دیگر می شد از روی جای نماز نازک سردی سنگ زمین را پیشانیش حس می کرد چرا خدا خانواده او را انتخاب کرده بود تا جذابه دهد آیا خدا به عرف های او گوش می کرد؟ به عرف یک بچه دیهاتی با خوهر کوچک که نگهداریش را به هده داشت و در شهر بزرگ گم شده بود آیا خدا او را فراموش کرده؟ حمید نمازش را خلاص کرد و بوتهایش را پوشید و با زحمت از مسجد خارج شد هنوز جواب برای سوالهایش پیدا نکرده بود اگر خدا یک روز اراده می کرد که سر او بلا بیاورد بگذارد که پدرش بیمیرد و خوهرش نابینا به دنیا بیاید و بعد یک روز دیگر اراده می کرد که به او خوبی کند و خانواده نسیم را نسبت به او مهربان سازد پس حمید از کجا می دانست که آلا خدا چی نقشه برای او دارد و چی توقعی از خدا داشته باشد؟ آیا به خدا اعتماد کند؟ یا خدا هر طور که دلش می خواست کار می کرد؟ حمید از مسجد خارج شد در حال که تعداد سوالاتش نسبت به زمان که وارد مسجد شده بود بیشتر شده بودند اما اون طور که راه می رفت به آسمان سیاه زمستان نگاه کرد و باز دعا کرد خدایا اگر وجود داری آیا مرا می بینی؟ به من نشان بته که تو وجود داری نسیم پهلوی اجاقی که داشتند خودش را نزدیک کرده بود آن اجاق یک قطی روغن که چوب ها و هر چیزی که سختانده می شد در آن می انداختند در روزهای سرد برای گرم کردن دست هایشان خوب بود وقت حمید آمد نسیم نگاه با او کرد و با او لپخند زد و پرسید کجا رفت بودی؟ آی امروز سر شرنخط فروش بسیار بیرو بار بود؟ حمید لپخند زد اما جوابه نداد ناگان احساس کرد که رفتنش به مسجد و سوالاتی که در سر داشته احمقانه بوده نشست دست هایش را روی آتش دراز کرد و از بعد سرد زمستان و کوچه های گلالود شکایت کرد اما دیگر چیز نگافت چون زمستان بود زود شب شاد و دو رفیق با خوشحالی طبنگایشان را جمع کردند و به خانه رفتند تا گرم شوند در راه حمید نگران مشگان بود که آیا صحتش خوب است یا تمام روز پشت او گیری کرده نگران شد که باید او را تنها نمی گذاشد اگر ترسیده بود و پشت او گیری کرده بود قدم هایش را تیز تر کرد و کوچه های پرگل را به طرف خانه که نسیم دران زندگی می کرد تیه کرد وقت دم دروازه رسیدند و دروازه را تیله کردند تا باز شود صدای خنده و خوشی مشگان را شنید بداخل اتاق نشیمن سهل کرد دو دختر را دید که با خوشی ساعت تیری می کردند و بیدهای تفلانه می خواندند کمه آرام شد دوباره لفخم سد به طرف مادر نسیم رفت تا سلام بدهد و از خاطر مشگان از او تشکری کند حمید گفت ببخشی خالجان که شما را به زامت ساختم لازم نبود که شما را ای قدر زامت بتم نوریا گفت نی گپار نزن ببی چقدر اردویشان کتی یک دیگه خود خوب ساتیری می کنند ببی چقدر اردویشان کتی یک دیگه خود خوب ساتیری می کنند خوب شد که مشگان های اینجا ماندی وقت که بیادرهای ستاره میرند او بسیار دق نیره خب آله برو کتی نسیم دستوری تا بشوی و پس بیا من برتون چای میارم تا گرم شوید حمید به سرعت با آفتابه که در گوشه هفولی بود دست روی خود را شز و بعد به اتاق رفت که دخترها در آن ساعت تیری می کردند مشگان تا صدای و راشنید دوید و دستانش را بسوی و باز کرد حمید او را روی پاهایش نشاند و بینیش را به سر موهای مشگان نزدیک کرد و آن را بایی کرد مشگان نفقت لباس نو را بطن داشت بلکه پاک شسته شده بود موهایش شسته شده شانه شده روغن موی زده شده بود و گل موی کوچکه به سر داشت به دست رویش کریم زده بودند مشگان زبا شده بود و بوی بسیار خوب می داد درست مانند خوهر دیگرش آن زمان که مادرش از خوهر دیگرش نگه داری می کرد مادر نسیم حتی موهای مشگان را منظم کوتا کرده بود حمید یک بار کوشش کرده بود این کار را کند اما نتوانسته بود حمید نزدی که مشگان رفت و رویش را در موهای و پت کرد و کوشش کرد که عشقهای را که از چشمانش جاری شده بود و پایین می ریخت پنهان کند او را در آقاش گرفت و بیاد مادرش افتاد حمید بسیار پشت مادرش دق شده بود وقت پدر نسیم به خانه آمد خانواده دسترخوان را هموار کردند و زرفها را چیدند نوریا با یک دیگه ماش پلاو داخل شد و همه در خاموشی غذا خوردند غذا ساده اما مزدار بود پدر نسیم آخر بشقابش را بانان پاک کرد و از سر دسترخوان دور شد و به سر توشک نشست سلیمان زرفها را جم کرد حمید و نسیم برنجهایی را که روی زمین ریخت بودند جم کردند و بعد دسترخوان را قاد کردند نوریا با یک چاینک پراز چای سبز به اتاق داخل شد سلیم گفت سلیمان برو کتاب مقدس اینجا بیار سلیمان کتاب را پیش پدرش گذاشت و پدر آرام تکایی را که دور آن پیچیده بود باز کرد نسیم ستاره را در آغوش گرفت و ستاره سرش را روی شانه و گذاشت نوریا تمام پیاله ها را با چای داغ آب کش کرد تا آنها را گرم سازد و بعد آنها را تالب از چای تازه پر کرد خانواده آرام شدند تا گوش کند وقت سلیمان شروع با خواندن کرد حمید با علاقه نگاه کرد داستان جالب بود از ایسای پیامبر که همراه دوستانش با کشتی با طرف دیگر دریا می رفتند شاید می خواستند برای یک پیام نیک بروند اما وقت که آنها با کشتی به آن سوه دریا می رفتند مردم زیاده از شهر که در آن نزدیکی بود برای دیدن پیامبر آمده بودند پس مردم در پیش دریا می دویدند و منتظر با بودند ایسا بر روی تپه نشست و شروع به تعلیم آنها کرد آنها تمام روز آنجا بودند و بعد در آخر روز ایسا از شاگردانش خواست که به آن جمعیت غذا بدهند همید بیاده روزهای گذشته افتاد که اگر یک مهمان بیخبر می آمد چطور در آشباز خانه همه تیستیز کار می کردند بعض وقتا اگر برای درست کردن یک غذای خوب برای مهمان چیز در خانه کم می داشتند او را به مغازه یا خانه خیش و قوم روان می کردند تا آن را به سرعت بیاورد همید دلش برای شاگردان ایسا سخت چطور باید برای آن همه آدم ها غذا تحییم می کردند وقت سلیمان بیشتر خوند همید دید که دوستان ایسا هم همین سوال را کرده بودند قریه بسیار دور بود و آنها پولی زیاد نداشتند تا برای هزاران نفر غذا تحیه کنند دوستان ایسا با او گفتند بهترین کاری که می توانند بکنند این است که از مردم بخواهند به خانه هایشان بروند همید هم فکر می کرد این بهترین کار است اما پس فرستادن مردم بعد از یک روز ملاقات و بیدونین که چیز بخورند شرماور بود اما ایسا کار دیگری کرد از دوستانش پرسیب که چی غذایی دارند آنها گفتند یک پسر برای چاشت در خریتش کمینان و چند ماهی دارد همید فکر کرد آوردن اینقدر غذایی ناچیز به نزد ایسا بیفایده است شاید برای این کفایت می کرد که تنها خود ایسا با او سیر شود و دیگران باید گرس نبخانه باز می گشتند اما در عوض ایسا غذا را گرفت و دعا کرد بعد غذا را به دست دوستانش داد و آنها غذا را به دست مردم دادند وقت سلیم بخواندن ادامه داد چشم های امید از تعجب باز شدند پنج گرس نان و دو ماهی برای جمعیت پنج هزار نفری کفایت کرد چی داستان عظیمه؟ همید لبخند زد و فکر کرد چقدر خوب بود که حال هم پیانبر این چونین داشتند آن وقت شاید پدر کلانش اینقدر پریشان پول زیاد یا غذا نمی شد به گذشته فکر کرد به سال پیش که چند بار چون غذای کافی برای خوردن نداشت در حال که شکمش از گرس نگی صدا می کرد روی جوال های پیاز خواب کرده بود بله داشتن چونین پیانبر واقعا ضروری است موسیقی امتداکا کلام انتهاکا کلام کلمت الله کلام روه الله کلام کلمه مجسم هوا ایسا مسیح گرس امتداکا کلام انتهاکا کلام کلمت الله کلام روه الله کلام کلمه مجسم هوا ایسا مسیح گرس انتهاکا کلمت الله کلام روه الله کلام قدسی هست نغما سرا عرض و سما جھک گئی چندا نهی کافله دارو که بھی رک گئی امتداکا کلام انتهاکا کلام کلمت الله کلام روه الله کلام گناهو کی مافی همه دینه مسیح آگئی کلام مجسم هوا رحمت لیه آگئی امتداکا کلام انتهاکا کلام کلمت الله کلام روه الله کلام خوشبو تری کیا کهن چرنه موتر ہوئی انسان چلو دیکلو دنیا مسخر خوید امتداکا کلام انتهاکا کلام کلمت الله کلام روه الله کلام سرود بسیار خوبی بود امیدوارستم که دوستای شنونده ما هم از شنوندنی سرود لذت برده باشد بله واقعا که سرود بسیار عالی بود من هم برکت گرفتم خب آقای شاید فکر می کنم که آل وقت از ای است که مطلب معلوماتی برنامه را به شنونده ازیز ما تقدیم کنید چطور؟ بله شما دقیق میگید باید حضور دوستای شنونده ما خاطر نشان کنیم که مطلب معلوماتی این حوبت ما شناسایی انزایم که از سرطان جلو گیری میکنه نام داره واقعا موضوع بسیار جالبه هست مروری جان دانشمند های جاپانی به این اواخر محفظ شدند انزایم را دریابند که از بروز سرطان جلو گیری میکنه و امیدوارند که دیگه احتیاج به تدابی بره جلو گیری از دومین نوه سرطان معمول در جهان نخواد بود دانشمند های جاپانی باید باورند که انزایم CHIP میتونه با کمکدن تعداد پروتین هایی که سرطانی جات میکنه از رشد سرطان جلو گیری نمایند به گفته دانشمند ها این انزایم معمولا در بافتای سینه انسان ترشوه میشه ولی واقعا که مطلب بسیار جالب بود آقای شان قسمی که ما شما میبینیم در تمام دنیا و خصوصا در یه واخر مردم افغانستان زیادتر دوچار مرزی سرطان میشه و این واقعا یک پیام و یک نوید خوش است بره تمام کسایی که به این مرزی مبتلا هستند و امیدوارستم که خداوند برای دکترها زیادتر طوان و حکمت بدند که بتانند تحقیق خود در این زمین تکمیل بکنند و با دعا ما همچنان میتنیم در حضور خداوند دعا کنیم تا از مرضای مختلف خداوند جلو گیری کنند چون خداوند دکتر واقعی است بله شما دقیق میکنیم به مو شکل که ما شما در انجیل مقدس میخانیم که ایسای مسیح تمام مردم کسایی که پیش آوردند مریض بودند اونا را شفا داد حتی کسایی که مرده بودند اونا را زنده ساخته آمین و ما امیدوار استم که دوست های شنونده ایما زیادتر اتقاب بکنند به کلام خداوند و به پیامه که اینا از طریق رادیو صدای زندگی میشنوند امیدوار استم که امی برنامه باید سازی شده که زندگی شان هیوست شده باعث برکت در زندگی شان و باعث نجات و شفای روحانی و جسمانی برشان شده آمین خب شنونده های نهایت عزیز و عرجمند شما برنامه از هر گلبرگ را میشنوین اگر شما متلب یا شیر یا فقاهی یا خاطره و یا موضوع جالب دارین و یا میخواین که شادت تانه از طریق برنامه نشر کنین لطفا متالب تانه برما از طریق پوست ارسال کنین آدرس پوستی ما رادیو صدای زندگی صندوق پوستی 702 GPO لاهور پاکستان بله و اگر به ایمیل دسترسی دارین متالب تانه میتانین از طریق ایمیل برما بفرستین توجه کنین به ایمیل آدرس ما roshan.afghanradio.org بله همچنان شما میتانین از طریق تیلفون همراهی ما به تماس شدین و متلب ویا شادت ویا شیر تانه از طریق تیلفون برما بگوین و ما او را در برنامه میگنجانیم توجه کنین به نمبر تیلفون ما 001 541 557131 بله وقته برما زنگ میزنین بگوین که متلب دارم بر برنامه از هر گل برگه بله خب شناندگان عزیز ای بود برنامه ای نوبت ما که تقدیم خاطر تان شد امیدوارستم که گرد آورده های برنامه که تقدیم تان شد طرف توجه و علاقه تان قرار گرفته باشه دوست عزیز بازم از شما میخواییم اگر سوال دارین اگر شما متلب دارین و میخواییم که از طریق برنامه ما برناشر برسه خواهیش میکنیم که شما برنامه بفرستین یا ایمیل بفرستین یا ای که تلفونی امرای ما به تماس شدیم بله خب دوست های گرامی ای بود برنامه ای نوبت ما که تقدیم تان شد تا برنامه آینده خدا نگهدار تان فیض و برکات خداوند ما ایسای مسیح شامل حال همه تان باد
28 December 2017
7 December 2017
30 November 2017
23 November 2017
16 November 2017
9 November 2017
2 November 2017
26 October 2017