زخم شوی ښار، یو ریښتینی کیسه

  ۲۹ دقیقې

  ۲۸ جنوري ۲۰۱۲

ډاونلوډ

برنامې متن / سرود متن

 د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول

PYM JBZ شنبده پاک فیند خدا بار دیگه و با برنامه دیگه با سلام گرم در حال از احترام تقدیم میکنیم. امیدواریم تمنیات نیک دستندرکارای برنامه از هر گل برگره پذیراشو بین. تمنام میبریم سلام های مهرفدهای ما که انکاس از محبت خالصانی ماست گرمایی باشه بر لحظه های شما. امیدواریم لحظات را که با برنامه تانستین با خوشی و مسرت تمام آمخته باشه. خب آقای شاهد بیاین پای معرفی اینوبت برنامه از هر گل برگه بنشینیم تا لحظه های شاد آفرین برشننده های ما باشه. خب عزیز شننده گرامی برنامه اینوبت از هر گل برگره با اینمطاله زیند بخشیده ایم. شهر زخمی داستان کتا مطالب ارسالی شرمدها شهر نانی روزانه و موسیقی وقتی از دروازه بیرون شد آفتاب طلو کرده بود. مسترب و خوالود بود. چشمانش برنگ طلو خرشی بودند. سرخ رنگ و نیم روشند. شب نخابیده بود. گوشش را خیلی به انفجار و صدای فیر پر کرده بود. وقتی از دروازه بیرون می شد به عقبش نگریست. مادرش دست پسر شیش سالش را به دست داشت و از زنش از عقب شیشه شکسته او را می نگریست. بیرون شد. بیرون خالی و خاموش بود. گروه ها خفته بودند و او می دانست که چون هیولا خفته است فرصت به دست است تا زیر طلو آفتاب بدود. امسایه ها تک تک بیرون شدند خاموش و خالی. چهره ها خاکا لوده و چشم ها امرنگ خروب. سر به همه جن باندند به علامه سلام. کلام ها سرد و خسته همرنگ خانه های غلطید و ریخته. او از خانه ها گذشت. از خانه های فرو ریخته که همرنگ کوچه شده بود. پس از کوچه ها گذشت که زمان خانه ها بود. هستوار و آرام می رفت. ظاهر متین داشت اما جولی در خاطر بود و هوای جوانی می کرد که جوانی ندیده بود. زیر آتش بزرگ شده بود پس نهان آتشی داشت. می رفت تا از خانه اش احوال گیرد که چند روز قبل بعد از آتش جنگ دوباره از آنجا گریخته بود. آیا باید احوال از آن می گرفت؟ نمی دانست و زیر طلوع می دوید. طبیعت آدمی چونین است. از عزیزان باید احوال گرفت. هرچند آن عزیز ویرانه بیش نباشد و خانه اش ویرانه بود. نمی دانست و زیر طلوع می دوید و خانه اش عزیزی بود. اگر باز جنگ شبد قدمهایش را تنتر کرد و دوید. آفتاب بالا آمده بود و شهر خالی بود. ندرخته نه پرندهه. شهر بوی کوچ می داد. شهر وحشت زده و مبهود فاجه می کشید. شهر زخمی و خونین بود. زن پاهای ناتوانش را بر سر خاک ها می کشید که زمان خانه ها بود. زن از پا افتاده بود. پیکر مرد لرزید چون بزن نگریست. اگر جنگ شود و زن روب آسمان خوده و توسه پردید و پایش را بر سر خاک ها کشید. اکنون از مردمان یگانیگان بر آمده بودند و هر یکی به سویه می دویدند. زیر آفتاب می دویدند با آن که آفتاب را ندیده بودند یا شاید باوره با آن نداشتند. آفتاب در آندم نام مجردی بود که بوی خوشبختی و نان نمی داد. آفتاب بالا آمده بود اما کسی آن را نمی دید و کسی به او سلامه نداده بود. شهر بسمل بود و از آفتاب انتظار زیاده نداشت. آفتاب می تاوید. آفتاب روشن و اطلاعی بود. آفتاب نوازشگر بود اما هیچ کس به او سلامه نداده بود. صدای فیر گلوله ها برخاست. مردمان زیر آفتاب می دویدن و کوچه ها را لگد می زدند. صدای انفجار و صدای که می گفت سکر بود. غرش انفجار دیگر فضا را پیچاند. گرد و خاک سر به آسمان کشی و آفتاب گم شد. مرد گافت. جنگ شد. انگار گفته شده بود. باران شد. مردمان زیر خاک و بر سر خاک می دویدن. صدای فیر و انفجار فضا را پر کرد. جنگ باز شروع شده بود. مرد متردد و حیران بر سر خاک رو به ها استاد. پس باز گردد یا پیش برود. از خود می پرسید. هر دو طرف آتش بود. فیر بود و انفجار بود. کسی از دور نالم کرد. یکی گفته بود. چرا خورده؟ مرد به خاک رو به ها نگردیست. روی آن راخون تازه گرفته بود که تیر و سرخ رنگ خوراک خاک می شد. و مرد دیوانوار درون خاک ها دوید. آفتاب نبود و فضا خاکی بود. غرش دیگر و آتش و دود بازمین لرزه که بود. و آفتاب و مرد درون خاک ها گمش بودند. زن از پسه شیشه شکسته دور شد. به حولی برامد و دست پسر شیش سالش را از دست خوشویش گرفت. و آرزو مندانه نالید. خدا کنه که جنگ نشد. خوشویش تسلیبار گفت. خدا می روانست. زن دوباره نالید. او را به توسه پردید. دست به دست پسر به طرف چاه آب رفت. رسمان را بالا کشید. سطل مملو از آب تازه و شفاف بود. آب غلغله داشت و قطراتش چون کودکان شوخ سر بسر هم می گذاشتند. زن آفتابرا پر از آب کرد و به پسرش گفت. دست روی تازه کنیم. دست تر و پر آبش را به روی پسرش کشید. خوشویش صدا زد. سماوار جوش آمد. چشم زن بدود نشسته سماوار بود که شنید. خدا کنه که جنگ نشه. پسرش گفت. گشن شدیم. سه طرف دسترخوان نشسته بودند. دسترخوان قاط خورده و درزدار بود. دو دانه نان تندوری یک طرف آن گذاشته شده بود. زن پتنوس گلاس ها را پیش کشید. خوشویش در گلاس ها بور ریخت. زن چاینک را برداشت و گلاس ها را تا لب پر از چای سیاه کرد. مادر کلان لبه نان را پیش روی نوازه اش گذاشت و نوازشگرانه زمزمه کرد. صدقی سرچ شد. زن گلاس چای را پیش کشید و با قاشق بوره آن را به هم زد و نان را که خوشویش برای او پیش کرده بود گرفت. دسترخوان قات خورده و درز درز بود. سی طرف آن دو زن و یک پسر نشسته بودند. دو زنه که می گفتند خدا کنه جنگ نشه و پسره که می گفت گشنه شدیم. مادر کلان چایش را پف کرد و گلاس را به لبانش نزدیک کرد. نوازه اش نان را توته کرد و به دهانش فرو برد. بوی نان فضا را پر کرده بود. هوای سابگاهی از شیشه شکسته داخل اتاق می شد و دسترخوان قات خورده را بوسمی داد. آفتاب بالا آمده بود و درد مندانه شهر زخمی و مستین را می نگریست. داخل اتاق مادر کلان نوازه اش را می گفت صدقی سرت شوم و زن نوازش گرانه به سرش را می بوسید. بخو بچین. صدای انفجار برخواست. دسترخوان قات خورده و درد درد بود و سی طرفش خالی شده بود. سی نفر به سوی پنجره شکسته داویده بودند و زن می نالید. جنگ. جنگ شروع شد. لقمه در دهانه به سرک بود اما او دیگر گرسنه نبود. آفتاب آرام آرام نورش را پس کشید و چون التفاته ندیده بود به طرف کو گریخت. و کنون شای زرد رنگش از پس کو قت کشیده بود و شهر خاکالود و زخمی زیر تیرگیه که دامن پهن می کرد ناله می کرد. دو زن هنوز پشت کلکین شکسته ایستاده بودند. پسرک شیش ساله در کنار دسترخان درس خورده نشسته بود. بدون آن که چیز خورده باشد شب بود و زن چشمان نمالودش را از قهر سیایی برگرفت. خشویش در حاله که عریقین را میفروخت برای بار چندم می گفت. البته را بند شده و او در خانه مانده. صبح خیلی پیدایش می شفت. تای دل زن می لرزید و می شورید و قطرهای عشق رخصار خسته پسر را که روی زانوی مادر آرامیده بود نوازش می کرد. خشویش می گفت. صبح خیلی پیدا می شفت. اتمن را بند شده و نتانسته که بیاید. نور خفیف عریقین دست تسلا بر سر اتاق کشید. زن عشقهایش را پاک کرد تا پسرش آن را نبیند. خشویش به دهلیز رفت. به دیوار تکیداد و زار زار گریست. او هم نمی خواست آن دوی دیگر عشقهایش را ببینند. لحظات بعد برخواست و به اتاق آمد. بغل دسترخان زانو زد و ضعیف صدا کرد. بیایید چیزه بخورید. از صبح که چیزه نخورده اید. زن به بیرون می نگریست که تاریک و سیاه بود و دلش می شورید. پسرک شیش سالش را خواب با خود برده بود. وقت زن از دروازه بیرون شد آفتاب طلو کرده بود. چشمانش برنگ طلو خرشید بود. سرخ رنگ و نیم روشند. شب را نخوابیده بود. وقت از دروازه بیرون می برامد به اقبش نگریست. خوشویش دست پسرک شیش سالش را به دست داشت. و پسرک خسته و مهم او را می نگریست. بیرون شد. بیرون خالی و خاموش بود. پاهای نتوان زن بروی خاک ها که زمان خانه ها بود کشیده می شد. کسی از اقبش می گافت. خدا کنه که جنگ نشد. و صدای زیف پسرک به گوشش خار می زد. گشنه شدیم. و پیکر زن خسته و خاکالود درون خاک ها گم می شد. موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی به هر شهر رسیدی خوشخبر باش. زمغرب یا زمشرق گردر آیی. دل بیگانه را از خود مرنجان. دل بیگانه را از خود مرنجان اگر با صحبت دل آشنایی. اگر جوی جفا جاریست در باغ. مکار آنجا درخت بی وفایی. همواواشاو تو بادا بود در دشت. نماند تا که مرغ بی نوایی. چو دشمن نامه نفرین نویسد. میاور بر زبان غیر از دعای. به شوی هرکی نرا با آب بخشش. به شوی هرکی نرا با آب بخشش. بیا بی تا چو آینه صفایی. شوت تا گندم دهکان مانان. رسان آب تو بر هر آسیای. هم از رنگ رخ گلهای خوشبو. توی خوشتر چوبه رنگ و ریایی. درانجا که طبیبان را دوا نیست. مریضان را نما راه شفایه. محبت کن چو خرشید خداوند. محبت کن چو خرشید خداوند. اگر عیدل دراین خدایی. شما برنامه از هر گل برگره می شنوید. اگر شما متلب یا شیر یا فقاهی و یا می خواهید که شهادتتان از طریق برنامه نشه شوا شما می تانید هم از طریق پوست برما راهان کنین و هم می تانید برما ایمیل کنین. آدرس پوستی دیگر شما می تانید. آدرس پوستی دیگر شما می تانید. آدرس پاستی دیگر شما می تانید. آدرس پاستی دیگر شما می تانید. آدرس پاستی دیگر شما می تانید. آدرس پاستی دیگر شما می تانید. آدرس پاستی دیگر شما می تانید. آدرس پاستی دیگر شما می تانید. آدرس پاستی دیگر شما می تانید. آدرس پاستی دیگر شما می تانید.