لومړی او وروستی کیسه

  ۳۲ دقیقې

  ۱ جون ۲۰۱۷

ډاونلوډ

برنامې متن / سرود متن

 د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول

از هر گل برگه تقدیم کنند صدای زندگی شنونده های ارجومند برنامه از هر گل برگه سلام های پراسفا و سمیمت ما نصارتان باد و با درود آمیختا، با مهر و صفا پنجره های برنامه از هر گل برگه را با لبخند معصومانه بروی خورشید نوروزای شما شنونده های بیشبه ها که امی لحظه پیش رادیوهایتان شیشتین میگوشاییم تا باشه نامه ها و مطالب شما ما را گرمای بیشتر ببخشه امیدواریم لحظات را که با ما هستین از فیض و برکات خداوند ما که ما را با این همه کوچکی ما دوست دارد انباشت شوید آقای شاید چطور است که فراوردهای برنامه اینوبت از هر گل برگه را بر دوست های شنونده خود معرفی کنیم بسیار خوب برنامه اینوبت از هر گل برگه را با این مطالب آرسته ایم دستان اولین و آخرین داستان داستان کوتا مطلب معلوماتی و موسیقی داستان داستان داستان اکس داستان نویسان و منتقدان داستان آنهای بودند که از نوشتهای آنها خوشش می آمد اما حالا از همه ای آنها بیذار بود می خواست همه ای آنها را از اتاقش دور کند کتابهایشان را هم دور کند اما بعد فکر می کرد این کار بسیار احمقانه است آنها پشت کسوتان هستند این که تو نمی توانی داستان نویس شوی گناه آنها نیست بنویس بنویس و باز هم بنویس و مطالع کن یست و ناومیدی زهر کشنده برای نویسنده است اما آن شب هم بیمار بود و هم هیچ میله برای نوشتن نداشت بسیار نوشته بود اولها که داستان می نوشت داستان هایش را تنها خودش می خوند وقتی که داستانش را می خوند به خیالش می آمد که داستانش سوی یک داستان یک نویسنده دیگر رفته است داستان را پاره می کرد و دور می انداخت چند روز بعد باز خودش را آماده می آفت تا داستان دیگری بنویسد اما باز می دید که داستانش طرف آثار یک نویسنده دیگر رفته است شاید صد ها داستان را به همین سرنوشت مطالع کرده بود اما آخر روز به این تصمیم رسید تا از داستان نویسان پیشکسوت و صاحب نظران داستان مشوره بگیرد در گزشته هم بارها به این فکر افتاده بود اما جرعت نمی کرد که داستان هایش را به داستان نویسه بدهد تا بخواند و مشوره بدهد بعد دید که دیگر راه جز همین ندارد سرش درد می کرد تبش بیشتر می شد بر می خواست روی تخت خوابش می نشست و سوی اکس ها و کتاب ها نگاه می کرد نزد همه آنها دو سه بار رفته بود به هر کدام آنها دو سه تا از داستان های نو نوشتش را داده بود اما هر بار که نظر آنها را می شنید ناغذیر می شد که داستانش را پاره کند و دیگر بنویسد به امید روز که یکی بگوید که این داستان نقص ندارد و مرحبا برتون حالا فکر می کرد که دیوانه می شود گاه سرسر خود حرف می زد خودش که متوجه این حالتش می شد می ترسید در کتاب خانده بود که هنرمندان اگر جنون نداشته باشند کاره نمی شوند فکر می کرد که اول آدم باید دیوانه شود و بعد داستان نویس شاید امشب به آغاز این مرحله رسیده بود ترسش بیشتر شد از جایش بلند شد سوی اکس ها نگاه کرد یک یکتای آنها را از نظر گذراند تا حال چرا متوجه نشده بود که در چهرها و چشم آینها چیزهای مثل جنون موج می زدند اکس ها به نظرش دگرگون آمدند امشب آنها را دگرگون می دید دو سه بار هر کدام را نگاه کرد هر کدام آنها را دو سه بار ملاقات کرده بود و متوجه نشده بود که آنها راستی راستی چیزهای مثل دیوانگی و جنون دارند به هر کدام آنها که فکر می کرد چیزهای به یادش می آمدند که دلیل داشتن جنون آنها را در ذهنش تقویت می کردند در دنیا کار و کسب کم بود که این را را انتخاب کرده بود متوجه شد که تا حال در میان جمعه از دیوانها زندگی می کرده است متوجه شد که تا حال فراورده های ذهنهای کسانه را می خوانده است که آدم های عادی نبودند از خودش بدش آمد برخواست تا عکس ها را از روی دیوار ها برکند و کتاب هایشان را هم جمع کند و ببرد بیرون از آدم های که جنون داشته باشند چی کار ساخته است اما استاد باز سوی عکس ها نگاه کرد سوی عنوان ها و تصاویر عجیب و غریب روی جلد کتاب ها یادش آمد وقت تازه بخواندن این داستان ها شروع کرده بود حالش اینگونه نبود خوب بود وقت تازه شروع کرد تا با نویسندگان این کتاب ها ملاقات کند اینگونه نبود فکر کرد که جنون و دیوانگی های آنها در این مدت به او سرایت کرده است نظرها و مشوره های آنها یادش می آمدند یکی پی دیگر حال پی می برد که آنها واقعا دیوانه هستند برای هر کدام از آنها دو سه داستان نو نوشته شده اش را داده بود تا بخوانند وقت مشوره ها و نظرهای آنها یادش می آمدند شاخ می کشید میان اتاق برا گشتن شروع کرد با خودش حرف می زد ببین این اولین کس است که داستانم را نزدش بردم روز دیگر که رفتم می دانی چی گفت؟ استاد سوی اکس خیره شد اکس حرف می زد اجازه بده خودم بگویم اجازه بده و بعد اکس قه قه خندید و خندید همین که خندش آرام شد گفت تو استداد خوب داری اما این داستانت بشکل کلاسیک نوشته شده است ما باید فراموش نکنیم که دنیا مآسر هنر داستان نویسی نوین می طلبت صدای قه قه دیگری شنید سوی اکس نگاه کرد که می خندید داستانت را خوندم خوب نوشته ای اما باید داشته باش که این تور نوشتن با درد جامعه نمی خورد این گونه نوشتن محصول شرایط زندگی نویسندگان و جامعه غرب است اما داستان ما داستان خود ما و دردهای خود ما باشد صدای قه قه خنده ها بیشتر شدند سوی اکس ها که نگاه کرد همه شان می خندیدند سوی کتاب هایشان که روی اتاق پراغنده افتاده بودند نگاه کرد کتاب ها هم جان پیدا کردند و هم آهنگ با صدای قه قه خنده ها تکان تکان می خوردند اکس ها همان حرف هایی را تکرار می کردند که صاحبان شان بعد از خوندن داستان های او بوایی گفته بودند نمی دانست اول به کدام شان گوشده هد سوی دیگر نگاه کرد که می گفت شما واقعا خوب می نویسید اما داستان آشقانه آن هم به شکل قرن هجده دیگر دلچسب نیست آن عشقها دیگر وجود ندارند داستان نویس باید روی خط زمان خیش حرکت کند و در باره چیزهای بنویسد که جامعهش با آنها نیاز دارد نویسندن نباید هنر را در خدمت هنر قرار دهد هنر باید در خدمت مردم قرار گیرد و سوی من نگاه کن داستانت را خوندم وقت داستانت را می خوندم مرا به یاد یک نویسنده شناخت شده انداخت پیروی عیب ندارد اما تقلید کار زیبایی نیست سعی کنید تا یک مقدار هم خودتان باشید جوان سوی من نگاه کن داستانت بد نیست اما هر نویسنده در برابر زبان که با آن می نویسد مسئولیت دارد شما باید قایده های نویشتاری را مراد کنید به من نگاه کنید این داستان شما به نویشته های شکسپیر شباهت دارد جاهای هم بگیدوما پاسان نه شما نباید همه چیز را در لفافه و با ابحام بیان کنید طور باشد که مخاطبانتان بتوانند بفهمند شما چی می خواهید بگوید در میان خنده و صحبت های آنها گیت شده بود نمی دانست کدام یک را قبول کند نه نباید شما همه چیز را اوریان بیان کنید مخاطبانتان را دست کم نگیرید هنر در ابحام و اشاره و ایماست در غیر آن داستانتان به یک جانر جورنالستیک مبدل می شود نه این داستان شما فلسفیست ما هنوز گپ های بسیار ضروری برای گفتن داریم تا فلسفه این داستان شما مقتعی است این روز ها که گذشتند فردا ها این داستان های شما خوانندن نخواهد داشت این داستانتان سهنه های اضافی دارد اگر آنها را حصف کنیم بر اصل داستان تأثیر ندارد و این داستان و این داستان و این داستانتان و صدای قهقا خنده های عکس ها کتاب ها روی فرش اتاقش می رقصیدند نه باور کردنی نبود با صدای بلند فریاد کشید بس کنید من نمی خواهم داستان نویز شوهم نمی خواهم از خواب پرید عرق کرده بود ورخطا سوئی عکس ها و کتاب ها نگاه کرد نفس امیقی کشید شاکر که خواب بود شاکر که دیوانه نشدم از جا برخواست تمام کتاب ها و عکس ها را میان خریطه ای انداخت و برد بیرون به تحکمی انداخت برگشت احساس کرد که اتاقش سبک شده است شانه هایش هم سبک شده بودند آب نوشید و پشت میز کارش نشست تصمیم گرفت که از داستان نویز شدن منصرف شود اما لازم دید همین سرگزشتش را و همین کابوس ترسناکش را بنویست و جای چاب کند داستانش را این گونه عنوان داد اولین و آخرین داستان یک نویسنده به سهم قدست بارد شدم از طریق خونه ایسا دنها بهره پارستش تو بهره اکرام و عمدت خدا بهره اکرام و عمدت خدا ای محبوده من محبوده من ای محبوده من محبوده من نام تو قدوس هست قدوس یا نام تو قدوس هست قدوس یا به سهم قدست بارد شدم از طریق خونه ایسا دنها بهره پارستش تو بهره اکرام و عمدت خدا ای محبوده من محبوده من ای محبوده من محبوده من ای محبوده من محبوده من ای محبوده من محبوده من نام تو قدوس هست قدوس یا نام تو قدوس هست قدوس یا محبوده من محبوده من محبوده من محبوده من محبوده من محبوده من نمحبوده من محبوده من محبوده من محبوده من محبوده من محبوده من محبوده من محبوده من نام تو رو دوست رو دوست نام تو رو دوست است نام تو رو دوست است نام تو رو دوست است نام تو رو دوست است نام تو رو دوست است نام تو رو دوست است نام تو رو دوست است نام تو رو دوست است نام تو رو دوست است نام تو رو دوست است نام تو رو دوست است نام تو رو دوست است نام تو رو دوست است نام تو رو دوست است نام تو رو دوست است نام تو رو دوست است نام تو رو دوست است نام تو رو دوست است نام تو رو دوست است نام تو رو دوست است نام تو رو دوست است نام تو رو دوست است