شريعت څه شی دی؟

  ۳۰ دقیقې

  ۲۰ مې ۲۰۱۶

ډاونلوډ

برنامې متن / سرود متن

 د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول

رادیو صدای زندگی شنوندگان عزیز سلام شما آواز ما را از رادیو صدای زندگی می شنوید که هر صبح روی موجه کوتای 49 متر بند و هر شب روی موجه کوتای 31 متر بند پخش می گردد خوب شنوندگان ارجمند حال شما را دوت می کنیم به شنیدن داستان های دنبال دار داستان های دنبال دار از رادیو صدای زندگی شنوندگان ارجمند سلام خوشحالیم که با این برنامه نشر داستان نهایت دلچسپ زندگی حضرت یوسف را به اساس کتاب مقدس با اندک تخیال ولی با حفظ اصالت آن برای شما آغاز می نمائیم دوستان گرامی ما تای حوادث بسیار دلچسپ این داستان درخواهی می آفت که چگونه خدا یوسف را حفظ می کند و زندگی و پرحیزگاری او را درسی برای همه ما می سازد دوستان محرمان پیش از آن که به داستان بپردازیم بهتر است خانواده یوسف را بشناسیم حضرت یعقوب دو زن داشت یکی لیا و دیگری راحیل لیا و راحیل هر دو دختران لابان مامای یعقوب بودند آنان هزاران سال قبل در حال و حفش بین نحرین امروزی زندگی می کردند راحیل زن دوم یعقوب نازا بود ولی لیا صاحب فرزندان زیاد شده بود راحیل هموارن از ده خدا دعا می کرد تا خدا برای او فرزندی عطا کند سر انجام خدا دعاهای او را اجابت فرمود و پسری به او داد که او را یوسف نامیدند یوسف در ابراهی یعنی خدا اضافه می کند دوستان عزیز یوسف آرام آرام بزرگ می شد او افتخار و خوشی دل پدرش بود یعقوب بیشتر از دیگر فرزندانش او را دوست می داشت سر انجام همین محبت او سبب شد که روز جشن بزرگی برپا کند و خرد بزرگ قبیل عشق را فرا بخوند ولی گویا بجز راحیل و خودش کسی دیگری نمی دانست که این جشن بچه مناسبت برپا شده است خوار، راحیل را می بینی که چقدر خوش است؟ در این جشن تنها او، یعقوب زیادتر از دیگرها خوشحال مالوم می شند می فهمی؟ من از لیه پرسان کردم که این جشن برای چیست؟ چورتی مالوم می شد گفت من نمی فهمم حالا تو چی فکر می کنی که یعقوب این جشن برای چی گرفته باشه؟ نمی فهمم من هم از راحیل پرسان کردم چیز نگفت بسیار خوش بود بسیار خوش بود اما که گفت که پیش از نان مالوم می شه چی گفت خواهد بود؟ جی صفیداره که خبر کده حتما کدام گفت خواهد بود من فکر می کنم حال یعقوب پیش شده حتما امو بچه کلانشه که از لیه است در جای خود رئیس قبیله می سازه شاید امو کالای رنگارنگشه در جانبه بکنه نه، من گمان نکنم یعقوب از او بچهش چندان دل خوش نداره مگرم هر چی هست و بچه کلانشه هست تو خب می فهمی که بچه کلان جای پدره می گیره این گفت خواهد صحیح است مگرم باش تو همین حال مالوم می شه آه، راست میشه اونه در اونجا یعقوب قدری صفیده استاده است آه خوش کن چیزی می خواهد بگویا دوستا من حال پیر شده ام کسی باید باشه که بعد از من قبیله را راه نمایی کنم اگرچه من تمام اولادای من دوست دارم ولی امروز میخواهم رئیس آیندی قبیله را براتان معرفی کنم او یوسف خردترین بچهیم است که خدا در سالهای آخر عمر برم داده یوسف افزخارم است او مایه خوشی دلم است پیش بیا یوسف پیش بیا بیا اینجا باشیم در پالی میستادشون که همه گی تورا بیبینن حالا این عباره بپرش بگی بگی خجالت نکش دیدی ما نگفته بودم یعقوب از بچه کلانش چندان دل خوش نداره اونو دیدی که خردترین بچهش جانشینه خواهد تاین کرد مگرم او خب بچه زیاد داره چرا یوسف را انتخاب کرد این بچه نازانش خواهد انوز 17 ساله نشده این چی کار بود که او کرد خودش در دست خود در بین بیادران فاقنده بود خداعقوبت را بخیر کنم دوستان محرمان برادران یوسف قبلا از این که می دیدن پدرشان محبت بیشتر و توجه خاصه به یوسف نشان می دهد از او نفرت داشتند ولی در اصل این انتخاب غیر معمول این زجار برادران علیه یوسف و پدرشان بالا گرفت چون انتخاب حق پدر بود همه ناچار بودن ظاهران این حکم را بپذیرن ولی در دلهایشان نفرت و کینه از یوسف بیشتر جامعه گرفت وقتی یوسف به هفته سالگی رسید او برادران خود را در چرانیدن گوزفندان پدرش کمک می کرد برادران که از او نفرت داشتند هموارا با خوشونت نسبت به او برخورد می کردند و اما یوسف همه ای آنها را دوست می داشت ولی این چیز منعی آن نمی شد که اعمال و حرکات ناپسند برادرانش را نادیده بگیرد و به پدرش خبر ندهد بدین گونه خبرچینی های یوسف و سرزنش های یاقوب سبب می شد که نفرت بنهانی برادران از او بیشتر شود و آتش خشم را در دلهای آنان بیافظاید شبیه از شبهای یوسف خوابی دید و فردای آن نزده برادرانش رفت سلام به همه گیتان خوش آمدی بیا بشی بیا ببین ما چی می کنیم باز برو خبرت را بکنیم شما چرا در مورد ما ایتو فکر می کنین شما خب همه گیتان برادران ما هستین شما من را بد می بینین من می فهمم مگرم من هیچ کدام شما را بد نمی بینم خب الا بگو چی گفتست آمدیم که یک چیز را براتون قصه کنم خب بگو چی گفتست چیز گفت نیست خوابی را که پنیشاف دیدیم براتون قصه میکنم تو خواب دودی بگو بچه ناظانه پدر که خواب نمی بینه که خوابی بینه بگو بگو چرا مرم مزهره می کنین همه گیش شما از من کلان هستین من احترام شما را دارم مگرم شما دائم مرم مزهره می کنین نه نه چرا تا را مزهره کنیم بگو چی خواب دیدی براستی می خواهین بشتوید یایی که می خواهین من را بگو دیگه گفتم که می شنامیم بگو خیلی خوب گوش کنین خواب دیدم که همگی ما در مزهره گندم دسته میکنیم هر کدام ما دستی را که جور کده بودیم در ایک گوش را ماندیم یک دفعه دیدم می فهمین یک دفعه دیدم دستی که ما تیار کده بودم در جای خود اصطاده شد دستهایی که شما تیار کده بودین آمدن دور دستی ما جمع شدن و دستی ما تحضیر کردن به به چی خواب دیدی بسیار حالیست تو که تر خواب نبینی که بیبینه او بچه تو می خوای پاچا شوی؟ آهان می خوای پاچا شو می خوای سر ما سلطنت کنی؟ یوسف این خوابت برپدر ما گفتی؟ برو بگو خوش می شه که بچهش خواب دیده پاچا می شه برو اگه تو بال نگفتی برو بگو بگو نه هنوز نگفتیم این خواب پرشایم بود دیشت شاو یک خواب دیگه دیدیم بچه گوش کنین گوش کنین یوسف یک خواب دیگه هم دیده هر شاو یک خواب می بینه بگو دیشت شاو چی خواب دیدی؟ بگو مسخرکی بسست من رفتم خانه نرو بچه کجا میری؟ بیا پس بیا خوابت بگو کجا میری؟ نرو باز رفت که شیطانی کنه بخیزین که بریم گلره در شکیم ببریم بخیزین که نوقت میشه بخیزین بچه ها یوسف تو چیلو پس خانه آمدی؟ چیلو با بیادرهایت شکیم نرفتی؟ چی بگویم برتان پدر؟ همگی اونا را شما میفهمین که من دوست دارم مگرم مگرم اونا همگیشان من را مزخرا میکنن خوب معلوم میشه که دلشان از من نفرت دارن مثل این که باستون را مزخرا کده نا؟ میفهمین پدر از این که من را مزخرا میکنن متحصر نمیشم متحصر از این هستم که چرا اونا نمیفهمن که همگیشان را من دوست دارم احترامشان میکنم مگرم اونا این را میفهمم تو هیچ نگو هی هی این کارهای اونا دلائل مختلف داره یک دلیلش ایست که تو از کارهای بدشان به من میگی خوب بگذریم اموز که اونا سر چی گفت میزیدی؟ میفهمین پدر خواهی خواهی من پرشان میگفتم خواهی که دیشت شاب دیده بودم خواهی پرین شاب تا خب برم گفتی مثل که دیشت شاب خواه دیگه هم دیدی؟ بله دیشت شاب خواه دیدم که در هر طرفم روحشنایی است میفهمین پدر خواه دیدم که در هر طرفم روحشنایی است یک دفعه دیدم که هفته و ماته و یازده ستاره به من نزدیک شدن و همه گیشان در برابرم تعظیم کردن این چی خواهی است که تو دیدی؟ های واقعا ما و مادرت تو یازده بیادرت پیش تو تعظیم خواهد کردیم؟ پدر من نمیخواهم که شما این کار رو بکنین اما این خواهی بود که من دیدم بله بله میفهمم بله میفهمم که تو دروغ نمیگی بچیم این رو میفهمم غیر از این که این رو میفهمم تو هر یازده بیادرت رو دوست داری ولی اونا با تو حسادت میکنن تو روی خواهی تو مزخرا میکنن اما خواهی تو برای من مهم است من در باری خواهی تو فکر میکنم من نمیفهم که خدا برای آینده تو چی در نظر داره ولی هر چی خدای جد ما ابراهیم میخواهی همون درست است بان هر چی خدا میخواهی همون شوه یوسف خواهی تو هر روز من رو مجبور میسه ده که در باری تو فکر کنم به هر حال بگذریم بیادرهایت امروز صبح برم گفتن که گله رو به شکیم میبرن اونا از بس که دروغ گفتن باورم نمیشه تو برو بیبی آوازات چی رقم هست خواهی اونا اونجا رفتن یا نی ولی زود پس بیارم چشم پدر تا شام پس بیارم برو به سلامت دیر نکنی بشیم تا شام پس بیاریم اینه اینجا خوشکیم است مگرم نده اینجا گله مالم میشه نه اونا کجا رفته باشن برای پدرم گفته بودن که گله رو به شکیم میبرن من خودم هم شنیدم که گفتن گله رو به شکیم میبریم مگرم دیگه نامدن شک پدرم درست بود اونا گله رو دیگه نامدن حتما کدوم جای دیگه رفتن کجا رفته باشن اوف این گرمی این افتوه ترق آدم دیوانه میکنه پکر میکنم که اگه تیز تر بیایم به اونا رسیده میتونم بیتر از یک کم بیخی سنگ مندگی بگیرم باست پس خانه میرم یوسف بچیم تو در این افتوه ترق اینجا چی میکنی؟ او خاله سفیره سلام سلام من بیادرهای من میپالام شما اونا رو ندیدین؟ خیلی اینجا چی میکنی بچیم؟ برو دوتان دوتان؟ یک ساعت پیش خودم دیدمشان که هموزو میرفتن مثل که بسیار منده شدی بگی بچم بگی سیبا بگی یک دانه از خاله سفیره خودتان در راه خورده میرفتین؟ هی باید بچم یک سبت بود تمامش بیادرهای تسرم چور کده خاله خاله من از طرف اونا از شما معذرت میخوام ببخشینشان اونا نمیپامن که مهم نیست یوسف بچیم گرپشام نزن اگه از پشت اونا دوتان رفتنی هستی همین حال برو اگه نه این روز زیادتر گرم میشه برو بچیم خداحافظت خداحافظ خاله اسیب تشکر آه دوتان اونا دوتان رفتن هنوز تا شامبه زیاده است خوب دوستان مهربان بدین گناه توجه دائمی و پیش از هدی یکوب و یوسف فرق گذاشتن بین او و دیگر فرزندان حتی در ملای عام بخش به چینی های یوسف سبب شده بود که برادران نسبت به یوسف احساس هقارت و گهتری نمایند و نسبت به او در دل کی نبیگین شنم دهی ارجمن تاریک شده برادران برادران تاریک شنیدید یوسف و دنبال برادرانش راهی دوتان شد حالا چه وقعی اتفاق میفتد بیایید با اتفاق هم در پرنامه آینده بشنویم موسیقی موسیقی موسیقی گفتی صادر بود بیمان و زار و ناطبان یا ضعیف و خست دل پیرو جوان و پودکان همزنان و دختران ندیر دور ندیر که جان یا طبیب گفته ردارده درمان دردشان من شفایش میده هم از او پرستاری کنم من شفایش میده هم از او پرستاری کنم گفتی صادر بود بیمان و زار و ناطبان یا ضعیف و خست دل پیرو جوان و پودکان همزنان و دختران ندیر دور ندیر که جان یا طبیب گفته ردارده درمان دردشان من شفایش میده هم از او پرستاری کنم گفتی او کیرم مدد گاری کنم هوا را دیما نگراز دل بمن چشمه اووی های جاری کنم گفتی صادر بود مندار گوز فندان خود هستم شبان می شناسم دمیانی دوست گرگ را زنان می شناسم میز گوز فندان خود از دیگران گرگگر آیت کنم از دور فرار از ترس جان لیک من برین نجاتشان پدا کاری کنم لیک من برین نجاتشان پدا کاری کنم گفتی صادر بود مندار گوز فندان خود هستم شبان هوا را دیما نگراز دل بمن چشمه اووی های جاری کنم گفتی صادر بود مندار گوز فندان خود هستم شبان هوا را دیما نگراز دل بمن چشمه اووی های جاری کنم موسیقی شنمده مهربان حالا بیایید با اتفاق هم بدون بالای آنگوش بدهیم که چی واقعی می شود بچه ها ببینین ببینین کسی از اون طول می آیا کو؟ در کجا هست؟ اونه ببین که خواهد بود آااااااااااااا این تو معلوم می شه هاااااا! ولی ولی خودش هست کسی که هر روز خواهد می بینه پاچه ها می شه سر ما و شما سلطنت می کنه نازتانه ای پدر هال باز بر پدر قصه خواهد که ما گله را در اشکیم نبودیم اینجا پر سطری آمدیم کاش که این همی بود یهودا من این وشه از بسیار وقت ها بده می آیه درسته که پدر او را جانشین خود ساخته دلم هست که او را بکشم چطور است یهودا؟ یکدفعی خود را از جانجالش خلاس کنیم شمون؟ یعنی میگه او را بکشیم؟ آهان او هرچی که هست بیادر ماست چرا او را بکشیم؟ یهودا فکر کن اگه این کار را کنیم یکدفعی از جانجالش خلاس می شیم باست خوب فکر کن بچه کران خانواده خود توستی او حق تو را گرفته حق تو بود که جانشین پدر باشی نه او تو چطوری گفت می زنی؟ شمون اگه کل اگه ای فکر تو را قبول کنه روبین قبول نمی کنه پا او چی مربوط است؟ تا واله هر فیصله که ما کدیم او قبول کده مگرم این گفت قبول نخواد کد اتمن پرسان میکنه که گناه او چیست؟ ما در دانش می زنیم می فهمی؟ اگه او از ما پرسان کنه که گناه او چیست برش میگم که همین که ما می فهمیم که گناه او چیست کافریست دیگه ایش به تو مربوط نیست موقعش خب همین حال است بیتر از پیش از این که یوسف ایجا پرسه کدی روبین گفت زده شما همین حال موقعش است هله بله تو برو رو کن شوور کدی گفت بزن قانیش کن من این را می فهم که وام از یوسف دل خوش نداره خوب است من میرم تو که دیگه را گفت بزن تو برو رو قانی کن دیگه را رو بان برای من گفت زدی؟ چی میگن؟ در اول خب همون گفت هایی رو میگفت که تو میگفتی مگرم وقتی برش گفتم که اگه این گفت رو قبول نکنی تو رو هم که توی یک جای خود کشیم ترسید مگرم سرو هم گفت قبول نکن اون میگه اون را نکشیم اون را در چاپ اندازیم این خوب فکر است اون را در کدام چاپ اندازیم هم دست ما در خونش آلودنم میشه هم پست ما برارده میشه مگرم پیش از اون که اون را در چاپ اندازیم پیرانش از جانش بکشیم تا پسان اون را خون آلود کده و پدر نشان بدیم این دیگه را چی میگن؟ کده کلشان گب زدم این هم رازی نیستن که اون را در دست خود بکشیم خیلی چی کنیم؟ همین فکر روبین خوب فکر است اون را در چاپ اندازیم پیرانش از جانش بکشیم تا پسان اون را خون آلود کده و پدر نشان بدیم برش میگیم که کدام ایوان درنده اون را در سارا خورده خیلی تصمیم ما همین شد؟ آهان گبه کلگی همین است آلی بانش بیا تا بیون که خواهش چی نتیجه داره؟ چوب باشین اون را رسید سلام بیادرها آهان شما خب گفته بودین شکیم میرین اینجا چرا آمدین؟ آف که چقدر لشدیم شما را چی کرده؟ چرا هیچ کدام دان گفت نمیزنین؟ چی گفت است؟ چرا سنومایت را سهل میکنین؟ چرا من را ایتون میبینین؟ بچه ها نانو بانین نان باید کار خود بکنیم نان بعد است کار بگیرین اون را بگیرینش چی گفت است؟ چی گفت است؟ اول پیرانش را بکش تو پیرانش را از جانش بکش دستایش را بسته کنین چرا پیران را به جانم کشیدین؟ چرا دستای ما بسته میکنین؟ چه شکل باشه؟ دو قدر آدم خواهست هیوستف از اونجا برامده میتونه؟ پیرانش را چی کردین؟ این پیش مست خوب نگاش کنه که گم نشد روبین چی شدی آو بچه؟ بیا اینجا بگی پیران را نگاکو چی سولو سهل میکنی؟ بگی نترس نمیخورد چی بگی؟ چی بگی؟ بگی نترس نمیخورد بگی این را نگاکو تا وقتی که خون پیدا کنیم اون بچه چی سولو سهل میکنی؟ بگی؟ شمون چلا نشو روبین که نمیگیره مره مره بده روبین الکه توی کار نکدی تا وقتی که ما نان میخوریم برو رمه را جمع کو برو دیگه ماتل چی هستی؟ در خوبی برو اگه نه اینه خیستم شمون این روبین برخطا هم آرام میشه میترسیم که برپدرم اصلا گفت نگویه نه خاطر جمع باشه ما خب گفت او را کدیم و خودش برما گفت که اگه میخواین که از شرش خلاص شوید او را داچه ها بیان دازید ما او را داچه ها انداختیم خاطرت بیخی جمع باشه او گفت نمیزنه بخون نانتا او بچه اینجا کمی آب بیار ببین یهود ها از اونجا کاروانه اشترای تاجرهای عرب ها میاید چی کاروانه درازه این غلام ها را کجا میبرن عرب ها غیر از این که تجارت اموال ها میکنن تجارت غلام ها هم میکنن این گبه هم میفهمم نگفتی این غلام ها را کجا میبرن هر جایی که دلشان شوه بگمانم این کاروان به مصر میره شنیدم که در مصر غلام خوب خریدار داره شمون شمون در مصر خوب بفروش داره بله مخصوصا غلام هایی را که از اینجا میبرن پس شمون شمون یک فکر در کلم زده چطور؟ بگم چطور است یوسف ها از چابه کشیم او را سر کدامتای اینا بفروشیم فکر کنین اگه او در چابه ما را ایش فایده برای تا نمیرسه دیگه صورت ایش فایده نصیب ما نمیشه مگه مگه او را بفروشیم به هر کدام ما چیزی میرسه سریع گب خوب فکر کنین بگوین چی میگین اخلتان را در کار پردین میخواین یک چیز نصیبتان شده یا نه آهان اگه او در چابه ما را چی برایتان میرسه مگم یهود ها گفتیست که برای تاجرات چی رقم بگوییم سریع گب خوب فکر کنیم من پیشان میروم من کتشان گفت میزنم برشان میگیم ما یک غلام جوان 17 ساله داریم اگه میخواین چل سکه نقره بدین مگم اگه یوسف برشان گفت که ما غلام نیستم باز وقت چی تو باید یوسف را بفهمونی اگه میخواین در چابه ما را همین گبه بزنه برش بفهمون که مرگ در چابه خوش داره یا زندگی را اگه زندگی را خوش داره دانه خود را واز نکنه هال من میروم کتی تاجرات گفت میزنم تو برو کتای دیگر رامی از چابه کشین سرخوشا خوب باکونین هر وقت که من اشهاریتون کدم او را پیش ما برین مگم یهودا فکر کنید باشه که ارزان نفروشیش کاری کنین که برای هر کدام ما یک چیزی برسه بخیزین بخیزین که بریم او را از چابه کشین تو چی قطع تاجر گب زدی؟ آخر چند خرید؟ آه، بسیار جنجار میکد من چل سکه نقره گفته بودم او بی سکه نقره گفت خریدار دیگرم پیدا نشد زیادتر نخرید آخرم او بی سکه نقره را گرفتم آلی بیا که تقسیمش کنیم آلی نه شام میشه درها تقسیمش میکنیم حقتان پیش من محفوظ هست دلتان جمع باشه برتان میتونم ای رو بین چو شد؟ ای رو بین چو شد؟ بچه ها کلیتان یکدفع اینجا بیاین خوب فکرتان را درگرم بگیرین وقتی خانه رسیدیم کلیتان بر پدر این گفت بزنین که یوسفه کدام هیوان درنده خورده ما در سهراج سه دور نیافتیم فقط امی پیران خانوالودش را رفتیم فهمیده شد؟ آره پیش از اینکه خانه برسیم ای پیران باید خانوپار شد روبین شده بریم که نوقت میشه ما تل روبین شدیم هنوز اونو آمده نه بریم نوقت میشه زیاد کار داریم درها باید یک بوزه بکشیم که ای پیران خانوپار کنیم بریم که نوقت میشه روبین چطور میشه؟ وقتی که دیگره بیاین ببینه که ما نیستیم از پشت ما رایی میشه خیلی برو که بریم شنوندهی مهربان وقتی روبین بارما برگشت دید که برادران او در محل که آنها غذا میخوردن نیستن آنگا شطابان به سایی جای دوید که یوسف را در آنجا انداختا بوده وقتی یوسف را در جا نیافت استرابش دوچندان شد او از عملی که به برادرانش انجام داده بود به شدت نادم بود روبین وقتی آگاشده بود که برادران نخشدن به خاطر جلابگیری از قتل او پیشنهاد کرده بود که او را در جا بیاندازد گرچه روبین نیز از یوسف متنفر بود ولی نمیخواست او به قتل برست از همین رو این پیشنهاد را داده بود تا خود بعدا برگردد و یوسف را از جا بکشد ولی حالا او در جا نبود او برگردید و یوسف را در جا بیاندازد ویدیوی از یوسف را بیاندازد ویدیوی از یوسف را بیاندازد در زهرا یافتیم ولی جسد او را نیافتیم آنگاه یکوب جامعه خود را پاره کرد پلاس پوشید و روزهای زیاده به خاطر یوسف مادم گرفت یکوب میگفت تا روز مرگم غم یوسف را فراموش نمیکنم خوب دوستانه مهربان حالا چه سرنوشتی در انتظار یوسف است بیایید در برنامه های بعدی بشنویم تا آنوقت خدا حافظ همه شما شنونده های گرامی اگر شما محل دارید که از طریق تیلفون سوالات و پشنهادات تان را امراه ما مترک کنید لطفاً به شماره تیلفون 001 541 550 71 63 64 65 67 68 71 31 زنگ بزنید ما به سوالات شما پاسه خواهیم دادم