۱۰ دقیقې
۲۶ اګست ۲۰۱۹
لقا فصل هشتم و بسیار کسان دیگر. این زنان از انوال خود به عیسا و شاگردانش کمک میکردند. وقت مردم از شهرهای اطراف به دیدن عیسا آمدند و جمعیت زیاد در اطراف او جمع شد، مسئل آورده گفت به خانه برای پاشیدن تخم بیرون رفت. وقت تخم پاشید، مقدار از آن در گزرگاه افتاد و پای مال شد و پرندگان آنها را خردند. مقداره هم در زمین سنگلاخ افتاد و پس از آن که رشت کرد به سبب کمبود رتوبت و آب خشک شد. بعضی از دانهها داخل خارها افتاد و خارها با آنها رشت کرده آنها را خفه نمود. بعضی از دانهها در خاک خوب افتادند و رشت کردند و ست برابر سمر آوردند. این را فرمود و با صدای بلند گفت اگر گوش شنوا دارید بشنوید. شاگردان ایسا معنی این مسئل را از او پرسیدند. فرمود درک اسرار پاتشاهی خدا به شما عطا شده است. اما این مطالب برای دیگران در قالب مسل بیان میشود. تا نگاه کنند اما چیزی نبینند. بشتوند اما چیزی نفهمند. معنی و مفهوم این مسل از این قرار است. دانه کلام خدا است. دانههای که در گزرگاه افتادند کسانه هستند که آن را میشنوند و سپس شیطان میآید و کلام را از دلهایشان میرو باید. مبادا ایمان بیاورند و نجات یابند. دانههای کاشته شده در سنگلاخ به کسانه میمانند که وقت کلام را میشنوند با خوشی میپذیرند اما کلام در آنان ریشه نمی دواند. مدت ایمان دارند اما در وقت آزمایشهای سخت از میدان بدر میروند. دانههای که در میان خارها افتادند بر کسان دلالت میکند که کلام خدا را میشنوند اما با گزشت زمان تشویش دنیا و مال و سروت و خوشیهای زندگی کلام را در آنها خفه میکند و هیچ گونه سمره نمی آورند. اما دانههای که در خاک خوب افتادند بر کسان دلالت دارد که کلام خدا را با قلب صاف و پاک میشنوند و آن را نگاه میدارند و با زحمت کشی سمرات فراوان ببار میآورند. هیچ کس چراغ را روشن نمی کند تا آن را با تشت بپشاند یا زیر تخت بگذارد. برعکس آن را روی چراغدان میگذارد تا هر که وارد شود نور آن را ببیند. زیرا هر چه پنهان باشد آشکار میشود و هر چه زیر سرپوش باشد نمایان میگردد و پرده از رویش برداشته میشود. پس متوجه باشید که چطور میشنوید زیرا با کسی که دارد بیشتر داده خواهد شد اما آن کس که ندارد حتی آن چرا که به گمان خود دارد از دست خواهد داد. مادر و برادران ایسا به سراغ او آمدند اما به سبب زیادی جمعیت نتوانستند به او برسند. به او گفتند مادر و برادرانت بیرون استادند و میخواهند ترا ببینند. ایسا جواب داد مادر من و برادران من آنان هستند که کلام خدا را میشنواند و آن را به جا میآورند. در یکی از آن روزها ایسا با شاگردان خود سوار کشتی شد و به آنان فرمود به طرف دیگر دریا برویم آنها به راه افتادند و وقت کشتی در حرکت بود ایسا به خواب رفت در این وقت توفان سخت در دریا پدید آمد آب کشتی را پر میساخت و آنان در خطر بزرگ افتاده بودند پیش او رفتند و بیدارش کرده گفتند ای استاد ای استاد چیزه نمانده که ما از بین برویم او از خواب برخواست و بادتونگی به باد و آبهای توفانی فرمان سکوت داد توفان فرونش است و همه جا آرام شد از آنان پرسید ایمانتان کجاست؟ آنان با حالت ترس و تعجب به یک دیگر میگفتند این مرتیست که به باد و حاب فرمان میدهد و آنها از او اطاحت میکند به این ترتیب در سرزمین جدریان که مقابل ولایت جلیل است به خشکی رسیدن همین که ایسا قدم به ساحل گذاشت با امرد از آهالی آن شهر روبرو شد که گرفتار اروای ناپاک بود مدت زیاد نه لباس پوشیده بود و نه در خانه زندگی کرده بود بلکه در میان مقبرهها به سر میگوید به محض این که ایسا را دید فریاد کرد و با پاهای او افتاد و با صدای بلند گفتهای ایسا،های پسر خدای مطالب، از من چی میخوایی؟ پیش تو زاری میکنم، من را عذاب نده زیرا ایسا به روی ناپاک فرمان داده بود که از آن مرد بیرون بیاید آن روی ناپاک بارها او را میگرفت و مردم او را گرفته با زنجیرها و کندها محکم نگاه میداشتند اما هر بار زنجیرها را پاره میکرد و آن روی ناپاک او را با بیابانها میکشند ایسا از او پرسید، اسم تو چیست؟ جواب داد لشکر یعنی لشکر و این به آن سبب بود که اروای ناپاک بسیار او را گرفته بودند اروای ناپاک از ایسا تقاضا کردند که آنها را به دوزخت نفرستد تصادفا در آن نزدیکی گله بزرگ خوبی بود که در بالای طپم میچریدند و اروای ناپاک از او درخواست کردند که جازه دهد به داخل خوکها بروند ایسا با آنها اجازه داد اروای ناپاک از آن مرد بیرون آمدند و به داخل خوکها رفتند و آن گله از سراشیبی تپه به دریا جست و غرق شد خوکبانان آنچه را که واقعی شد دیدند و پا با فرار گذاشتند و این خبر را به شهر و اطراف آن رسانیدند مردم برای تماشا از شهر بیرون آمدند وقت پیش ایسا رسیدند مرد را که اروای ناپاک از او بیرون رفته بودند لباس پوشیده و سرعقل آمده پیش پای ایسا نشسته دیدند و ترسیدند شاهدان واقع را برای آنان شرع دادند که آن مرد چیگونه شفایفت بعد تمام مردم ناهیه جدریان از ایسا خواهش کردند که از آنجا برود زیرا بسیار ترسیدند بنابراین ایسا سوار کشتی شد و به طرف دیگر دریا بازگشت مرد که اروای ناپاک از او بیرون آمده بودند اجازه خواست که با او برود اما ایسا به او اجازه نداد و گفت آن مرد به شهر رفت و آنچه را که ایسا برای او انجام داده بود همجا پخش گرد هنگام که ایسا به طرف دیگر دریا بازگشت مردم با گرمی از او استقبال کردند زیرا همه در انتظار او بودند در این وقت مرد که اسمش یایروز بود و سرپرستی کنیسه را باوده داشت نزده ایسا آمد خود را پیش پاهای ایسا انداخت و از او تقاضا کرد که به خانه اش برود زیرا دختر یگانه اش که تقریبا دوازده ساله بود در آستانه مرگ قرار داشت وقت ایسا در راه بود مردم از هر طرف به او فشار میآوردند در میان مردم زنی دیده میشد که مدت دوازده سال مبتلا به خونرویزی بود و با این که تمام دارائی خود را به طبیبان داده بود هشکس نتوانسته بود او را درمان نماید این زن از پشت سر آمد و لباس ایسا را لمس کرد و فورا خونرویزی و بند آمد ایسا پرسید کی به من دست زد همه گی انکار کردن و پتروس گفتهای استاد مردم دور تو را گرفته هند و به تو فشار میآورند اما ایسا فرمود کسی به من دست زد چون احساس کردم قوتی از من سادر شد آن زن که فهمید شناخته شده است با ترس و لرز آمد و پیش پاهای او افتاد و در برابر همه مردم شرع داد که چرا او را لمس کرده و چی گونه فورا شفای افته است ایسا به او فرمود دخترم ایمانت ترا شفا داده است به سلامت برو هنوز گرم صحبت بودند که مرد با این پیغام از خانه سرپرست کنیسه آمد دخترت مرد بیش از این استاد را زحمت ندهید وقت ایسا این را شنید به یای روس فرمود نه ترس فقط ایمان داشته باش او خوب خواهد شد هنگام ورود به خانه اجازه نداد کسی جز پتروس و یوهنا و یعقوب و پدر و مادر این دختر با او وارد شد همه برای دختر گریه و ماتم میکردند ایسا فرمود دیگر گریه نکنید او نمرده خباب است آنان فقط به او رشخند میکردند چون خوب میدانستند که او مرده است اما ایسا دست دختر را گرفت و او را صدا زد و گفت ای دخترک برخیست روح او بازگشت و فورا برخواست ایسا بهشان فرمود که به او خوراک بدهند والدین او بسیار تحجیب کردند اما ایسا به تحکید از آنان خواست که ماجرا را به کسی نگویند