۲۹ دقیقې
۹ جون ۲۰۱۲
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
PYM JBZ شناندههای ارجمنده از هر گل برگی سلامهای پرست مهر و صفای ما نصارتان باد با درود به پایان پنجرههای از هر گل برگی را با لپخند زیبا بروی خرشید نورفزای شما شناندههای بیشبهها میگوشاییم تا باشند نامهها و مطالب شما ما را گرمای بیشتری بخشد آرزو میبریم لحظه هایی را که با برنامه تانستین از فیض و برکات خدا بند که ما را با این همه کوچه که ما دوست داره انباشت شوید آقای شاید چطور است که فراوردههای برنامه این عوضه نوبته از هر گل برگی را بر دوستای شنانده خود معرفی کنیم بسیار خوب برنامه این نوبته از هر گل برگی را با این مطالب آزین بسته ایم بشنا و از نایی که حکایت میکند داستان کتا شعیر نان روزانه و موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی به این صورت هر سال دکان چندین سلمانی تختبن میشد و هیچ کس نمی دانست که صاحبانشان کجا گم و غیب شده اند بستگان گم شدهها میگفتند شب نامگیرک آمد و او را با خود برد و دیگر خبری ازش نشد از قضا نوبت به سلمانی موسفید و مظلومه رسید که نامش پیرمحمد بود این سلمان چندین سرعیال و چوچ و پوچ داشت و یگان ناناور آنها خودش بود در پایان آرائش سر و صورت پادشاه قرار شد سر و رانیز زیر بالش کنند سلمانی با لابه و زاری به خاک افتاد و گیریکنان ارز کرد علا ازرتا امانم دهید و بمن رحم کنید بفکر بود و نبود خودم نیستم ولی با مرگ من یک مشت خوریچ خرد و ریزه سیاه و سفید سر تبا میشوند خلاف عادت دل سنگ پادشاه نرم میشود و به شرط از کشتنش سرف نظر میکند که در صورت افشای راز نفقت خودش بلکه کودک گهوار اشرانیز زیرته خواهد انداخت به این صورت سلمانی جان به سلامت میبرد و حراسان و لرزان از قصر میبراید مدت از سر ترس جلو دهانش را میگیرد لیکن چند نمی گذرد که رنج نگهداری آن راز نگفتنی خواب و خوراک برا میگیرد و یک محرک بیسیار نیرو مند دلونی در سفر و هزر و کار و بیکاری تحریکش میکند که به بام یا چار سوق براید و با قوت تمام فریاد آورد اوهو ای مردم سلطان سکندر شاخ داره سلطان سکندر شاخ داره اما کجا زهره ای آن را داشت که سرش را کف دستش بگیرد و پرده از روی آن راز برگیرد گپ در دلش غوره میشود و آخر امر گمون میبرد که قطار از آن غورهها راه نفسش را میبندند هنگام کار در دکانش به شدت وسوسه میشود که در گوش مشتری بگوید سلطان سکندر شاخ دارد سلطان سکندر شاخ دارد و چونین وسوسه باعث نیشد که اغلب گوش و پس گردن مشتری را خونین کند و یا به جای ریش کاکل طرف را کوتان اماید به این ترتیب بازار کسپ و کارش کسات میشود و آوازه میافتد که خلیفه پیر محمد صودائی و بیفکر شده است بدین منوال چاره جزئی نمی بیند که روز بیخبر به سهرا بر آید و دور از چشم و گوش مردم دلش را خالی کند به همین مقصد گل صوب از خانم میبر آید و در دل یک دشت بسیار دور دهانش را به دهان یک چاه امیق میگذارد و از تای دل چیق میزند سلطان سکندر شاخ داره دلش خالی میشود و شاد و صوب و کال به خانه برمی گردد سال دیگر تصادفا بکودک برمی خورد که نیلبکی برلب داشت و با هر دمیدن از نی آواز بلند خودش میبر آمد سلطان سکندر شاخ داره چون بید بخود میلرزد و غرق در عرق ترس راهش را پیش میگیرد تا رسیدن به دکان چند جا نیلبکیهای بچههای کوچک آن رسوایی بزرگ را جار میزدند خوش از سر سلمانی میکوچد و میکوشد تمام آن نیها را از نیفروش سرگزر و کودکان کوی بخرد و جلو افتزارا بگیرد اما شه سوار که از کاکههای بنام کابل بود و در دکان پر و پیمانش برای کودکان کوچه حلوه قندی حلوه سوانک کلچه گری سنجد کشمش و نخد کاغذ پران تار شیشه و نیلبک میفروخت تقلای کوچگی و رفیقش خلیفه پیر محمد را بفایده میبیند و از سر دلسوزی میگویدش به خود تقلا میکنی شدنی میشد خدا خواسته که شاه شاخدار رسوا شده رای دیگه وجود نداره تا دیر نشده جلو چپنته بردار و از کابل بگریز خبر دهان به دهان به گوش سلطان میرسد و او با خشم زیاد امر میکند که بدون تاخیر گماشتهای خاصش شهر را ریکشوی بکنند و به هر رنگ حتی از زیر زمین هم سلمانی و نیفروش را که چنون طوله هایی را فروخته است پیدا کنند وقتی که سراغه سلمانی میروند در میآبند که او با اهل و بیتش چند روز پیش به جای نامعلوم فرار کرده است دکان شحصوار طوله فروش را که لادرک شده بود مهرامون میکند لیکن دیگر در هر کوی و برزن کابل نیلبکیها همون صدا را پخش میکردند که بادهای موافق آن را به هر طرف میپراگندند و کابولیها را زنهار میدادند که رئیت یک شاه شاخدار هستند که در قصاوت و برحمی زهاک ماران را رو سفید کرده است سلطان که میبیند تشت رسوائیش از بام افتاده است دستور میدهد که سفاهیانش برهیچ کس رحم نکنند و به طلافی موافق تمام نیستانها را آتش بزنند و تمام طرف خانهها را مهرامون کنند تا از هیچ نی و سرنای آن آوازکری بالا نشود کتوال شهر هم که بحانه خوبه برای اخازی بشتر یافته بود به گناهان زیاده را به عنوان شریک جرم با قین و فانه شکنجه میدهد و هر یک را به گناهی میدوشد دیگر اندک اندک آتش بلوا و بغاوت روشن میشود و کاک شهر سوار و چند کاکه دیگر شبه بر کتوالی شبخون میزند و سر کتوال غریبازار و راشی را چون ترب جدا میکند شنیدن این خبر سلطان را چندین برابر برفروخته میکند و در ملاعه آم چندین کاکه را که به اتحام امکاری با شهر سوار دست دیر شده بودند بدار میآویزد تا چشم کابولیها بسوزد و آرام شوند لیکن کابول زمین کاکه پرور بود از آن پس از درزهای دیوار و از چاک و چیره زمین کاکهها چون سمارق سر بالا میکردند و با کاکه شهر سوار میپیوستند دیگر آتش نزاه در چندین کوچه شهر روشند شده بود و همه میدانستند که فتنه زیر پای شهر سوار است او هر جا بود و هیچ جا نبود شبه با خوازه بر دیوار خانه جرنیل میبرامد و هست و بودش را آتش میزد و شبه دیگر خزانه دولت را غارت میکرد و غنیمت به دست آمده را به شورشگرها تقسیم مینمود در این میان زمستان آفیت سوز میآید و برف سنگین زمینها را میپوشاند پلزنهای ماهر به فلیت و چراخ پل پای شهر سوار را میجستند و رفتر رفتر با شجفتی میدیدن که پل او به تدریج تغییر شکل میآبد و شبیه پل پای شهر میشود خبر را باز هم به پادشا میبرند پادشا غرق در حیرت میگوید ترسوها شما را سیایی پخش کرده باز هم بکشید و تخم کاکه را در کابل نگذارید از سرهای کاکهها کلم و نار درست میشود ولی باز هم پل پاهای پلنگها و شهرها در دامنههای کوههای آسمائی شیف دروازه و تپههای بی بی مهرو مرنجان پیدا میبودند که روز تا روز به عرق شاهی بالاه سار نزدیک میشودند بلاخره شاه شاخدار که میبیند در میدان جنگ کار از پیش نمی برد به حیله متوصل میشود و با پرداخت مبلغ کلانه هر زن و مرد را میخرد که ظاهرن یکی از یاران شهرسوار بود و محل اختفای سرکرده اش را در یکی از قلعههای نوبرجه کابل نشان میدهد سپاهیان حکومت شبا شب آن قلعه را در محاصره میگیرند و کاکه را در حال خواب دستگیر میکند موسیقی سیتای شما جلال خوبان از آن تختی شید و برنامه دلابان موسیقی سیتای شما جلال خوبان از آن تختی شید و برنامه دلابان موسیقی سیتای شما جلال خوبان از آن تختی شید و برنامه دلابان موسیقی سیتای شما جلال خوبان از آن تختی شید و برنامه دلابان موسیقی موسیقی سیتای شما جلال خوبان از آن تختی شید و برنامه دلابان موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی زمین و خداوند موسیقی گرسنا تا یکی در این جهان است تنور دیگران کهی در امان است لب تشنا چی گوید آشقان را دو زنف دوست چون برگ خزان است جوان ما ندارد دفتر اشق ولی در مکتب پیر مقان است طعام ما حرام است هم شرابش اگر که سفره بی آب و نان است شبت درمان حالا درد فردا اگر درمانده دردش نهان است نماند هیچ تخت پادشاه زملت گر یکی به آشیان است چک از دوزدیده است روزی ما را خدای ما اگر روزی رسان است ترقی کرده دانش کمتر از جهل سلاه مرگ ما شاهد بران است به بام آسمان رفتیم چه حاصل که بام بینوا بینربان است کنت خود را فدای گوزفندش کنت خود را فدای گوزفندش اگر گله شبانش مهربان است شنیدی غیر از این را گرز واعز بدان که منبرش اورا دکان است زمین را میکند لعنت خداوند گرس نه تا یکی در این جهان است شما برنامه از هر گل برگره میشنوید اگر میخواهید مطلب تانه برما هرسال کنین شما میتونین هم از طریق پوست برما راهون کنین و هم از طریق ایمیل آدرس پوستی ما است رادیو صدای زندگی صندوق پوستی 702 GBO لاهور پاکستان بله و ایمیل آدرس ما است روشن ات افدن ریدیو ڈات او آر جی همچنان شما میتونین که از طریق تیلفون همراهی ما به تماس شوید و مطلب یا شعادت و شیر تانه از طریق تیلفون برما بگوین و ما مطلب تانه در برنامه میگونجانیم توجه کنین به نمبر تیلفون ما سفر سفر یک پینصد و چهل و یک پینصد و پینجا هفتاد و یک سی و یک بله وقت برما زنگ میزنین بگوین که مطلب دارم بر برنامه از هر گل برگه خوب دوستهای گرامی از چند برنامه به این طرف ما در مورد لقبای ایسای مسیح سوبت میکنیم در برنامه این وقت میخواهیم در مورد یکی از لقبای ایسای مسیح که شابان یا چوبان است گب بزنیم بله شابان یا چوبان کلمه است که چندین دفع در کتاب مقدس چی در عهد قدیم و چی در عهد جدید که امو انجیل شریف است مورد استفاده قرار گرفته در عهد قدیم آکما نیز شابان نامیده میشدن ولی به طور مشخص ایسا شابان یا چوبان خونده شده در انجیل مقدس ایسای مسیح شابان نیکو شابان اعظم گله نامیده شده در کلم خدا در کتاب اششای نبی در فصل چهل دایت 11 میخوانیم که میگه او مثل چوبان گله خود را میچراند براهای خود را در آغاش میگیرد و به امی شکل در انجیل شریف در انجیل یوهنا در فصل دایت 11 میخوانیم که چونین میگه من چوبان نیکو هستم چوبان نیکو جان خود را برای گزفندان فدا میسازه بله ایسای مسیح شابان نیکو خونده شده بله شابان یا چوبان نامیست که محبت خدا مراقبت و حمایت او را نشان میته گزفند طبیعتاً هیوان بفکری هست بسیار دوست دارند از گله دور شوند و براحتی به خود آسیب برسنند بنان اونا هر روز به شابان ضرورت دارند بله ولی ما انسانها نیست در زندگی روحانی خود به شابان یا چوبان ضرورت داریم به خاطر ازی که ما هم بشکال مختلف روزانه به خود آسیب و زرر میرسانیم ای آسیب و زررها از کجا سرچشمه میگیرند؟ تمام ای زررها از گناه سرچشمه میگیرند وقتی ما گناه را مرتقب میشیم یعنی دروغ میگیم، غیبت میکنیم، حسادت میکنیم یا با کس خسومت میورزیم در حقیقت ما بزرگترین آسیب را به خود میرسانیم گناه باعث میشه که ما از خدا دور شبیم و دوری از خدا مرگ روحانی هست پس میبینیم که ما انسانها کمتر از گزفند نیستیم ما گزفند هستیم و ایسای مسیح چوبان نیکوی ماست ایسا ما را به مرتقای سبس میبره پلان او برای زندگی ما بسیار نیک و عالی هست او با مهربانی ما را به راه راست برمی گردانه آمین بله مخصوصا وقتی که ما از مسیر دور میشیم او ما را به نهرای آب زنده میبره و دشنگی قلبای ما را برطرف میکنه او ما را از تمام عملهای شیطان که دشمن حقیقی ماست محافظت میکنه او همیشه ما را به طرف آرامش رهنمون میشه او در وقت ضرورت با ما حکمت میبخشه بیاین پیش خود بینده شیم که نقش رول ای لقب ایسای مسیح یعنی شبان یا چپان نیکو در زندگی شخصی ما چیست بر زندگی روحانی ما ای چی معناه داره بله آقای شاید من فکر میکنم که ای لقب ایسا در زندگی شخصی هر کدام ما نقش و رول بخصوص خود داره ای لقب ایسا بر ما امید میبخشه که او در وقت سختیها و مشکلات زندگی ما را تنها رها نمی کند آمین ما باید به او توکل کنیم و تنها به او اعتماد کنیم زیرا تنها او شبان نیکوست زیرا نیکوی از ذات او سرچشمه میگیره زیرا او سرچشمه نیکوییست آمین خوب دوستهای گرامی ای بود برنامه ای نوبت ما که تقریم شما عزیزا شد تا برنامه آینده تمام شما شنوندهای گرامی را به خدای قادر مطلق میسپاریم خدای که ای کائناتا با ای پیچیدگی و زیباییش آفدیده