۳۰ دقیقې
۳۰ مارچ ۲۰۱۷
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
PYM JBZ شناندههای بشبههای خدا بار دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم میکنیم. امیدواریم احترامات نیک دستندرکارای برنامه از هر گل برگره بپذیرین. آرزو میبریم سلامهای باسفای ما که اینکاس از محبت خالصانی ماست گرمایی باشه بر لحظههای شما. امیدواریم لحظات را که با برنامه تان هستین انباشته از خوشی و شادمانی بر شما جویندگان حقیقت باشد. خب آقای شاهد بیاین که باز هم روزنه برنامه این نوبت از هر گل برگره بکشاییم. بله خب شناندهای ارجمند برنامه این نوبت از هر گل برگره با این مطالب آزین بخشیده ایم. مطلب معلومتی شعر و موسیقی دخترک در حین صحبت خود به موضوع عشق میرسد. عشقی که گویا تحصیل متزاده در هر دو بجانه هاده و تصویر پناگا را به خود گرفته است. قلب جریهدار دخترک از تجربه تلخه عشق پیرمرد را تحت تحصیر قرار میدهد. پیرمرد سونیا را در آغوش نگه داشته بود و با او زمزما میکرد. میدانم که تجربه در ناک بوده ولی تو میتونی ادامه بتی. تو نباید از زندگی دست بکشی. فقط لازم از سیر بخوایی و عظم کنی. باور که ما ایره امتیان کده ایم. زندگی با تمام فراز و نشیبایش عرضش ادامه دادن داره. تو نباید تسلیم شوی. دخترک گفت. تا وال ایچ کس از امید برم نگفته بود. من میخوایم ولی فکر کنم دیر شده باشه. موقعی که میخواستم بیایم او پودر سفیده در تاکاو خوردم. بخاطر از ای که نمیخواستم زیادتر از ای زندبانم. دیگر دیر شده. دیر شده. چهره سونیا چون گچ سفید شده بود. دیگر حرف هایش برای پیرمرد قابل فهمیدن نبود. زمزمه گنگ و نمفهوم از او شنیده میشد. ناگهان کف سفید از دهانش بیرون آمد. بدنش به سختی لرزید و پس از آن به حرکت در آغوش پیرمرد فرو رفت. مرد که انتظار این واقعه را نداشت دست و پایش را گم کرده بود. سراسیمه به درون کلب دوید و ماده ای را آورد و به سونیا خوراند. ولی فایده نداشت. از دست هیچ کس کار ساخته نبود و هیچ قدرت نمیتوانست سونیا را بازگرداند. پرنده زخمی از نفس افتاده بود. پیرمرد با تلخیم میگریست. امصحبت کوچکش در آغوش و به حرکت بود. قصه کوتای این دختر چی عجیب بود که چسان چون پرنده حراسان پا به حریم تنهایی اشنهاد باز پرکشید و رفت. پیرمرد موهای دخترک را نوازش میکرد و پیشانیش را بوسید و آهسته از سونیا خواهش میکرد تا دوباره به زندگی برگردد. لحظات گذشت ولی پیرمرد دستبردار نبود و همچنان سرش را به سوئی آسمان نگه داشته بود و فریاد زد که خدایا او را به زندگی بازگردن. برش زندگی بته ای خدای من. بگذار امید را تجربه کنه و بگذار تو را تجربه کنه. اما هیچ حرکت و جنبش نبود. همه جا در سکوت فرو رفته بود. او را بلند کرد و خواست به دهکده که بدان تعلق داشت بازگرداند. همون دهکده پایین که او را با بیرحمی از خود رانده بود. ولی لحظات ایستاد عشقهایش را پاک کرد و با خودش فکر کرد و گافت نه اگر دهکده سونیا را بیرون انداخته پس نباید او را به اونجا ببرم. سونیا گرخته و باغش طبیعت پناهورده. او دیگر به او دهکده پایین تعلق نداره. او ازان طبیعت شده. این را گافت و با غم و اندوه او را از روی زمین بلند کرد و در دل تاریک جنگل برا افتاد. سونیا به حرکت روی شانههای پیرمرد قرار داشت. جنگل همچنان اماق سرد و تاریک خود را نشان میداد. اما این بار این سردی با تلخی و درد همراه بود. چیزه بیش از وزن سونیا بر پیرمرد سنگینی میکرد. هر چیزه که به نام زندگی در آن دهکده پایین جرایان داشت سونیا را از او گرفته بود. قربانی این زندگی بیرحم در پشت و در آرامش خفته بود. در این اندشه بود که ناگهان از حرکت بازیستاد و با خودش زمزمه کرد. بله اونجه بیترین جای از اونجه میتانه آرام بخوابه دسته ایچ کس به اونه میرسه. راه زیاده نمونده پشت اون درخت بزرگ است. از قسمت باطلاقه که در میان انباه درختان قرار داشت اوبور کرد. پاهایش در گل و لایف رو میرفت و حرکتش را کند مینمود. اما با این حال خود را به سوی جایگاهه که در نظر گرفته بود میکشید. چیزه به روشن شدن هوا نمونده بود. میخواست قبل از روشن شدن هوا کار را تمام کند. کم کم بوی آنها را اسمی کرد. بوی که همیشه به اون آرامش میداد. بوی که خاطرات قشنگی را برایش به ارمغان میآورد. خاطرات نشستن کنار آنها و راز و نیاز کردن با خدای خودش. بوی که انگار برایش رایه اطر خدا بود. حال مثل گذشته انبوه دردهای درونش را به نزد آنها میآورد. تا شاهده تغییر آلتهای و باشند. بیش از همیشه میخواست خود را به آنها برساند. حیف که سونیا از دیدن آنها محروم بود. افسوس که این قلب دیگر برای زندگی نمی تپد. بعد از دور زدن از منطقه باطلاقی قادر بود آنها را ببیند. با همون شادابی همیشگی، با همون لبخندهای شیرین و رای حیه که مشان را نوازش میداد. پیرمرد در عوج غم لبخند زد. باز آنها را میدید. به نفشههای قشنگ و دوست داشتنی. سونیا را روی زمین نهاد و به حالت زانو زده خود را بمیانه به نفشهها انداخت. با عشق و فغان خدای خود را که همیشه در تنگناهای زندگی به او کمک کرده بود خطاب قرار داد تا سونیا را به زندگی بازگرداند. مدتها بود که چون این پریشان و نالان به حضور خدایی که چون پدر از او محافظت کرده بود نیامده بود. کافی بود قدرت خدایی که به او ایمان داشت عمل کند. چی کسی میتوانست در مقابل این عمل عظیم او بیستد. در محاصره به نفشههای زیبا به اماق راز و نیازش با خدا فرو رفته بود که ناگهان حرکتی را در کنار خود حس کرد. دست سونیا تکان خارد. نه در خیالات فرو رفته هست ولی مجددن متوجه تکان دیگر شد. بله سر سونیا داشت تکان میخارد. از شادی فریاد کشید. پرنده زخمی به زندگی بازگشته بود. از خدایش بارها تشکر کرد و به نفشهها را لمز کرد و بوسید. آرام سونیا را از زمین برداشت و او را روی شانههای اشنهاد و به سوی قلبه برا افتاد. قولبار غم و اندوهش را در کنار به نفشهها خالی کرده بود و اینک باس و بقبالی خاص در حرکت بود. به این میاندشید که برای این به زندگی بازگشته. چی چیز باعث تشویقش شود؟ او که تلخی را تجربه کرده بود چگونه میتوانست شیرینی زندگی را نیست تجربه کند؟ بیرون از خدا مگر چیز دیگر برای عرض کردن داشت؟ به کنار قلبه رسید و جای در درون قلبه برای امسحبتش در نظر گرفت تا ساعت دران استراحت کند. او به آرامش واقعی نیاز داشت. سونیا نالمی کرد ولی صدایش قابل فهم نبود و بیشتر به هزیان یک بیمار شباهت داشت. سونیا دهان باست کرد و گفت من کجاستم؟ مرد در جوابش گفت آرام باش تو در جای خوبه استی فیلن ایچ سعی نکو که صحبت کنی تو به استراحت اتیاج داری من باید چیزه بردرست کنم که زیاد طول نمیکشه فقط ایک نگران نباش خدا ترا بسیار دوست داره. سونیا گفت بوی گلا گلا دیگه نیستن کجا رفتن؟ وای چقدر سرم سنگین است و درد میکنه از پای مفتم و میمرم. مرد گفت تو به زندگی برگشتی زندگی بوی خوش داره که تو نمیدانستی زندگی همیشه تلخی و شکست نیست همیشه ای طبیعت بارانی و سرد نیست آفتابشم باید ببینی زندگی میتانه درخشش زیاده برد داشته باشه تاریکی نتانه زندگی تو را مال خودش کنه تو آله به زندگی سلام گفتی خدا یک فرصت دگه بر زندگی کدن به تو داده او آله میتانه مثل یک پدر در کنارت باشه پیرمرد این را گفت و از کلبه بیرون آمد آتش را که خاموش شده بود برا هنداخت چوبهای زیاده جمع کرد و آنها را در آتش هنداخت تا سوپ برای سونیا درست کند هوا هنوز تاریک بود حقیقتن امشب چقدر طولانی و دراز بود درازی شب به اندازه مرگ و حیات یک انسان برایش اسعت یافته بود موسیقی خدا سے مانگ ملیگا اسکا وادا ہے و دیگا خدا سے مانگ ملیگا اسکا وادا ہے و دیگا اسکه واده په اطبار کرو خدا سے پیار کرو پیار کرو پیار کرو خدا سه پیار کرو پیار کرو پیار کرو موسیقی وهی تو راه هست سچ هست وهی تو زیون هست وهی تو راه هست سچ هست وهی تو زیون هست اور اسن روح جو بھیجی هست ساتھ هر دم هست اور اسن روح جو بھیجی هست ساتھ هر دم هست و سدا ساتھ چلیگا اسکا وادا ہے چلیگا اسکا واده په اطبار کرو خدا سه پیار کرو پیار کرو پیار کرو خدا سه پیار کرو پیار کرو موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی