Acts Chapter 7

  11 minutes

  26 August 2019

Download

Programme Script / Lyrics

اعمال فصل هفتم آنگا کاین اعزم پرسید آیا اینها راست می‌گوین؟ ستفان جواب داد ای برادران و ای پدران توجه بفرمایید خدا پر جلال به پدر ما ابراهیم در وقت که در بینان نهرین سکونت داشت یعنی پیش از مهاجرت بحران ظاهر شد و به او فرمود وطن خود و خیشاوندانت را تر کن و به سرزمین که بطونشان میده هم برو پس به این ترتیب از سرزمین کلدانیان رفت و مدته در حران ماند و پس از مرگ پدرش خدا او را از آنجا به سرزمین که امروز شما دران سکونت دارید آورد خدا حتی یک وجب از آن سرزمین را به ابراهیم نداد اما در همان وقت که او هنوز اولاد نداشت به او قول داد که او و بعد از او اولادش را مالک آن زمین بگرداند پس خدا به این طریق به ابراهیم فرمود که اولاده او مانند بیگانگان در یک سرزمین بیگانه زندگی خواهند کرد و مدت چار ست سال در بندگی و ظالم به سر خواهند بارد و خدا فرمود از آن ملتی که قوم من بردگان آنها خواهند شد بازخواست خواهند کرد و بعد از آن آنان آزاد خواهند شد و مرا در همین مکان عبادت خواهند کرد در همین زمان خدا سنت را به عنوان نشانه پیمان خود به ابراهیم عطا کرد و به این ترتیب پس از تولاد اسحاق او را در روز هشتم سنت کرد و اسحاق یعقوب را سنت کرد و یعقوب دوازده به سر خود را که بعد‌ها هر کدام پدر یک طایفه ای اسرائیل شد فرزندان یعقوب از روی بدبینی یوسف را به بردگی در مصر فروختند اما خدا با او بود و او را از تمام زهماتش رحانید و با او توفیق و حکمت اطا فرمود به طور که مورد پسند فرعون فرمان روای مصر واقع شد و یوسف فرمان روای سرزمین مصر و دربار سلطنتی گردید در این هنگام در سر تا سر مصر و کنان قهتی پدید آمد که باعث مسیبت بزرگ شد به حد که اشداد ما چیز برای خوردن نیافتند وقت یعقوب با خبر شد که در مصر غلا پیدا می‌شود پدران ما را برای اولین بار به انجا فرستاد در سفر دوم یوسف خود را به برادرانش شناسانید و فرعون از اصل و نسب یوسف بخبر شد یوسف پدر خود یعقوب و تمام وابستگانش را که جمعا هفتاد و پنج نفر بودند به مصر دوت کرد و به این ترتیب یعقوب به مصر قدم نهاد عمر یعقوب و اشداد ما در انجا بسر رسید و اجساد آنان را به شکیم بردند و در مقبرهی که ابراهیم از اولاد همور به مبلغ خریده بود به خاک سپردند و چون وقت آن نزدیک می‌شد که خدا به وعدهی که به ابراهیم داده بود عمل کند قوم ما در سرزمین مصر رشد کرد و تعداد آن افزایش یافت بلاخره پادشاهی دیگره که یوسف را نمی شناخت به پادشاهی مصر رسید و با اجداد ما با نیرنگ رفتار کرد و بر آنان ظلم بسیار روا داشت به حد که ایشان را مجبور ساخت که نوزادان خود را سر راه بکسارند تا بمیرند در چنین روزگاره موساک کودک بسیار زیبا بود به دنیا آمد او مدت سه ماه در خانه پدر پرورش یافت و وقت او را سر راه گذاشتند دختر فراون او را برداشت و همچون فرزند خود تربیت نمود به این ترتیب موسا در تمام فرهنگ و معرف مصر قابل شد و در گفتار و کردار استعداد مخصوصی از خود نشان داد همین که موسا چهل ساله شد به فکرش رسید که به دیدن برادران اسرائیلی خود برود و چون دید که مرد مصری با یکی از آنان بدرفتاری می‌کرد به حمایت آن اسرائیلی برخاست و آن تجاوز کار مصری را به سزای عملش رسانید و او را کشت موسا گمان می‌کرد که هم نجادانش خواهند فهمید که خدا او را وسیله نجات آنان قرار داده است اما آنان نفهمیدند فردای آن روز به دو نفر اسرائیلی که با هم جنگ می‌کردند رسید و برای رفع اختلافشان آنان چونین گفت ای دوستان شما برادر یک دیگرید چرا با هم بدرفتاری می‌کنید مرد گناهکار او را اقب زد و گفت کی ترا حاکم و قاضی ما ساخته است می‌خواهی مرا هم مثل آن مصری که دیروز کشتی بکشید موسا وقت این جواب را شونید از آن سرزمین گریخت و در سرزمین مدیان آوارگشت و در آنجا موسا به دو پسر شد بس از آن که چهل سال سپری شد فرشتهی در بیابانهای اطراف کوه سینا در بطهی سوزان به موسا ظاهر شد موسا از دیدن آن غرق حیرت گشت و هنگام که نزدیک آمد تا بهتر ببیند صدای خداوند به گوشش دستید که می‌گفت من خدای پدران تو خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب هستم موسا ترسید و جرت دیدن نداشت سپس خداوند فرمود نالینت را بکش چون در مکان مقدس استادهی البته آن ظلم را که در مصر نسبت به قوم من می‌شود دیده و آه و ناله هایشان را شنیدم و برای نجات آنان آمدم برخیص ترا به مصر می‌فرستم آره همان موسا را که آنان رد کرده و به او گفته بودند کی ترا حاکم و قاضی ما ساخته است خدا به وسیله فرشتهی که دربوته به او ظاهر شد حکمران و رحاننده گردانید این موسا بود که با انجام موجزات و قدرت‌ها در مصر و در راه بهیره احمر اسرائیلیان را به خارج از مصر هدایت کرد و مدت چهل سال در بیابان اهدادار رحبری آنان بود باز هم موسا بود که به اسرائیلیان فرمود خدا از میان برادران شما پیانبر مانند من برای تان برمینگی زد و او بود که در اجتماع بنی اسرائیل در بیابان حضور داشت و با فرشته در که سینا و با اجداد ما گفتگو کرد و پیام زنده خدا را در دریافت نمود تا آن را به ما نیز برساند اما پدران ما رحبری او را نپذیرفتند و دست رب بر سینه اش زدند و آرزو داشتند به مصر برگردند و از حارون خواستند برای ایشان خدایان بسازد که پیشا پیش آنان بروند و گفتند ما نمیدانیم موسا که ما را از مصر بیرون آورد چه شده است و در آن ایام گو سالهی ساختند و در برابر آن بود قربانی‌های بسیار کردند و به افتخار ساخته و پرداخته دست خود جشت برپا نمودند لیکن خدا از آنان روی گردان شد و ایشان را به پرستش ستارگان آسمانی وا گذاشت کمان تورکه در نوشته‌های پیغمبران آمده است ای خاندان اسرائیل آیا تای این چل سال برای من در بیابان خاندان را در بیابان قربانی کردید یا حدیه تقدیم داشتید؟ نخید بلکه شما خیمه ملوک و پیگره ستاره خدا خود رفان را با خود می‌بردید آنها بوتهای بودند که برای پرستش ساخته بودید پس شما را به آن سوی بابل تبعید خواهم کرد اجداد ما در بیابان خیمه شهادت داشتند و این خیمه همون چیزی است که مطابق آن نمونه که قبلن دیده بود بسازد پدران ما در نسل بعد در آن وقت که زمین کنان را گرفته بودند یعنی وقت خدا اقوام دیگر را از سر راهشان برمی داشت آن خیمه را به همراهی یوشه با خود آوردند و تا زمان داود آن خیمه درانجام ماند داود مورد لطف خدا واقع شد و تقازان امود که به او اجازه داده شود خانه برای خدا یعقوب بسازند ولی این سلیمان بود که خانه برای خدا ساخت اما خدای متعال در خانه‌های ساخته دست بشر ساکن نمی شود چنان که پیغمبر فرموده است خداون می‌فرماید آسمان تخت شاهی من و زمین پاینداز من است برای من چه خانه خواهید ساخت دست خود من جمیه این چیز‌ها را نساخته است؟ ای گردن کشان که ذاتن کافر هستید و گوشهایتان کرست شما هم مثل اجداد خود همیشه بر صدر روح القداس مقابله می‌کنید کدام پیغمبره از دست اجداد شما جفا ندید؟ آنان کسانی را که در باره آمدن آن یک تای صادق پیشگویی می‌کردن کشتند و در زمان ما شما به خود او خیانت کردید و او را به قتل رساندید آره شما شریعت را که توسط فرشتگان به شما رسید قبول کردید اما از اطاعت آن رویی نمودید بی بینید من همکنون آسمان را باز شده و پسر انسان را در دست راست خدا استاده می‌بینم او را از شهر بیرون انداخته سنگسار نمودند کسانی که برزد او شهادت داره بودند لباسهای خود را کندند و پیشفای جوانه به نام شاول گذاشتند وقتی استفان را سنگسار می‌کردند او با فریاد گافت ای ایسا ای خداوند روح من را بپذیر سپس به زانو افتاد و با صدای بلند گافت خداوندا این گنار را با اصابه ایشان نقصار