لوقا 9 څپرکی

  ۱۰ دقیقې

  ۲۶ اګست ۲۰۱۹

ډاونلوډ

برنامې متن / سرود متن

لقا فصل نهم ایسا دوازده هواری را پیش خود خواست و با آنها قدرت و اختیار داد تا بر تمامی اروای ناپاک چیره شوند و بیماری‌ها را درمان نمایند. آنان را فرستاد تا برقراری پادشاهی خدا را اعلام کنند و مردم را شفا دهند. با آنان فرمودت برای مسافرت هیچیز نبرید. نه چوب دستی، نه خرجین، و نه نان، و نه پول، و هیچیک از شما نباید جامعه اضافی داشته باشد. هرگاه شما را در خانه می‌پذیرند تا وقت دران شهر هستید دران خانه بمانید. اما کسانی که شما را نمیپذیرند وقت شهرشان را ترک می‌کنید برای عبرت آنان گرد خاک آن شهر را هم از پاهای خود پاک کنید. با این ترتیب آنها برا افتادند و آبادی با آبادی می‌گشتند و در همه جا بشارت می‌دادند و بیماران را شفا می‌بخشیدند. در این روز‌ها هیرودیس پاتشا از آن چی در جریان بود آگاهی یافت و سرگشته و پریشان شد. چون ادایه می‌گفتند که یحیا تحمیدهنده زنده شده است. ادایه نیز می‌گفتند که احلیاز ظهور کرده است. ادایه هم می‌گفتند که یکی از پیامبران قدیم زنده شده است. اما هیرودیس گفت من خودم فرمان دادم سر یای‌ها را بزنند ولی این کید که در باره این چیزها را می‌شندم و کوشش می‌کرد او را ببیند. وقت رسولان برگشتند گزارش کارهایی را که انجام داده بودند به عرض ایسا رسانیدند. او آنان را برداشت و به شهر بنام بیتسیده برد و نکذاشت کسی دیگر همراه ایشان برود. اما مردم با خبر شدند و به دنبال او برای آفتادند. ایشان را پذیرفت و برای ایشان در باره پادشای خدا صحبت کرد و کسان را که محتاج درماند بودند شفا داد. نزدیک غروب دوازده هواری پیش او آمدند و عرض کردند. این مردم را رخصت بدهد تا به دکده‌ها و کشدارهای اطراف بروند برای خود منزل و خوراک پیدا کنند چون ما در اینجا در محل دروفتاده هی هستیم. او جواب داد شما خودتان به آنان غذا بدهید. اما شاگردان گفتند ما فقط پین نان و دو ماهی داریم مگر اینکه خود ما برویم برای همین جماعت غذا بخریم. آنان در حدود پنج هزار مرد بودند. ایسا به شاگردان فرمودت این نان را به دستهای پینجا نفری بنشانید. شاگردان این کار را انجام دادند و همه را نشانیدند. بعد ایسا آن پنج نان و دو ماهی را گرفت، چشم به آسمان دخت و برای آن خوراک سپاس بزاری کرد. استپس نانها را پاره کرد و به شاگردان داد تا پیش مردم بگذارند. همه خوردند و سیر شدند و دوازده سبت از باقی مانده نان و ما یک روز وقت ایسا به تنهایی در حضور شاگردانش دعا می‌کرد، از آنان پرسید. مردم مراکی می‌دانند. جواب دادند. بزه‌ها می‌گویند تو یهی‌های تمیدهنده هستی. ایده‌های می‌گویند تو ایلیاس هستی و ایده‌های هم می‌گویند که یکی از پیانبران پیشین زنده شده هست. ایسا فرمود. شما مراکی می‌دانید. پتروز جواب داد. مسیح خدا. بعد با آنان امر شدید کرد که این موضوع را به هیچ کس نگویند و ادامه داد. لازم هست که به سر انسان رنجهای سختی را بکشد و کلانهای یهود، سران کاهنان و ملایان یهود او را رد کنند و او کشته شود و در روز سوام باز زنده گردد. سپس به همه فرمود. اگر کسی بخواهد پیرو من باشد، باید دست از جان بشوید و همه روزه سلیب خود را بردارد و با من بیاید. هر که بخواهد جان خود را حفظ کند، آن را از دست خواهد داد. اما هر که بخاطر من جان خود را فدا کند، آن را نگاه خواهد داشت. برای آدمی چه فایده دارد که تمام جهان را به دست بیاورد، اما جان خود را از دست بدهد یا به آن زرر برساند؟ هر که از من و سخنان من آر داشته باشد، به سر انسان نیست وقتی با جلال خود و جلال پدر و فرشتگان مقدس بیاید، از او آر خواهد داشت. به یقین بدانید، از کسانی که در اینجا استادند، ادعی هستند که تا پاتشاهی خدا را نبینند، تعم مرگ را نخواهند چشید. ایسا تقریبا یک هفته بعد از این گفتگو، پتروس، یوهنا و یعکوب را برداشت و برای دعا ببالای کو رفت. انگامه که به دعا مشغول بود، نمای چهرهش تغییر کرد و لباسهایش از سفیدی می‌درخشید. ناگهان دو مرد، یعنی موسا و الیاس در آنجا با او گفتگو می‌کردن. آنها با شان و شوکت ظاهر گشتن و در برای مرگ او، یعنی آنچه که می‌باید در ارشلیم به انجام رسد، صحبت می‌کردن. در این موقع، پتروس و همراهان او بخواب رفته بودن. اما وقت بیدار شدن و جلال او و آن دو مرد را که در کنار او استاده بودن، مشاهده کردن. در حاله که آن دو نفر از نزد ایسا می‌رفتن، پتروس به او عرض کرد.‌های استاد، چی خوب است که ما در این جا هستیم، سه سایبان بسازیم، یکی برای تو، یکی برای موسا و یکی هم برای ایلیاز. پتروس بیدون آن که بفهمد چی می‌گوید، این سخن را گفت. هنوز حرف اشتمام نشده بود که عبر آمد و بر آنان سایه افغان و وقف عبر آنان را فرا گرفت شاگردان ترسیدن. از عبر ندای آمد. این است به سر من و برگذیده من به او گوشتهید. وقت آن ندا به پایان رسید، آنها ایسا را تنها دیدن. آن سه نفر خاموش ماندن و در آن روزها از آن چی دیده بودن چیزه به کسی نگفتن. روز بعد، وقت از کو پاین می‌آمدن، جمعیت زیاده در انتظار ایسا بود. ناغه آن مرد از میان جمعیت فریاد زد. آی استاد، از تو التماس می‌کنم بر پسر من که یکانه فرزند من است نظر بیندازی. روی او را می‌گیرد و ناغه آن فریاد می‌زند. کف از دهانش بیرون می‌آید و بدنش به تشنج افتاده می‌لرزد. و به دشوری زیاد او را رهان می‌کند. از شاگردان تو تقاضا کردم که آن رو را بیرون کنند، اما نتوانستند. ایسا جواب داد. مردمان این روزگار چقدر بی ایمان و فاسد هستند. تا که با شما باشم و شما را تحمل کنم. پسرت را به این جا بیاور. اما قبل از آن که پسر به نزدی ایسا برسد، روی ناپاک او را به زمین زد و به تشنج انداخته تکان سخت داد. ایسا با تندی به روی ناپاک عمر کرد خارج شود و آن پسر را شفا بخشید و به پدرش سپرد. همه مردم از بزرگی خدا حیران موندند. در حال که عموم مردم از تمام کارهای ایسا در حیرت بودند، ایسا به شاگردان فرمود. این سخن مرا بخاطر بسپارید. پسر انسان به دست آدمیان تسلیم خواهد شد. اما آنان نمی فهمیدن چی می‌گوید. مقصد ایسا به طور برای آنان پوشیده بود که آن را نفهمیدن و می‌ترسیدن آن را از او بپرسند. مبایسه در میان آنان درگرفت که کی بین آنها از همه بزرگتر است. ایسا فهمید که در ذهنشان چی افکار مگذرت. پس کودک را گرفت و او را در کنار خود قرار داد و به آنان فرمود. هر که این کودک را به نام من بپذیرت، مرا پذیرفته است. و هر که مرا بپذیرت، کسی را که مرا فرستاد پذیرفته است. زیرا در بین شما آن کسی بزرگتر است که از همه کوچکتر می‌باشد. یوهانا ارز کرد. ایسا با او فرمود. آنان حرکت کردن و به دهکده در سرزمین سامریان وارد شدن تا برای او تدارق ببینن. اما مردمان آنده نمی خواستن از او پذیرایی کنن. زیرا معلوم بود که او آزم ارشلیم است. وقت یعقوب و یوهانا شاگردان او این جریان را دیدن گفتند. خداونده هایا می‌خوایی بگوییم از آسمان آتش ببارد و همه آنان را بسوزند؟ اما او برگشت و آنان را ملامت کرد و روانه دهکده دیگر شدند. در بین راه مرد به او ارز کرد. ارجا بروی من به دنبال تو می‌آیم. ایسا جواب داد. روبهان لانه و پرندگان آشیانه دارند. اما پسر انسان هیچ جای ندارد که دران استراحت کند. ایسا به شخص دیگر فرمود. با من بیا. اما او جواب داد. ای آقا بگذار اول بروم پدران را به خاک بسپارم. ایسا فرمود. بگذار مردگان مردگان خود را به خاک بسپارند. تو باید بروی و برقراری پاتشاهی خدا را در همه جا اعلام نمائی. شخص دیگر گفت. ای آقا من با تو خواهم آمد. اما اجازه بفرما اول با خانوادم خدافزی کنم. ایسا به او فرمود. کسی که در وقت قلبه به پشت سر ببیند. لیاقت آن را ندارد که برای پاتشاهی خدا خدمت کند. برای پاتشاهی خدمت کند.