30 minutes
7 December 2017
Transcribed by AI
PYM JBZ شنانده های ارجومند از هر گل برگه، سلام های پرست صفا و سمیمیت ما نصارتان باد. و با درود آمیخته، با طروت نسیم ملائم، پنجره از هر گل برگه را با لپخند معصومانه بروی خرشید نورفزای شما شنانده های بیشبه ها میگوشاییم. تا باشه نامه ها و مطالب شما ما را گرمای بیشتر بخشد. امیدواریم لحظات را که با ما هستین از فیض و برکات خدابند که ما را با این همه کوچه که ما دوست داره انباشت شوید. آقای شاهد، چطور است که فراوردهای برنامه اینوبت از هر گل برگه را بر دوست های شنانده خود معریفی کنیم؟ بله، بسیار خوب. برنامه اینوبت از هر گل برگه را با این مطالب آزین بسته ایم. بخش اول فصل 18 داستان ستاره مطلب معلوماتی و موسیقی موسیقی همید چارزانو در خانه نسیم روی توشک نشست. مشگان هم در پحلوی و نشست. مشگان خوش بود از این که در جای گرم است و صداهای نو را میشنود. ستاره آمده بود و پحلوی مشگان نشسته بود. انگشتان کوچکش دستهای مشگان را پالید و آنها را یافت. حالا با خوشی نشسته و دستهای مشگان را در دست گرفته بود. شکم و بدن همید پس از خوردن یک غذای گرم که برنج و دال بود احساس گرمی و راحتی می کرد. غذا عالی نبود اما گرم و خوب بود. او نگاه بچار طرف اتاق انداخت که خانواده نسیم در بشقابهایشان نان می خوردند. همید فراموش کرده بود که غذا خوردن در فامیل چطور است. او از یاداوری خاطره خانوادهش که در پحلوی پدر برادر و خوهر که همه با خوشی در اتاقشان درده نشسته بودند. عشق گرم به چشمانش حلقه زد. به سرعت چشم را به پایین دخت و به تیزی برنجهای را که روی لباس مشگان ریخت بود پاک کرد. او پیش خود گفت که نباید غمگین به نظر برسد. نباید که صاحب خانه را جگرخون بسازد. سرش را خوب تکان داد و بینیش را با آستینش پاک کرد و با لبخند رویش را بلند کرد. او از این که دعوت شده بود از آنها خوش بود و باید احترام و تشکر خود را به آنها ابراز می کرد. مادر نسیم بسیار مهربان بود. او به سرعت آنها را داخل خانه برده و مشگان کوچک را در بغل گرفته و بوسید و او را مثل دختر خود در آغاش گرفت. مشگان مثل همیشه که خود را از بغل بیگانگان بیرون می کشید و پشت برادرش گریه می کرد. مگر او این کار را نکرد و اجازه داد که این بیگانه او را در آغاش بگیرد. حمید فکر کرد که شاید او محبت مادرانه را در آغاش خاله حس کرده. مادر نسیم تکعه را با آب گرم تر کرد و با محبت روی کوچک و دستای مشگان را پاک کرد و محایش را با دستهایش لشو کرد. وقتی که از نان خوردن خلاص شدند فامیل دور بخاری کوچک نشستند. آنها در مورد خانواده حمید و دهاتشان و سفرشان به شهر از او سوالها کردند. وقت داستان غمنگیز پدر برادر و خوهر حمید را شنیدند همه غمگین شدند و از روی همدردی زیر لب آه کشیدند. آه بله وقت مردم مریض میشه ای تور چیزای خراب بسیار واقعی میشه بخاطر فامیلت بسیار جگرخون شدند. حمید از دیدن سلیمان لذت میبرد. نسیم در مورد برادرش که همیشه میخندید و به جنجال گرفتار میشد زیاد قصه کرده بود. او پسر بشاش و کچکی بود که عشق به زندگی داشت. وقت که سلیمان داستان را در مورد یکی از امسنفی هایش میگافت حمید متوجه شد که او هم خنده میکند. سلیمان گفت میفمی امروز چی شد؟ ملم ما همیشه پیشانی ترش است. چند روز پیش او به فرید گفته بود که مویایش را کوتا کنه بخاطر که بسیار دراز شده بود. فرید یادش رفت یا نمیفمم که کدام گفت دیگه بود که مویای خود را کم کنه. امروز ملم فرید را پیش روی تمام سنف خواست و کتقیچی تمام مویایش را قیچی کرد. تمام شاگرده سر فرید خنده میکدن. نسیم در جواب گفت. من فکر میکنم ملم بسیار کار خراب کرد. ای تر درست نیست که بچه ها را ریشخن کند. هم پدر و هم مادر و چیزی را که نسیم گفت تزدیق کردند. همید از گوش دادن به بحث فامیلی لذت میبرد. اما زیادتر وقت به ستاره میدید. دخترک کوچک بسیار مقبول مالم نشد و بسیار خوش بود. لباس بسیار مقبول نپوشیده بود اما پاک و خوشحال بود و از او ملاقبت میکردند. او با افتخار کنار فامیل نشسته بود و با آنها حرف میزد. او به مادر کلان و کاکایش فکر کرد که چه طور با مشگان رفتار میکردند. آنها وانمود میکردند که اصلا مشگان را نمیبینند یا این که این طور به طرفش نگاه میکردند که گویا ننیخوان که روی او را ببینند. اما خانواده نسیم به ستاره اهمیت میدادند و صورت کوچک او بخاطر این که خانوادهش دور برش هستند و حتی بخاطر این که مهمان دارند که با هم حرف بزنند از خوشی میدرخشید. بعد از نان شب او دو گودی خود را که لباس های خوب وطن داشتند آورد و دو دختر پحلوی حمید با گودی ها بازی میکردند. وقت حمید با گودی ها نگاه کرد خندهش گرفت خوب بود که دخترها نابی نابودند چون هیچ کدام از گودی ها اصلن لب و بینی نداشتند و موهایشان بجز چند تار چیز دگره نمانده بود. اما دخترها میخندیدند و با آنها بازی میکردند. تمام شام بعد کلکین خانه را بلرزه میاورد و باران در کوچه میبارید و همه جا را گلالود ساخته بود. گوش حمید به طرف باران بود و گوش میکرد که کهی آرام خواهد شد تا او بتواند بدونیم که تر شود به سرای پیاس فروشی برای خواب کردن برود. بلاخره باران خاموش شد. حمید میخواست که برود اما فامیل نسیم مخالفت کردند. نه نه یک چند دقیقه دگام باش. یک کم میوه است یک جای بخوریم. حمید چند ساعت دیگر هم ماند و از دیدن مشگان که از خوردن شیرمی لذت میبارد خوش بود. اما بار دوبام حمید استاد شد و پیش از این که خانواده اعتراض بکنند و او را متوقف سازند خود را به دهن دروازه رساند. نه نه آل نرو اناز وقت هست. حمید تبسم کرد و دستش را روی سیناش گذاشت. آره باید بروم. از نان مزدارتان تشکر خدا شما را برکت بتا. بسیار میربان استین. او دست دراز کرد و مشگان را بلند کرد. وقت حمید میخواست بوتهای که قهنه پلاستیکیش را بپوشد نوریا به طرف آنها نگاه کرد. پریشان شد. شب بسیار سرد بود و تنها چیزه که مشگان بطن داشت تا او را گرم سازد یک جمپره قهنه بود که برایش خورد شده بود او گفت سبر کو. آره میرو یک چند دقیقه سبر کو. بیرون خنوک است. سبر کو که من یک چیزه برد بیارم. حمید حیران استاده شد. شاید او میخواست برای چای صبحشان کمه غذا بدهد. شاید کمه کلچه برای مشگان بدهد. او سبورانه دم دروازه استاده شد و با سلمان حرف میزد. نوریه زود آمد و در دستش یک جمپره گرم و یک پتلون بافتگی بود. بگی اینی را بگی برای مشگان. او بسیار قند دختر است. حمید گفت. نه نه لازم نیست که این چیزه را بر ما بدی. این بسیار زیاد است. نه بگی بگی حمید جان. این کالای ستاره است. ستاره از پار سال کده بسیار کلان شده و این کالا کلش برش تنگ شده. بر مشگان برابر است. امشو هوا بسیار سرد است. حمید واقعا از آنها بسیار خوش بود. نوریه دست دراز کرد و مشگان را از بقل حمید گرفت. با دختر کوچک با آرامی حرف زد و لباسها را در جانش کرد. و بندهای کلا را زیر زناق مشگان بست کرد و روی او را با مهربانی بوسید. تمام خانواده دم دروازه رفتند و با آنها خداحافظی کردند. حمید مرتبا از مهمان نوازیشان و بخاطر غذا و لباس و مهربانیشان تشکر می کرد. و به طرف پاین کوچه در حرکت شد. مشگان خسته بود و سرش را روی شانه برادرش گذاشت و فاجه کشید. سلیم دستش را روی شانه نسیم گذاشت و گافت. او بچه بسیار خوب است نسیم. افسوس که اترواقی بد در زندگیشان اتفاق افتیده. بسیار افسوس است. بعد به طرف نسیم نگاه کرد. کار خوبه کردی که اونا را میمان کردی. آها پدر جان کار خوبه بود. من به ای فکر کردم که شما گفتید ما باید مانند عیسار افتار کنیم نهی که فقط گب بزنیم. چشمانش به کوچه افتاد جایی که هنوز حمید خواهر کوچکش را در شب می بارد. برف مانند دانه های سفید مروارید در تاریکی شب شروع به باریدن کردن. سلیمان خندید و سرش را به عقب برد تا یکی از دانه های برف را با زبانش بیگیرد. این کار بود که همه کودکان با اولین بارش برف زمستان می کردن. سلیم با سلیمان خندید. اما بعد به سرعت به حمید نگاه کرد که حمید در برف بامشگان کوچک که کلای زرد به سرداشت می رفد. و گفت فکر می کنم که... نسیم پرسید چی فکر می کنی پدر جان؟ سلیم گفت فکر می کنم که آیا ایسام این کار را می کرد؟ درست است که ما به اونا نان دادیم و توفه دادیم. مگر مایا امی بس است؟ آیا ایسام یک بچه و یک خورک خردش در بر فیلا می کرد؟ مکس کرد و نگاه با نور خانه انداخت جایی که خانمش مصوف جما جاروس. بدو نسیم تیز بدو. بدو با اونا بگو که بیاین. امشو همینجا کتر ما خواه کنن. نسیم به سرعت به طرف پایین کوچه دوید و دوستش را صدا کرد. حمید صدای و راشنید و استاده شد و به پشت سر خود دید. فکر کرد حتماً چیز را فراموش کرده. نسیم یک دقیقه بعد به حمید رسید. وقتی به او رسید کمه نفسش سخته بود و گفت حمید بیا خانه بیا. بیرون بسیار سرد است. نمیتونی که در بیرون خواه کنی. بیا کتر ما خواه کو. حمید گفت. نه نه جای ما خوب است. راست میگم. حمید نمیخواست اما نسیم اصرار کرد و امشگان را سرشانهش انداخت و به طرف خانه دوید. حمید چاره نداشت جز این که از پشتش برود. اما در راه به او گفت. بر شما بسیار زامت میشه. حمید راضی بود وله نمیخواست به کسی زحمت بدهد. اما نسیم جواب نداد و به داخل خانه رفت. و گفت. بیا اندیوال. جای خوب و فیشنی نیست. مگرم اتاقی هست که ما و بیادرم در اونجا خواه میکنیم. تو میتونی کتر امشگان روی توشک ما خواه کنیم. ادقال امشاو در اینجا باش. برف میباره. نسیم تفل را که خوابش برده بود به اتاقی که باید در آن خواب میکردند برد. حمید پیش روی دروازه استاده بود و حیران تماشا میکرد. چرا نسیم اینقدر مراقب او بود؟ البته آنها در بازار دوست بودند. اما نمیشد گفت که بهترین دوستان هم هستند. و فقط نسیم این تورخواست را تنها نداشت. بلکه تمام خانواده رویه بسیار خوب داشتند و مهربان بودند. آنها مردم بسیار خوب بودند. حمید اصلا نمیفهمید اما خوشحال بود که در این هوا زیر صندوقهای پیاز خواب نیست. شاید خدا جواب دعاهایش را داده و به او توجه میکند. فردا باید به مسجد میرفت و حد اقل یک بار نمازش را میخواند. از آخرین باری که نماز خوانده بود زمان زیاده میگذشت. حمید فکر میکرد دیگر دلیل ندارد نماز بخواند. اگر خدا واقعا وجود داشت پس کجا بود؟ قبل از آن واقعه غمنگیز حمید و برادر و پدرش بسیار نماز خوانده بودند. آنها دائم به مسجد میرفتند و به فقرها کمک میکردند و مردم خوب بودند. اما خدا مانع مریضی آنها نشد. اگر واقعا همان طور که مردم میگفتند این خواست خدا بود که پدر و برادرش بمیرند. اگر این طور بود پس حمید نمیخواست که با خدا ارتباط داشته باشد. تا به حال خدا برای او چی کرده بود؟ اما امروز اینجا او در اتاق گرم و دور از برف بود. شاید بختش یاری کرده بود. شاید فردا فرصت پیدا میکرد که به مسجد برود. اما حالا فقط میخواست از این فرصت استفاده کند و شب را آرام بخوابد. موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی خدا را شد هزار بار مسیسا با من یاد. موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی شاد و وافق باشین
14 December 2017
30 November 2017
23 November 2017
16 November 2017
9 November 2017
2 November 2017
26 October 2017
19 October 2017